از پارادوکس تا پارادایم

مایکل نگلر

 

در تابستان ١٩٣٨، نیلر بوهر، پدربزرگ تئورى کوانتومبرایگردهمایى بین المللى فیزیکدانان در کپنهاک یک سخنرانی کرد. بوهر براى عموم مردم به خاطر تئورى مشهورش «تئوری مکمل » معروف بود.این تئوری محدود بودن ساختارى درک انسان  رااز دنیاى خارج ا توصیف می کند، به این معنى که براى اینکه ما هر چیزى را که”آن دوردست” وجود دارد به صورت کامل توصیف کنیم ، حداقل به دو الگوى متناقضنیاز داریم، مانند ذره و موج. این  یعنى هر چیزنه ذره است و نه موج و بسته به اینکه چطور آنرا مشاهده کنیم می تواند به صورت یکى از این دو حالت ظاهر شود. به مناسبت این گردهمایى برجسته بین المللى ، او(بوهر) ایده مشهور خود را در مورد مسئله ای بزرگتر از الکترون بکار بست:

ممکن است که ما در حقیقت بگوییم که تفاوت میان فرهنگهاى بشرى مکمل یکدیگر هستند. البته، هر کدام از این فرهنگها بیانگر توازن خوش آهنگى از قراردادهاى سنتى هستند که بوسیله آنها امکانات نهفته زندگى انسان می توانند خود را به صورتى شکوفا کنند که براى ما منظر  تازه اى از غنا و تنوع بى اندازه آن را آشکار می کند.

بعد از این پیشنهاد غیر منتظره، ریچارد رودز به صورت مختصر اشاره کرد: ” نماینده آلمانى اتاق را ترک کرد، همان بهتر که این کار را کرد، به هر حال آنها اول نازى بودند و سپس دانشمند”. این فقط”فیزیک یهودى” نبود که آنها بدان گوش می کردند. (مادر بوهر  یهودى بود  ). اینیک جهان بینى  کاملا مغایر با ارزشهاى نازى  بود. یک چالش براى کل مفهوم انسان و ارزشهاى انسانى در دید آنها. “استبداد” طبق تعریف مشهور هانا آرنت، “نه براى فرمانروایى مستبدانه بر انسان، بلکه براى[ایجاد] سیستمى که انسان در آن زائد است، تلاش می کند.” ایده بوهر این بود که هر نژاد و گروه و حتى هر شخص ، نقش خاص خود را در منظر جهانیبازی می کند و  اگر قرار است که این طرح به سرانجام برسد ما به یکدیگر نیاز داریم. این براى فاشیست ها بسیار تلخ و غیر قابل قبول بود. و به همین علت این ایده می تواند زیر بنایى  براى آینده اى سرشار از شفقت باشد.

 

به این دلیل که  نازیسم  سمبول منطق خشونت  تا سر حد نهایى آن است، ما در آن می توانیم چند نکته را در ارتباط با  استفاده  از زور بى خرد براى گرفتن آنچه می خواهیم، ببینیم ، با اینکه این ارتباط ممکن است  واضح نباشد. اولین اینها-و احتمالا اولین چیزى که درباره هر جهان بینى باید مورد توجه قرار دهیم-تصویر انسان[در آن جهان بینى] است. هیتلر  در این مورد بى پرده بود. گفته می شود که او یک بار براى یک خبرنگار آمریکایى توضیح داد: “می دانید، هر انسانى قیمتى دارد و شما ممکن است تعجب کنید که گاهی این قیمت چقدر پایین است” . خشونت به پست ترین تصویر انسان کلید شده است و عدم خشونت به والاترین[تصویر]. این یکى از دلایلى است که خشونت ما را از هم جدا می کند در حالیکه عدم خشونت به آن یگانگى اسرار آمیز میان همه ما متوسل می شود.  این همان شکوه نهان در هر کدام از ماست. این یکى از دلایلى است که عدم خشونت ما را به سمت کارهایى سوق می دهد که به ما حسى از معنا مى بخشند، در حالیکه زندگى خشونت بار در بهترین حالت به ما رضایت هاى سطحى و زودگذر می دهد. اخیرا از آلمان امروزى، جائیکه تعداد زیادى از جوانان پیشگام شده اند تا میراث نازى را پشت سر بگذارند، یک بروشور زیبا دریافت کردم که مطالبی درباره عدم خشونت در یک طرف و خویشتن شناسى در طرف دیگر آن چاپ شده بود- رابطه اى که به صورت غریزى درست است.

سخنانازهم گسیخته بوهر از زمان خود بسیار جلوتر بودند و ما تازه به سختىآن‌ها را درک می کنیم. او دید که در قلب جهان بینى فاشیست مفهومى از نظم وجود داشت کهکاملا با آنچه ما در مورد زندگى بیولوژیکى می دانیم در تناقض بود.

هر زیست شناس می داند که ماهیت زندگی‌ تنوع است، اما نازی‌ها بر این عقیده بودند که زندگی‌ دو بعدی و به طور ذاتی یکنواختاست، همراه با یکرتبه بندی افراطی که تنها یک نژاد، یک رژیم و در نهایت فقط یک انسان مشروع، پاک، و یا هر چیز دیگر است. در حالیکه بقیهیا با ما و یا بر ضّد مادر انتظار سرنوشتی بودند که یا تلفیق وسازش بود و یا فرمانبری از تنها راه درست. ممکن است این جهان بینی‌ را جدایی از راه متحد ویکسان کردن بنامیمموثرترین پادزهر برای فاشیسم در این سطح، ایده بسیار متفاوت هگل است به نامیگانگی در تکثربه عنوان یک چارچوب برای داوری. یگانگی در تکثر راهی‌ است برای تصدیق ارزش منحصر به فرد هر زندگی‌، از طریق درک ارتباط آن‌ با تمام هستی‌. به بیان بوهر  توجه کنید، امکانات نهفته زندگی‌ انسان می تواند خود را ابراز کنند“. این دقیقا همان تعریفی‌ از عدم خشونت است که یک مرد جوان اهل اسکاندیناوی، یوهان گالتونگ، سالها بعد پیشنهاد کرد:” کامل کردن شخص” . بر عکس، گالتونگ خشونت را به عنوانهر نوع به خطر انداختن اجتناب پذیر نیازهای انسانی توصیف کرد.” – هر چیزی که از  کامل شدن جلوگیری می کند-در همین راستا، دالایی لاما ، در حالیکه از مقرکنوانسیون بین المللی حقوق بشرصحبت می‌کرد، گفت: ” اگر ما از استفاده ازتوانایی خلاق خود باز داشته شویم، در واقع از یکی‌ از ابتدایی‌ترین خصوصیات انسانی محروم شده ایم.” او سپس افزود، زیاد اتفاق می افتد که با استعدادترین و با پشتکارترین و خلاقترین اعضای جامعه همانهایی هستند که قربانی سؤ استفاده‌های مربوط به حقوق بشر می شوند. بنابراین، پیشرفتهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، و اقتصادی یک جامعه به خاطر پایمال کردن حقوق بشر مسدود می شوند.”

بنابراین، ارتباط نزدیکی بین شفقتکه در واقع بیشتر از[اینکه] یک حس[باشد]، نیرویی است که خانواده، جامعه و سیاره را منسجم نگه می داردو ایندیدگاه که طبق آن‌همه زندگی‌، در تنوع و یگانگی‌اش با ارزش است، وجود دارد. بوهر ظاهرا سعی‌ می‌کرد تنوع بیولوژیکی که ما آنرا نسبتا خوب درک می‌کنیم را تعمیم دهد تا تنوع شخصی‌ و فردی، که ما به خوبی آنرا درکنمی‌کنیم را نشان دهد. وحدت ویگانگی در تکثر، دست در دست عدم خشونت پیش می رود؛ وحدت در عینتنوع ، حکمت  همدردی است.
در حال حاضر بیشتر از شش میلیارد عضو در خانواده بشر وجود دارند و  این تعداد در حال زیاد شدن است. اما این مهم نیست. از نقطه نظر یگانگی درعین تکثر، هر کدام از آنها وتک‌ تک‌ آنها با ارزش هستند. اما این بینش زیر بنایی به جای اینکه پر نور تر بدرخشد، در حال کم نور تر شدن استتثبیت حکم اعدام، اتانازی، مادی گرایی، تشویق انواع سؤ استفاده‌های عجیب و غریب از حقوق بشر، حتی اجازه دادن به از بین رفتن خانواده و سیستمهایی که کودکان را پرورش می دهند  همه راههایی هستند که  این بینش را به خطر می اندازند. به این دلیل که ما در حال حاضر راه دیگری نمی بینیم جزا اینکه از خشونت برای کنترل خشونت استفاده کنیم. اما برای  مدافعان عدم خشونت در طول تاریخ این  که زندگی‌ مقدس و فوق العاده گرانبها است، محور بوده است. اینکه اگرچه مجموع تمام زندگی‌ نسبت به زندگی یک فردبا ارزش تر است ، امااین کل حقیقت  نیست. بی نهایت با بی نهایت مساوی است.

 

در منطق استبدادییک مرگ یکی تراژدی است و یک میلیون مرگ یک آمار.” یااگر شما یک درخت چوب قرمزدیده باشید، به این معنی است که تمام ین درختان روی کره زمین را دیده اید.”منطق عدم خشونت اینگونه عمل نمی کند، بکلهیک فردخوب است و هنگامی که همه با هم باشنداین بهتر است، چون خداوند  همه چیز را خوب آفریده است.” پس از دیدگاه عدم خشونت، یک مرگ یک تراژدی است و یک میلیون مرگ، یک میلیون تراژدی، حتی اگر تخیل ما قادر به درک شناخت آن‌ نباشد. از یک سو یک میلیون مرگ بدتر از مرگ یک نفر نیست. هیچ چیز بدتر از مرگ یک شخص نیست. این به معنی‌ تقدس زندگی‌ است.

گاندی، به عنوان یک هندوی سنتی، زیربنای قوی متافیزیکی برای این اصل داشت، و او دوست داشت از یک ضرب المثل قدیمی برای بیان آن‌ استفاده کند: ” yathapinde, tathabrahmande,” ” اگر آنچه برای ذره است، برای کلّ نیز همان است“. به عبارت دیگر  دنیای بیرونی در دنیای کوچکتر درونی است. آنچه که درآن‌ بیرونوجود دارددر دروننیز وجود دارد. ما معمولاً این‌طور به دنیای بیرون  نگاه نمی‌کنیم، اما ما چرا باید فکر کنیم که درآگاهی‌ عادی مبادلاتیمان چیز‌ها را آنگونه که واقعاً هستند می بینیم؟ فیزیکدانان کوانتوم، روحانی ها، و انواع مذاهب دنیا با باور‌های غیر عادی در تقدس فردو احساس شوک و تردیدی که هنگام تامل درون ما جریان داردهمه دوباره و دوباره به این تصور برمی گردند. این تصور، برای مثال باعث حیرت جورج ارول اشد، در حالیکه او حرکات یک هندوی جوان را که او قرار بود شاهد مراسم دارزدنش باشد نگاه می‌کرد: “یک زندگی‌ کم‌تر، یک دنیای کم‌تراین همان چیزی است که شهروندان خوب را برای اعتراض به کناردارهای اعدام می کشد، زمانی که حکومت می خواهد یک زندگی‌ را از بین ببرد.چیزی که باعث می شود آنها بگویند: ” مجازات اعدام مهمترین موضوع اخلاقی‌ دوران ماست، همانطور که یک بروشور اخیر از مؤسسه تمرکز بر مجازات اعدام می گوید: ..زندگی‌ آن‌قدر با ارزش است که ما جرات نمی کنیم تحت هیچ شرایطی آنرا سلب کنیم، اگر چه این کارغیر عملی به نظر برسد. در عوض چالش دقیقا در  عکس این موضوعاست: [اینکه] ارزش والای هر زندگی‌ را مبنای عملی بودن تصمیم هایمانقرار دهیم.

برای انجام این کار ما به اصل  تبعیت از دستور بر ضد کشتن، روی می آوریم، چرا که در تک تک ما در این جهان کوچک  بذر‌های نظم همه جهان وجود دارند.  ما می دانیم که قطره درون اقیانوس است اما این یک حقیقت اسرار آمیز است چون اقیانوس نیز در قطره است. به همین خاطر است که در تلمود و قرآن با زبانی تقریباً همانند گفته شده: ” اگر کسی جان یک انسان را نجات دهد ، مثل این است که همه دنیا را نجات داده است.”و از جهتی، او واقعاً این کار را انجام داده. فقط کافی‌ است که یک نفر پیدا شود و پشت راست کند تا سیستم استعماری را در هم شکند و این داستان قدیمی را در هوا ناپدید کند کهضعیفتر باید در مقابل قویتر سر تعظیم فرو آورد“. از لحاظ فیزیکی‌ یک درصد بسیار کوچکی ازDNA ما برای ایجاد بدن ما مورد استفاده قرار گرفته ، در حالیکه بقیّه آن‌ به صورت نهفته و بی‌ استفاده می‌ماند؛ به صورتی مشابه در اعماق آگاهی‌ ما به اندازه‌ایاطلاعاتوجود دارد که می تواندجهانی را از نو بوجود بیاورد.

عدم خشونت می گوید که زندگی‌ مقدس است. هر یکزندگی‌ جدا از اینکه چقدر به نظر ما حقیر بیاید، با ارزش تر از این است که نابود شود. و این استنباط مثبت را بیان می کند که منابع لازمبرای آفریدن نظم جهانی که ما خواهان آن‌ هستیم هر دقیقه متولد می شوند، اما آنها فقط یک بار در هر چند سده بطور کامل تحقق پیدا می‌کنند

یک روز پاییزی در ۱۹۴۳، ۷۲۰۰ نفر ، تقریباً تمام جمعیت یهودی دانمارکی، از زیریوغ نیروهای اشغالگر، با کمک نیروهای دانمارکی زیرزمینی، به صورت مخفیانه به بیرون از دانمارکقاچاق شدند. قایق چهل تکه، ساخته شده از قایق‌های ماهیگیری و هر چیز دیگر که قابلیت شناور شدن داشت، در دریای متلاطم به این سؤ و آنسو پرت می شد ولی تا صبح، با بار روی هم انباشته شده ومسافران دریا زده خود، به سوئد رسید. سپس، زمانی که همه فکر می کردند که بالاخره در امان هستند، خبر رسید که شاه سوئد از دادن پناه به آنها بیمناک است. از وجود نازی‌ها می ترسید. شاید حتی می ترسید که بی‌ طرف بودن سوئد را به خطر بیندازد.

از قضا یک فیزیکدان معروف دانمارکی در آپسالا مخفی شده بود. هنگامی که او در مورد این مشکل شنید، به آرامی برای شاه  پیام فرستاد که چنانچه پناهجویان پذیرفته نشوند، او خود را تحویل نازی‌ها خواهد داد. پادشاه فوراً پشیمان شد و پناهجویان را قبول کرد. او[شاه] که تحت تاثیر این اقدام سیاسی یا وجدان بیدار قرار گرفته بود،  در‌واقع به صورت تمام عیار نسبت به توان به وجود آوردن تغییر توسط یک نفر (همانطور که درتئوری بوهر بیان شد) واکنش نشان داد.

 

یگانگی  قلبها: تنوع به صورت اجتماع

من هر بهار  به دانشجویانکلاسم یک فیلم تکان دهنده در مورد جنبش دفاع ازحقوق مدنی نشان می‌دهم که شامل بخشی از یک سخنرانی مارتین لوتر کینگ است که در مونتگومری انجام  شده بود. من می توانم این کلمات و پاسخ گاه گاه حضّاررا همین طور که تایپ می‌کنم بشنوم

و ما اشتباه نمی کنیم در آنچه انجام می‌دهیم( نه‌!) 

اگر ما اشتباه می‌کنیم، دیوان عالی‌ اشتباه می کند(نچ نچ! ) 

اگر ما اشتباه می‌کنیم، قانون اساسی‌ ایالات متحده اشتباه می کند(بله!) 

اگر ما اشتباه می‌کنیم، خداوند متعال اشتباه می کند… 

من احساس می‌کنم که تا حدی الفاظ او را تغییر داده ام: ” اگر عدم خشونت اشتباه است، پس یگانگی در تنوع اشتباه استپس تقدس زندگی‌ اشتباه است، پس بنیان تمدن اشتباه است.” اگر ما از تقدس زندگی‌ دست بکشیم، کاری که در حال حاضر قدم به قدم در حال انجام آن‌ هستیمبرای آسان بودن خودکشی با کمک پزشک، برای آسان بودن سقط جنین، به خاطر این توهم آسان که اعدام جنایتکاران بقیّه جامعه را امن تر می کندما از اساس تمدن دست می کشیم

البته ایده یگانگی در تکثر به نظر کمی متناقض می‌‌آید: “هر چقدر که یک نفر واضحتر شخصیت یک انسان را مورد مطالعه قرار می دهدخاخام آبراهام ایساک کوک مینوسد، بیشتر و بیشتر از تفاوت‌های بزرگ میان شخصیت‌ها متحیر می شود…” اما دقیقا از راه همین متفاوت بودن است که آنها متحد هستند به سمت یک هدف، این که در کامل شدن دنیا همکاری و کمک کنند.

میزان معینی تناقض،  ایرادی ندارد. بخصوص وقتی که جهان بینی‌ جدیدی در حال شکل گیری است، اما در واقع عدم خشونت  یک راه ساده برای حل کردن این تناقض به ما می دهد. “وحدتیکه ما از آن‌ صحبت می‌کنیم یک نوعوحدت قلبیاست ؛ یک نوع یگانگی عمیق است.در حالیکه تنوعی که در موردش صحبت می‌کنیم  سطحیاستیک نوع تکثر خصوصیات بیرونی. گاندی هیچوقت از مسلمانها نخواست که از دین خود دست بردارند یا از براهمنها[نخواست] که تدریس و برگزاری مراسم دینی خود را متوقف کنند و به چرخ نخ ریسی اتکا کنند؛ او می خواست که همه از احساس برتری یا خفت دست بکشندبه عبارت دیگر از احساس غریبی کردن دست بکشند. براهمن‌ها، براهمن بمانند و مسیحی‌ ها، مسیحی‌‌های خوبی شوند، اما همه اینها در چارچوب همدردی وهم ذات پنداری با سعادت یکدیگر. و همانطور که  دیده ایم،او عبارتوحدت/ یگانگی قلبیرا برای نامگذاری این حس ابداع کرد.

یگانگی قلبها، میل همدلانه برای سعادت دیگران است، این یگانگی می تواندشادی کردن در تکثرنیز  نامیده شود. ما در آگاهی‌ ناخودآگاه خود، که هیچ گونه تقسیم بندی ندارد، یکی‌ هستیم. در عمل من زمانی با یگانگی ارتباط برقرار می کنم که می خواهم شما آنگونه که می توانید به سوی کمال پیش برویدنه‌ لزوما آنطور که من می خواهم. اینکه ما می توانیم و باید کامل شویم  یک رکن اساسی‌ است؛ اینکه ما راه‌های متفاوتی برای رسیدن به کمالداریم نیز به همان اندازه اساسی‌ است. یگانگی آرزوها، در اعماق قلب، با تنوع ویژگی‌های ظاهری وتنوعشخصیتهای ظاهری، همخوانی دارد.شما نمی توانید یکی‌ را بدون دیگری داشته باشید و این بی‌ جهت متناقض نیست؛ یگانگی در تکامل یافتن زندگی‌ درونی ما؛و نیز در تنوع خصوصیت طبیعی زندگی بیرونی ماست. پس گاندی می خواست که هندوها برادران مسلمان خود را کم کم، با استفاده از عشق، از کشتار گاو منصرف کنند؛ او می خواست که براهمن‌ها کمی وقت صرفکار بدنی برای نانکنند، اما داوطلبانه. پذیرفتن همه کس به معنی‌ پذیرفتن همه چیز نیست. به همین نحو، همینطور که دنیا کوچکتر می شود، فرصتها برای یادگیری از یکدیگر بیشتر می شوند، اما ارزش تقلید از یکدیگر بیشتر نمی شود. یکپارچگی ظاهری بیش اندازه(که در واقع بیشتر شبیه یکنواختی است )همیشه به طریقی تبدیل به یک نوع سلطه و یا وابستگی می شود: باور به این نوعیگانگی ظاهری”  بود که باعث شد هنگامی که بوهر در حال توصیف یگانگی حقیقیبود،  فاشیست‌هاجلسه را ترک کنند.

رژیم حاکم برچین، با سعی‌ بر به حاشیه راندن درخواست دالایی لاما به جامعه جهانی برای کمک در به دست آوردن حقوق پایه‌ای مردمان در بند خود، بدخواهانه از روشی استفاده کرد که اغلب صادقانه و درست از آن‌استفاده شده، با این ادعا کهاینجور دخالتهامی تواند یک نوع تحمیل ارزش‌های غربی بر مردمان شرقی باشد. دالایی لامابا استفاده از اصول  بودایی به خوبی نقص این ادعا را نشان داد:

« همه انسانها، با هر نوع پیش زمینه فرهنگی و تاریخی، وقتی که تهدید، زندانی، یا شکنجه بشوند، رنج می برندطبیعتا هیچ اختلاف نظری نباید در این مورد وجود داشته باشد.بنابراین ما باید نه‌ تنها بر نیاز به احترام به حقوق بشر در سراسر جهان، بلکه ، از آن‌ مهمتر، بر تعریفاین حقوق پافشاری کنیم. اخیرا برخی‌ از دولتهای شرق دور ادعا کرده اند که استانداردهای حقوق بشر آنگونه که در اعلامیه جهانی حقوق بشر عنوان شده است، همانهایی هستند  که توسط دولت‌های غربی مورد حمایت قرار می گیرند و به خاطر تفاوتهای موجود درفرهنگ، و تفاوت در رشد اجتماعی و اقتصادی، نمی توانند در مورد آسیا و بقیّه قستهای جهان سوم کاربرد داشته باشند. من این تصور را تایید نمی کنم و قانع شده‌ام که بیشتر مردم آسیا نیز از این دیدگاه حمایت نمی کنند، چون این در طبیعت همه انسانها نهادینه است که برای آزادی و برابری و‌کرامت اشتیاق داشته باشندتنوع غنی فرهنگها  و مذاهب باید به ما کمک کند تا حقوق اساسی‌ وبنیادی را در تمام جوامع تقویت کنیم. »

در زمینه مبارزه برای حقوق حیوانات ، ماری میجلی نوشت که بیوسفرکلا آن‌ چیزی است که ما اجزای آن‌ هستیم، و به همین دلیل، دیگر اجزای آن‌ هم به ما مربوط می شوند. اما زبان حقوق بشر برای بیان این مفاهیم رسا نیست.”پس بیایید بگوییم که انگیزه پیدا کردن خوشبختی به محور وجودی ما بسیار نزدیک است و برای همین هم هست که در همه ما دقیقا یکسان است. درسطح قلبینیازهای انسانی و آرزوهایی وجود دارند که همه انسانها در آن‌ سهیم هستند. همه ما نیاز داریم که به دیگرانخدمت کنیم، و همه ما، همانطور که اگوستین اشاره کرد: با هم متحد شویم—  این‌ها هر دو از مواردی هستند که جامعه مدرن به شدت از ما دریغ کرده است. ما یک نیاز انکار نشدنی جهانی داریم به احترام، یعنی‌ هم برای اینکه کرامت اولیه بشری را دریافت کنیم( همانطور که داستایوسکی گفت ) و اینکهکسی‌ یا چیزی را داشته باشیم برای  احترام گذاشتن به آن. عدم خشونت از هر دوی این ابعاد به طور کامل استفاده می کند. در انقلاب معروف بهقدرت مردمیدر فیلیپین ( ۸۶۱۹۸۳) ، حتی یک اصطلاح دیگر برای عدم خشونت ابداع شد و ممکن است تا کنون بهترین  [عبارت] باشد: الایدنگالalaydangal، تقدیم کردن کرامت” .

در سطح این یگانگی در نیاز هایی که در همه ما مشترک است، اختلافات جزئی وجود دارند و باید وجود داشته باشند. این اختلافات  به صورت غریبی آن را تکمیل می‌کنند. تنها یک مایکل نگلار می تواند وجود داشته باشد(بعضی‌‌ها مکن است فکر کنند که خوشبختانه اینطور است )،   چیزهایی وجود دارند که من فکر می‌کنم مرا به عنوان یک فرد خوشحال خواهند کرد مانندفرصت تدریس عدم خشونت، پیاده روی گاهگاه در میان جنگلهای دست نخورده . اشتیاق  من برای خوشحالی درست مانند اشتیاق به خوشحالیدر هر شخص[دیگر] است و به همان اندازه اعتبار دارد، در واقع تمام مخلوقات مورد لطف[خدا] همینطور هستند. خشونت، هم این منحصر به فرد بودن سطحی و هم هویت زیرین آنرا انکار میکند. عدم خشونت هر دو را، تأیید می‌کند وبافراخوانی برای تک تک ما، از هر دو در الگوی خود برای[ایجاد] یک جامعه مهرورز استفاده می کند.  

امروزه، در حالیکه دنیا بر اثر نفرت‌های نژادی و شبه‌‌ نژادی و دیگر انواع آن‌ دچار تشنج شده است، مردمی که در این نفرت‌ها گرفتار شده اند نمی توانند حتی به یاد بیاورند که آنها در دارای یکیگانگی زیربنایی که تنها در سطح تفاوتهایی دارد، هستند. آنها فقط تفاوتها را می بینند، که این تفاوتهاسپس بیش از حد  بزرگ نمایی  می شوند. آنها دچار حالتی می شوند که مردم شناس مشهورایبلایبسفلد آنرا“psuedospeciation” نامید: این توهم که دیگران متعلق به یک گونه دیگر هستندکه آنها انسان نیستند. امروزه آنهاجنایتکارانو البتهتروریست هاهستند؛ دیروزکمونیست‌هابودند و چه کسی‌ می داند گروه بعدی که به زور ازگفتمان عقلانیت” به دورمی شود کدام گروهخواهد بودمگر اینکه همانطور که انیشتین گفتما انسانیت خود را به خاطر می آوریم و بقیّه را فراموش می‌کنیم.”

عدم خشونت به ما کمک می کند که به خاطر بیاوریم. همانطور که یک دوست جوان فعال اخیرا گفت: عدم خشونتهنگامی است که شما به دشمن خود  چهره انسانی می‌بخشیدو اجازه می دهد اونیز شما را انسانی کند“. هنگامی که شما در مقابل رفتار خشن و تند با شجاعت و احترام پاسخ می دهید، اینبه تصویر شما ارتقا می بخشد، شما را در چشم دشمن خود انسانی می کند، و کمک می کند، هر چند به میزان جزئی، تا مقداری از خشونت دنیا را خنثی  کند. هر کدام از درگیری‌های خاور میانه، کشورهای بالکان ،  آفریقا ، یا  آمریکا را در نظر بگیرید: ما هرگز شاهد این گونه تنفر بی‌ منطقی که در سراسر جهان در حال فوران است، نمی بودیم اگر تا این اندازه از خصائص انسانی محروم نشده بودیم. هنوز مشکلاتی مانند حق[داشتن] آب  و حقوق اجتماعی وجود داشتند اما آنها فقط همین بودند: مشکلات. شما از مشکلات متنفر نیستید، شما آنها را حل می‌کنید. بنابراین نگرش به دنیا به عنوان یک ماشین متشکل از ذرات نیوتنی جامد و مجزای ، بسیارسخت که  هیچوقت استهلاک پیدا نمی کنند و یا نمی شکنندعواقب بدی داشته است، همانطور که جوزف رایت پیشبینی‌ کرده بود. این[موضوع] زمانی که اویک تجربهرا نقّاشی کرد یک ایده جدید بود و همینطور از  لحاظ اینکه جایگزین اسطوره‌ای شد که بشر برای قرنها به آن باور داشت نیز ایده جدیدی بود. با پی‌ بردن به این[موضوع]، خیلی‌‌ها فکر کرده اندو اینطور که به نظر می رسد من هم همین منظور را رسانده امکه کاری که ما نیاز به انجام آن‌ داریم، بازگرداندن اسطوره است. این[کار] آسان نخواهد بود. من که بیشتر سالهای نخستین حرفه خود را به مطالعه در مورد اسطوره گذرانده‌ام  وبه خوبی می دانم که خود اسطوره  به عنوان یکی‌ از راههای الگوسازی از درک ما در مورد جهان، تضعیف شده است. علم، آنطور که دوست مرحومم ویلیس هارمن اغلب می گفت، تبدیل شده بهسیستم اصلی‌ تائید دانش در فرهنگ ماو اینطور نیز باقی‌ مانده است.

این مساله برای عدم خشونت مشکلی ایجاد نمی کند. خود گاندی اغلب و بجا عدم خشونت را به عنوان یک علم ارائه می‌کرد، ‌‌هم از نظر عملی و هم تئوریک ، به این معنی‌ که این علم هم می تواند به صورت سیستماتیک اعمال شود و[هم] در چارچوب قوانین کلی منطق انسانی شرح داده شود.   

از درونعلم عدم خشونت، همینطور که رشد و توسعه پیدا می کند، بار دیگر، اسطوره ای مورد قبول جهانی، با این مفهوم که زندگی‌ و آگاهی‌ در تمام خلقت به همانند تار و پود به هم بافته شده اند، رشد خواهد کرد. با وجود این همانطور که تحقیق کارولین مرچنت تا این حد به خوبی   به ثبت رسانده، بیشتر مشکلات ما به خاطر اجداد ما و کوشش آنها برای صنعتی شدن بود که دیگرنخواستندباور کنند که زمین زنده است و آنها این عقیده را تحت عنوان اعتقادی بدوی، همزادگرایانه، و خرافاتی بدنام کردند. امروزه بینهایت به این نیاز داریم تا آگاهی‌ ذاتیخود را که زندگی‌ مقدس است بیدار کنیم. برایمان بهتر است که بدانیم در زیر این همه تنوع که ما می بینیم، یک نوع یگانگی وجود دارد که ما آنرا نمی بینیم

در طی‌ دوران شورش‌های هولناک چند سال قبل در گجرات هند(استان اقامتگاه گاندی )، یک گروههندو، به قصد کشتار وحشیانهبه یک روستای دور افتاده هجوم آوردند. تقریبا تمام مردان روستا در مزارع اطراف بودند. اما زنان به سرعت عمل کردند و همسایه‌های مسلمان خود را در خانه‌های خود از شر اوباش مخفی‌ کردند. چون بیشتر آنها در یک اتاق زندگی‌ می کردند، این مخفی‌ کردنبدان معنا بود که مسلمان‌ها را در گوشهپوجاخانه، در زیر محراب خانگی خود مخفی‌ کنند. اوباش با عجله از خانه‌ای به خانه دیگر رفتند در حالیکه فریاد می زدند:” آیا شما مسلمانها را اینجا مخفی کرده آید؟ زنها به آرامی پاسخ می دادند: “بله“. “ما می آییم تا آنها را ببریم“.یکی‌ پس از دیگر گفتند: “اول مرا بکشید. فقط در آنصورت می توانید داخل شوید“. همه مسلمانهای دهکده آنروز نجات پیدا کردند.

این زنان چه کسانی هستند؟ ما به شجاعت آنها، به غریزه آنها و به بصیرت آنها نیاز داریم. ما به ایمان آنها نیاز داریم. آنها چه کسانی هستند؟   آنها هر کدام از ما هستند که به خاطر تقاطع یک فرهنگ که هنوز باقیمانده‌ای از بصیرت انسانی دارد و یک موضوع ضروری وغیر منتظره ، با زندگی‌ پیچیده‌ای مواجه شده اند. اگر به طور کلی‌ صحبت کنیم، ‌‌همه ما امروز در یک چنین وضعیت غیر منتظره‌ای هستیم. ما تمام امکانات لازمرا داریم برای اینکه فرهنگ خود را بازسازی کنیم تا زمانی که  فرصت انتقال این عقیده و ایمان را به دیگران پیدا کنیم، این فرهنگ سازیپشتیبان ما باشد. اگر ما موفق شویم( و غیر از این نمی تواندباشد)،  باید به همکاری خود برای آفریدنعصری نو از روحیه انسانی  که از جهات دیگر بسیار نامید کننده است، افتخار کنیم

 

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *