جستجوی آینده‌ای بی‌خشونت

وعده‌ی صلح برای خودمان، خانواده‌هایمان و جهانمان

دکتر مایکل نَگلِر

فصل ۶

برنامه‌ی سازنده

از برنامه‌ی سازنده‌ی گاندی

تا یک برنامه‌ی سازنده در جهان غرب معاصر

چگونه می‌توانیم آن بینش را امروزه در غرب اجرا کنیم، با آن‌همه دگرگونی‌های چشمگیری که لازم است به وجود آید؟ اینجا و آنجا، کسان بسیاری مانند دکتر رابرت هم‌اکنون با جدیت بر روی بخش‌های مختلف این پروژه در حال کارند: بازسازی محله‌ها، نجات جوانان از دسته‌های گانگستری، برگزاری کارگاه‌های خشونت‌پرهیزی در زندان‌ها، نجات وال‌ها. اما به نظر من آن‌چیزی که جایش خالی است این است که این تلاش‌ها با هم در پیوند و متصل نیستند. آن کلیتی که بتواند همه‌ی این‌ تلاش‌ها را به خوبی معنادار کند هنوز چندان روشن نیست. یک روز بعد از ظهر، یکی از دانشجویان من از یک پژوهش‌گر صلح مشهور که سخنرانی زیبایی برای ما کرده بود، پرسید:

«به عنوان یک کنشگر، برای من یأس‌آور است که می‌بینم ما تلاش می‌کنیم جنگی را در اینجا خاتمه دهیم، یک نسل‌کشی را در جای دیگر متوقف کنیم، از مسابقه‌ی تسلیحاتی در همه جا جلوگیری کنیم، و درست در لحظه‌ای که جلو یکی از این کارها را می‌گیریم، سه مورد دیگر در جاهای دیگر سر بر می‌آورند. اما ما به دنبال پیشگیری از آن چیزی که باعث همه‌ی این کارها می‌شود نیستیم. و من مایلم بدانم که آیا شما می‌دانید که آن علت اصلی چیست.»

او نگفت که به نظرش علت آن قبیل نابسامانی‌ها چیست. اما من فکر می‌کنم که ما در آغاز راه دانستن آن هستیم. آن چیزی که «باعث همه‌ی اینها» می‌شود خشونت نامیده می‌شود، و چیزی به نام خشونت‌پرهیزی پادزهر آن است، و چیز دیگری به نام برنامه‌ی سازنده می‌تواند اثربخش‌ترین شیوه‌ی مبارزه‌ی بی‌خشونت باشد، به ویژه در خلال و در آستانه‌ی شروع مبارزه‌هایی مانند جنبش حقوق مدنی. به نظرم می‌رسد که دو اتفاق باید بیافتد: ما باید درکی درست و واقعی از اصل خشونت‌پرهیزی پیدا کنیم، درکی که به ما امکان چگونگی اجرای آن را خواهد داد (چیزی که گاندی ممکن بود آن را پرهیز از بطالت و بیهودگی بنامد)، و نیز به یک طرح کلی نیاز داریم – یک تصویر منسجم و در عین حال فراگیر – که به ما این احساس را بدهد که همه با هم کار می‌کنیم، حتا اگر بر روی پروژه‌های متفاوتی کار کنیم. نه اینکه یک وال را اینجا نجات دهیم و یک گروه زندانی آنجا، از کار انداختن یک کلاهک موشک جنگی اینجا و یک درخت سرخ‌چوب (نوعی سکویا) آنجا، بلکه یک تحول کامل مبتنی بر خشونت‌پرهیزی.

طراحی برنامه‌ی سازنده‌ی هند الگویی را در اختیار ما می‌گذارد. از آن روی که آن برنامه دارای یک برنامه‌ریزی همه جانبه‌ای بود که بی نهایت ساده بود و در یک نگاه می‌شد آن را مجسم نمود: همانگونه که گاندی اغلب اظهار می‌داشت، برنامه‌ی سازنده همچون “منظومه‌ی خورشیدی” بود و چرخه (کمپین چرخ نخ‌ریسی) مانند خورشید آن.

گاندی، بر خلاف مارتین لوتر کینگ، بخت این را داشت که اندیشه‌هایش را در مقیاسی بسیار گسترده توسعه دهد، ما امکان این را داریم که او را در کنش اصلاح‌گرانه‌ی خود در چنان مقیاسی ببینیم – برای مثال، رابطه‌ی جالبی که میان چرخه، پروژه‌ی ناو فرماندهی، پیکار بازپس‌گیری صنعت روستایی افتخار آفرین نساجی هند از انگلیس‌ها و برنامه‌های سازنده در توتو بود را می‌توانیم ببینیم. مزیت بزرگ این پیکره‌بندی همان انسجام هماهنگ آن بود؛ اگر کلیت آن برنامه‌ی فراگیر سر در گمی ایجاد می‌کرد، با دیدن چرخه (چرخ نخ‌ریسی) می‌توانستید به انسجام و هدف کلی آن کمپین‌ها پی ببرید – برای مثال ممکن بود او بگوید «پیشرفت بی‌نظیر در چرخه،» و شما در می‌یافتید که منظور او پیشرفت در همه‌ی جنبه‌هاست. برنامه‌ی گاندی تنها به حرکت برای برداشت یک مشت نمک در اینجا و تحریم یک مشروب فروشی در آنجا محدود نمی‌شد؛ بلکه آن فعالیت‌ها و دیگر کنش‌ها در تمامیت خود از فراخوانی برای دستیابی به حقیقت نمایندگی می‌کردند.

مواظب چشمان خود باشید؛ اکنون قصد داریم که مستقیم به خورشید نگاه کنیم.

تجلی حقیقت در احمدآباد

در طیف گسترده و متنوع آن ۱۸ پروژه، چرخه (در زبان هندی به معنی چرخ است و به طور مخفف به معنای مبارزه‌‌ی ریسندگی و تهیه‌ی پارچه در خانه برای مقابله با صنعت نساجی استعمار انگلیس به کار می‌رفت) به منزله‌ی خورشیدی بود که سایر پروژه‌های مبارزاتی به دور آن می‌چرخیدند. باید به خاطر داشت که از زمان‌های باستان، هندوستان یک «تمدن جنگلی» بوده است که فرهنگش در شهر‌های بزرگی مانند تاکشیشلا، پاتالیپوترا، یا کاشی (بنارس جدید) شکل نگرفته است، بلکه در روستاها، صدها هزار روستا، که در آنها مردم در دل طبیعت و در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند، به وجود آمده است. وجه مشخصه‌ی این روستاها، خودکفایی آنها بود. بسیاری از صنایع روستایی به دست خانواده‌هایی گردانده می‌شدند که در گذر سده‌های زیاد در یک سیستم همبسته به نام کاست سازمان یافته بودند. تبادل پایاپای کالاها و خدمت‌ها، نقش پول را در این سیستم بازی می‌کرد. در میان بسیاری از این صنایع، ریسندگان جزئی از «اقتصاد روستا» به شمار می‌رفتند که محصول کارشان از روستای خودشان بسیار فراتر می‌رفت. لباس هندی از افتخارهای آسیا بود. آشکار است که نبود سازمان مرکزی به معنی نبود هیچ‌گونه سازماندهی نیست، بر خلاف آنچه حاکمان اروپایی هند می‌اندیشیدند. صنعت روستایی نقشی محوری داشت، مرکز شبکه‌ای از این محورهای گوناگون تجارت در سراسر شبه قاره و خارج از آن. هنگامی که می‌بینید یک ساری ابریشم کانجیویرام در افتتاحیه‌ی یک نمایشگاه مد لباس در سانفرانسیسکو یا در یک مراسم رقص در واشینگتن مورد استقبال فراوان قرار می‌گیرد، یادآور بخش کوچکی از آن صنعت است. و این اقتصاد خودکفا با خود یک نظام فرهنگی تمام عیار نیز به همراه داشت: نهادهای مذهبی، آموزشی، و بیشتر نهادهای حکومتی و نظم و قانون که در درون یا پیرامون روستاها بنا شده بودند و در دست کسانی قرار داشتند که همدیگر را می‌شناختند.

سپس در طول سده‌ی نوزدهم، کارخانه‌های صنعتی که در شهرها قرار داشتند نخ‌های این اقتصاد بافندگی را به خود جذب کردند. در زمانی بسیار کوتاه (اگر از نقطه نظر یک هندی نگاه کنیم)، شهرهای صنعتی مانند احمدآباد، و در درون آنها انحصار بریتانیا بر صنعت نساجی، میلیون‌ها روستای تولید کننده را به سکون کشاند، و آنها را به حاشیه‌ی نظام اجتماعی راند. (یک جنبه‌ی ناخوشایند دیگر این بدرفتاری این بود که بیشتر این بازرگانان پارچه و منسوجات مسلمان بودند.) در سال ۱۹۲۸ گاندی از این کارخانه‌های ریسندگی در احمدآباد، مرکز ایالت گوجرات، دیدن کرد و تجربه‌ای آن بازدید چیزی شبیه یک رؤیا بود. هنگامی که در سالن تولید ایستاد، با دیدن آن ماشین‌های پر سر و صدا به گریه افتاد. چرا که من و شما تنها ماشین‌ها را می‌بینیم – شاید به دیدمان پر سر و صدا و ناخوشایند بیایند، اما به هر حال ماشین هستند ونه چیزی دیگر. اما گاندی خشونت ساختاری و طمع را «می‌دید» که آنها را در آنجا به کار گذاشته است: فرد شهرنشین فرد روستایی را استثمار می‌کند، تشکیلاتی غیر انسانی به نام شرکت جایگزین شبکه‌ی گسترده‌ی رابطه‌های نزدیک انسانی میشود، جنون سودجویی بر شأن و مقام کار چیره می‌شود. در افسانه‌ها آمده است که زمانی بودای مهربان و همراهانش در حال تماشای منظره‌ای بسیار زیبا بودند، و هنگامی که یاران او از کوه‌های برفگیر و رودخانه‌ی زلال تعریف می‌کردند، بودا رودی از اندوه می‌دید – اشک‌های جاری از دیدگان انسان‌های رنج‌دیده، و سفیدی قله‌ی کوهها هم در نظر او از برف نبود، بلکه از استخوان انسان‌های درگذشته را به یاد او می‌آورد. منظور بودا از آن پاسخ این بود که چرخ قانون را به حرکت در آورد؛ اما واکنش گاندی با این هدف بود بود که چرخ آزادی را به گردش در آورد: آزادی از حرص و آز، تمرکزگرایی، و خشونت ساختاری.

چرخه نشان می‌داد که ما می‌توانیم به آن نوع زندگی برگردیم که پیش از سلطه‌ی طمع‌جویی ماشین داشتیم. در اینجا تنها پای لباس در میان نبود، بلکه موضوع ایدئولوژی هم بود – نه چندان متفاوت از آنچه هند از سده‌ها پیش می‌دانست – ایدئولوژیی که بر طبق آن «ثروتمند داوطلبانه ساده زیستی را بر می‌گزید، تا دیگران هم به ساده زیستی روی بیاورند.» در نتیجه نظام اجتماعی-اقتصادی نیز مقیاسی انسانی می‌یافت. باید تکرار کرد که وجود یک سیستم نامتمرکز به این معنی نیست که جزء‌های آن از یکدیگر جدا و منزوی هستند. همانند گذشته، بافنده در روستای خود با کشاورزانی که پنبه‌ی او را تأمین می‌کردند در پیوند بود، و از سوی دیگر نیز با کسانی که بافته‌های او را به پارچه و لباس تبدیل می‌کردند، و کسانی که آنها را می‌فروختند و سرانجام کسانی که کادی (لباس کتانی دست دوز) را می‌پوشیدند. چرخه حتا بیش از انتفاضه (قیام فلسطینیان) توانسته بود زیرساخت‌های هندوستان آزاد را با کمک شیوه‌ی زندگی پایدار و بومی خود بازسازی کند.

از دهه‌ی ۱۹۲۰ گاندی همه‌ی هندی‌ها، از ثروتمند و بینوا، درخواست کرد که اگر به کارهای دیگر مربوط به تولید لباس مانند حلاجی کردن پنبه، بافتن یا دوختن لباس از پنبه‌ی محصول هند نبودند، روزی یک ساعت را به نخ‌ریسی بپردازند. او به شکلی خستگی‌ناپذیر توضیح می‌داد که منظورش این بود که برای کسانی که توانایی پوشش بدن خود را نداشتند لباس تهیه کنند، تا کار معنی‌دار کسانی که از سوی نظام بی‌رحم استثمار به سکون واداشته شده بودند را به آنها برگردانند، و با این کار به نظام استثماری پایان دهند. بسیاری از هندی‌ها، به ویژه شهرنشینان غربزده، پوشیدن کادی یا کادار را دوست نداشتند. خارش می‌آورد، زبر است، و به طور حتم مد روز نیست. این گونه پاسخ‌هایی گاندی را به شدت آزرده می‌کرد.

ما باید آماده باشیم که به نوع لباس‌هایی که هند می‌تواند تولید کند راضی قانع باشیم، همان‌طور که از فرزندی که خدا به ما می‌دهد راضی و سپاسگزار او هستیم. من مادری را ندیده‌ام و نمی‌شناسم که فرزندش را دور انداخته باشد به این دلیل که او در چشم دیگران زشت می‌نماید. … کادار واقعیت عینی و مرکزی سوادشی است.

سوادشی، در یک تعریف اجمالی، عبارت است از حالت عکس جهان‌گرایی. این مفهوم به معنی خود اتکایی و کار محلی است، و از آن موضع قدرتمند به سوی جهان بیرون رشد کردن و همراه شدن با همبستگی عام و ایجاد پیوندهای جهانی. سوادشی به قول گاندی، بافندگی خانگی مظهر و تجسد سوادشی است.

برای مقابله با غافل ماندن از امور مهم، چرخه به تحقیق همان کاری بود که باید به شیوه‌های مختلفی انجام می‌شد. یکی از نوه‌های دختری گاندی به تازگی گفت که «غذا، لباس و مسکن از نیازهای اساسی زندگی متمدن هستند. بیشتر ما، در مقطعی از زندگی خود، گرده‌ی چانه‌ی نان چاپاتی را پهن کرده‌ایم. به همین شکل، هر هندی باید در مقطعی از زندگی خود چرخ بافندگی را لمس کند،‌ زیرا این دستگاه کوچک در زندگی عام ما حکم روان را دارد. ما بعد از غذا به لباس نیاز داریم.» در اقتصاد مبتنی بر دیدگاه‌های گاندی، تفاوتی کیفی میان نیازهای اساسی از قبیل غذا، لباس و مسکن با نیازهای غیر اسای وجود دارد. تأمین نیازهای اساسی حق هر فرد است. اگر این نیازها برای همگان برآورده نشوند، آن جامعه ناموفق بوده است.

اکنون یک مبارزه‌ی دیگر گاندی را به یاد بیاوریم. مبارزه‌ای که در باره‌ی نمک بود – کالایی که در کشوری گرمسیری مانند هند یک نیاز اساسی است. با این دو مبارزه، فراخوان «ایجاد اشکال» برای بازپس گرفتن حق استخراج نمک از حکومت و برنامه‌ی سازنده برای تولید لباس در سطح روستاها، گاندی برای مالکیت دوباره بر دو عنصر اساسی مورد نیاز زندگی، یعنی غذا و لباس، جنگید. همین امر بود که نشان می‌دهد این گفته‌ی معروف نهرو که، پارچه‌ی کادی «برای آزادی ما در حکم یک شُش بود،» به هیچ روی اغراق نیست: در مبارزه بر سر پارچه و نمک، هند برای کنترل نیازهای اساسی زندگی می‌جنگید.

بنا بر این، هیچ چیزی نمی‌توانست واقعی‌تر از یک چرخ نخ‌ریسی باشد. (ما در مورد نسبت میان امر واقعی و امر نمادین در فصل ۴ بحث کردیم). البته چرخ نخ‌ریسی یک نماد نیز هست. در هندوستان، مانند هر کشور دیگر، چرخ نمادی باستانی از گردش روزگار است، «چرخ هستی، چرخ زندگی و مرگ (سامسارا)»؛ یا طبق باورهای بودایی، «چرخ قانون.» اما چه چیزی آن نماد باستانی را به زندگی سیاسی بازگرداند؟ البته آن چیز شعاری مانند «تو داری به دنبال یک چرخنده حرکت می‌کنی» نبود که فرد پشت چرخ گاری خود آویزان کرده باشد. آن مبارزه در باره‌ی مردمی بود که پنبه‌ی واقعی را می‌ریسیدند تا لباس برای کسانی ببافند که به آن نیازی واقعی داشتند. از آن واقعیت عینی دستآوردهای فراوانی حاصل شد: درآمد برای کسانی که به رکود کشیده شده و اغلب گرسنه بودند؛ صدها شبکه‌ی محلی که ماده‌ی خام را به ریسندگان می‌رساندند، و محصول آنها را به بازار می‌بردند؛ تدارک و تعمیر چرخ‌های بافندگی و کمان‌های حلاجی پنبه و مانند آن. یک اخلاق عام اجتماعی که مبتنی بر ساده‌زیستی بود؛ حس عمیق همبستگی با بینواترین مردم؛ و سرانجام پس از آن‌که به شیوه‌ای بی‌خشونت و با آن قبیل مبارزه‌ها، قدرت بریتانیا خنثا می‌گردید، آزادی سیاسی به دست می‌آمد. تصویر یک چرخ [نخ‌ریسی] بر یک تابلو تبلیغاتی یا بر پرچم کشور هند (که تا به امروز هم وجود دارد) نمی‌توانست به هیچ‌یک از آن دستآوردها بیانجامد.

افزون بر این سه خصوصیت اصلی وضعیت «منظومه‌ی خورشیدی» که چرخه دارد، یعنی عینی بودن آن (همان‌گونه که گاندی خود بیان می‌کرد)، سازنده بودن، و غیر تهاجمی بودن آن، به آسانی می‌توانیم چند مزیت دیگر آن را مشاهده کنیم:

  1. هر کسی می‌توانست آن کار را بکند و در مبارزه شرکت جوید. کار کردن با همدیگر یک حس سرنوشت مشترک و وحدت ایجاد می‌کند، به طوری که هیچ چیز دیگری نمی‌تواند چنین حسی را به وجود بیاورد. من پیش از این یک تجربه‌ی کلاسیک که در یک اردوی کودکان انجام شده بود را ذکر کرده‌ام، که در آن کار کردن بر روی پروژه‌های مشترک به نحو مؤثرتری گروه‌های رقیب نوجوانان را با یکدیگر مرتبط می‌کرد تا فعالیت‌های مشترک دیگری مانند تماشای فیلم، یا با هم غذا خوردن. به طور بالقوه، همه‌ی افراد جامعه از طریق صنعت روستایی تولید پارچه‌ی کادی با هم متحد می‌شدند، زیرا هر کسی می‌توانست نخ‌ریسی کند، خواه مرد، زن یا کودک. چرخاندن یک چرخ نخ‌ریسی، نشانه‌ای از غرور یا فروتنی یا قدرت یا ضعف هیچ‌کس، خواه بینوا یا ثروتمند قلمداد نمی‌شد. در روزهای اوج مبارزه‌ی چرخه، حتا نمایندگان کنگره هم به خانه می‌آمدند تا چرخ نخ‌ریسی را نیم ساعت بچرخانند – در حقیقت، به ویژه نمایندگان کنگره. اما کادی تنها چیزی نبود که فرد آن را می‌چرخاند: بلکه لباسی بود که مردم آن را می‌پوشیدند، و این یک شکل دیگری از همبستگی را شکل می‌داد، چرا که ثروتمند نیز درست همانند بینوا می‌پوشید – لباس ساده و احترام‌انگیز بافته شده در خانه. در واقع آنها عقیده‌ی خود را بر بدن خود می‌پوشیدند، بسیاری از هندی‌های ثروتمند به این وسیله دریافتند که برادری از داشتن موقعیت برتر اجتماعی رضایت‌بخش‌تر است.
  2. این کاری بود که می‌شد هر روز انجامش داد. فرد مجبور نبود که برای زمان مناسب انجام آن منتظر بماند، یا وضعیت هوایی و شرایط مناسبی بخواهد، یا نیازی به گرد آمدن شمار زیادی از مردم در یک رویداد ویژه داشته باشد. آهنگ باستانی چرخ نخ‌ریسی تنها به آهنگ گردش شب و روز بستگی داشت. این کار باید برای داوطلبان یادآوری و نمادی بوده باشد از این که آنها در مبارزه‌ای بس طولانی وارد شده‌اند – یعنی همان «پایداری خستگی‌ناپذیر» که لازمه‌ی هر مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز، یا به طور کلی هر کار ارزشمندی است. جالب است که گاندی در همین رابطه ادعا می‌کرد که چرخاندن روزانه‌ی چرخ نخ‌ریسی نوعی مراقبه‌ی معنوی است، زیرا هیچ هندی باور ندارد که با ایست و حرکت می‌توان به دستاوردهای معنوی رسید. موفقیت معنوی را با تلاش مداوم در یک دوره‌ی زمانی طولانی می‌توان به دست آورد.
  3. چرخه یک اقدام  فعالانه و پیش‌دستانه بود. لباس لازم دارید، پس آن را تولید می‌کنید. این قلب برنامه‌ی سازنده است. حقیقت که رهبری را به دست گیرد، رویدادها در پی آن می‌آیند. همگان می‌دانند که اقدام فعالانه و پیش‌دستانه انجام‌دهنده را در موقعیت راهبردی بسیار بهتری قرار می‌دهد. اما در عین حال مبتنی بر عمیق‌تری اصل ساتیاگراها نیز هست: حقیقت بازتاب یا حاصل نبود چیزی دیگر نیست؛ حقیقت هست.
  4. سرانجام – اکنون بر می‌گردیم به پرسش داوطلب بی‌تاب از گاندی در سال ۱۹۴۰ – مبارزه‌ی چرخ نخ‌ریسی بی‌چون و چرا یک کنش مبتنی بر حقیقت بود که در ژرف‌ترین لایه، با دروغ استعمار مقابله می‌کرد، و به همین دلیل اثربخش‌ترین مقاومت را به وجود آورد. تمامی نظام استعمار بر یک دروغ بنا شده بود: «دروغ بزرگ ِ» وابستگی، که می‌خواهد به گروه‌های انسانی بقبولاند که باید نانشان را از دیگری گدایی کنند. خدا موجودهای روی زمین را این گونه نیافرید، اما جذبه‌ی برتری‌جویی مردم را به تسلیم وامی‌دارد، به گونه‌ای که حتا فرودستان نیز به آن تن می‌دهند. هند این استنباط تلویحی را باور کرده بود که «تو به ما وابسته هستی –به ما نیاز داری که حتا نمک و لباس را به تو بدهیم (تا چه رسد به گرداندن دستگاه قضایی، دفاع از کشور در برابر خارجیان، و حفظ نظم).» این همان چیزی است که گاندی آن را ارتباط «گناه‌آمیز» و غیر طبیعی بین استثمارگر و استثمارشده می‌نامید؛ و مبارزه‌ی چرخه با گاندی هم‌صدا شد، «ممنونیم، ولی ما می‌توانیم لباس و غذای خود را فراهم کنیم – همان‌طور که در طول ۵،۰۰۰ سال پیش از آمدن شما این کار را کرده‌ایم.» در واقع، اگر ما به دقت گوش کنیم، چرخ نخ‌ریسی می‌گوید، هیچ‌کس برای زنده ماندن به کالاهای تولیدی کسی دیگر نیاز ندارد؛ در حقیقت، مردم به هیچ روی نیاز چندانی به کالاهای ساخت کارخانه‌ها ندارند. آیا این موضوع به اندازه‌ی کافی انقلابی نیست؟
  5. در جهان پر از دروغ، راستی در سرشت خود مقابله‌جویانه خواهد بود. یک برنامه‌ی سازنده‌ی واقعی در چنین جهانی به مانند شنا کردن در جهت خلاف جریان آب است – چنین کاری به مانع‌های فراوانی برخواهد خورد، حتا اگر قصدش دوری گزیدن از مانع باشد. راج (حکومت بریتانیا بر هند) کار خود را به عنوان یک شرکت بازرگانی آغاز کرد؛ و هنگامی به پایان رسید که شریکان بی‌تمایل تصمیم گرفتند که دیگر با آن نوع «بازرگانی» همکاری نکنند. هر چند بریتانیایی‌ها در مدرسه‌ها آموزش داده بودند و در پارلمان در باره‌ی «پرچم» و «سرنوشت» و «بار مسئولیت انسان سفیدپوست،» سخن‌ها رانده بودند، اما به محض آنکه بازرگانی راج از سوددهی افتاد، قبضه‌‌ی قدرت را نیز از دست داد، ‌به ویژه از زمانی که گاندی مقاومت دوسویه را به اجرا گذاشت، واقعیتی که توین‌بی آن را به خوبی تعریف می‌کند: «او ادامه‌ی حکومت ما بر هندوستان را ناممکن کرد، اما همزمان این امکان را هم به ما داد که بدون دشمنی و رسوایی کشور را ترک کنیم.»

به این ترتیب چرخهدر ظاهر غیر تقابلی به نظر می‌رسید؛ ولی در واقع گلوی نظام استعماری را می‌فشرد. زنی در کلبه‌ی روستایی خود، نوجوانی بر ایوان خانه، و گاهی تمامی دهکده در میدان ده جمع می‌شدند، همه با صدای چرخ نخ‌ریسی همنوا شده بودند – آنها آرام و یکنواخت نظام اقتصادی راج را از کار می‌انداختند، و حکومت به ندرت می‌توانست بفهمد که چه اتفاقی داشت روی می‌داد، یا چگونه باید آن جلو آن را گرفت، حتا اگر از چنان اتفاقی آگاه بود. برنامه‌ی سازنده به دلیل ماهیت خود به مقابله بر می‌انگیزد – یا به عبارت دیگر، به دلیل وضعیت موجود در سایر جاهای جهان. امیدوارم پرسش‌کننده‌ی کم طاقت گاندی این را دریافته باشد.

در همین زمان، چرخه یک بُعد عدم همکاری نیز داشت که مکمل بُعد سازنده‌ی آن، یعنی مبارزه‌ی چرخ بافندگی بود – آنکه به حقیقت پایبند است هرگز تنها به یک شیوه‌ی عمل محدود نمی‌شود. هندیان کادی-پوش شلوارهای بریتانیایی خود را به آتش کشیدند، با همان شور و حرارتی که چرخ نخ‌ریسی را برای بافتن لباسهای خود به حرکت در می‌آوردند (یا شاید بیش از آن). بایکوت لباس خارجی آن‌چنان موفقیت‌آمیز بود که نزدیک سه میلیون کارگر نساجی در لانکشایر از کار بیکار شدند، آن هم در زمان افسردگی جهانگیر دوران جنگ جهانی و هنگامی که وضع اقتصادی بریتانیا بیش از حد خراب بود. گاندی که برای کنفرانس میزگرد در انگلستان بود، در ۲۲ سپتامبر ۱۹۳۱ سفر ویژه‌ای به شمال کرد تا جنبش خود را به طور حضوری برای کارگران نساجی‌های لانکشایر توضیح دهد، و این یکی از نقطه‌های اوج تاریخ مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز است. «من به خاطر بیکاری موجود در اینجا در رنجم. اما در اینجا گرسنگی یا نیمه‌-گرسنگی وجود ندارد. در هند ما هر دو را داریم. اگر به روستاها بروید، با اسکلت‌های متحرک روبرو خواهید شد.» او در لفافه سخن نگفت: «چنین نخواهید که بر گور میلیون‌ها فقیر هندی به رفاه و رستگاری برسید … به این امید واهی دل نبندید که کارخانه‌های نساجی لانکشایر دوباره زندگی از سر بگیرند،» چرا که گردش چرخ [بافندگی هندیان] وجود ‌آن کارخانه‌ها را بی‌مورد کرده است. «بدبختی خود را به هند نسبت ندهید. به نیروهای جهانی بیاندیشید که نیروی تمام علیه شما در کارند.»

این خود معجزه‌ی دیگری از ساتیاگراها بود. مردی نوشت، «می‌توانم بگویم، یا آیا نیازی هست بگویم که من به عنوان یک کارگر نساجی لانکشایری که تا حدودی از کنش‌های رهبران حزب کنگره‌ی هند متحل رنج‌هایی شده است، احترام زیادی برای آقای گاندی قائلم و شمار زیادی از همکارانم نیز چنین حسی دارند.» کارگر دیگری پس از سخنان سخت و محکم گاندی گفت، «ما حالا هم‌دیگر را درک می‌کنیم.» با کمک نیروی روح خود می‌توانیم مخالفان را از برنامه‌ی کاری‌شان جدا کنیم و آنها را به سمت خود جلب کنیم.

وحدت قلبی: گوناگونی بدون تفرقه

برنامه‌ی سازنده یک برنامه‌ی جامع متشکل از چندین پروژه بود که هر کدام به یک جنبه از شرایط آن کشور زخم‌دیده می‌پرداختند، اما یک رشته‌ی متحد کننده از خلال همه‌ی آنها می‌گذشت، که عبارت بود از تلاش برای التیام بخشیدن به «شکستگی» جامعه‌ی هند. به همین دلیل، اولین قطعه در سیاستگزاری مبارزه، بازسازی وحدت اجتماعی بود. دومین هدف و سیاستگزاری در جهت برچیدن مفهومی به نام طبقه‌ی جنس بود. به بیان دیگر، بازگرداندن هماهنگی و همسازی میان مسلمانان و هندوها و حذف استکبار طبقاتی کاست که در درون نظام طبقاتی آیین هندو وجود داشت. و دست کم شش برنامه‌ی مبارزاتی دیگر نیز وجود داشت که هدفشان «پیوند زدن دوباره‌ی» گروههای مختلف به جامعه بود، گروههایی که یا به خاطر سنت‌های هندی یا در اثر نفوذ مخرب سلطه‌ی خارجی به حاشیه رانده شده بودند. آشکار بود که برنامه‌ی سازنده در کلیت خود طوری تنظیم شده بود که جامعه‌ای مبتنی بر محبت و دوستی بنا کند؛ شالوده‌ی همه‌ی آن برنامه‌ها مبتنی بر وحدت قلبی بود.

اکنون بگذارید لحظه‌ای بر این عبارتی که  ساده می‌نماید تأمل کنیم. وحدت قلبی یعنی من خواهان شادمانی تو هستم، با وجود همه‌ی اختلاف‌هایی که داریم. در حقیقت، احساس وحدت قلبی با دیگران یعنی اینکه از اختلاف‌ها لذت ببریم. چه دنیای سطحی و کسل کننده‌ای خواهد بود دنیایی که در آن هیچ اختلافی نباشد. و نمونه‌ای از  آن اختلافها می‌تواند اختلاف در داشتن ثروت باشد. نابرابری در ثروت بیش از پیش به یکی از ویژگی‌های زشت اقتصاد جهانی تبدیل شده است. چهار تن از ثروتمندترین مردان جهان روی هم ثروتی بیش از حدود یک سوم کشورهای کم‌توسعه‌ی جهان دارند. به چنین وضعیتی چه صفتی غیر از وقیح می‌توان داد؟ در غیاب مفهوم وحدت قلبی، تنها راهی که پیش روی خواهد بود این است که به هر طریق ممکن دارایی‌های ثروتمندترین افراد از آنها گرفته شود و در میان دیگران توزیع شود تا زمانی که همه کمابیش از دارایی برابر برخوردار شوند. ثروتمندان از چنین راه حلی خوششان نمی‌آید، و چنین تلاشی به خشونتی تلخ و نابرابر خواهد انجامید. اما در یک چهارچوب مبتنی بر وحدت قلبی، رویکرد بسیار متفاوتی در پیش گرفته خواهد شد. با چنین رویکردی، شما بر شادی نسبی ثروتمندان حسد نخواهید خورد (همانگونه که گاندی به کارگران لانکاشایر توضیح داد)، اما تلاش خواهی کرد که آنها را نسبت به سطحی بودن ثروت مادی آگاه کنی و اندوه ناشی از کسب این ثروت از قِبَل کسانی که خود نیازمندند را به آنها بفهمانی. بنا بر این شما باید ذهن ثروتمندان را تغییر دهید. البته چنین کاری چندان آسان نیست، اما در عمل آسان‌تر از این است که بخواهید ثروتشان را از آنها بستانی. یک کاری که می‌توان کرد این است که بی علاقگی خودتان به ثروت مادی را به آنان نشان دهید، حتا اگر اندک ثروتی هم داشته باشید. این روش کارگر واقع می‌شود؛ در فرهنگی که بیش از حد مادیگرا نباشد (که باید اعتراف کنیم که در حال حاضر چنین فرهنگی سراغ نداریم)، به شکلی آشکار “مؤثر” واقع می‌شود.

لازم نیست در این کار آنقدر پیش برویم که سراسر جهان را از نظر اقتصادی به یک میدان بازی هم سطح تبدیل کنیم. تنها کاری که لازم است انجام شود این است که به بینواترین مردم به اندازه‌ای کمک کنیم که بتوانند به زندگی ادامه دهند و مردم را به اندازه‌ای تغذیه و حمایت کنیم که بتوانند رشد کنند و همچون یک انسان خود را بیان کنند. تا زمانی که به این هدف دست نیافته‌ایم نمی‌توانیم از پای بنشینیم، اما از سوی دیگر، مادامی که فقیر به اندازه‌ی کافی برای گذران زندگی خود داشته باشد، نابرابری میان “ثروتمند” و “بینوا” را می‌توان تحمل نمود. و این شامل  احترام نیز می‌شود. ما می‌توانیم ثروتمند و بینوا را داشته باشیم، همان‌گونه که در آمریکا داریم، و همه‌ی آنها نیز لازم نیست در یک سطح برابر اقتصادی باشند، اما همه باید در یک سطح انسانی برابر باشند. باید تفاهم و همدلی وجود داشته باشد، که خود وسیله و هدف همه‌ی تلاش‌های دستیابی به وحدت قلبی است.

اگر انسان‌ها از نژادهای مختلف نسبت به یکدیگر به وحدت قلبی رسیده باشند، متفاوت بودن ظاهر و سر و وضع آنها چه تفاوتی ممکن است ایجاد کند؟ یا داشتن رژیم غذایی متفاوت؟ یا تفاوت در نوع موسیقی مورد علاقه‌ی آنها؟ یا تفاوت در نوع مذهبشان؟

وحدت قلبی اساس یک جامعه‌ی زنده است. یعنی هر جامعه‌ی واقعی.

برخی از دیگر پروژه‌های دیگری که در چهارچوب برنامه‌ی سازنده‌ از سوی گاندی و یارانش پیگیری می‌شدند عبارت بودند از برنامه‌های بهداشتی، اعتیاد (بیش از هر چیز اعتیاد به الکل)، بینوایی، وخامت وضعیت فرهنگی (که این یکی از طریق «آموزش نوین» پیگیری می‌شد). همه‌ی این برنامه‌ها روی هم، و طرح آنها نیز این بود که این برنامه‌ها به شکلی هماهنگ اجرا شوند، هدفشان این بود که جامعه‌ی هند را به جامعه‌ای زیست‌پذیر، کامل و پذیرند‌ه‌ی گوناگونی تبدیل کند. چرخه (جنبش چرخ‌نخ‌رسی) نیز استثنایی بر این قاعده نبود، به ویژه اگر به یاد بیاوریم که از همه، خواه افراد سرشناس یا روستاییان گمنام، انتظار می‌رفت که “کار نان‌آوری” برای تأمین نیازهای اساسی را با هم انجام دهند و حاصل کار که پارچه‌های بافت خودشان بود را بپوشند.

یک نکته روشن است: اگر بناست که ما از گاندی بهره‌ای ببریم، باید او را به تمامی بپذیریم، نه اینکه تلاش کنیم تا تنها لحظه‌های اسطوره‌وار ماجراهای هیجان‌انگیز او را تقلید کنیم. اطمینان او به آینده بیش از هر چیز در کار سازنده‌ی مدام ریشه دارد، کار مدام و نه گاهگاهی، کار عملی و ملموس و نه نمادین. هر گاه زمان جنگیدن می‌رسید، هیچ‌کس بیش از گاندی برای نبرد مصمم نبود، از سوی دیگر، زمانی هم که مبارزه‌‌ای در کار نبود، هیچ کس بیش از او آماده‌ی برگشتن به کار سازنده نبود.

برنامه‌ی سازنده چه چیزی به ما می‌آموزد؟ نه برنامه‌های انفرادی، دست کم نه بدون درک و تعدیل آنها: ما ۷۰۰،۰۰۰ روستا نداریم، پس بهبود وضعیت روستاییان در برنامه‌ی ما معنی نخواهد داشت (هر چند کسانی که در محله‌ی خود به سازندگی اجتماعی مشغولند کاری مشابه آن برنامه‌ی گاندی را انجام می‌دهند). میزان و مقیاس منابع مادی ما با آنچه آنها در آن زمان داشتند متفاوت است. بنا بر این کمپینی مانند کادی (پوشیدن لباس تولید محل و تحریم لباس خارجی) به همان شکلی که آنها انجام می‌دادند قابل اجرا نیست. همین طور، ساختار رهبری ما نیز متفاوت است، به ویژه که ما کسی در مقام و اندازه‌ی گاندی سراغ نداریم (اما ما جامعه‌ی فردگرایی داریم که از اعطای «قدرت‌های دیکتاتوری» شبیه اختیاراتی که هندی‌ها با خوشحالی به گاندی دادند، امتناع می‌کند).

نکته‌ی جالب در مورد برنامه‌ی سازنده، آنچه که هنوز کاربرد دارد، بینش و جامعیت آن برنامه است: اینکه چگونه با یک نیروی پرانگیزه با هر مشکل آزاردهنده‌ای مواجه می‌شود. ما هنوز هم می‌توانیم آن نیرو و الگوی سازمانی را به کار بگیریم. نیروی پرانگیزه در واقع شیوه‌ی خشونت‌پرهیزی است؛ الگوی سازمانی هم عبارت است از طیف وسیعی از برنامه‌های گوناگون که بر گرد یک پروژه‌ی محوری که نقش “خورشید” را بازی می‌کند طراحی شده باشند، پروژه‌ای که هر کسی بتواند در آن مشارکت کند و بتواند همه‌ی بخش‌های دیگر را در زیر چتر یک بینش واحد متحد کند. شاید این نوع پروژه‌ای که در فکر من است امری بدیهی باشد.

شرط لازم

یک مجله‌ی زیرک کانادایی وجود دارد به نام تبلیغات شکنها (Adbusters) که به افشاگری و اغلب هجو آگهی‌های تبلیغاتی می‌پردازد. یکی از شماره‌های نخستین آن با طرح روی جلدی بسیار زیرکانه منتشر شد.

بر روی جلد تصویری بود از یک ناوگان کوچکی از قایق‌هایی که در آنها بومیان آمریکایی در لباس ارتش استعماری در حال تخلیه‌ی جعبه‌های بار از قایق‌ها بودند، تصویری که قایق‌های سه بادبانه‌ی استعمار انگلیس در لنگرگاه را تداعی می‌کرد. تعدادی از سرخ‌پوستان وارد قایق شده بودند و با خوشحالی جعبه‌های بار قایق را تخلیه می‌کردند. آیا این تصویر برای شما آشنا نیست؟ اما اگر از نزدیک نگاه می‌کردید، در می‌یافتید که چندین ناهمزمانی در این تصویر وجود دارد: قایق‌ها در واقع از جنس قایق‌های جدید کائوچویی بودند و کالایی که سرخپوستان به ساحل می‌انداختند هم دستگاه تلویزیون بود. زیرنویس تصویر هم البته چنین بود، «حزب تلویزیون بوستون.» این زیرنویس کنایه‌ای است از «حزب چای بوستون» که آغازگر جنبشی بود علیه استعمار انگلیس در آمریکا و در آغاز اعتراضی علیه انحصار چای و مالیات آن در دست انگلیس بود و نقش مهمی در استقلال آمریکا بازی کرد.

در این تجنیس جسورانه یک نکته‌ی خیلی مهم وجود دارد. به یک معنی، ما را کسانی به استعمار کشیده‌اند که دلسوزی و علاقه‌ای نسبت به منافع ما ندارند و حتا به اندازه‌ای که استعمارگران انگلیسی در فکر رفاه مردم هندوستان بودند هم به رفاه ما نمی‌اندیشند. اربابان استعمارگر ما از یک کشور بیگانه نمی‌آیند، آنها در میان ما هستند، رنگ پوستشان مانند ماست و به زبان ما صحبت می‌کنند (هر چند آن را تا حد زیادی سلاخی می‌کنند)، و در عین حال ما «تماشاچیان منفعل» را به شکلی سیستماتیک قربانی می‌کنند، یعنی ما را وامی‌دارند چیزهایی بخریم که لازم نداریم و ما را می‌فریبند تا در جایی به دنبال خوشبختی بدویم که آنجا نیست، در حالی که چیزهایی که می‌توانند به خوشبختی واقعی ما بیانجامند، یعنی اتحاد و هدفمندی را از ما پنهان می‌کنند. بر خلاف استعمارگران ستمگر حاکم بر هندوستان که از تمدن دیگری می‌آمدند و به زبان بیگانه صحبت می‌کردند و سرسختانه دین تازه به دوران رسیده‌ی خود را تبلیغ می‌کردند (دینی که حتا خود نیز بدان پایبند نبودند)، حاکمان “ستمگر” ما همپای ما در خیابان قدم می‌زنند و از همان دینی پیروی می‌کنند که بسیاری از ما می‌کنیم، یعنی دین ماتریالیسم. تلویزیون‌های تجاری چنان ذهن جوانان را دگرگون کرده‌اند که آن دسته از آموزگارانی که هنوز دست از تلاش نکشیده‌اند، برایشان بسیار دشوار است که بتوانند مفهوم‌های خارج از الگوی رقابت ماتریالیستی را به آنها بیاموزند. همان‌گونه که در فصل آخر توضیح داده‌ام، رسانه‌های گروهی بدون داشتن مجوزهای لازم، به امر آموزش جامعه می‌پردازند. اکنون زمان شورش فرا رسیده است.

بگذارید با مثالی روشن کنیم که در نقل قولی که در ابتدای این فصل آورده شد،‌ منظور دیوید کورتن از «استعمار کردن فضای سیاسی و فرهنگی ما» چیست. میلیون‌ها آمریکایی مناظره‌ی تلویزیونی کلینتون با بوش را در ۱۹ اکتبر ۱۹۹۲ تماشا کردند، از جمله خود من. در پایان مناظره، یکی از مسئولان شبکه‌ی تلویزیونی جلو آمد و اعلام کرد که، «تا چند لحظه‌ی دیگر نتیجه‌ی این مناظره را به شما اطلاع خواهیم داد.» «نتایج؟» البته منظورش این بود که چه کسی «برنده» شده است. مطمئنم که بسیاری از بینندگان به این امر توجهی نکردند، اما برای من این سخن او تکان دهنده بود، شاید از آن جهت که من هرگز تلویزیون تجاری تماشا نمی‌کنم. من فکر می‌کردم که همه‌ی هدف مناظره‌ی عمومی این است که به ما کمک کند تا خودمان تصمیم بگیریم، نه اینکه یک قدرت مستبد و خودسر آنچه دیده‌ایم را برایمان معنی کند. من فکر می‌کردم که هدف مناظره‌ی عمومی این است که موضوع‌ها و مسائل را در تلویزیون به بحث بگذارند، نه اینکه «برنده» را تعیین کنند. بسیاری از مفسران پیش از من اشاره کرده بودند که رسانه‌ها، به ویژه تلویزیون‌های تجاری، امر سیاست را دگرگون کرده‌اند، سیاست را از یک فرایند تصمیم‌گیری به مبارزه‌ای برای برنده شدن در مسابقه‌ی محبوبیت مردمی تغییر داده‌اند. رسانه‌ها دموکراسی را به نبردی برای کسب قدرت فروکاسته‌اند. ماتریالیسم و رقابت‌گری با تأسیس‌ چنین پایگاه‌هایی توانسته‌اند تا به این حد فضای سیاسی ما را به اشغال خود درآورند.

طنز آمیز است، اما حقیقت دارد که پس از جنگ‌های فراوان برای دفاع از شیوه‌ی زندگی خود در برابر تجاوزگران خارجی، اکنون مهم‌ترین آزادی خود – آزادی اندیشه – را بدون هیچ جنگی واگذار کرده‌ایم. به طور قطع بدون جنگیدن نخواهیم توانست آن را بازپس بگیریم، اما شیوه و مرام این جنگ باید متفاوت از آن نبردی باشد که ما را در این باتلاق گرفتار کرد. ما باید یک پروژه‌ی کلیدی که از گزینه‌ی شخصی آغاز می‌شود را در مرکز این مبارزه بگذاریم، با این هدف که سلطه‌ی رسانه‌های گروهی بر ارزش‌ها و فرهنگمان را بشکنیم. در جایی که مهاتما گاندی فریاد بر می‌آورد «لباس خارجی را تحریم کنید،» من پیشنهاد می‌کنم که «اندیشه‌های بیگانه را تحریم کنید.» و به جای به حرکت در آوردن چرخ نخ‌ریسی، ما باید کلید رسانه‌های گروهی را به وضعیت «خاموش» تغییر دهیم.

فکرهایی مانند دشمنی، انتقام، رقابت، مادیگرایی، و طمع‌جویی را به درستی می‌توان فکرهایی بیگانه با سرشت  ذاتی انسان نامید، دست کم اعتقاد مسلّم من اینچنین است. دوست فقید من ویلیس هارمن نیز بر اساس همین اعتقاد بود که برای توصیف پول در آوردن و «سبقت گرفتن از دیگران» به قیمت از دست دادن رابطه‌های عمیق انسانی و نشاط خانوادگی، از عبارت ارزشهای دروغین استفاده می‌کرد. هدفهایی که در ابتدا ذکرکردیم، یعنی ارزشهای دروغین هدفهایی هستند که برای کسانی که طعم خدمت و ترحم و دلسوزی و دوست داشتن اجتماع را چشیده‌اند اهمیتی ندارند. این جهان توخالی آشفتگی و تاریکی که ما نبوغ خود را صرف توسعه‌اش کرده‌ایم نمود ذاتی سرشت انسانی ما نیست. طمع، شهوت، و خشم، بر خلاف تاریخ طولانی تحول‌شان، با فطرت ما بیگانه‌اند، به دلیل این واقعیت که این گونه محرکها ما را از تحقق بخشیدن به آرزوهای عمیق‌مان باز می‌دارند.

برای مثال، کودکان به طور مادرزادی متعصب نیستند؛ همان‌گونه که یک ترانه‌ی قدیمی می‌گوید، «آنها باید به دقت تعصب‌ورزی را بیاموزند»، و به همین شکل نیز می‌توان از آنها آموزش‌زدایی نمود، به گونه‌ای که خواهیم دید. ما چنان شرطی می‌شویم که انگار برخورد خصومت‌آمیز با فردی که رنگ پوست، لهجه یا دستگاه اعتقادی متفاوتی دارد تبدیل به سرشت ثانویمان می‌شود، اما هرگز نمی‌تواند جای سرشت اولیه را بگیرد. بیت مطلع متن کانونی بودیسم، داماپادا چنین است،‌ «ما چیزی نیستیم به جز نتیجه‌ی اندیشه‌هایمان» (برگرفته از ترجمه از اکنات ایسواران). هر کسی که بر اندیشه‌های ما نفوذ داشته باشد، بر سرنوشت ما نیز تأثیر می‌گذارد. آیا تبلیغات کنندگان در این مسئولیت سهیم‌اند؟

واقع‌بین شدن

“بازپس‌گیری فضای فرهنگی» می‌تواند و باید یک فعالیت روزانه برای همه باشد – درست همانند چرخه. اگرچه چنین فعالیتی بر خلاف چرخه با یک «نه» آغاز می‌شود، اما راه شرکت در آن برای همه‌ی ما باز است و می‌توانیم مدتی از وقت خود را هر روزه به گرداندن چرخ  آن اختصاص دهیم – یعنی همان مقدار وقتی که از تماشا نکردن تلویزیون یا ندیدن فیلم‌های سینمایی جنایی به دست می‌آوریم را صرف کارهای سازنده نماییم. حتا در همان «نه» گفتن به پیام‌های تبلیغاتی نیز جنبه‌های سازنده و شبکه‌سازی وجود دارد: نوشتن نامه، گسترش آگاهی، سازماندهی تحریم رسانه‌ها در مدرسه‌ی فرزندانمان، در کلیسا یا حتا در میان دوستانمان.

پاکسازی رسانه‌ها می‌تواند به اندازه‌ی تمیزکردن حاشیه‌ی بزرگراه‌ها یا لایروبی مرداب آلوده به مواد سمی رضایت‌بخش باشد؛ و اگر چه چنین کارهایی با انتخاب‌ شخصی افراد شروع می‌شوند، می‌توانند به ایجاد یک شبکه، یک کارزار اعتراضی یا یک جنبش منجر شوند.

چند سال پیش، یک روز تلفنی از هیأت دبیران آموزش و پرورش سانتا روزا، شهری در کالیفرنیا، دریافت کردم که در موردی درخواست کمک داشتند. یک کارگردان مشهور داشت فیلمی از نوع فیلم‌های وحشت‌آور می‌ساخت که در آن نوجوانان در معرض ترس و وحشت قرار می‌گرفتند و با چاشنی خشونت واقع‌نمایانه و جنایی همراه بود. ایده‌ی درخشان این کارگردان نیز این بود که فیلمش را در دبیرستان خوش منظره‌ی سانتا روزا بسازد. چرا نباید اجازه دهیم که جوانان در افت و انحطاط خود شرکت کنند؟ تلفن کننده می‌پرسید که آیا من مایلم به عنوان کارشناس در این حوزه در یک گردهمایی شرکت کنم. از اتفاق، یکی از دانشجویان پیشین من که با پروژه‌ی خشونت در رسانه‌ها همکاری می‌کرد در همان زمان آخرین بررسی‌ها در مورد خشونت در تلویزیون و پرده‌ی سینما، به ویژه خشونت در فیلم‌های سینمایی ژانر وحشت، را برای من فرستاده بود. به همین دلیل به تلفن کننده گفتم که با خوشحالی این کار را خواهم کرد، و نمی‌دانستم که تا زمانی که من به آنجا برسم، آن موضوع به خبر صفحه‌ی اول مطبوعات تبدیل شده است.

من زودتر از موعد به دبیرستان رسیدم و متوجه شدم که سالن گردهمایی پر از جمعیت و همهمه‌ی آنها بود. من فراموش کرده بودم که فیلمسازی یکی از بزرگ‌ترین صنعت‌های کالیفرنیا است. کارگردان، که نمی‌خواهم نام او را بیاورم، تهدید کرده بود که کاری خواهد کرد که فیلمسازان آن شهر، یا حتا ایالت، را تحریم کنند و در آنجا فیلمی نسازند. فرماندار ایالت هم که همواره نگران رفاه مالی و درآمد حاصل از صنعت فیلمسازی است از کارگردان پشتیبانی می‌کرد و با تهدیدهای خاص خودش سر و صدا به پا کرده بود.

اما این مردان قدرتمند بدون مشورت با میزبان تصمیم‌گیری کرده بودند. خیلی زود ۸۰۰ صندلی سالن پر شد و هر دو راهروی میان صندلی‌های سالن نیز پر از کسانی شد که برای صحبت کردن به نوبت ایستاده بودند (از جلمه تعدادی از «جاسوسان» استودیوی فیلم‌سازی – تعدادی زن جوان خوشگل نیز سعی می‌کردند با شیرین زبانی ما مردان را از ادامه‌ی مقاومت منصرف کنند). گردهمایی خیلی منضبط، جدی و سطح بالایی بود، یکی از بهترین گردهمایی‌هایی که تا آن زمان دیده بودم و خیلی مشابه گردهمایی‌هایی که در سالن‌های اجتماعات شهرداری در نیوهمپشایر مرسوم است. موضوع مورد بحث کاملاً روشن بود: یا آنطور که فرماندار فشار وارد می‌آورد ۳۰،۰۰۰ دلار پول نقد از کارگردان را بپذیریم، یا از ذهن و قلب فرزندانمان محافظت کنیم.

سخنرانان یکی پس از دیگری به روی صحنه آمدند و استدلال‌‌های خوبی کردند، تقریباً بدون داد و قال و بدگویی، و به تقریب همه‌ی آنها در مخالفت با فیلم‌برداری. مردی نیز مخالفتش با شرکت فیلم‌سازی و فرمانداری را به این شکل ابراز کرد که به روی صحنه رفت و از جیبش ۳۰ دلار بیرون آورد تا برای جبران خسارت مالی وارده به مدرسه بپردازد. (من پیش از آن اشاره کرده بودم که یکی از بدنام‌ترین خیانت‌ها به تمدن ما با ۳۰ شِکِل نقره (واحد پول عبری باستان) از کار انداخته شد، و نیز گفته بودم که گزینه‌ای که پیش رویمان بود نیز به شکلی عجیب مشابه آن است – و البته مطمئن نبودم که ۳۰ شِکِل نقره در اسرائیل باستان به دلار امروزی معادل چه مبلغی می‌توانست باشد.) سخنان یکی از زنان شرکت کننده روز بعد در صفحه‌ی نخست مطبوعات بازتاب یافت: کارگردان این پیام را فرستاده است که «در طول ۲۵ سال فیلم‌سازیم هرگز با چنین مقاومتی روبرو نبوده‌ام»؛ و آن زن به او پاسخ داد: «هر کاری یک زمانی دارد!»

ما دلیل و دیدگاه خود را مطرح کردیم، و فیلم‌برداری منتفی شد. من هرگز تا آن میزان نسبت به «سیستم آمریکایی» چنان احساس خوبی نداشته‌ام،‌ حتا با وجود آنکه سرانجام آن فیلم در یک مِلک متروکه در مقابل محل زندگی من ساخته شد! ساتیاگراها همواره شکلی از آموزش بوده است. هر چه بیشتر بتوانیم مردم را به تمرکز بر واقعیت آن موضوع ترغیب کنیم، که در این مورد بحث بر سر انتخاب میان پول و سلامت روانی فرزندانمان بود، زودتر و با خشونتی کمتر می‌توانیم مسئله را حل کنیم. شبکه‌هایی که برنامه‌های تلویزیونی را بررسی می‌کند به دنبال رتبه‌بندی آنها هستند؛ این بررسی‌ کنندگان نسبت به خشونت و ابتذال برنامه‌ها هیچ موضع‌گیری عقیدتی خاصی ندارند. حتا یک نامه که به شکلی مؤدبانه توضیح دهد که «من تماشای برنامه‌ی شما را به دلیل خشونت ناموجه آن متوقف کرده‌ام،» و ارسال نسخه‌ای از آن به صاحبان آگهی‌های بازرگانی که از آن برنامه پشتیبانی می‌کنند، می‌تواند منشأ تغییر واقع شود. نامه‌های بیشتر به تغییرهای بزرگ‌تری خواهند انجامید. جبنش‌هایی که بر پایه‌ی حقیقت بنا می‌شوند ممکن است با سرعت به نتیجه نرسند،‌اما فرونشاندن آنها نیز چندان آسان نخواهد بود.

این نیز حقیقت دارد که تحریم تلویزیون و سایر رسانه‌ها کمتر از اقدام‌های سازنده ایجاد انگیزه می‌کنند: این کار چه چیزی ایجاد خواهد کرد؟ یا، با این نوع تحریم “چه چیزی را به دست می‌آوریم”؟ در حقیقت خیلی چیزها را. خانواده‌هایی که تماشای تلویزیون را متوقف کرده‌اند، اکنون همدیگر را دوباره کشف می‌کنند، بارها و بارها معلوم شده است که معاشرت با یکدیگر بسیار رضایت‌بخش‌تر است، حتا اگر با آن شخص مشکلی داشته باشید، این کار بسیار بیش از خیره شدن به تصویر یک فرد غایب بر صفحه‌ی تلویزیون موجب خشنودی می‌شود. افسری به نام براولی، یکی از افسران پلیس‌ نیویورک که در برنامه‌ی تجربی خاموش کردن تلویزیون شرکت کرده بود، می‌نویسد، «کودکان مدت خیلی بیشتری را صرف انجام فعالیت‌های خلاقه کردند.»

من می‌دیدم که چگونه کودکان زمان بیشتری را وقف کارهایی می‌کردند که برای آینده‌ی درسی‌شان مفید بود … برای نخستین بار در طول مدتی که به مدرسه رفته‌ام، موفق شده‌ام که همه‌ی مطالب درسی‌ام را بخوانم … ما توانستیم از خانواده‌هایی دیدن کنیم که در طول ماه‌های زمستان خبری ازشان نداشتیم.

به نظر می‌رسد که کودکان بیشتر با یکدیگر دعوا می‌کنند … در عین حال، از زمانی که با بچه‌ها فعالیت و بازی می‌کنیم، آنها احساس نزدیکی بیشتری نسبت به ما پیدا کرده‌اند.»

یکی از شرکت کنندگان در برنامه‌ی آزمایشی قطع تلویزیون در دِنوِر می‌نویسد، «احساس می‌کنم که در نتیجه‌ی قطع تلویزیون خانواده‌ی ما دارند به همدیگر نزدیک‌تر می‌شوند.» تماشای تلویزیون می‌تواند یک تجربه‌ی منزوی‌کننده‌ای باشد – امری که به خودی خود، ، فارغ از محتوای دهشتناک آن برنامه‌ها، می‌تواند مقدمه‌ای برای دست زدن به خشونت باشد. بر عکس، هر گاه و به هر میزانی که افراد و خانواده‌ها از تماشای تلویزیون خودداری کرده‌اند، نتیجه این شده است که رابطه‌های آنها با یکدیگر گسترش یافته و جای تماشای برنامه‌های تلویزیون را پر کرده است، خواه در قالب بازی کردن با کودکان، یا صحبت کردن در باره‌ی تصمیم‌گیری‌های خانوادگی، یا صِرف صحبت کردن و معاشرت. پنج دقیقه مکالمه‌ی ژرف بسیار رضایت‌بخش‌تر از پنج ساعت سرک کشیدن و غرق شدن غیر مستقیم در تصویرهای زندگی دیگران است. افراد و خانواده‌ها به طور قاطع گزارش کرده‌اند که به احساس رهایی و احساس کشف دوباره دست یافته‌اند، احساس اینکه نسبت به زمانی که شش دانگ حواسشان به دستگاه تلویزیون بوده است «کارآیی بیشتری» پیدا کرده‌اند.

این موضوع از لحاظ علمی نیز ثابت شده است. در یک مطالعه‌ی جالب از سوی جامعه‌شناس اسرائیلی یوری برانفنبرنر، کودکانی که در ساختمان‌های تازه تأسیس پس از جنگ در آلمان غربی به دنیا آمده بودند، ‌به این دلیل که ساختمان‌های مسکونی‌شان دارای زمین‌های وسیعی برای بازی بود، به طرزی اعجاب انگیز از نظر پرورشی عقب‌تر از کسانی بار آمده بودند که در بخش قدیمی شهرهای آلمان بزرگ شده بودند. چنانکه افسر براولی دریافت، دلیلش نیز این بود که زمین‌های بازی وسیعی که آنها در اختیار داشتند باعث می‌شد که هر گاه از یکدیگر ناراحت می‌شدند از یکدیگر فرار کنند و به گوشه‌ی دیگری بروند، به جای اینکه مشکلاتشان را با یکدیگر حل کنند و در جریان این کار با یکدیگر صمیمی شوند. ما برای رشد به فضای انسانی نیاز داریم، نه فضای فیزیکی.

نوه‌های من در جهانی بزرگ شده‌اند که متصدی پمپ بنزین در اتاقک‌های شیشه‌ای می‌نشینند و گیشه‌دار سینما از پشت شیشه و از طریق بلندگو با شما صحبت می‌کند. این شکلی از انسانیت‌زدایی است، و در نتیجه علت غیر مستقیم خشونت – و طنز‌آمیز اینجاست که این جدا کردن تلاشی است برای اینکه از بروز شکل‌های دیگری از خشونت‌ورزی جلوگیری نمایند. این‌چنین است که یک بار دیگر با جدا کردن خود از یکدیگر و در سطح وحدت قلبی و تحت عنوان «پیشگیری» (یا ممانعت از) بروز نوع خاصی از خشونت در کوتاه‌مدت، باعث می‌شویم که در دراز مدت با مشکل بدتری روبرو شویم.

اکنون که اندکی از موضوع اصلی بحث خارج شده‌ام، بگذارید نهایت استفاده را بکنیم. آموزگار بودن در این دوره و زمانه برای من تکانه‌های (شوک‌های) خاص خودش را نیز به همراه داشته است، و بیشتر آن هم در اثر ظهور نسلی بوده است که بیشتر آنها نه تنها با تلویزیون بزرگ شده‌اند، بلکه پدر-مادرانشان نیز با تلویزیون بزرگ شده‌اند. گذشته از صحبت‌هایی که به طور معمول در باره‌ی افت ارزشهای فرهنگی می‌شنویم از قبیل اینکه فلان تازه‌وارد هیچ چیز (یعنی هیچ چیزی که دارای ارزش فرهنگی پایداری باشد) بلد نیست، یا اینکه این نسل جدید خیلی زود حواسشان پرت می‌شود (به همین دلیل هم نمی‌توانند هیچ چیزی که ارزش فرهنگی پایداری داشته باشد را یاد بگیرند) یک موضوع دیگر هم هست که ممکن است متوجه نشده باشید. به یاد می‌آورم که نخستین باری که در خارج داشتم در باره‌ی موضوعی صحبت می‌کرد که فردی که در ردیف دوم نشسته بود بلند شد و از سالن بیرون رفت. اینگونه بلند شدن و بیرون رفتن‌های خارج از نزاکت همچنان ادامه دارد و برای من هنوز هم شوک آور است. دانش‌جویان من به من یا آنچه می‌گویم بی‌احترامی نمی‌کنند. مدتی طول کشید تا من دریابم که مشکل چیست: آنها به درستی متوجه نیستند که من واقعی هستم. همانطور که وقتی مشغول تماشای برنامه تلویزیونی هستند بلند می‌شوند تا چیزی بخورند،‌ حالا هم متوجه نیستند که دارند به یک آدم واقعی گوش می‌کنند.

تحلیل و نظری که در فصل ۴ ارائه دادم را به خاطر بیاورید، و آن این بود که هنگامی که ارتش از بازی‌های ویدیویی برای آموزش سربازان استفاده می‌کند، اولویت برایشان این نیست که سربازان را آموزش دهند که هدف‌گیری بهتری داشته باشند، بلکه هدفشان این است که به آنها یاد دهند که بدون احساس ندامت یا پشیمانی شلیک کنند، تا این احساس را در آنها بکشند که دارند به موجوداتی زنده شلیک می‌کنند. این نیز صحیح است که آنها که در درون جامعه‌ی ما، در خیابان‌ها و محل‌های کار و خانه‌های ما دست به کشتار می‌زنند، اغلب اظهار می‌کنند که آنها قربانیان جنایت خود را به شکلی انسان‌هایی زنده نمی‌دیدند، بلکه آنها را همانند عروسک‌ها یا تصویرهایی متحرک، یا همچون آدمهایی “مجازی”، و آماجی برای تیراندازی می‌دیده‌اند. درست همان‌گونه که پرستاری به نام بلک با دیدن شخصیت انسانی  که در پشت چهره‌ی کسی که قصد داشت او را بکشد یا مجروح کند توانست بر خشونت غلبه کند، این چنین فرایندی می‌تواند به کسانی که احتمال دارد به کشتار یا زخمی کردن مردم بپردازند کمک کند تا انسان‌های دیگر را به شکلی موجودهایی جاندار ببینند، نه عروسک‌هایی متحرک یا حتا چیزی غیر انسانی‌تر از اینها: سوزان اتکینز که عضو فرقه‌ی مانسون بود عملاً این را به زبان آورد که قربانیان جنایت‌های او «حتا قیافه‌شان هم مثل انسان نبود … من شارون تیت را فقط به شکل یک مانکن در یک فروشگاه می‌دیدم.» نه، من خودم از رویدادن خشونت در کلاسم ترسی ندارم، اما از این می‌ترسم که فرهنگ ما از طریق غیر واقعی کردن ما نسبت به یکدیگر تخم خشونت را در دانش‌آموزان می‌کارد، پیش از آنکه آنها به این مرحله برسند.

راهنمای کنشی که در پایان این کتاب آورده شده است راه‌هایی را پیشنهاد می‌کند که با کمک آنها می‌توانیم دوباره با یکدیگر پیوندی روشن و واقعی برقرار کنیم. این شیوه سازنده‌ترین راه برای برخورد با شخصیت‌زدایی است. راه دیگر این است که در آنچه می‌بینیم و می‌شنویم تبعیض و تمایز قایل شویم. برای خود یک شاخص تأثیر تصویر انسانی تدوین کنید. در سالهای آغازین در انجمن مراقبه‌ای که تشکیل داده بودیم همه‌ی برنامه‌های کمدی ایان کارمایکل که در دسترس بود را می‌دیدیم؛ کمابیش به همان دفعاتی که فیلم گاندی را می‌دیدیم، فیلم کازابلانکا را تماشا می‌کردیم (خوب، نه دقیقاً به همان اندازه). اگر شما هم هوادار فیلم‌هایی مانند روز موش‌خرمایی (Groundhog Day) یا فیلم قطعه موسیقی آقای هلند (Mr. Holland’s Opus) هستید، مفید خواهد بود اگر به فیلمسازان دیگر هم بفهمانید که این‌طور نیست که همه‌ی مردم در آمیختن مکالمه‌ با عیب‌جویی و کلبی مسلکی را دوست داشته باشند یا فکر کنند که مردم مرتب به همدیگر خیانت می‌کنند و برای حل مشکل‌هایشان از تفنگ می‌کنند. هنگامی‌ که تهیه‌کنندگان و دبیران روزنامه‌ها می‌گویند «این همان چیزی است که مردم می‌خواهند،» آنها این واقعیت ساده را نادیده می‌گیرند که مردم طوری پرورش یافته و آموزش دیده‌اند که این چیزها را بخواهند. این همانند یک خیابان دوطرفه است، و حالا ما می‌توانیم از همین خیابان دوطرفه برگردیم و از این وضعیت خارج شویم. اگر ما از تماشای برنامه‌های بد خودداری کنیم و رسانه‌ها یک دوره‌ی افت در رتبه‌بندی‌هایشان را متحمل شوند، و اگر در طول این مدت بازآموزی همگانی صورت گیرد، خواهیم توانست جامعه‌ای سالم‌تر، فرهنگی غیر مسموم‌تر، “و تصویری متعالی‌تر و بهتر از ارزش‌های انسانی” ایجاد کنیم.

اگر کسی از من بپرسد، “واقعاً چه کاری باید بکنیم تا بتوانیم خشونت را از خود دور کنیم؟” من بی تردید پاسخ خواهم داد، “پیشرفت فوق‌العاده‌ی فرهنگ.”

عشق‌ورزی به جامعه

برنامه‌ی سازنده، همان‌گونه که از نامش بر می‌آید، برنامه‌ای سازنده بود، نه ویران کننده. پروژه‌های اصلی هدفشان این بود که “آنان که از نظر اقتصادی در فشارند، به حاشیه رانده شده یا طرد شده‌اند را دوباره به بافت جامعه بازگردانند. و برای این کار از مفهوم ساده ولی نیرومند وحدت قلبی استفاده کنند، مفهومی که راهبردار تمامی برنامه‌ی سازنده، و نیز مبنای ساتیاگراها بود، یا بنا بود باشد. انرژی التیام‌بخش این مفهوم به افراد هدفی والا می‌بخشید و سرانجام نیز بخشی از اعجاز خود را حتا در بین حاکمان و فرمانبرداران عملی نمود. بنابه دلیل‌های فراوان باور داریم که همبستگی این الگوی “منظومه‌ی شمسی” امکان این را برای هر فرد فراهم می‌کند تا بتواند در پی علاقه‌ها و نیازهای شخصی خود نیز باشد (برای مثال نجات نهنگ‌های دریایی، به تحصن نشستن بر بالای درختان سکویای سرخ‌چوب برای اعتراض به نابودی سریع آن درختان، آگاهی‌رسانی در مورد مجازات اعدام)، بدون اینکه احساس کند که با انجام این چنین کارهایی از برنامه‌ی سازنده تخطی کرده است؛ نیروی التیام‌بخش خشونت‌پرهیزی ما را متحد می‌کند.

گفته می‌شود که تلویزیون شکلی از “رابطه” است، اما این رابطه تا میزان زیادی یک‌طرفه است. در حقیقت، تماشای تلویزیون به شکلی که ما می‌دانیم جز منزوی کردن ما نتیجه‌ی دیگری ندارد. هر یک از ما در “پیله‌ی فنآوری” خود با امری غیرواقعی پیوند برقرار می‌کنیم. تلویزیون، دست کم به شکلی که امروزه مورد استفاده قرار می‌گیرد، هم به لحاظ شکل و هم به لحاظ محتوا تنها یک فنآوری بیگانه کننده است. حتا این امر که چهل میلیون آمریکایی یک برنامه‌ی “خبری” مشترک را به طور همزمان تماشا می‌کنند نیز اثری منزوی کننده دارد، چرا که این موضوع نشانه‌ی از وحدت نیست، بلکه نمونه‌ای از همشکلی است، و این یک نقیضه‌نمایی است که ما در فصل ۹ به آن خواهیم پرداخت. نیروی پیش‌رونده‌ی برنامه‌ی سازنده، همانند جنبش عظیمی که پیش از آن داشتیم، باید بتواند بر آن انزوا چیره شود، و مردم را گرد هم آورد.

در سال ۱۹۳۶ یک هیأت از آمریکاییان افریقایی تبار به رهبری دکتر هاوارد تورمان برای دیدار گاندی به هندوستان رفتند. ما می‌توانیم تصور کنیم که آمریکاییان افریقایی‌تبار با چه امیدی برآمدن رهبر بزرگ هند را پیگیری می‌کرده‌اند. به خاطر داشته باشید که در زمان این دیدار مارتین لوتر کینگ هفت سال بیش نداشت و در زادگاهش در آتلانتا زندگی می‌کرد. سالها بعد، هنگامی که او در کالج مورهاوس دانشجو بود، او در ردیف اول و در وسط می‌نشست و با دقت به سخنان بیدار کننده‌ی دکتر تورمان در مورد اهمیت گاندی گوش می‌سپرد.

همسر دکتر تورمان: “ما از شما درخواست می‌کنیم که به آمریکا بیایید … ما بد جوری به شما نیاز داریم.”

مهاتما گاندی: “چقدر دلم می‌خواهد که می‌توانستم به آمریکا بروم، اما اگر من یک نمونه‌ی قابل مشاهده از نتیجه‌ی سخنانم در اینجا نداشته باشم که به شما نشان دهم، چیز دیگری برای ارائه نخواهم داشت. من باید نخست ببینم که پیامم در اینجا به نتیجه‌ی خوبی رسیده است، پیش از آنکه آن را به شما تقدیم کنم.”

گاندی از مدت‌ها پیش درس سوادشی را آموخته بود. سواشی یک اصل‌ راهنمای مهم هم برای شیوه‌های سازنده و هم روش‌های بازدارنده‌ی مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز است. این اصل می‌گوید که با فعالیت کردن در حوزه‌ی نفوذ خود، می‌توانید پیام خود را در حلقه‌های وسیع‌تری بازتاب دهید، اما اگر بیش از اندازه از حوزه‌ی نفوذ خود پا بیرون بگذارید، یا اگر سعی کنید کاری را پیش از رسیدن وقت مناسبش انجام دهید، قدرت خود را اینجا و آنجا از دست خواهید داد.

و گاندی سخنی پیامبرگونه در همین ارتباط دارد:

“خوب … امکان این وجود دارد که از طریق سیاه‌پوستان، پیام تحریف نشده‌ی مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز در جهان گسترده شود.”

بیست و اندی سال پس از آن سخنان، در اتوبوسی در مونتگامری، روزا پارکز از واگذاری صندلی خود به یک مرد سفیدپوست خودداری ورزید، و با این کار به زنجیره‌ای از رویدادها امکان بروز داد که سرانجام نژادپرستی سازمانیافته را در ایالتهای متحد آمریکا از مشروعیت ساقط نمود نمودند. به همت سودارشان  کاپور، ما امروز می‌دانیم که «نمود عینی» رهایی هند از زنجیرهای استعمار به شیوه‌ی مبارزه‌ی بی‌‌خشونت از طریق چند تن ساتیاگراهی (باورمند به فلسفه و مرام ساتیاگراها) به آمریکا راه یافت. آن چند نفر ساتیاگراهی به جنوب آمریکا رفتند تا جنبش حقوق مدنی سیاهان در دهه‌های پنجاه و شصت را مشاوره و یاری دهند.

ما هم‌چنین می‌دانیم که در هر دو کشورجنبشی که پیرامون این رهبران بزرگ پدید آمد نیمه‌کاره ماند. ما آن را در  مدرسه‌ها آموزش می‌‌دهیم، اما در زندگی شخصی خود به کار نمی‌بندیم. به تازگی ما نه تنها پیشرفتی نداشته‌ایم بلکه حتا پسروی هم کرده‌ایم و به دام پیشداوری و تعصب در غلتیده‌ایم.

من تا مدت‌ها این موضوع را انکار می‌کرده‌ام، تا زمانی که در دهه‌ی هفتاد میلادی در دانشگاه برکلی برای گروهی‌ از دانش‌آموختگان علاقمند به درس خشونت‌پرهیزی سخنرانی داشتم. تا آنجا که یادم می‌آید، من با شور و حرارت صحبت می‌کردم و توضیح می‌دادم که با این نیروی عظیم خشونت‌پرهیزی چه کارها می‌توانیم بکنیم و این نیرو در مبارزه‌ی مدنی برای ما چه دستآوردهایی داشته است. اما آنجا دانشگاه برکلی بود. یکی از همان دانش‌آموختگان در کوران آن جنبش حضور داشته است. آن زن پس از سخنرانی نزد من آمد و خواست چیزی بگوید در این مضمون که چگونه چنان کاری ممکن است؟ پس از تحمل آن همه رنج و رسیدن به ن دستآوردها، چگونه ممکن است که دوباره به تنفر نژادی بازگردیم؟ او سعی می‌کرد این چیزها را بگوید اما گریه به او امان نمی‌داد. این حالت او طلسم را برای من شکست و من ناگزیر بودم که نخست در نزد خودم اعتراف کنم که اگر چه در آن دوره‌ی کوتاه و درخشان وجدان ملت تحت تأثیر اصل‌های ناب خشونت‌پرهیزی تحریک شده بود، اما دوباره داشتیم به ابلهانه‌ترین و ویرانگرترین تنفرها بر می‌گشتیم.

من به دنبال یافتن پاسخی بودم. و پس از چند هفته تأمل در آنچه او گفته بود، آن را یافتم: مارتین لوتر کینگ نژادپرستی را از مشروعیت انداخت، اما از خشونت مشروعیت‌زدایی نکرد. او می‌خواست این کار را بکند، اما فرصت آن را پیدا نکرد. پیش از آنکه به این هدف برسد، کسی یا کسانی او را کشتند. خشونت در تار و پود فرهنگ ما باقی ماند، و نیز انرژی تنفری که با آن ملازم است؛ بنا بر این نژادپرستی، که نوعی تنفر و خشونت است، در مسیر بازگشت به جامعه بود. اگر دیگ بخار سوراخ باشد، نمی‌توان انتظار داشت که بخار از آن بیرون نیاید: یا باید همه‌ی روزنه‌ها و سوراخ‌ها را پر کنید یا از میزان حرارت بکاهید.

کاری که مایکل و جولی ویسر کردند

محال است – دست کم در این زمان ناممکن است – که جنبش حقوق مدنی را دوباره به راه انداخت، نیز گمان نمی‌رود که مارتین لوتر کینگ (اگر زنده می‌بود) چنین چیزی را از ما بخواهد. من کاملاً مطمئنم که او (اگر بود) از ما می‌خواست که میراث او را به شکل کنش سازنده ادامه دهیم؛ در واقع، این همان مسیری است که او خود در پیش گرفته بود، پیش از آنکه واکنش مخالفان او را از پای در آورد. و این کار هم لازم نیست که حتماً به شکل یک جنبش خیلی بزرگ انجام شود. بگذارید یکی از جذاب‌ترین داستان‌های سال ۱۹۹۲ را برایتان بازگو کنم، تغییر عقیده‌ی التیام‌بخش یکی از بزرگ‌ترین اژدهاهای کو کلوکس کلان، لاری تراپ، به کمک یک زوج یهودی به نام‌های مایکل و جولی ویسر.

مایکل ویسر مسئول خواندن سرودهای مذهبی در کنیسه‌ی ساوت استریت در شهر لینکلن از ایالت نبراسکا است. او یکی از فعالان برجسته در موضوع‌های مربوط به دموکراسی است. در سال ۱۹۹۲ او و همسرش مورد هجوم سیلی از تلفن‌های تهدیدآمیز و نامه‌های ابراز تنفر واقع شدند. پلیس به آنها اخطار داد که یکی از عضوهای برجسته‌ی کوکلوکس کلان محل، لاری تراپ، پشت بیشتر آن تلفنهاست، و با اینکه آنها بر روی تلفن تراپ شنود گذاشته‌اند، اما نمی‌توانند با قاطعیت ثابت کنند کسی که آنها را اذیت و آزار می‌دهد همان تراپ است. به همین دلیل، ویسر نمی‌توانست به شیوه‌های معمول از خودش حفاظت کند. یک روز، تراپ از پشت تلفن سر او داد می‌کشید، و ویسر تصمیم گرفت که با حمایت همسرش، خودشان این موضوع را حل کنند. ویسر به خاطر می‌آورد، «من واقعاً ساکت و آرام بودم. می‌دانستم که او مشکل حرکتی دارد [تراپ در آن موقع از ناحیه پا فلج بود و از صندلی چرخدار استفاده می‌کرد]، پس به او تعارف کردم که برای خرید خواربار با ماشینم او را برسانم … او یک‌باره ساکت شد، و همه‌ی عصبانیت صدایش محو شد، و گفت «خودم ترتیب آن کار را داده‌ام. ولی از پیشنهادت ممنونم.»

اما خانم و آقای ویسر به چیزی بیشتر از توقف اذیت و آزار او فکر می‌کردند. آنها می‌خواستند که در صورت امکان آن مرد را از رنجی که می‌کشید رهایی بخشند. آقای تراپ (آنچنان که ویسرها بعد پی بردند) در اثر کتک و ضربه‌های بدنی یک گروه سیاه‌پوست به طور مادام‌العمر فلج شده بود و باید از صندلی چرخدار استفاده می‌کرد. آنها بعد از مطلع شدن از این موضوع خودشان به آقای تراپ زنگ زدند. کمی بعد از آن هم به آپارتمانش رفتند و شامی که در خانه آماده کرده بودند را نیز با خود بردند. وقتی آقای تراپ در را باز کرد و خانواده‌ی ویسر را پشت در دید، دو انگشتر را از انگشتهای خود بیرون آورد و به خانم و آقای ویسر داد، که هنوز کمی بیمناک بودند. انگشترهای او در واقع علامتهای حزب نازی (نژادپرستان آلمانی)  بودند. او با این کار، به طور نمادین و نیز در عمل، کوکلوکس کلان را برای همیشه ترک می‌کرد و از آن دوری می‌جست.

لاری تراپ، به تأیید خودش، یکی از سرسخت‌ترین معتقدان برتری سفیدپوستان در کشور بود؛ او «می‌خواست ایالت نبراسکا را به ایالتی تبدیل کند که به اندازه‌ی ایالتهای کارولینای شمالی و فلوریدا از نژادهای دیگر متنفر باشد.» شاید هم تنها به همین دلیل بود که این تغییر عقیده، در مقایسه با تغییر عقیده‌ی برخی از دیگر عضوهای رسمی آن گروه نژاد پرست، نمونه‌ی کامل‌تر و مهم‌تری به شمار می‌آمد. او در مورد یاران سابقش در کوکلوکس کلان گفت، «من از هر آنچه که آنها نمایندگی می‌کنند و باورهایشان بیزارم.»

او اما دامه داد، «اما از آدم‌هایی که در چنین سازمان‌هایی هستند متنفر نیستم … چرا که اگر بگویم از عضوهای کلان متنفرم به این دلیل که آنها در آن سازمان هستند، … همچنان یک نژادپرست خواهم بود.» [تأکیدها از ماست.]

این سخن نشان‌دهنده‌ی فهم عمیق او از خشونت‌پرهیزی مبتنی بر وحدت قلبی واقعی و رستگاری بخش است. من باور دارم که این داستان می‌تواند ما را به جامعه‌ای مبتنی بر عشق قلبی برساند. کنش درخشان موفقیت‌آمیز ویسرها الگویی است برای اینکه چگونه می‌توان شجاعت همراه با ترحم را علیه مصیبت نژادپرستی به کار برد. هیچ نوع برخورد دیگری در مقابل نژادپرستی مؤثر واقع نشده است.

در عین حال، نمی‌توانید بنیان نژادپرستی یا هیچ تفرقه‌ی دیگری از این دست را براندازید، تنها به صرف اینکه منتظر بمانید تا زمانی که یک فرد نژادپرست و پرتنفر از نظر روحی آماده‌ی تغییر باشد و از آن طرف هم یک زوج شجاع و آگاه به کنش بی‌خشونت مانند ویسرها پیدا شوند. ما نه تنها به افراد بیشتری مانند آنها نیاز داریم، بلکه باید به تعداد کافی برنامه‌هایی نیز داشته باشیم که نیاز به واکنش اضطراری مانند کاری که خانواده‌ی ویسر کردند را از بین ببرند. به این معنی که ما باید جوانان را آموزش دهیم.

الیاس جبور یک عرب مسیحی اسرائیلی است. او تمام عمرش را در اسرائیل زیسته است و هم‌چنان امیدوار است که فرایند صلح روزی به بار بنشیند. یک روز در سال ۱۹۸۷ او تصمیم گرفت تا بیش از آن منتظر این نماند که برنامه‌های ایجاد صلح از سوی سیاستگزاران به اجرا گذاشته شوند، و فکر کرد که از خودش چه کاری بر می‌آید. طرح او ساده بود: خانه‌ی خودش را به “واحه‌ای برای صلح” تبدیل کند (مدرسه‌ای نیز به همین نام وجود داشت: نیوه شالوم / واحه السلام). کودکان روز خود را در «یک محیط رنگارنگ، گرم و تربیتی می‌گذرانند، و در آنجا بر اساس نژاد یا مذهب با یکدیگر رفتار تبعیض‌آمیز ندارند، تا زمانی که به مدرسه‌ی عمومی می‌روند که در آنجا آنها را بر اساس نژاد و مذهبشان از یکدیگر جدا می‌کنند.» آنها که از مزیت کار کردن با جوانان برخوردار بوده‌اند متوجه هستند که چطور گاهی می‌توان به آسانی پوسته‌ی واکنشهای شرطی‌شده و مبتنی بر پیشداوری را کنار زد و به درون آن نگاه انداخت. در لس آنجلس، هنگامی که ملاقاتی را میان عضوهای گروه نژاد پرست کله پوستی‌های رایش چهارم با گروهی از جوانان سیاه‌پوست و یهودی ترتیب دادند، آنها به سرعت دوستان جدید خود را پذیرفتند و اشیائی که مربوط به عضویتشان در گروه “رایش” و “کله‌پوستی‌ها” بود را در میان گرد و خاک رها کردند.

جَن اوبرگ، رئیس تیم کاهش منازعه‌ی بنیاد فراملی سوئد برای پژوهش در مورد صلح و آینده، از سیزدهمین مأموریت بنیاد به یوگسلاوی سابق برگشت. او در اسلوانی شرقی چندین “سمینار آشتی” با شرکت ۱۲۰ دانش‌آموز کروات و صرب از شهرهای ووکووار، اوسیجک و وینکووچی برگزار کرده بود. بیشتر شرکت کنندگان برای نخستین بار با فردی از “طرف مقابل” ملاقات می‌کردند، با اینکه بسیاری از آنها همشهری بودند. آنها شگردهای بسیاری از قبیل کاسه‌ی ماهی، نقش بازی کردن، بحث گروهی، و بداهه اندیشی را تمرین کردند. دانش‌آموزان با یکدیگر آشنا شدند و دیدگاه‌های خود را با یکدیگر در میان گذاشتند، با هم دوست شدند و با هم آواز خواندند. آنها به خاطر درد و رنجی که در دوران جنگ متحمل شده بودند گریه کردند، اما مواظب بودند که سخنانی مانند «شما با ما آن کارها را کردید» را بر زبان نیاورند، تنها برای اینکه سوگ و اندوه خود را تخلیه کنند. آنها با بداهه اندیشی به ایده‌ها و دیدگاه‌های جالبی را در مورد آینده‌ای صلح‌آمیز برای کرواسی، اسلوانی شرقی و ووکوار مطرح کردند. و دستآورد آنها این است: اوبِرگ دریافت که «برای دانش‌آموزان کروات و صرب کمتر از یک ساعت طول کشید تا دریابند که نقطه‌های اشتراک زیادی دارند، بر خلاف آنچه حکومت‌هایشان، رسانه‌ها و حتا پدر-مادرانشان از سال ۱۹۹۱ به آنها می‌گفتند.

کمتر از یک ساعت. چند انسان یا گروه سراغ دارید که به جوانان جهان به اندازه‌ی همین یک ساعت وقت بدهند

تا زخم‌های ناشی از جنگ و تداوم آن را ترمیم کنند؟

تا کنون موردهای چندانی از این دست وجود نداشته است،‌ اما مایلم نشان دهم که چنین کاری تا چه اندازه مفید است و چگونه می‌توان بر مبنای این الگو اقدام کرد.

بشارت قهوه: به سوی الگوی ترمودینامیکی جامعه

قانون دوم ترمودینامیک این است که پرسمان نوسازی فرهنگ را گاهی‌ می‌توان از طریق مقایسه با یک الگوی آشنا بهتر درک کرد. این قانون اظهار می‌دارد که سیستم فیزیکی با گذشت زمان به طور خودکار به وضعیت افت شدید دچار می‌شود، به این معنی که سیستم به دنبال وضعیت تعادلی است که در آن همه چیز به شکلی یکنواخت با هم در می‌آمیزد. نطم سیستم، یا از یک دیدگاه دیگر، «اطلاعات» آن، کاهش می‌یابد و در نهایت به صفر می‌رسد. هر چیزی رو به تنزل دارد. «سیستم‌های منزوی به خودی خود به سمت افت حد اکثری پیش می‌روند.» چشم‌گیرترین مثال آن موجودات زنده هستند، که بدون استثنا به طوری بازگشت ناپذیر رو به زوال می‌روند و سرانجام به مرگ می‌رسند. اعتقاد بر این است که جهان هستی نیز سرانجام به وضعیت «مرگ حرارتی» خواهد رسید و به یک سوپ بی‌تمایز کیهانی متشکل از توده‌ی انرژی تبدیل خواهد شد. اما سیستم‌های کوچک‌تر می‌توانند با دریافت انرژی از خارج، سیر افت خود را معکوس نمایند. یک مثال مهم همین سیاره‌ی خودمان است.

وضعیت عدم تعادل کره‌ی زمین که با تابیدن خورشید پر حرارت محیطی فراهم می‌کند که در آن سلول‌های گیاهان و جانوران بتوانند نظمی ایجاد کنند، یعنی با اتکا بر محیط زیست، از افت سیستم خود بکاهند.

به این طریق است که ما زنده می‌مانیم، با این که «سندی در دست نیست که نشان دهد هیچ موجود زنده‌ای بتواند بر خلاف اصل رفتن به سوی بی‌نظمی حرکت کند، همانگونه که در قانون دوم ترمودینامیک آمده است.» یک جامعه‌ی زیست‌مند نیز بی شباهت با این نمونه نیست. درون-همسری (تخم کشی از جانوران هم تیره) می‌تواند به طرز خطرناکی تنوع را از میان ببرد، یعنی انعطاف و سرزندگی کمتر خواهد شد،‌ مگر اینکه اطلاعات ژنتیکی جدیدی از منبع دیگری به آن حوزه‌ی ژنتیک وارد شود.

اکنون جامعه‌ای را تصور کنید که مانند یک «جعبه سیاه»، یا یک سیستم منزوی باشد. در چنین سیستم بسته‌ای، خواه یک لوله‌ی آزمایش باشد یا یک کهکشان، به مرور زمان و به طرزی اجتناب ناپذیر انرژی کاستی خواهد گرفت؛ بی‌نظمی افزایش می‌یابد و «اطلاعات» معنی‌دار به طور یکنواخت رو به نزول خواهد رفت. به طور مشابه، آیا فرهنگ‌ها با گذشت زمان ارزش خود را از دست نمی‌دهند، یا هنگامی که مردم به هدف‌هایی که در زندگی‌شان دارند بی اعتقاد می‌شوند، آیا تمرکزشان به هم نمی‌خورد و اولویت‌هایشان تغییر نمی‌کند؟ یکی از نشانه‌های آشکار این سرزندگی که ما با آن بسیار آشنا هستیم این است که تصمیم‌گیرندگان مرتب راه حل‌های غیر عملی خود را در مقابل مشکل‌ها اعمال می‌کنند در حالی که مشکل‌ها مرتب فزونی می‌یابند. آیا بیگانه‌گردانی امنیت ما را تحلیل می‌برد؟ بگذارید افراد بیشتری را به زندان بیاندازیم. آیا یک دولت یاغی در نظام بین‌الملل وجود دارد؟ بگذارید با تحریم‌های بیشتری به آن دولت حمله کنیم، و اگر سر به راه نشدند، بمب‌های بیشتری بر آنها بیفکنیم. همان‌گونه که پیش از این هم دیده‌ایم، در یک سطح، خشونت با نبود جدی تخیل همراه است.

یکی از فرایندهای تصمیم گیری در تاریخ حکمرانی مدرن که مطالعه‌ی گسترده‌ای بر روی آن صورت گرفته است فرایندی است که طی آن شماری از رئیسان جمهوری آمریکا، به ویژه پرزیدنت جانسون خود را بارها و بارها بفریبند و به خود بقبولانند که «پیروزی» آنها در جنگ ویتنام نزدیک است. روانشناسان مفهوم جدیدی ابداع کردند، «تصمیم‌گیری بحران،» تا به کمک آن این نارسایی و کمبود قوه‌ی تخیل (و کمبود دلسوزی که نیاز به گفتن ندارد) را به کمک آن توضیح دهند.  یکی از شیوه‌هایی که مؤثر واقع شد به همان اندازه که قوی بود ساده هم بود: پرزیدنت جانسون خود را در محاصره‌ی جرگه‌ی کوچکی از مردان قرار داده بود که مغرورانه هر پیشنهادی را به جز ذهنیت «جنگ بیشتر» رد می‌کردند، یک جعبه سیاه در درون جعبه سیاهی دیگر. هر کسی که ایده‌ی متفاوتی داشت از حلقه‌ی اطرافیان او خارج بود، و به همین دلیل ما محکوم به این بودیم که مسیر جنگ را آن قدر بدهیم تا غرق شویم.

شرایط حادی بود، اما کابینه‌ی جنگی پرزیدنت جانسون هم از همان عارضه‌هایی رنج می‌برد که شیوه‌ی فکر کردن ما در باره‌ی خشونت به طور کلی به آن مبتلاست، یعنی محدود کردن خود در دیدگاه‌هایی  تنگ‌نظرانه و نقض غرض کننده. ما نیازمند اندیشه‌های نوین و انرژی تازه هستیم تا این حلقه‌ی بسته‌ی گفتمان پیرامون خشونت را بشکنیم، همان‌گونه که جاندارانی که بر کره‌ی زمین زندگی می‌کنند نیازمند دریافت انرژی از منبعی خارج از سیاره‌ی خود،‌ از خورشید هستند تا به زندگی خود سامان بدهند و بر افت و فرسودگی آن غلبه کنند. فرهنگ غالب به سمت مرگ ترمودینامیکی خود «فر می‌رود» و خواهان انرژی جدیدی است که بتواند به الگوهای نظمی نوین زندگی بخشد، نظمی که بتواند به ما کمک کند تا با بحران‌ها و فرصت‌هایی که در پیش داریم مقابله کنیم.

خشونت‌پرهیزی همان انرژی نوین است. البته خشونت‌پرهیزی امری جدید نیست، همان طور که نور خورشید پدیده‌ی تازه‌ای نیست، اما ما چنان به این بُعد از زندگی پشت کرده‌ایم که هر بار برای حل کردن یک مشکل خشونت‌بار پس از دیگری بی نتیجه تلاش می‌کنیم، انگار که آن منبع، آن انرژی وجود نداشته است. یکی از شیوه‌های نگریستن به برنامه‌ی سازنده (و به حتم خود گاندی هم چنین دیدگاهی داشت) این بود که به آن همچون تلاشی برای معرفی انرژی بی‌خشونت به جامعه در مقیاسی وسیع نگریست. برای مثال، گاندی و یار نزدیکش وینوبا بهاوه از طریق برنامه‌ی سازنده نهادهای گوناگونی از جمله بیمارستان، مدرسه، مؤسسه‌های روستایی و کارگاه‌های بافندگی بنا نهادند که بیش از ۱،۲۰۰ برنامه و نهاد تا به امروز با قدرت به کار خود در هند ادامه می‌دهند. چنان‌که از وجود این نهادها بر می‌آید، قدرت درونی خشونت‌پرهیزی چنان تأثیرگذار است که می‌توانیم برنامه‌ی سازنده را به مثابه‌ی کمربند تشعشعی وان آلن (کمربند مغناطیسی پیرامون کره‌ی زمین) بپنداریم که نیروی عظیم خشونت‌پرهیزی را فیلتر می‌کند و ان را تا میزان و طول موج مناسب کاهش می‌دهد تا اندازه‌ای که بتواند با کمترین میزان اختلال و با حد اکثر توان نظم‌‌آفرینی وارد جامعه شود، همان‌گونه که خدای بزرگ هندو،‌ شیوا، قدرت عظیم رود گنگ را در سر خدایگونه‌ی خود جذب کرد و سپس با آبیاری جلگه‌ی گنگ، زندگی و پاکیزگی را پدید آورد.

اما استعاره‌ی ترمودینامیک ما اینجا در هم می‌شکند که منبع «خارج» از سیستم اجتماعی در واقع در «درون» سیستم قرار دارد. خشونت‌پرهیزی بیش و پیش از هرچیز یک نوع انرژی است که در درون انسان وجود دارد. ما نیاز نداریم که انسان‌های متفاوتی را به حکومت بگماریم، بلکه به نوع قدرت متفاوتی در درون افراد نیاز داریم. برخی از پیکارهای مهم جنبش حقوق مدنی تحریم اتوبوس در مونتگامری، و تحصن در غذاخوری‌های گرینزبورو در کارولینای شمالی توسط مارتین لوتر کینگ یا بایارد راستین سازماندهی نشده بودند یا توسط «خارجیانی» که از شمال کشور آمده باشند، بلکه مورد نخست توسط یک خیاط سیاه‌پوست به نام رُزا پارکز و مثال دوم توسط چهار دانشجوی یک کالج محلی انجام شد که به فکرشان رسیده بود که کنش‌های «اخلال‌گرانه‌»ای انجام دهند که سرانجام به نظم اجتماعی بالاتری منجر شود.

ما اکنون آگاهی بیشتری داریم از اینکه چگونه رهبران تنها به دلیل در معرض عموم قرار گرفتن، دچار تغییرهای درونی ژرفی شدند که به آنها امکان داد تا به ایمان و شجاعت نوینی دست یابند. برای مثال، ما می‌دانیم که مارتین لوتر کینگ در ابتدا برای آن میزان از نفرتی که همچون دریایی خشمگین بر پا شده بود و زندگیش را تهدید می‌کرد، و در نهایت هم جانش را گرفت، آمادگی نداشت. او از بحران عمیقی گذر کرد، چیزی مانند بحرانی که گاندی در شهر  پیترماریتزبورگ در افریقای جنوبی از سر گذراند، بحرانی که نزدیک بود او را در هم بشکند. این بحران در روز جمعه، ۲۷ ژانویه ۱۹۵۵ به اوج خود رسید، روز بعد از نخستین تجربه‌ی زندان او، هنگامی که شماری تلفن سرشار از ناسزاگویی و سخنان نفرت‌آمیز به او شد به طوری که اعتماد او را تکان داد. در نیمه‌شب آن شب پس از یک مکالمه‌ی تلفنی که بیش از حد زشت و تهدیدآمیز بود به طوری که نتوانست به خواب رود، اضطراب او به اوج رسید.

«و به نقطه‌ای رسیدم که دیگر توان تحملش را نداشتم. ضعیف بودم. چیزی در درونم به من می‌گفت که “نمی‌توانی به بابا زنگ بزنی، او الآن ۱۷۵ مایل دور از تو در در آتلانتاست. حتا نمی‌توانی به مامان زنگ بزنی. تو باید الآن به آن چیزی که در آن شخص زنگ بزنی که بابا در موردش باهات حرف می‌زد، آن قدرتی که می‌تواند در بن بست هم راهی باز کند.

… و من روی آن فنجان قهوه خم شدم. هرگز آن لحظه را فراموش نخواهم کرد. … و مانند این بود که در آن لحظه صدایی از درون خودم می‌شنیدم که به من می‌گفت، “مارتین لوتر، به خاطر نیکی قیام کن. به خاطر عدالت قیام کن. به خاطر حقیقت قیام کن. و من با تو خواهم بود، حتا تا پایان جهان.” »

هر اعتقادی که در باره‌ی آن صدای درونی داشته باشیم، هر جور که آن را توضیح دهیم، تأثیر فوری آن این بود که توانست مارتین لوتر کینگ را به سطح کارکردی بالاتری ارتقاء دهد. «در یک لحظه همه‌ی ترس‌هایم فرار کردند، تردیدهایم ناپدید شدند.» سه روز بعد، آن قدرتی که در خود یافته بود به او توانایی آن را داد که با آرامش این خبر را دریافت کند که در خانه‌اش، در حالی همسر و فرزندانش در آنجا بودند، بمب گذاشته‌اند: «تجربه‌ی مذهبی که چند شب پیش داشتم به من این توان را داد که با آن خبر مواجه شوم.» در حقیقت، در طول ماه‌ها و سال‌های مبارزه بارها و بارها به آن تجربه بازگشت کرد. آن تجربه به او توانی جاودانی داد.

من نتوانستم مثال بهتری بیابم برای نشان دادن انرژی متفاوتی که “به سیستم” وارد می‌شود، در این مورد منظور از سیستم جامعه‌ی آمریکا است و تمامی کسانی که از طریق تجربه‌ی عمبق فردی از آن تأثیر می‌پذیرند. ما نباید شگفت زده شویم که کینگ در زمانی که به قتل رسید، خیلی زیاد به کار سازنده می‌اندیشید.

اما این موضوع برای بقیه‌ی ما به چه معنایی است؟ چنین تجربه‌های کمیابی برای کسانی روی می‌دهد، برای رهبرانی که در بحران هستند، برای گروهی که در پیاده‌روی در بیرمینگهام زانو زده بودند، برای ملتی که به رهبری کسی مانند گاند بر پا خاسته است، اما ما نمی‌توانیم روی آنها حساب کنیم. ما نمی‌توانیم روی این چنین تجربه‌هایی برنامه‌ریزی کنیم، اما شاید بتوانیم چنین چیزی را نهادینه کنیم. یعنی شاید بتوانیم تغییرهای سازمانی و فرهنگیی را به وجود بیاوریم که چنان تجربه‌هایی را تشویق کنیم و از نتیجه‌های چنان تجربه‌هایی استفاده‌ی درازمدت‌تری بکنیم. دست کم چندین نمونه‌ی غیر مستقیم وجود دارد که انجام چنین کاری ممکن است.

بر طبق یکی از تئوری‌های مهم مردم شناسانه از خشونت، گروه‌های انسانی نوعی غریزه‌ی ازدحام گرایی دارند که در تمام دوره‌ی تکامل با انسان همراه بوده است و این خصلت در میان پستانداران عالی به خوبی بررسی شده است. به دلیل وجود این غریزه (یا هر نام دیگری که به این رفتار پیش-عقلی می‌دهید)، امکان دارد که گونه‌های خاصی از تنش در جامعه خشونت را به قربانیان موجود گسترش دهد، قربانیانی که ممکن است هیچ ربطی هم با اصل مشکل نداشته باشند. چنین واکنشی در کد فرهنگی بسیاری از جامعه‌ها حک شده است، و در بسیاری از نهادهایی که کاربرد صفت بلاگردان در موردشان مصداق پیدا می‌کند خود را نشان می‌دهد. هالوکاست یک مثال عمده از این حالت است – توجه داشته باشید که واژه‌ی هالوکاست خود از یک مضمون فرهنگی به معنای قربانی برگرفته شده است، که در واقع یک شکل عمده‌ی قربانی کردن در فرهنگ‌های باستانی بوده است.

بدون اینکه بیش از این در این تئوری جالب جلو برویم، تئوریی که به خوبی توضیح می‌دهد که چگونه تحریک ناگهانی به خشونت می‌تواند به نهاد خشونت‌ورزی تبدیل شود، ما می‌توانیم از این تئوری به شیوه‌ای استفاده کنیم که از دیگر جنبه‌های خشونت در این کتاب استفاده کرده‌ایم – می‌توانیم آن را واژگون کنیم. اگر بتوان انرژی ویرانگر را کدگذاری و نهادینه کرد، پس به طور حتم می‌توان این کار را با انرژی خلاقه نیز کرد. این همان کاری است که معبدهای (اشرام) گاندی قرار بود انجام دهند: گاندی توضیح می‌داد که «اشرام یعنی … جامعه را می‌توان بر شالوده‌ی آهیمسا (خشونت‌پرهیزی) بنا نهاد، و اشرام می‌تواند با در نظر داشتن چنین هدفی، انسان‌ها را در تجربه‌هایشان هدایت کند.»

این همان چیزی است که من در نظر داشتم، هنگامی که اشاره کردم که چگونه وقتی جون بلک در اورژانس با یک فرد دیوانه مواجه شد، در واکنش از الگوی رفتارییی پیروی کرد که از دوران باستان برای واکنش به آن نوع کار احساسی توصیه می‌شده است. به نظر می‌رسد که پیشینیان، با روال کمابیش کند زندگی و نهادهای با ثباتی که داشتند، مشاهده کرده بودند که چگونه برخی افراد باهوش توانسته بودند کسی که دچار خشم خطرناکی بوده را آرام کنند، یا فردی افسرده را سر حال بیاورد، و آنان عملاً متن‌هایی را برای کسانی که نیاز به انجام چنان کاری دارند نوشته‌اند. و این همان چیزی است که گاندی، کینگ و دیگران زندگی‌شان را وقفش کردند: اینکه هر اندازه که آنها رنج کشیده باشند تا قدرت خشونت‌پرهیزی را نشان دهند، ما اکنون می‌توانیم بفهمیم که بر آنها چه گذشته است و در می‌یابیم که چگونه از آن تجربه‌ها به شکلی سیستماتیک‌تر استفاده کنیم، و دست آخر آن را از حالت یک کار استثنایی در بیاوریم و آن را به یک قاعده برای حل منازعه و شیوه‌ای برای زندگی تبدیل کنیم. در این معنی، فرهنگ نیز همانند علم بر اساس تصادف عمل می‌کند، یعنی نمونه‌های زندگی موفقیت‌آمیز را ثبت و به نسل‌های بعد منتقل می‌کند. در این انتقال فرهنگی خاص، ما نباید شکست بخوریم.

به همین دلیل بود که ما در بحث‌های بالا، به قعر مسئله‌ی جنایت و به قعر نژادپرستی نقب زدیم تا ببینیم چگونه خشونت‌پرهیزی می‌تواند پرتوی از نور را حتا به این منطقه‌های تاریک بفرستد. تا چند لحظه‌ی دیگر ما همین کار را در مورد مسئله‌ی جنگ نیز خواهیم کرد. ما پیش از این نیز شاهد پدیداری لحظه‌هایی از روشنایی در زمان‌های اضطرار ناگهانی بوده‌ایم، در اوج فعالیت جنبش‌ها، و مهم‌تر از همه در لحظه‌هایی که در سرنوشت افرادی خاص نقشی تعیین‌کننده داشته‌اند. و ما این را نیز می‌دانیم که اگر ما نمی‌خواهیم که مرتب از یک وضعیت اضطراری به وضعیت اضطراری دیگر در افتیم، باید خود را از زنجیره‌ی علیت خلاص کنیم، از مداخله‌های دیرهنگامی مانند کاری که خانواده‌ی ویسر کردند، یا کار کمتر وحشت انگیزی که پیش از آنها مدرسه‌ی واحه‌ی صلح انجام داد، یا نسخه‌ی شخصی الیاس جبور از همان کار، یا پروژه‌های فراوانی مانند پروژه‌هایی که از سوی سازمان جستجو برای زمینه‌های مشترک به اجرا در آمدند. تنها چیزی که برای خلق و توفیق چنان لحظه‌ها و پروژه‌هایی لازم است حمایت فرهنگی است – به همین دلیل است که در برنامه‌ی سازنده ما، به اصلاح رسانه‌ها جایگاهی مانند جایگاه خورشید داده می‌شود و سایر پروژه‌های التیام‌بخش به دور آن می‌چرخند.

مداخله‌ی زودهنگام، و به ویژه زودترین مداخله در بنیان فرهنگ، هدف اصلی همه‌ی برنامه‌های سازنده است. همان‌طور که اشاره شد، من تردیدی ندارم که اگر مارتین لوتر کینگ زنده مانده بود، او نیز پس از گذر از گام نخست و ضروری «عدم همکاری با شر»، راهکارش را از راه‌پیمایی‌های اعتراضی و تحصن کردن به سوی «همکاری با نیکی» تغییر می‌داد. غریزه‌ی این کار در او وجود داشت، حتا در نخستین پیکار، که هدفش ورشکست کردن شرکت اتوبوس‌رانی مونتگامری نبود، بلکه برای وارد کردن عدالت در کار طراحی شده بود، «برای دستیابی به عدالت برای خودمان و نیز برای سفیدپوستان.» کمانی که از مبارزه برای اتوبوسهای مختلط تا کسب حق رأی، تا ایجاد فرصت‌های اقتصادی را شامل می‌شد، به سمت یک نوع برنامه‌ی سازنده‌ی آمریکایی میل کرده بود؛ چگونه ما می‌توانیم آن کمان را به یک دایره‌ی کامل تبدیل کنیم؟

من بر دو شیوه تأکید کرده‌ام، و اولویت را به شیوه‌ی نخست می‌دهم: مشارکت شخصی خود ما. همان‌گونه که کینگ می‌گفت، «خشونت‌پرهیزی در حقیقی‌ترین معنایش راهبردی نیست که فرد تنها به این علت به کار می‌گیرد که در آن لحظه به مصلحت است؛ خشونت‌پرهیزی در غایت خود یک شیوه‌ی زندگی است که انسان بر آن اصل زندگیش را بنا می‌کند، به خاطر اینکه دارای ادعای اخلاقی محض است،» یا همان‌گونه که من بیان کرده‌ام، به خاطر کیفیت انرژی آن. شیوه‌ی دیگر، شیوه‌ی تغییر نهادی است، و این تغییر از آن نهادهایی شروع می‌شود که ارزش‌های بنیادین ما را شکل می‌دهند. چرا در مدرسه هرگز به ما گفته نمی‌شود که انسان نیازی درونی به اختلاط با دیگران دارد، و «تا آنجا که به او مربوط است،» با همه‌ی مظاهر هستی؟ چرا هرگز به ما گفته نمی‌شود که هیچ‌کس نمی‌تواند زندگی کاملی داشته باشد بدون اینکه درک کند که زندگیش دارای هدفی متعالی است؟ آیا ما باید به عمیق‌ترین نیازهای وجودی‌مان پشت کنیم تنها به این دلیل که تبلیغات کنندگان به هیچ راهی نمی‌توانند آنها را استثمار و از آنها بهره‌کشی کنند؟

یک لحظه‌ی بی‌خشونت را می‌توان چونان نوعی ظهور و تجلی دانست، یک انفجار ناگهانی گونه‌ای انرژی نوین و غیر منتظره. چنین لحظه‌ای خواه یک خم شدن فردی بالای فنجان قهوه در نیمه شب باشد یا جمعیتی که به ناگهان برای کنش متعالی‌تری به پا می‌خیزد، چنین انرژیی را می‌توان ذخیره کرد و توسعه داد. به عنوان اصلاح یا مقاومت، چنین انرژیی می‌تواند وجدان انسان‌های بسیاری را استعلا بخشد و با مایه بخشیدن به لایه‌های اصلی جامعه سود بزرگی به همه‌ی ما برساند.

در این دو فصل آخر، ما به این بررسی پرداختیم که چگونه خشونت‌پرهیزی، به قول کینگ، که در «حقیقی‌ترین معنای خود» دارای گستره‌ای جهانشمول است و به طرزی عمیق ریشه در تعهد فردی دارد را می‌توان به شکلی سیستماتیک در مورد دو مسئله‌ی اجتماعی اعمال کرد: جنایت و نژادپرستی. موضوع بحث ما جامعه‌ی محبت‌آمیز بود؛ شیوه‌ی کنش‌گری مورد علاقه‌ی ما نیز شیوه‌ی سازنده بود. و اکنون که می‌رویم تا با «مصیبت جنگ درگیر شویم،» هم‌چنان بر سر همان دو اصل خود هستیم.

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *