خشونت چیست؟

پاره‌ای از فصل دوم کتاب «در جستجو برای آینده‌ای بی خشونت»

 نوشته مایکل نگلر

کلمه خشونت [وایولنس] از ریشه لاتین ویولار در لاتین گرفته شده است. این نوع نگاه به کلمات مفید است چون اتیمولوژی یا ریشه شناسی اغلب به ما اجازه میدهد تا با دقت به زمانی نگاه کنیم که مسائل بیشتر به صورت فطری درک می شدند تا زمان حال. “ویولار” یعنی‌ به زور وارد شدن و در دورهٔ کلاسیک به معنی‌ آسیب زدن، بی‌ احترامی کردن/ننگین کردن، هتک حرمت کردن/غضب و تجاوز کردن استفاده می شد.

مانند همه کلمات مهم، خشونت نیز دارای معنایی گسترده و استعاره ای می‌‌باشد. ما در مورد یک “طوفان خشن” صحبت می‌کنیم یا می گوییم، “وقتی ماشینم در چاله افتاد دچار یک شوک خشن شدم”. اما این آن‌ نوع خشونتی نیست که ما در این مطلب با آن‌ سر و کار داریم. حتی درنده خوئی حیوانات نیز واقعاً از آن‌ نوع خشونت نیست.یک شیر ممکن است خیلی‌ با خشونت با یک بره رفتار کند اما این یکی از جلوه‌های طبیعت است. شیر به بره‌ای که غریزه او را وادار به کشتن آن‌ می کند بی‌ احترامی نمی کند او را مورد غضب قرار نمی دهد و به او تجاوز نمی کند؛ او فقط بره را می کشد. نوع دیگر نگاه کردن به این موضوع  این است که هیچ [رشته] پیوند و الفتی بین شیر و بره وجود ندارد که وقتی شیر حمله می کند از هم گسیخته شود. حیوانات دارای طیف گسترده‌ای از احساسات هستند ولی تا جایی که ما می توانیم تشخیص دهیم، خشم عدالت طلبانه یکی‌ از آنها نیست.

خشونت، منظور من از [ این کلمه]، یک پدیده انسانی است. ما هنگامی خشن هستیم که به یکدیگر ، یا به هر کدام از اجزای محیط زندگی‌ که به طرز هوشمندانه‌ای در هم تنیده و به هم متصل است آسیب برسانیم. اگر این حس در هم تنیدگی / پیوند / ارتباط مقدس که خشونت به آن‌ آسیب می‌زند را در بالاترین مرتبه قرار دهید می توانید همراه با رزمنده انقلاب فرانسه، ژاک لوسیران بگویید “خدا زندگی‌ است، و  چیزی که زندگی‌ را مورد خشونت قرار دهد بر ضّد خدا است” . حیوانات رقابت می‌کنند و یکدیگر را شکار می‌کنند ، اما آنها این کار را با [چنان] نظم و تعادل و توازن اسرار آمیزی انجام می دهند که می تواند تا ابد ادمه داشته باشد.  انسانها اینگونه  نیستند. وقتی ما یکدیگر را شکار می‌کنیم، شرایط به طرز غیر منتظره‌ای خراب می شود ، و این [امر] به تخریب کلّ جوامع منجر شده است. اگر بخواهیم صحیح صحبت کنیم،از لحاظ به هم زدن نظم امور، تنها انسانها می توانند  خشن و یا غیر خشن باشند.

از دو  نظر مفهوم خشونت به عنوان صدمه زدن هم باید محدود شود. اول، حتی  در مورد انسانها هم، این خشونت نیست که کسی‌ تصادفاً به دیگر صدمه بزند. قانون این [موضوع] را تشخیص می دهد. یک شخص می تواند تصادفاً به دیگری آسیب برساند و آنها می تواند دوست باقی‌ بمانند .اتفاقی که همیشه میفتد . اما اگر یک نفر به دیگری با قصد و غرض آسیب برساند, یکی‌ از آنها یا هر دوی آنها ناچار می شوند که برای از بین بردن [این] آسیب  کاری انجام دهند. و این کار، از قضا، قسمتی از روند / فرایند / شیوه عدم خشونت است.

دوّم، زمانی که ما متوجه می شویم که خشونت تار و پود زندگی‌ را پاره می کند. خشونت واقعی نه‌ در عمل بلکه در همان نیت / قصد صدمه زدن است، و این دقیقا معنی‌ کلمه سانسکریت برای خشونت است، هیمسا. اینجا ما باید به سراغ علم زبان شناسی برویم برای یک نکته مختصر اما حیاتی. هیمسا (میم صدای تو دماغی مانند دانز در فرانسه دارد) از ریشه “هان” به معنی‌ “ضربه زدن، به قتل رساندن” است؛ اما هیمسا گونه خاصی‌ از آن‌ ریشه تصور می شود. این می تواند همان چیزی باشد که زبانشناسان به آن‌ صیغه تمنی میگویند. این نه‌ به معنی‌ عمل بلکه به معنی‌ علاقه یا قصد انجام عمل خاصی‌، در این مورد صدمه زدن است.

ذهن ما با این مثال‌های قدیمی آشنا است: ” آیا شنیده‌ای که چگونه به اجداد ما گفته شده بود: شما هرگز نباید بکشید…اما من این را به شما می گویم، که اگر کسی با برادر خود عصبانی باشد باید به خاطر آن‌ پاسخگو باشد.”در واقع، ما حداقل وانمود به قبول این واقعیت ذهنی‌ می‌کنیم: مگر نه‌ اینکه منشور یونسکو میگوید، “جنگ در اذهان مردم شروع می شود”؟ اما منظور یاد گرفتن و بکارگیری این حکمت وخرد ابدی  این است که تنها به یک امر پر واضح  از یک سری مدارک مهم تبدیل نشود بلکه به یک واقعیت عملی تبدیل شده وبه کار گرفته شود.

بنابراین تمام خشونت از ذهن برمی خیزد. بر همین اساس صدمه ناشی‌ از خشونت می تواند روانی‌ یا روحانی باشد و همچنین مادی و فیزیکی‌، که این نکتهما را دوباره به معنی‌ لاتین کلمه خشونت “هتک حرمت، بی‌ احترامی” برمی گرداند. این هم خوب است و هم بد.  بد به خاطر اینکه پی‌ بردن به این اصل که ما می توانیم خشن باشیم در حالیکه فقط اینجا نشسته ایم و افکار بد در سرمی پرورانیم اما به کسی‌ آسیب فیزیکی‌ نمی زنیم آشفته کننده است. این اصلا احساسی‌آرامش بخش نیست .اما اگر واقعیت داشته باشد به هر حال بهتر است که از آن‌ آگاه باشیم. تقریبا تمام رویکرد هایی که ما در حال حاضر نسبت به خشونت داریم مردود هستند. بیشتر آنها، حتی اگر بتوانند مشکل را در نقطه‌ای تحت کنترل بگیرند، آنرا در جایی دیگر بدتر می‌کنند. رویکرد ما به جرم هر روز انسان های بیشتری را روانه زندان میکند ،در حالیکه به سختی از آمار جرم و جنایت در خیابانها می کاهد. به نظر می رسد رویکرد وراه و روش برخورد ما با صلح جهانی  ما را به سمت یک رشته جنگ پایان ناپذیر سوق می دهد ؛ “جنگ با مواد مخدر” و “جنگ با تروریسم” شکست هایی پر خرج و خشونت بار هستند. بنابراین این یک آسودگی خاطر بزرگ است که بالاخره انگشت خود را بر روی نبض مشکل قرار دهیم.

در سالهای اخیر همه ما از یک روشنگری دیگر نیز آگاه شده ایم. اینکه بگوییم خشونت از ذهن آغاز میشود به این معنی‌ نیست که همیشه خشونت بوسیله اراده آگاه ما اعمال شده است. یک نوع خشونت وجود دارد که ما بدون اینکه کاملاً از آن‌ آگاه باشیم انجام می‌دهیم؛ در واقع خیلی‌ از آنچه ما امروزه ناچاریم خشونت بنامیم از احساس دشمنی سرچشمه نمی گیرد، بلکه از تمایل انفعالی یا حتی غیر آگاهانه  ما برای استفاده از دیگران است. آیا این پیراهن زیبایی که من پوشیده‌ام از یک کارخانه با شرایط کاری خوب برای کارگران در ویسکانسین می آید یا از یک کارگاه برده‌داری صنعتی در تایلند؟

آیا آن‌ مرد بی خانمان بهای موفقیت کمپانی من است؟ یا بودجه نظامی هنگفت کشور من؟ آیا  جنگلی در جایی ویران شده تا غذائی را برای من بیاورد که اکنون در بشقاب خود به آن‌ نگاه می‌کنم؟ سؤ استفاده‌ای که جزئی از ساختار یک سیستم اجتماعی باشد، خشونت ساختاری نام دارد. عبارتی که ما آنرا مدیون یکی‌ دیگر از پژوهندگان صلح  به نام یوهان گلتونگ هستیم. با وجود اینکه خشونت ساختاری امروزه به دلیل روشی که سیستم اقتصادی مدرن را اداره می کند، بسیار شایع است، این پدیدهاحتمالا از زمانی که انسانها شروع به سازمان دهی وتشکیل جوامع پیچیده کردند، وجود داشته است. زمانی که بودا، قرن‌ها پیش، یک مرد غیر خشن را توصیف کرد از کلمه “نا هانته، نا هانیاته” استفاده کرد: او کسی‌ را نمی کشد و موجب مرگ کسی‌ نمی شود. او به صورت آگاهانه در هیچ سیستمی که به زندگی‌ صدمه می‌زند شرکت نمی کند. حتی در مواردی از خشونت که ما از آنها مطلع نیستیم، موضوع کلیدی نیت [ما] است. یک ضرب المثل مشهور در لاتین هست که می‌گوید آنچه سرانجام به صورت عمل جلوه پیدا می کند در آغاز یک نیت بوده. کودکانی که در دنیایی پرورش پیدا می‌کنند که قسمتی از آن‌ بر پایه خشونت ساختاری بنا شده مکن است خیلی‌ طول بکشد تا از وجود آن‌ اطلاع پیدا کنند، و یا تا زمانی که این اتفاق میفتد بدون اینکه بخواهند به بهای سوء استفاده از دیگران، نفع ببرند. کسی‌ آنها را به خاطر این موضوع خشن نخواهد خواند. تنها وقتی که بعد از آگاهی‌ پیدا کردن از این [خشونت]با خیال راحت به این سؤ استفاده ادامه می دهند، می توان آنها را تا حدی خشن نامید، این ممکن است یکی از دلایلی باشد که مردم نسبت به آموزش در مورد خشونت مقاومت می‌کنند. نمی توان عضویت ناخواسته در یکی سیستم غلط را خشونت نامید؛ به عبارت دیگر، آگاهی‌ سرکوب شده با آگاهی‌ که هنوز کسب نشده تفاوت دارد.

همه این ملاحظات درون تعریف بسیار سودمند وارزشمند گالتونگ از خشونت گنجانده شده اند: خشونت یک توهین قابل پیشگیری به نیازهای انسانی است. این تعریف، خشونت مخفی شده یا ساختاری را که من توصیف کردم، در معرض دید قرار می دهد. خشونتی که راه خود را عملا در تمام نهاد‌های جوامع شناخته شده پیدا می کند. اما این تعریف حاکی از یک نکته بسیار مهم در مورد هر نوع خشونتی است  : کلمه اجتناب پذیر اشاره به این می کند که زندگی‌ می تواند بدون چنین تحقیر هایی نیز وجود داشته باشد، و اینکه در یک دنیای ایده آل تمام انواع خشونت می تواند اجتناب پذیر باشد. این نکته رکن مهمی در ایمانی است که در میان تمام افرادی که در طول تاریخ به امکان وجود عدم خشونت به صورت گسترده ایمان دارند، مشترک است. زمان ما نیز از این قاعدهمستثنی نیست. تصادف‌ها اتفاق میفتند، درگیری‌ها گریز ناپذیر هستند، مشاجرات  معمولا پیش می‌آیند. اما هیچیک از اینها لازمه ایجاد خشونت نیستند . درگیریها و مشاجرات میتوانندبه صورتی خلاقانه بدون خشونت حل و فصل شوند. خشونت یک بدی غیر ضروری است.

اینجا دوباره قدرت ائتلافی می تواند مفید واقع شود. در یک سطح عمیق هر کس که خشونت واقعی اعمال کند، مثلا نیت آسیب به دیگر را در دل‌ بپروراند، از همان نیت هم آزار میبیند چه برسد به عواقب عملی که نتیجه آن‌ نیت است. همه ما تا حالا در مورد سندرم استرس بد از جراحت یا پی‌ تی‌ اس دی شنیده ایم. اما یک مفهوم جدید وجود دارد که روانشناسان در حال تحقیق در مورد آن‌ هستند به نام استرس آسیب زای ناشی‌ از آماده شدن، که دقیقا این گونه ضربه روحی را به استناد می رساند. خشونت به هر دو طرف آسیب می رساند.اگر تاری که بین دو طرف دعوا وجود دارد پاره شود هر دوی آنها این پاره شدن را حس می‌کنند (در واقع در یک معنای فراتر، هر کسی‌که در این شبکه بوده این پارگی را حس می کند). پس خشونت مسئله‌ای است برای روانشناسان قبل از اینکه سئوالی برای جرم شناسان و قانونگزاران باشد. و سن آگوستین، بار دیگر، (کسی‌ که ذهن را به گونه‌ای می شناخت که شاید تعداد بسیار محدودی در دنیای غرب ذهن را [آنگونه ] بشناسند )، آن را به زیبایی بیان کرده است  : ” تصور کنید کسی‌از این موضوع آگاه شود که دشمن او می تواند به اندازه نفرتی که او نسبت به دشمنش در خود می پروراند به او آسیب برساند.”

در فرهنگ مدرن ما، شاید بهترین راهی‌ که از آن  می توانیم به اهمیت این اصل پی ببریم، شواهد گسترده پزشکی در مورد اینکه نفرت و عدم توانایی بخشیدن دیگران با سلامتی ما چه می کند، باشد. خشونت طبق هر تعریف معنا داری، پدیده‌ای است که برای ترمیم شدن / بهبود یافتن فریاد می کند. چیزی که در یک دنیای ایده آل انسانها در مورد یکدیگر اعمال نمی کنند — یا در مورد محیط زیست خود و یا هر کدام از ساکنین زنده آن‌. شاید  قادر باشیم  انسانهارا از اعمال خشونت باز داریم، اگر بتوانیم به گونه‌ای آنها را از این موضوع آگاه کنیم که آنها با صدمه زدن به قربانی خود، به خودشان نیز آسیب می زنند. این فکر را در پس ذهن خود نگاه دارید چون این یک راه کاملاً جدید برای کنار آمدن با خشونت است. این راه جدیدکلیدی است برای دنیای جدیدی که در جستجویش هستیم.

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *