استراتژی و احتمال پیروزی

استراتژی و احتمال پیروزی۱

 مخاطب این تحقیق رهبران گروه های اجتماعی و سیاسی هستند که از سوی حریفانی با منافع و گرایش های متضاد و آماده برای استفاده از نیروی نظامی به مبارزه طلبیده می شوند. این رهبران اغلب سر دوراهی قرار دارند: قصد تسلیم منافع حیاتی گروه شان را ندارند اما راه روشنی هم برای یک پیکار نظامی قابل دوام نمی بینند. همه پیکارهای نظامی همه جانبه خطر نابودی دارایی و برجا گذاشتن تعداد زیادی زخمی و مجروح را درپی دارند. گزینه نظامی حتی ممکن است شکست بخورد و شهروندان را در معرض انتقام دشمن قرار دهد. نقطه روشناین است که برای اینکه حریفان به تمامی به هدف های خود دست یابند، جمعیت مدنی در حال مقاومت باید تا حدودی مشارکت کند. در نتیجه، پتانسیل برای مبارزه بی خشونت وجود دارد.

وقتی در شروع مبارزه ضریب  خطر و ریسک چنین بالاست، کنشگران اصلی بی خشونت باید پیوسته از خود بپرسند کارها چطور پیشرفت می کند.  پاسخ این پرسش به ندرت روشن است. این پرسش تنها با توجه به حساب ضریب خطاها  می تواند پاسخ داده شود. چرا که در یک لحظه ممکن است پیروزی قریب الوقوع به نظر برسد در حالی که در لحظه ای دیگر به تمامی از دست رفته بنماید. تخمین اشتباه  ضریب خطا نیز همیشه بالاست. اگر استراتژیست های بی خشونت بیش ازحد خوشبین باشند، ممکن است برای تلاشی بیهوده مردم شان را در معرض از دست دادن جان و مال قرار دهند. اگر آنها بیش از حد بدبین باشند، ممکن است زود تسلیم شده ویاران شان را نیز، بدون اینکه نیاز باشد، تشویق کنند از منافع حیاتی خود چشم پوشی کنند.

یکی از هدف های این تحقیق این است که آنچه که برای پیروزی ضروری است را بررسی کند. ما در فصل اول کتاب این ضرورت را برای توسعه  مبارزه  استراتژیک بی خشونت معرفی کردیم. اصل های مطرح شده در فصل دوم و در نمونه های ارائه شده در فصل های سوم تا هشتم، هریک  جداگانه، عملکردهای سودمند برای استراتژیست های بی خشونت را تشریح می کنند. رهبرانی که اعتماد به ممنوعیت های بی خشونت را در نظر می گیرند باید به این نکته آگاه باشند که “قدرت مردمی” پیش از این به کار گرفته شده است. اگر چه آنها ممکن است به پیدا کردن راه های دقیق و نقشه رسیدن به هدف در موارد مشخص بدگمان باشند، زیرا  به درستی باور دارند که هر مبارزه ای  موانع خاص خود را در برابر حصول به پیروزی ایجاد می کند. آنهایی که مشتاق راهنمایی هستند کمتر امکان دارد الگوهای موجود در داده های تاریخی را نادیده بگیرند، داده هایی که گزینه های بارز و خاص استراتژیک را در هر مورد معرفی می کنند.  پس پرسش اینجاست که این افراد  چه نقاط مرجعی را می توانند  در هر مورد خاص پیدا کنند که به آنها در درجه بندی و قیاس برنامه ریزی شان کمک کند.

شش نمونه ای که دراین کتاب مورد قیاس قرار داده ایم نظریه  اصلی کتاب را تایید می کنند، نظریه ای که می گوید: پیگیری جامع اصل های  استراتژیک اجرا یا عمل را ارتقاء می دهد که خود عاملی مهم در به دست آوردن نتیجه مطلوب تر است. رهبران ممکن است با این سوال که چه کسی بیشترین کنترل را بر منابع اقتصادی و اجتماعی کلیدی دارد شرایط در حال تغییر مبارزه  را بررسی کنند؛ آنها ممکن است قدرت حریفان خود را که شامل قابلیت های نظامی و خلاقیت آنها در استفاده از مجازات های بی خشونتی است که در اختیار دارند برآورد کرده و مورد قضاوت قرار دهند.

با این همه کنشگران اصلی بی خشونت از این که ببینند چگونه با برآورد عملکرد شان در تب و تاب کارزار خود را از دشمن جلو می اندازند امکان یادگیری بیشتری پیدا می کنند. آنها ممکن است وقتی اجراهای استراتژیک شان مطلوب است بیشترین اطمینان به پیروزی را در دل داشته باشند. زمانی که آنها از ممنوعیت های بی خشونت به شکل موثری استفاده می کنند، احتمال پیروزی خود را بالا می برند. در این حالت وقتی نیروهای بی خشونت شکل دوباره ای به مبارزه می دهند، شرایط موجود و قابلیت ها و اجراهای حریفان می تواند خنثی شود. درست برعکس، در شرایطی که کنشگران اصلی بی خشونت نمی توانند از لحاظ استراتژیک به شکل درستی عمل کنند، سرنوشت شان  بی ثبات تر می شود. زمانی که کنشگران اصلی اجازه می دهند احتمال پیروزی کم شود، هر گونه تغییر مادی شرایط و یا هر اقدام جدیدی از طرف حریفان ممکن است آسیب جدی و تعیین کننده ای به شمار آید.

ناروشنی ذاتی مبارزه

مبارزه استراتژیک بی خشونت همانقدر غیر قابل پیش بینی است که مبارزه دو حریف نظامی. در حقیقت نامعلومی روش بی خشونت حتی ممکن است بیشتر از روش نظامی باشد چرا که این روش بر درک و اجرای عملیات  توده مردم بستگی دارد.

مشاهده ای جالب و تاریخی گواه بر این است که مبارزه هایی که در ابتدا به نظر کنشگران اصلی از همه ناامید کننده تر می آمدند  آنهایی نبودند که در نهایت از همه ناموفق تر شدند. برای مثال روسیه، هند، السالوادور و لهستان پیکارهای علیه نیروهایی جا افتاده  و از قبل مستقر بودند. مبارزات رورکامپف۲ و دانمارک پیکارهایی علیه نیروهایی بودند که به تازگی مستقر شده بودند. از نمونه مبارزات علیه نیروی مدت ها مستقر و جاافتاده یکی به پیروزی انجامید (مورد السالوادور) و یکی به شکست (مورد لهستان). دو مبارزه دیگر، یعنی روسیه و هند، در به دست آوردن هدف های مشخص شان شکست خوردند، با این همه حریفان خود را به شدت محک زدند و آنها را به مرز تسلیم کشاندند. در مورد پیکارهای علیه نیروهای تازه مستقر شده، یکی به پیروزی رسید (دانمارک) و یکی به بن بست (رورکامپف). پس حداقل در این شش مورد، هیچ ارتباط مستقیمی بین نیروی جا افتاده که برای مدت طولانی مستقر است با نتیجه مبارزه وجود ندارد.

یکی از ایرادهای ناموجهی که ما در فصل اول این کتاب از آن نام بردیم اینچنین بود که پیکارهای استراتژیک بی خشونت تنها می توانند علیه دشمن بی خطر باشند. اگر این فرض درست بود، راهنمای سودمندی برای این شش پیکار فراهم می کرد. در این صورت ما باید رابطه ای عکس بین چشم انداز پیروزی و توان نیروی متخاصم در نظر می گرفتیم. بنابراین احتمال پیروزی برای این شش پیکار مطرح شده از غیرممکن تا ممکن به این ترتیب  می شد: رورکامپف، لهستان، هند، روسیه، السالوادور، و دانمارک. متاسفانه این چشم انداز احتمالی پیروزی با آنچه اتفاق افتاد تطبیق نمی کند.

هرچند خواننده نباید این طور نتیجه گیری کند که سرکوب اثری بر این پیکارها نگذاشته است. شواهد بسیاری گواه بر این است که استفاده به موقع از نیروی نظامی اغلب روحیه  مقاومت کنندگان بی خشونت را تضعیف کرده است. کنشگران اصلی آماده اجرای استراتژی بی خشونت این را از پیش اعلام کرده اند که مصرند تا با یورش نظامی حریفان خود مقابله کنند. بنابراین آنها باید به فاکتورهای دیگر نگاه کنند تا تخمین بزنند آیا می توانند پیکار را ببرند یا بازنده خواهند بود. از همه مهم تر این است که آنها نباید فراموش کنند که مبارزه شان بی نظیر است.

شش نمونه تاریخی مطرح شده نشانگر هیچ الگوی رفتاری خاصی نیستند که بشود با اطمینان آن را به مثال های دیگرتعمیم داد. در مورد هر نمونه تاریخی، ما آنها را با توجه به تطبیق یا عدم تطبیق شان با زیر مجموعه اصل های پایه ای بررسی کردیم.  فاکتورهای تعیین کننده زیادی که هر یک به نوبه خود منحصر به فرد هستند موجب می شوند راهنمای جامع مشترک و فرمول خاصی برای پیروزی در یک مبارزه استراتژیک بی خشونت وجود نداشته باشد. به همین خاطر استراتژیست ها هیچ وقت نمی توانند به خصوصیات خاص مورد خود بی اعتنا باشند و روی آنچه که به نظر یک نمونه  بی نقص مثالی در گذشته می آید حساب باز کنند. تفاوت های بسیاری وجود دارند که باید در نظر گرفته شوند.

برای مثال در مورد مبارزه روسیه نیروی اصلی جنبش توسط سازمان های مدنی تازه تاسیس در آن زمان که پایه ای نوین در جامعه را بنا نهادند تعریف شد (اصل های  ۲ تا ۶ را ببینید). اگر چه تردید در وفاداری مطلق به ممنوعیت ها و ضمانت ها ی بی خشونت جنبش را به دو نیم تقسیم (اصل ۲ را ببینید) و استفاده از تمام جوانب ممنوعیت ها و ضمانت های بی خشونت را محدود کرد و در واکنش منطقی و یکدست به رخدادهای بعد از تشکیل دوما  در نهایت به شکست کامل انجامید(اصل های  ۲، ۵، ۱۰ را ببینید).

قدرت بی نظیر پیکار هند در بیباکی سازمان دهی و قابلیت های اجرایی کنگره  ملی هند۳ پیدا شد (اصل های  ۲ و ۵ را ببینید). در دل استراتژی مبارزه تعهد به پرهیز از خشونت وجود داشت (اصل ۹ را ببینید). مبارزه اگر چه هنگامی که رهبران تعیین شده تصمیم گرفتند که به تنهایی سر میز مذاکره بروند و تصمیم شان نیروی پیکار را به پراکندگی کشاند عقیم ماند. این مورد نشان دهنده ی درکی اشتباه از امتیازاتی بود که بریتانیا حاضر بود واگذار کند (اصل های  ۲ و ۱۲ را ببینید).

مورد پیچیده مبارزه انفعالی رورکامپف مثال مهمی از قدرتی است که در سازمان های مدنی و بازرگانی پیدا می شود (اصل ۲ را ببینید). اما قصور در تعیین هدف های پیکار با دقت بیشتر (اصل ۱ را ببینید)  و همچنین ناتوانی در انتخاب یک سبک کمتر تهاجمی (اصل ۱۱ را ببینید) منجر به بن بست شد. پیکار السالوادور، اما درست بر خلاف رورکامپف، بی آن که نیاز داشته باشد شیوه  تهاجمی را جایگزین شیوه  دفاعی کند، پیروز شد (اصل ۱۱ را ببینید). مارتینز۴ مایوس شد و رژیمش از هم پاشید (اصل ۱۲ را ببینید). نکته کلیدی برای دانمارک این بود که متحدان بدیهی زمان جنگ را شکل دهد و برای روشن شدن نتیجه جنگ جهانی دوم تا زمانی که مناسب بود صبر کند (اصل های  ۵ و ۱۰ را ببینید).

قدرت کلیدی مبارزه لهستان به تعریف رهبرانش از اهداف مبارزه سرچشمه گرفت. به جای سرنگونی حاکمیت کمونیستی تمرکز روی پذیرش اتحادیه های کارگری مستقل از دولت قرار گرفت (اصل ۱ را ببینید). این هدف ها به این خاطر که محدود و مشخص بودند، در سطح سیاست گذاری اعتبار قابل توجهی داشتند (اصل های  ۱ و ۱۰ را ببینید). وفاداری لهستانی ها به نظم بی خشونت در استفاده  بهینه  آنها از دامنه  وسیعی از ممنوعیت ها برای تحت فشار قرار دادن رژیم تعیین کننده و مهم بود (اصل ۵ را ببینید). اگر چه در تحلیل نهایی، کنشگران اصلی بی خشونت بعد از تحمیل قانون و حکومت نظامی۵ به آنها، توان خود را برای حفظ مقاومتی حیاتی  از دست داده بودند (اصل های  ۷ و ۱۱ را ببینید).

هیچ یک از مبارزه های مطرح شده پیشرفتی مرحله به مرحله و روشن را به سمت پیروزی یا شکست نشان نمی دهد. تغییر ناگهانی اوضاع برای دو طرف مبارزه  قانون همه دیگر مبارزه ها بود. نه پدر روحانی گاپون۶، نه کنت ویت۷، و نه حتی تندروها انتظار داشتند یکشنبه خونین۸ طوفان اعتراض ها و اعتصاب هایی را که نشان انقلاب اول روسیه بودند خاموش کند. اگر چه هیچ یک از کسانی که تلاطم بیمانند انقلاب ۱۹۰۵ را تجربه کرده بودند انتظار نداشتند مخالفان تزار در اوج موفقیت انقلاب، یعنی درست مدت کوتاهی بعد از این که تزار قدرت را به دوما واگذار کرد، از هم بپاشند.  رهبران حکومت آلمان به احتمال قوی می دانستندمقاومت در برابر تهاجم فرانسه و بلژیک به رورکامپف آن ها را مستلزم به فداکاری اقتصادی زیادی می کند. ولی به احتمال قوی انتظار نداشتند واحد پولشان از سکه بیفتد. آنها همچنین انتظار نداشتند بعد از همه تلاش هایشان که به چیزی جز واگذاری قدرت یا شکست نیانجامیده بود، کمسیون داوز۹ بخشی از غرامت های آنها را با گشاده دستی ببخشد.

تنها تعداد معدودی از کادر اداری استعماری باور داشتند که جنبش استقلال هند با چنین ممنوعیت نیرومند بی خشونتی در راهپیمایی معروف نمک شروع می شود. بعد از اینکه کنگره ملی هند شجاعت و مهارت پیوسته خود را نشان داد، اینطور انتظار می رفت که پیروزی موجب پیشبرد استقلال خواهد شد. تنها عده  محدودی می دیدند که چگونه یکی از هوشمند ترین استراتژیست های مبارزه بی خشونت (یعنی گاندی) آنچه که حکومت بریتانیا را می ترساند با ظرافت تمام بی اعتبار کند و آن  مقاومت پیوسته و دائم در حال رشد مردم هند بود. با همه تعجب و آزردگی همکارانش در کنگره، گاندی این طور انتخاب کرد که در کنفرانس میز گرد (راند تیبل)۱۰ شرکت کند، با این که به خوبی می دانست این کار او شک برانگیز است.

مبارزه بلژیک بالا و پایین های غیر قابل پیش بینی خودش را داشت. مهم ترین شاخص—که می توانست موجب پیروزی در جنگ جهانی دوم شود—از ابتدای اشغال آلمان ها دچار نوسان زیادی شد. با این همه چه کسی می توانست خلاقیت تلاش دانمارکی ها را در پناه دادن یهودی ها به محل های امن پیشاپیش ببیند؟ شگفتی نمونه السالوادور نیز در این بود که اقدام مارتینز۱۱ به سرکوب بالاخره چنان بخش های زیادی از جامعه را به خشم آورد که او توان حکمرانی اش را از دست داد. انگار که حبابی ترکیده بود. در زمان و شرایط دیگر، چنین اقدام ناشیانه ای ممکن بود به شکست و شمار زیادی مجروح بیانجامد.

نکته متمایز مبارزه لهستان در شیوه ماهرانه ای بود که رهبران وقت با اتکا به مبارزه بی خشونت  به کار گرفتند و هدف ها، ممنوعیت ها، و ضمانت های قانونی را طراحی کردند. حزب حاکم به شکل غیر قابل منتظره ای خود را در یک حالت واکنشی گرفتار دید. و سپس، آنهایی که چنان عاقلانه تصمیم گرفته بودند که به جای سرنگونی کمونیسم آزادی اتحادیه های کارگری را به عنوان هدف انتخاب کنند به طرز عجیبی خود را در برابر یورشی ناگهانی که باید از قبل انتظارش را داشتند ناتوان یافتند.

تغییرات بسیار ناگهانی رخدادها گاهی دیدن و تشخیص انتخاب های بهینه را سخت می کند اما الهام بخش امکان های غیر قابل انتظاری نیز می شود. استراتژیست ها باید آگاه باشند که کنشگران اصلی نظامی هم تحت فشار رخدادهای خاصی ممکن است از خواب و خیال اعمال روش های جنگی بر علیه حریف بی خشونت شان بیرون بیایند.

ظرفیت های اجرایی و کنش های حریفان

در حالی که ما روی رفتار استراتژیست  های بی خشونت تمرکز می کنیم نمی توانیم نتیجه گیری کنیم که چگونگی عمل حریفان و مخالفان آنها اهمیتی ندارد.. پیش از این مطرح کردیم که ضریب پیروزی دشمنان خشن بالاست. در اینجا ما این نکته را مطرح می کنیم که مبارزه ای که ملایم تر و بی خطرتر باشد بیشتر در معرض باخت است. در حقیقت، مبارزاتی که بی خطر خوانده می شوند و سلاح های خشونت بارشان را با مهارت و صرفه جویی به کار می برند (حتی گاهی همراه با ممنوعیت های بی خشونت) ممکن است دشمنان نیرومندتری باشند. مبارزات بیرحم و مهاجم که به سرعت ماشه را می کشند ممکن است حائل ها و نگهدارنده های رژیم خودشان را نابود کنند.

این موارد نشان می دهند که هماوردان نظامی زمانی که از انتخاب تحمیلی بین سرکوب و تسلیم پرهیز کنند موفق تر عمل می کنند. آن استتراتژی که کنشگران اصلی بی خشونت را تحت یک فشار ثابت و پیوسته قرار می دهد بهتر از همه عمل می کند. برای روشن کردن این امر،  پیکارهای روسیه و هند را با هم مقایسه کنید. مشاوران اصلی تزار و فرماندار کل بریتانیا در هند پیشهنادهای مشابهی را در لحظه های مشابه پیکار ارائه دادند. این پیشنهادها در هر دو مورد زمانی مطرح شد که اولین موج بی خشونت سراسر این دو کشور را درنوردیده بود. در این لحظه کنت ویت به تزار گفت که دو انتخاب بیشتر ندارد: یا می تواند با تمام قوا سرکوب کند یا قدرت را تفویض کند. به فرماندار کل بریتانیا در هند هم همین حرف زده شد مبنی بر اینکه آیا گاندی را زندانی کند یا نه و اگر آری، چگونه. یکی از فرمانداران پیشنهادهای لرد اروین۱۲را مطرح کرد که دو تا بودند: یورش ناگهانی کامل یا اعطای استقلال.

تزار بیشتراین زمینه را داشت که از یک سیاست افراطی به سیاست دیگر رانده شود. به روشنی می توان گفت او کمتر از فرماندار کل بریتانیا در هند به راه خود مطمئن بود. وقتی تزار قدرت را به دوما واگذار کرد، این کار را به این خاطر کرد که فکر می کرد شرایط در روسیه از کنترل خارج شده است. بازی فرماندار کل بریتانیا در هند با ثبات تر بود. شواهد و قراین نشان می دهند که وی تصمیم به “تحت فشار قراردادن پیوسته” گرفت. امید او به این بود که چنانچه تداوم جنبش را برنینگیزد، انرژی جنبش بالاخره در یک نقطه تمام می شود.

شباهت هایی بین نیروهای اصلی سیاسی و اجتماعی که پیکارهای روسیه و هند را برانگیختند وجود داشت، اما تفاوت های عمده ای هم در زمینه ی مهارت و دقتی که هر کدام از این پیکارها به کار گرفتند وجود داشت. برای مثال تحلیل پیکار هند نشان می دهد که هیچ اصل پایه ای که رفتارهای کنشگران اصلی بی خشونت با آن تطبیق نداشته باشد وجود نداشت. در مورد پیکار روسیه، کنشگران اصلی بی خشونت در تطبیق با دو تا از اصل های پایه ای شکست خوردند  و فقط تا حدی با یکی دیگر از این اصل های تطبیق داشتند. (نمودار ۹٫۱ را ببینید).

جدول ۹٫۱

بسامد انطباق رفتار با اصل های پایه ای در رابطه با نتایج به دست آمده

اصل های

موفقیت

بن بست

شکست

مجموع

دانمارک

السالوادور

روسیه

روهر(در غرب آلمان)

هند

لهستان

۱

تطبیق

تا حدی تطبیق

عدم تطبیق

تطبیق

تا حدی تطبیق

تطبیق

۲

تطبیق

تطبیق

تا حدی تطبیق

تطبیق

تطبیق

تطبیق

۳

تطبیق

تا حدی تطبیق

تا حدی تطبیق

عدم تطبیق

تا حدی تطبیق

تا حدی تطبیق

۴

تطبیق

تا حدی تطبیق

عدم تطبیق

تا حدی تطبیق

تا حدی تطبیق

تطبیق

۵

تطبیق

تطبیق

تطبیق

تا حدی تطبیق

تطبیق

تطبیق

۶

تطبیق

تطبیق

تا حدی تطبیق

عدم تطبیق

تا حدی تطبیق

تا حدی تطبیق

۷

تطبیق

تا حدی تطبیق

تا حدی تطبیق

تطبیق

تا حدی تطبیق

۸

تطبیق

تطبیق

تا حدی تطبیق

عدم تطبیق

تا حدی تطبیق

عدم تطبیق

۹

تطبیق

عدم تطبیق

عدم تطبیق

تطبیق

تا حدی تطبیق

۱۰

تطبیق

تا حدی تطبیق

عدم تطبیق

عدم تطبیق

تا حدی تطبیق

تا حدی تطبیق

۱۱

تطبیق

تطبیق

تا حدی تطبیق

عدم تطبیق

تا حدی تطبیق

تا حدی تطبیق

۱۲

تطبیق

تا حدی تطبیق

عدم تطبیق

عدم تطبیق

تا حدی تطبیق

تا حدی تطبیق

تطبیق

۱۰

۷

۱

۲

۴

۶

۳۵

عدم تطبیق

۵

۷

۱

۹

تا حدی تطبیق

۱

۲

۵

۳

۶

۴

۲۰

تناقض

۱

۱

کار نمی کند

۳

۱

۲

۱

۷

۷۲

این پرسش وجود دارد که اگر تزار با مخالفان متحدی که با مهارت هایی مشابه رهبران گنگره ملی هند داشتند مواجه می شد چه می کرد. در این صورت احتمال داشت دوما طول عمر بیشتر و اثر عمیقی روی جامعه داشته باشد. می شود تصور کرد که اگر در هند مشکل صداهای پراکنده مانند صدای زمستوس۱۳ و بلشویک ها۱۴ وجود داشت چه اتفاقی می افتاد. شاید وقتی اهمیت تندروها بین گروه های مخالف بالا رفته بود، فرماندار کل بریتانیا در هند با حمله به آنها کار خودش را به مقدار قابل ملاحظه ای آسان می کرد. اما کنگره ملی هند هیچ وقت این امکان را به او نداد. مقایسه های مشابهی بین حیله فرانسوی ها علیه آلمان ها با عدم انعطاف مارتینز یا کمونیست های لهستانی وجود داشت.

در بیشتر موارد، خشونت نامحدود برای حریفان یک انتخاب نبود. تزار به سختی می توانست روی ارتشی که به خاطر شکست هایش در ژاپن تلوتلو می خورد حساب باز کند که وظیفه سرکوب را پیش ببرد. اگر تعداد بیشتری آلمانی کشته می شدند، متجاوزان فرانسوی و بلژیکی با مقاومت بیشتری از سوی انگلیسی ها روبرو می شدند. اگر رخدادهایی به بزرگی کشتار دسته جمعی پیشاور۱۵ هند تکرار می شد، افکار عمومی بعضی از بخش های جامعه ی انگلیس آنها را تحمل نمی کردند. آخرین چیزی که آلمان ها می خواستند با آن مواجه شوند این بود که امکانات و تسهیلات نظامی را که در جای دیگری نیاز بود برای خلق سلطه کامل وحشت در دانمارک به کار ببرد. جای سوال است که آیا مارتینز ارتشش را به آن حد از وفاداری امر می کرد که بتواند آن را در آخرین هفته های حکومتش به مبارزه علیه معترضان مدنی بکشاند . اگر مقام های مسئول لهستانی دست به شکنجه و کشتار وسیع  افراد جنبش همبستگی (سولیداریتی) زده بودند، خودشان  را به تمامی و بی درنگ از شهروندان لهستانی جدا کرده بودند. اینکه اگر بر مبنای معاهده ورشو تجاوزی مشابه آنچه که در چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ صورت گرفت انجام شده بود بهانه خوبی برای سرکوب در لهستان به دست می داد مورد گمانه زنی است. این امر با توجه به اتفاقاتی که در ادامه در اتحاد جماهیر شوروی افتاد غیر ممکن به نظر می رسد.

شش مورد تاریخی بالا نشان می دهند که کنشگران اصلی نظامی بیشتر با حیله گری کار خود را پیش می برند تا با عرض اندام خشونت آمیز. یکی از نکته های مهم در مورد اجراهای حریفان نظامی این بود که چقدر با مهارت از اعطای حق امتیاز نصفه نیمه یا موقت سود بردند. در بسیاری از نزاع ها، حریفان نظامی ابتدا به مقاومت کنندگان بی خشونت حق پیشروی دادند ولی بعد این حق را از آنها پس گرفتند.  به نظر می رسد تا آنجا که هماوردان نظامی مزیت فرمان و کنترل را برای خود حفظ می کنند قادرند در حق امتیازهایی که داده اند بدون این که اثرات منفی ایجاد کنند تغییر ایجاد کرده  یا  آنها را به طور کامل پس بگیرند. بنابراین، یکی از وظایف مهم استراتژیست های بی خشونت این است که موفقیت هایی را که از حریفان نظامی خود به شکل حق امتیاز گرفته اند حفظ کنند.

این الگوی امتیاز دهی و بعد لغو آن در حداقل سه مورد از شش مورد تاریخی دیده می شود. در سال ۱۹۰۵ در روسیه، تزار قدرت را به دوما واگذار کرد اما در اوایل ۱۹۰۷ آن را پس گرفت. لرد ایروین گاندی را اغوا کرد که به کنفرانس میز گرد  (راند تیبل) برود، با این شرط که گاندی نافرمانی مدنی را به حالت تعلیق در آورد. تصور می کنیم گاندی این طور فکر می کرد که این کنفرانس باید حق امتیاز روشنی را در جهت استقلال هند به دنبال داشته باشد. دیگرانی مانند نهرو این طور فکر نمی کردند. در نهایت این گردهم آیی به هم خورد و لرد ویلینگدن۱۶ همه ی آن امتیازها و موقعیت هایی را که گاندی پیش از این از طریق فرماندار کل بریتانیا در هند کسب کرده بود باطل اعلام کرد. در لهستان، با تحمیل قانون و حکومت نظامی، تمام آن موفقیت هایی که جنبش همبستگی (سولیداریتی) به دست آورده بود لگدمال شد. به تقریب تمام رهبران جنبش همبستگی دستگیر شدند و این دستگیری آنها این امر را که موفقیت های به دست آمده را به طور کوتاه مدت اجرایی کنند ناممکن کرد.

این موارد همچنین نشان می دهند که هماوردان نظامی نمی توانند هر بار به همان میزان سابق توافق های به دست آمده را انکار و باطل کنند. تغییر موقعیت  از حالت دفاعی (حق امتیاز دهی) به حالت تهاجمی (لغو و انکار امتیاز) در مراحل ثانوی پیکار موثرتر است. همچنین امتیازهای اولیه باید انقدر مهیج باشند که آنهایی که پیکار استراتژیک بی خشونت را راه انداخته اند قانع کنند که ادامه نبرد پرهزینه و فرسایشی خواهد بود و صلاحشان در این است که آن را متوقف کرده و به جایش امتیازها را قبول کنند. امتیازدهی و لغو بعدی آن همیشه راه حلی بهینه برای حریفان نظامی نیست. برای مثال مارتینز هیچ جای مانور برای دادن حق امتیازی که موثر و کارگر باشد نداشت. پس از اینکه مقاومت آغاز شد وضعیت او به سرعت خراب شد. فرانسوی ها و  بلژیکی ها به حق امتیاز دادن نیاز نداشتند. هزینه مقاومت در برابر امتیاز دهی و واگذاری قدرت به شکل تصاعدی بالا می رفت. چندین ماه که از پیکار گذشت دو طرف به روشنی می دانستند که “مبارزه انفعالی” تا ابد نمی تواند ادامه پیدا کند.  در پیکار دانمارک این امر ناممکن می نمود که امتیاز دهی توسط آلمان ها به عنوان یک وجه المعامله بتواند مقاومت رشد یابنده را به تعویق بیاندازد. زمانی که سیاست گروه های مخالف در پیکار از بی طرفی و حفظ مال و جان به هماهنگی تهاجمی با نیروی های متحدان تغییر پیدا کرد، آلمان ها دیگر امتیازی نداشتند که واگذار کنند.

سودمندی اصل های پایه ای

یک اصل فقط تا آنجا سودمند است که استراتژیست های بی خشونت را به سمت پیروزی راهنمایی کند. بگذارید آنچه را گفتیم به اختصار مرور کنیم: در بخش تحلیل هر پیکار رفتار استراتژیست های بی خشونت در ارتباط با هر یک از اصل های پایه ای دوازده گانه ارزیابی شد. این ارزیابی با توجه به هر اصل خاص به سه نتیجه رسید:  ۱) این اصل در مورد آن نمونه تاریخی کار می کرد؛ ۲) آن اصل در آن نمونه تاریخی کار نمی کرد؛ ۳) آن اصل با آن نمونه تاریخی در تضاد بود.

سه راه وجود داشت که یک اصل پایه ای می توانست کار کند: رفتار کنشگران اصلی بی خشونت می توانست با آن اصل  تطبیق داشته باشد و نتیجه مثبت به بار آورد؛ رفتار کنشگران اصلی بی خشونت می توانست با آن اصل منطبق نباشد و نتایج منفی به بار آورد؛ رفتار کنشگران اصلی بی خشونت می توانست تا حدی با آن اصل تطبیق داشته باشد و نتایج مثبت یا منفی به بار آورد.

وقتی که اصلی کار نمی کرد، کنشگران اصلی بی خشونت هیج رفتاری که  با آن اصل  مرتبط باشد را به نمایش نگذاشتند. وقتی که یک نمونه تاریخی ناقض یک اصل پایه ای بود، رفتار کنشگران اصلی بی خشونت چه با آن اصل تطبیق داشت چه نداشت و چه تا حدی تطبیق داشت نتایجی به بار می آورد که آن اصل را تقویت و تایید نمی کرد.

دوازه اصل پایه ای برای هر یک از شش نمونه تاریخی بررسی شد. این بررسی نهایی هفتاد و دو لحظه یا مثال تاریخی را در بر گرفت که در آنها سودمندی اصل های پایه ای می توانست مورد ارزیابی قرار بگیرد. از این هفتاد و دو مثال، تنها هفت تای آنها به این نتیجه منتهی شدند که اصل مطروحه کاربرد نداشت و فقط یک مثال ناقض یکی از این اصل ها بود.

ما این نکته را تایید کردیم که این شش نمونه برای نتیجه گیری های قاطع و نهایی کافی نیستند. گرچه این مسئله را دشوار می شود نادیده گرفت که نه بررسی از این ده بررسی پیشنهاد می کنند که اصل های پایه ای کار می کنند. این دید که این دوازده اصل را می توان در نمونه های دیگر تاریخی هم به کار برد بر این دید که این اصل ها در نمونه های دیگر کار نمی کنند برتری دارد. نظریه پردازان علوم اجتماعی ممکن است در فقدان نمونه های وسیعی از شواهد  تاریخی که این اصل ها را تایید کنند در برابر قبول آنها مقاومت کنند. ولی برای کنش گران شاید راحت تر باشد که برای پیدا کردن راهشان از این ارزیابی فشرده استفاده کنند. جایگزین دیگری برای کنش بر اساس این ارزیابی فشرده روشی است که “هر چه پیش آید خوش آید”۱۷ نام دارد، به این معنا که جوری عمل کنیم انگار که تاریخ هیچ بصیرت استراتژیکی پیشنهاد نمی کند. اگر چه این جایگزین برای آنها که در معرض خطر جدی هستند به مثابه نوعی قمارکردن بد است.

اگر چه هم متخصصان و هم کنشگران ممکن است با آموختن اینکه چرا این اصل ها در نمونه هایی خاص کار نکردند، در مورد سودمندی این دوازه اصل احساس راحتی بیشتری کنند. توضیح این عدم کارکرد به عواملی یگانه و قابل درک اشاره می کند.

برای سه نمونه از نمونه های تاریخی اصل ۳ کاربرد نداشت. این اصل اهمیت کنترل و تنظیم منابع و امکانات مادی را برای یک استراتژی موفق نشان می دهد. دلیلی که این اصل برای روسیه و هند کاربرد نداشت وسعت این دو کشور است. در اوایل قرن به تازه گی پدیده ی مهاجرت به شهرها در روسیه دیده می شد. روسیه در این زمان هنوز به طور عمده یک جامعه کشاورزی بود. هند نیز با صدها هزار روستا به طورعمده کشاورزی بود. نه تزار و نه فرماندار کل بریتانیا در هند می توانستند تمام منابع و امکانات مهم را کنترل کنند چرا که این منابع بسیار پراکنده بودند. بر خلاف آنچه در پیکارهای رور و دانمارک و لهستان در آینده اتفاق افتاد، جمعیت شهری در هند و روسیه که در خط فقر بودند به سیستم مرکزی توزیع کالاها و خدمات وابسته نبودند. جمعیت روسیه و هند به طور عمده از دولت مستقل بودند و توشه هر روزه شان را خودشان پیدا می کردند.

سرعت پیکار در السالوادور اصل ۳ را از کاربرد می انداخت. کسی وقت نداشت امکانات و منابع اضافی را با توجه به یک پیکار طولانی تهیه ببیند. اتفاقات آنقدر به سرعت رخ دادند که کسی وقت نداشت به ضد حمله مارتینز فکر کند، ضد حمله ای که دسترسی به منابع و امکانات کلیدی را به خطرمی انداخت.

اصل ۴ که جلب کمک خارجی را مورد نظر قرار می دهد در مورد هند و لهستان کاربرد نداشت، به این دلیل اصلی که این دو مورد به طور نسبی پیکارهایی خود گردان بودند. در این موارد هیچ متحد بالقوه ای در حاشیه وجود نداشت که آماده پیوستن به مبارزه باشد، به شکلی که تفاوتی عملی در آن ایجاد کند. مورد هند یک رابطه بسته بین مخالفان و بریتانیا بود. در لهستان، تلاش ها برای جلب کمک خارجی وعده های زیادی را به دنبال داشت، اما کمک مشخص بسیار کمی را. برای مثال واتیکان سعی کرد طی پیکار روی رخدادها اثر بگذارد. اما اثرگذاری اش بیشتر الهام بخش بود و به اتحاد هدف کمک کرد تا به تحت فشار قراردادن ملموس رژیم یاروزلسکی۱۸٫ پس از تحمیل قانون و حکومت نظامی تا زمانی که ایالات متحده ی آمریکا و اروپای غربی ممنوعیت های بازرگانی را اعمال کردند، چشم انداز هیچ کمک اضافی خارجی وجود نداشت. زمانی که این کمک های خارجی رسید، دیگر پیکاری در کار نبود.

اصل های ۳ و ۴ در السالوادور کاربرد نداشتند زیرا پیکار بسیار کوتاه بود. تنها منبع بالقوه دریافت کمک ایالات متحده بود. سیاست آمریکا مردد بود و بین خواست واشنگتن در حفظ روابط با یک متحد زمان جنگ و بیزاری سفارت از افراطی گرایی های مارتینز در نوسان بود. زمانی که پیکار به اوج خود رسید، مشخص شد که دخالت آمریکا اهمیت چندانی ندارد.

همچنین اصل ۱۰ که مبنی بر ارزیابی دقیق از پیکار است بی ارتباط با مورد السالوادور بود. پیکاری که کمتر از ده ماه طول بکشد استعاره ای برای دو سرعت از میان یک دیوار است: در این مورد وقتی وجود ندارد که بخواهیم سرعت دونده یا ضخامت دیوار را اندازه بگیریم. سرعت رخدادها باعث شد که هر گونه تلاش برای سبک سنگین کردن شواهد و تنظیم استراتژی با آنها بیهوده باشد. اگر مارتینز از حمله نجات پیدا کرده بود، مانند پنج مورد تاریخی دیگر، این اصل ممکن بود کاربرد داشته باشد.

تنها اصلی که در موردی نقض شده است اصل ۹ است که می گوید استراتژی بی خشونت نباید به خشونت آلوده شود. پیکار دانمارک ناقض این مورد بود. توضیحی برای این استثنا وجود دارد. دانمارک تنها موردی بود که حریفان، به خاطر حفظ جان خود در مناطقی که خارج از محل پیکار بود،  به طور همزمان گرفتار مبارزه نظامی شدند. دشمنان آلمان، تا آنجا که دانمارک در مقابل آلمان دشمنی نشان می داد،  متحدان قدرتمند و بالقوه دانمارک بودند. متحدان پیشنهاد دادند که می توانند قدرت بی منازعه نظامی خود را دخالت بدهند. آن دسته از اعمال خشونت آمیزی که دانمارکی ها نمایش دادند، تا آنجا که به تلاش های نظامی علیه آلمان کمک کرد، سودمند بود. با این همه خشونت اثرات منفی بسیاری هم با خود داشت. خشونت باعث سرکوب جمعیت مدنی شد؛ و مشکلات دیگری هم در پی داشت، اما خود این سرکوب عامل برانگیزاننده ای برای اقدام های بی خشونت بعدی شد.

استراتژیست ها و نظریه پردازان ممکن است سوال کنند که آیا این دوازه اصل شامل تمام پیش نیازهای کلیدی برای شروع و پیشبرد یک پیکار بی خشونت استراتژیک می شوند یا نه. یک امتحان ساده نشان می دهد که این اصل ها تمام تصمیم های مهم در هر شش نمونه تاریخی را پوشش داده اند. برای نشان دادن این امر، خوب است ببینیم چگونه این نه اصل بین شاخص های “تطبیق”، “عدم تطبیق” و “تطبیق تا حدی” توزیع شده اند.

بیشتر این موارد تاریخی برای ده اصل از دوازده اصل پایه ای نشان دهنده تطبیق یا تطبیق تا حدی هستند. همانطور که پیش از این ذکر شد، اصل های ۳ و ۴ درمورد سه تا از نمونه های تاریخی کاربرد نداشتند. اما در مورد نمونه های باقی مانده، یعنی جایی که اصل های ۳ و ۴ کاربرد داشتند، بیشتر نمونه ها نشانگر تطبیق یا تطبیق تا حدی بودند.

اما اهمیت این مشاهدات در چیست؟ دقت کنید که دنبال رفتارهایی می گردیم که در نتیجه پیکار مهم باشند، ولی آن ها را  تنها با اصلی که در تحلیل ما آورده نشده است بتوان توضیح داد. ما بر این نظریم که اگر اصلی برای یک نمونه تاریخی سودمند بوده است باید برای دیگرنمونه های تاریخی نیز سودمند باشد.  بنابراین، اگر چنین اصلی وجود داشت که نادیده گرفته بودیم، ما باید این اصل را به دفعات بسیار در مورد پیکارهای زیادی نادیده می گرفتیم. چون این احتمال پایین است، اینکه اصلی از نظر ما دور مانده باشد بسیار ناممکن است. پس به احتمال قوی این دوازده اصل برای شش نمونه تاریخی که تحلیل شد کامل هستند. این نتیجه گیری این پیش بینی را که نمونه های دیگر تاریخی می توانند الگوهای دیگر رفتار را که موید اصل های تازه هستند نشان داده و یا به احتمال قوی در آینده نشان خواهند داد، بی اعتبار نمی کند.

استراتژیست های بی خشونت نیاز دارند بین آنچه باید انجام دهند و آنچه قادرند انجام دهند تفاوت قائل شوند. این کار بی معنا است اگر راهی را برای رسیدن به پیروزی برنامه ریزی کنیم که “در حرف راحت تر از عمل” باشد. از بعضی از اصل ها نسبت به بقیه راحت تر می شود تبعیت کرد. برای مثال در شش نمونه ی تاریخی مطرح شده تطابق کمتری بین رفتارها  با اصل های مشارکت و اصل های مفهومی نسبت به اصل های توسعه وجود داشت. و برعکس، احتمال عدم تطبیق برای اصل های مفهومی بیشتر از اصل های مشارکت و اصل های توسعه بود.

میان اصل های توسعه تنها هشت تحلیل از بیست و چهار تحلیل (یعنی ۳۳ درصد) به عدم تطبیق رفتار اشاره دارند. میان اصل های مشارکت سیزده تحلیل از بیست و سه تحلیل (یعنی ۵۷ درصد) به این نتیجه رسیدند که عدم تطبیق در رفتار وجود دارد. و میان اصل های مفهومی سیزده تحلیل از هفده تحلیل (یعنی ۷۷ درصد) نشانگر عدم تطبیق رفتار بودند.

چه زنگ خطرهایی در این تحلیل ها به گوش می رسد؟ اول: این طور به نظر می رسد که بسیج پیکارها از بر پا کردن آن ها آسان تر است. (این نکته ایراد ناموجهی را که می گوید پتانسیل پیکار استراتژیک بی خشونت می تواند توسط محدودیت های خاص شرایط کاهش یابد رد می کند. در حقیقت، به این محدودیت ها آسان تر از دیگر محدودیت ها می شود غلبه کرد. دوم: این طور به نظر می رسد که بزرگترین سرچشمه ی رفتار بی حاصل با مرحله ی مفهومی (یعنی مرحله ی تخمین اولیه استراتژی بی خشونت) در ارتباط است.

پیش از مطالعه ما، چندین راهنمای دقیق برای استفاده از ممنوعیت ها و ضمانت های قانونی بی خشونت وجود داشت. این موضوع خیلی وقت است که ثابت شده است که اگر کنشگران اصلی بی خشونت از همکاری خودداری کنند در نهایت نمی گذارند هماوردانشان به خواسته های خود برسند (با این فرض که درجه ای از همکاری پیش نیاز موفقیت هماوردان است). اگرچه آن دسته از کنشگران اصلی بی خشونت که تحصیلات کلاسیک ندارند به معمول در مورد هزینه عدم همکاری یا راه های مشخص و بهینه ای که می شود عدم همکاری را به مسیرش انداخت فکر نمی کنند.

کنشگران اصلی برای اینکه واقع گرا باشند باید تصمیم بگیرند آیا می توانند بعد از تعیین اصل های مشارکت به آنها متعهد بمانند یا می خواهند از کسانی که در گذشته هیچ درکی از این اصل های نداشتند بهتر عمل نکنند. آنها می توانند به نمونه های تاریخی نگاه کنند و در این مورد اینکه آیا تطبیق با اصل های مشارکت همانقدر از روی خود جوشی و شانس بوده که از روی محاسبه و طراحی قضاوت کنند. خوانندگان همچنین می توانند اینطور فرض کنند که شانس ها و فرصت هایی که  نادیده گرفته شدند با بعضی از اصل های مشارکت تطبیق داشتند. برای مثال ما اشاره کردیم که چقدر رژیم تزار در برابر به رسمیت شناختن بایکوت آسیب پذیر بود (اصل ۶ را ببینید)، همچنین می توانیم ببینیم که لرد اروین  چقدر نگران تمرد پلیس محلی هند از دستورها  بود (اصل ۸ را ببینید).

به نظر می رسد تطبیق ناکافی در اصل های مفهومی که به تطبیق ضعیف با اصل های مشارکت مرتبط باشد. اگر هیچ اصلی برای تعیین، ارزیابی و تنطیم مشارکت با دشمن نظامی در کار نباشد، کنشگران اصلی بی خشونت نه می توانند این را که چگونه در مقابله با حریفان خود عمل می کنند ارزیابی کنند (اصل ۱۰ را ببینید)، نه می توانند پیش بینی کنند چه زمانی تهاجم کنند و چه زمانی دفاع کنند (اصل ۱۱ را ببینید) و نه می توانند حیاتی ترین ساز و کار تغییر را که برای راهبری به پیروزی طراحی شده است انتخاب کنند (اصل ۱۲ را ببینید). نتایج این همه ممکن است گم کردن هدف و فلج کامل باشد.

چون دانستن اینکه چه اصل هایی از همه کلیدی تر خواهند شد قبل از شروع مبارزه ناممکن است، کنشگران اصلی بی خشونت باید در مورد ممنوعیت ها و جوازهای قانونی که در طی نزاع به کار خواهند برد انتخاب هایی بهینه کنند. یکی از نشانه های انتخاب بهینه این است که سودمند ترین اصل ها آنهایی هستند که تطبیق با آنها باعث تطبیق با بیشترین تعداد از اصل های دیگر می شود. اصل هایی که پتانسیل تقویتی دارند ممکن است زمانی که پیکار در حال پیشرفت است قابل شناسایی باشند.

تاریخ پیشا پیکار روسیه با اعتصاب هایش (اصل ۵ را ببینید) به زمستوس۱۹  و دیگر سازمان های مدنی جهت داد و تمایل ایدئولوژیک تندروها را به خشونت به پس زمینه راند (اصل ۲ را ببینید). تکیه روی برگزاری اعتصاب توان تزار برای اعمال کنترل را به چالش کشید (اصل ۶ را ببینید) و نیرویی اضافی و تهاجمی به دو سوم مرحله اولیه پیکار داد (اصل ۱۱ را ببینید). بنابراین استراتژیست های پیکار روسیه به طور معقولانه روی گسترش اعتصاب و دیگر شیوه های عدم همکاری تمرکز کردند و آنها را با شکل های کلی اجرایی خود در هم تنیدند.

در هند سنت نظم بی خشونت (اصل ۹ را ببینید) دامنه ممنوعیت ها و جوازهای قانونی را که در دسترس کنگره بود شکل و گسترش داد (اصل ۵ را ببینید). این کارهمچنین توان بریتانیا را برای استفاده از سرکوب از بین برد (اصل ۷ را ببینید) و بیشترین منافع  را برای جنگ استقلال بسیج کرد (اصل های ۱ و ۲ را ببینید). گاندی اهمیت محوری رفتار بی خشونت را دریافت و تمام توان رهبری خود را در جهت سوق دادن مردم هند در این راستا به کار برد.

در رورکامپف، هدف های اصلی اینها بودند: جلوگیری از بیرون کشیدن به زور منابع و دوباره زنده کردن مسئله غرامت. گرچه این هدف ها درگیری و مواجهه مستقیم با اشغال را ضروری و پایان اشغال را به یک هدف تبدیل کردند. این مسئله تعداد زیادی از اصل ها را تقویت کرد. هدف را به نشان غرور و شرف ملی تبدیل کرد وبه بسیج مردم کمک کرد تا نهایت تلاش ها و فداکاری هایشان را نشان دهند (اصل های ۲ و ۷ را ببینید). همچنین ممنوعیت های آماده برای استفاده را تعیین کرده (اصل ۵ را ببینید) و رودررویی تاکتیکی را در جهتی که نیروهای فرانسه-بلژیک می خواستند در سلطه خود داشته باشند هدایت کرد (اصل ۶ را ببینید). متاسفانه خواست بی امان پایان فوری اشغال پیکاری با سرعتی کمتر را بسیار دشوار کرد (اصل ۱۱ را ببینید). فشار اقتصادی که آلمان ها خود را تحت آن قرار دادند در هم شکننده بود (اصل ۳ را ببینید). استراتژیست ها می توانند از رورکامپف این درس را بیاموزند: تکیه زیاد روی تطبیق با یک اصل پایه ای می تواند این تاثیر مثبت را داشته باشد که اصل های خاصی را به قیمت از دست دادن اصل های دیگر تقویت کند.

پیکارهای السالوادور و دانمارک در نشان دادن مواردی که تطبیق با یک اصل به طور خود به خودی به تطبیق با اصل های دیگر می انجامد شکست خوردند. السالوادور نمونه یک پیکار بسیار کوتاه مدت بود و در مورد دانمارک آن دسته از عوامل بیرونی که در کنترل رهبران مخالفان نبودند به عوامل دیگر برتری داشتند. استراتژیست هایی که با شرایط مشابه نمونه السالوادور مواجهند باید توجه داشته باشند که به شیوه ای مشابه  بلیتزکرایگ یا حمله ی رعدآسا۲۰  اما شکل بی خشونتش مبادرت کنند، به این معنی که نمی توانند منتظر اصل های دیگر بمانند تا در یک ترتیب به تاخیر افتاده شروع به کار کنند. استراتژیست هایی که با شرایط مشابه نمونه دانمارک مواجهند، با توجه به فشار نیروهای خارجی، باید نهایت تلاششان را صرف انعطاف پذیر ماندن کنند.

در لهستان، بر خلاف رورکامپف، -اصل های پایه ای تقویت کننده پیشبرد رفتارها به سمت تطبیق شدند، نه به سمت تطبیق تا حدی. با توجه به اینکه جنبش همبستگی (سولیداریتی) اتحادیه های کارگری را به عنوان هدف اصلی انتخاب کرد و این انتخاب منجر به شماری اضافی از نتایج مثبت شد، مورد لهستان شبیه رورکامپف بود. اول اینکه این هدف هدفی به اندازه کافی بزرگ بود که حمایت مردم لهستان را جلب کند (اصل های ۱ و ۲ را ببینید). تلاش برای رسیدن به این هدف به کارگران امتیاز ویژه ای در کنترل منابع داد (اصل ۳ را ببینید). تمرکز (شاید هم تمرکز بیش از حد) روی اعتصاب به عنوان ممنوعیت اصلی قرار گرفت (اصل ۵ را ببینید). این هدف پایه اصلی نظارت و کنترل حزب کمونیست را مورد تهدید قرار داد (اصل ۶ را ببینید). چون این هدف (اعتصاب) از انقلاب کامل کمتر مخاطره انگیز بود، باعث شد جلوی دخالت اتحاد جماهیر شوروی گرفته شود (اصل ۸ را ببینید). در نهایت خواست اتحادیه های کارگری آزاد به جنبش همبستگی (سولیداریتی) اجازه داد که در حالی که امکان جایگاهی دفاعی را که از آن جا می توانست ضد حمله بزند برای خود حفظ می کند، حمله تهاجمی کند (اصل های ۷ و ۱۱ را ببینید).

مقایسه بین اجراهای استراتژیک رورکامپف و لهستان ممکن است ناعادلانه باشد. استراتژیست های هر گروه شاید نمی توانستند مسائل را به شکل دیگری شکل دهند. تجاوز رور یک حمله تهاجمی جدید بود که مردم آلمان را تهدید می کرد، در حالی که کمونیسم در لهستان چند دهه قدمت داشت. بنابراین قبول کردن هدف های حداقلی، ایجاد یک موقعیت دفاعی و با صبوری بسیار انتظار کشیدن برای آلمان ها در سال ۱۹۲۳ کاری غیر واقعی بود. چون به دست آوردن هر هدفی بهتر از وضعیت موجود بود، لهستانی ها به طور روشن بیشتر علاقه داشتند هدف هایی را دنبال کنند که نتایج کوچک و مرحله به مرحله داشته باشد. در هر دو این پیکارها (رورکامپف و لهستان)  استراتژیست ها همچنین می توانند ارتباطی حیاتی بین انتخاب هدف ها (اصل ۱ را ببینید) و ظرفیت تغییر از حالت تهاجمی به حالت دفاعی را ببینند (اصل ۱۱ را ببینید).

یک مشاهده عمومی دیگر در مورد اجراهای کنشگران اصلی بی خشونت که از نمونه های تاریخی استخراج می شود این است که یک گرایش عمومی به کوتاه کردن زمان  پیکار و ترک به قول معروف کارزار بدون اینکه جایی برای بازگشت باقی بماند وجود دارد. در برخی نمونه ها گناه این امر بر دوش حذف کنشگران اصلی بی خشونت در نتیجه ضد حمله بی امان دشمنان نظامی بود. در موارد دیگر گناه بر دوش پیوستن کنشگران اصلی بی خشونت به کمسیون ها بود زمانی که پایان مقاومت به نظر وجه المعامله خوبی برای شروع مذاکره می آمد. کنشگران اصلی بی خشونت هیچ وقت نباید از امکان پیکار بی خشونت استراتژیک پیوسته چشم پوشی کنند. در غیر این صورت پیکارشان را در مقابل خطری مهلک قرار می دهند.

در مورد تعلیق مقاومت توسط گاندی پیش از این به طور مشروح بحث شد. اما در نظر بگیرید که اگر این نکته درک می شد چطور رخدادهای روسیه جور دیگری اتفاق می افتادند. تمرکز کورکورانه بلشویک ها روی یک قیام مسلحانه در دسامبر ۱۹۰۵، آنها را به سنگرهایشان عقب راند. تمرکز نیروهای شهری و همچنین چشم اندازها یشان روی زد و خورد و کشمکش باعث شد بلشویک ها از ایده های استراتژیک تهی شوند. این طور به نظر می رسد که آنها بیشتر به عمل طبق دستور العملی هماهنگ با باورهای ایدئولوژیکشان علاقه مند بودند تا به پیروزی. همچنان که دوما خودش را جمع و جور می کرد چیزی که بیشتر از همه نیاز بود اعمال فشار بوسیله ی ممنوعیت های بی خشونت بود. این عمل می توانست تزار را عقب نگه دارد و اهرمی فراهم آورد تا دوما را به یک نیروی خنثی کننده تبدیل کند. قصور از انجام این عمل، کار تزار را در سال ۱۹۰۷ برای خاموش کردن دوما و دستگیری همه آنهایی که به ویبرگ۲۱ رفتند آسان کرد. این زمان دیگر برای زنده کردن مخالفت جدی که در سال ۱۹۰۵ وجود داشت دیر شده بود.

تصمیم پرسش برانگیز دیگر امتناع از متعادل کردن شدت “مقاومت انفعالی” در رور بود. پاسخی که بیشتر انعطاف پذیر و با سرعتی که آلمان دیکته می کرد باشد این بود که به جای توقف “مبارزه انفعالی” به عنوان یک وجه المعامله علیه فرانسوی- بلژیکی ها، شیوه هوشمندانه تری به کار گرفته شود. آلمان ها به نظر می رسید که “مقاومت انفعالی” را به عنوان مبارزه بی وفقه تا پیروزی نگاه می کردند، مگر اینکه که در هم شکسته شوند. با این که این روش استراتژیک “همه یا هیچ” در جریان سرنگونی مارتینز به شکل مفیدی به کار برده شد، اما در مورد رورکامپف که مبارزه علیه دشمنی قوی تر و پیچیده تر بود کاربرد نداشت. این موضوع جای سوال دارد که اگر “مبارزه انفعالی” به هر شکلی ادامه پیدا کرده بود آیا در طی زمان می توانست حرکتی که بیشتر در جهت منافع آلمان ها باشد به وجود آورد. این واقعیت متناقض نما که کمسیون داوز۲۲ در نهایت از آلمان دفاع کرد این نکته را تایید می کند که مبارزه ای طولانی با شدت کمتر ممکن بود نسبت به شکست دادن دشمن بوسیله نیروهای تجاوزگر فرانسوی-بلژیکی ارجحیت داشته باشد. السالوادور یک پیروزی سریع بود. اگر چه بعد از اینکه مارتینز از قدرت کنار رفت، مقاومت کنندگان نتوانستند دوباره به آسانی جمع شوند تا از ممنوعیت ها، جوازها و ضمانت های قانونی بی خشونت برای پیشبرد برنامه ی قانون اساسی استفاده کنند. در پیکار اولیه دانمارک تمام تاکید سیاست اسکاونیا۲۳ روی مقاومتی یود که ازدستگیری و نابودی سریع مقاومت کنندگان ازطریق در ذخیره نگه داشتن عاملیت بالقوه ی مقاومت مدنی جلوگیری می کرد.

بعضی وقت ها تصمیم قطعی به استفاده از ممنوعیت های بی خشونت حتی زمانی که به شکست می انجامند بین پیکارها یک تداوم بوجود می آورد. در لهستان تعهد به ادامه عمل بی خشونت آن چیزی بود که به نیروی مقاومت کننده این امکان را داد تا پس از اینکه قانون و حکومت نظامی تحمیل شد آخرین نفس هایشان را برای زنده ماندن حفظ کند. با اینکه پیکار در واقع تمام شده بود، مقاومت به تمامی خاموش نشده بود. وقتی که در پایان دهه ۱۹۸۰ مقاومت جان دوباره گرفت، استراتژی خود را حفظ کرده بود. این قدرت که شکل زیر زمینی داشت عامل اساسی تحقق بردی شد که جنبش همبستگی  (سولیداریتی) در ادامه به دست آورد.

سخت است مقاومتی را که زمانی به کنار گذاشته شده دوباره احیا کرد. در روسیه پس از اضمحلال دوما یک دهه کامل طول کشید تا همان حد از مخالفان را که در سابق وجود داشتند احیا کرد. هند بعد از ۱۹۳۱-۱۹۳۰ به تقریب یک دهه و نیم و یک جنگ جهانی که در این میان اتفاق افتاد وقت نیاز داشت تا استقلال خود را به دست آورد.

آخرین مشاهده در مورد اجرای کنشگران اصلی بی خشونت به نکته ی استایم۲۴بر می گردد که ما در بحث خود روی اصل ۹ در فصل ۲  ارائه دادیم. استراتژیست ها به تمامی حق دارند بپرسند: چگونه می توانیم بدانیم که آیا ممکن است لحظه ای وجود داشته باشد که در آن استفاده از ممنوعیت های خشونت آمیز به جای پیکار استراتژیک بی خشونت قطعی و تعیین کننده خواهد بود؟ چگونه امکان چنین تغییری می تواند به کل کنار گذاشته شده و نفی شود؟ نکته استایم این است که انرژی ذهنی که صرف یافتن این لحظه دقیق تاریخی می شود کنشگران اصلی بی خشونت را از مبارزه می اندازد.

شش نمونه تاریخی که بررسی کردیم چه چیزی را نشان می دهند؟ آیا هیچ یک از این نمونه ها امکانی محقق نشده برای استفاده ی قطعی از خشونت را نشان می دهند؟ برای مثال آیا ترور تزار می توانست به سرنگونی رژیم او کمک کند؟ پاسخ به این پرسش روشن نیست. در این صورت تزار برای یک عده حکم شهید را پیدا می کرد. می توان تصور کرد که بین محافظه ترین افراد مخالفان که خواهان جا به جایی وراثتی و با قاعده سلطنت بودند تفرقه می افتاد.

خشونت در مورد نمونه رور بی ثمر بود و باعث پراکنده کردن امید و انرژی شد. در دانمارک، خشونت تنها وقتی تاثیر مثبت داشت که هدف های مشخص تاکتیکی نیروهای متحدان را تقویت می کرد یا به عنوان یک عامل فروگشای غیر مستقیم برای اعمال ممنوعیت های بی خشونت عمل می کرد. در غیر این صورت خرابکاری و فعالیت های دیگر خشونت آمیز جمعیت مدنی را در معرض خطری غیر ضروری قرارمی داد. حتی اگر استراتژیست ها بیشترین ظرفیت چنین موقعیت خشونت آمیزی— یعنی ترور احتمالی مارتینز— را هم در نظر بگیرند، خطرها و نا اندیشیدنی های این کار  هنوز خیلی هستند. آیا این کار مارتینز را ترغیب می کرد تا به ادامه سرکوبی که بعد از اعتصاب مدنی از آن سر باز زد دست بزند؟ خشونت در هند و لهستان می توانست این دو پیکار را فلج کند. همچنین، آیا شخصی وجود داشت که اگر کشته می شد راج بریتانیا یا کمونیست های لهستانی شخص دیگری را نمی توانستند جایگزین او کنند؟ چه تدارکاتی برای انتقام گیری که اقدام به ترور به دنبال می آورد وجود داشت؟

این نمونه های تاریخی به لزوم به تطبیق با اصل ۹ اهمیت اضافی می دهند. نه تنها خشونت به سختی می توانند با عمل بی خشونت در هم آمیزد، بلکه فکر استفاده فرصت طلبانه از خشونت تاثیر پیکار استراتژیک بی خشونت را ضعیف می کند.

 

درس هایی برای پیشبرد استراتژی

اغلب وقتی حریفی خشن گروه سیاسی دیگر را تحت فشار شدید قرار می دهد، آن گروه ممکن است در مورد اقدام به  جنگ تردید کند، زیرا یک پاسخ نظامی قابل دوام نیست.

از آنجا که تسلیم منافع حیاتی ممکن است قابل تحمل نباشد، استفاده از ممنوعیت های بی خشونت به تسلیم شدن ارجحیت پیدا می کند. ارزیابی عملی از این که آیا پیکار بی خشونت می تواند موفق شود تنها بعد از شروع مبارزه می تواند انجام شود. حساب باز کردن روی خود جوشی و بداهه کاری می تواند نسبت به انتخاب بهترین راه رسیدن به پیروزی ارجحیت داشته باشد. یکی از هدف های اصلی این کتاب نشان دادن این نکته است که چگونه کیفیت انتخاب استراتژیک به عنوان یک عامل کلیدی در تعیین اینکه چه کسی برنده و چه کسی بازنده خواهد بود مطرح است. برای اینکه این نکته را نمایش دهیم، خوانندگان را دعوت کردیم تا در مورد شش نمونه ی تاریخی جوری فکر کنند انگار که همان ریسک ها و خطرهایی را به جان می خرند که کنشگران اصلی بی خشونت به جان خریده بودند. ما خود این تمرین را انجام دادیم و درس های زیادی گرفتیم.

اولین درسی که گرفتیم این است که هیچ مجموعه شرایط مشخصی وجود ندارد که طرف پیروز را تعیین کند. هر کدام از این نمونه های تاریخی  منحصر به فرد و از ابتدا تا انتها بازنمود ناروشنی های عمده ای بودند. هیچ مسیر جهانشمولی برای موفقیت وجود نداشت. هر مجموعه شرایط، چه دلخواه و چه نادلخواه، نشانگری به شدت غیر قابل پیش بینی در تعیین نتیجه نهایی بود. در طی هر پیکار چشم انداز هر دو طرف مخاصمه بسیار در نوسان بود. هر پیکار زیرمجموعه اصل های خود را داشت که با دیگران تفاوت داشت و ثابت شد که برای آن پیکار خاص مهم است.

درس بعدی این است که آمادگی هماوردان در استفاده از روش های خشونت آمیز برای تعیین سرنوشت کنشگران اصلی بی خشونت عامل مهمی نبود و نقش ضعیفی داشت. ممنوعیت های خشونت بار نشان دهنده ی ضعف ها و محدودیت های زیادی بودند. از نگاه استراتژیست ها، استفاده ی مرتب از این ممنوعیت ها پرهزینه بوده و جلوه ی خوبی در انظار عمومی نداشت. جالب این است که اغلب استفاده ی ماهرانه ی دشمن از جوازها و ضمانت های قانونی بی خشونت بیشتر اهمیت پیدا می کرد. برای مثال یک راه موثر به تله انداختن حریفان، که اغلب به وسیله کسانی استفاده می شد که اگر گول نمی زدند با خشونت عمل می کردند، این بود که با امتیازهای تقلبی باعث توقف اقدام بی خشونت شوند.

درس آخر این است که تطبیق با اصل های استراتژیک به احتمال قوی شانس موفقیت را افزایش می دهد. در کل تطبیق بیشتر با اصل های پایه ای موجب پیشرفت شد، در حالی که عدم تطبیق به عقب نشینی و شکست انجامید. حداقل در مورد شش مورد تاریخی که بحث کردیم، اصل های دوازده گانه ی مطرح شده مجموعه ی منطقی و کاملی از الگوهای رفتاری را ارائه دادند. با توجه به داده ها، به نظر نمی رسد که اصلی از نظر افتاده باشد. اگرچه این احتمال پیش بینی می شود که اصل های به تمامی جدیدی در پیکارهای دیگر برای کنشگران اصلی کاربرد داشته باشند.

تطبیق با بعضی اصل ها آسان تر از تطبیق با بعضی دیگر بود: از همه آسان تر تطبیق با اصل های توسعه و از همه سخت تر تطبیق با اصل های مفهومی بود. اصل های مشارکت بین این دو بودند. در هر پیکار، تطبیق با اصل های خاصی نقش محوری پیدا می کرد چرا که آن اصل ها شانس هایی ایجاد می کردند که وارد بازی می شدند. اهمیت در حال بسیج ماندن این است که توانایی ادامه جنگ را ایجاد می کند، با این همه اهمیت این که در صورت نیاز قادر باشیم حالت دفاعی بگیریم هم  به روشنی نشان داده شد. شش نمونه ی تاریخی همچنان شک برانگیز بودن این عملکرد را که برای یورش نهایی دنبال موقعیت هایی باشیم تا به روش خشونت آمیز تغییر شیوه دهیم دوباره تایید کردند.

درس دیگر جامعی که از این شش نمونه تاریخی می تواند گرفته شود این است که: برای پیروزی در یک مبارزه استراتژیک بی خشونت هیچ نکته ای نباید نادیده گرفته شود. تمام مسیرها باید کشف شوند، دوباره کشف شوند، و بعد از هر درگیری دوباره تحلیل شوند. همان طور که پیکار در حال پیشرفت است، استراتژیست های بی خشونت باید آن را به شکل جامع  ارزیابی کنند. آنها تنها در این صورت احتمال پیروزی شان را بالا می برند.

آمادگی و قصد قبلی، دوراندیشی و انتخاب استراتژیک

رهبران مبارزه مبارزه با بسیاری مشکلات مبرم در میانه آن مواجه می شوند. خیلی چیزها وجود دارد که می توانند به خطا روند و آنها را در مورد عواقب قصور از تعهد جامع به اصل های پایه ای به فکر وادارند. این کار ساده ای نیست که تمام اصل های استراتژیک را در یک زمان رعایت کنیم. بعضی اصل ها ممکن است رفتارهای متناقضی را پیشنهاد کنند. برای مثال با توجه به اصل ۱، تعیین بعضی هدف ها ممکن است موجب بیگانه گردانی اقلیتی از جامعه ی مدنی شود، در حالی که به اکثریت انگیزه قوی می دهد. این وضعیت تا زمانی که رفتارهای آن اقلیت ضربه زننده نشده باشد می تواند پا برجا بماند. اگر چه زمانی که هدف ها شروع به جذب و به حساب آوردن اقلیت می کنند، اشتیاق اکثریت به مبارزه از دست می رود.

برای تطبیق با یک اصل ممکن است نیاز باشد ازتطبیق با اصلی دیگر فرو بکاهیم. برای مثال بسیج کامل جمعیت مدنی که بنا به اصل ۳ دلخواه است ممکن است با ضرورت حفظ مردم در مقابل سرکوب که اصل ۷ آن را ملزم می کند در تضاد قرار بگیرد. درست برعکس، اگر تنها گروه محدودی در معرض بیرحمانه ترین سرکوب دشمنان قرار داده شوند این موضوع ممکن است اثر ضربه ا ی که دخالتگری، چنانچه در اصل ۶ آمده است، می تواند روی نظارت و کنترل هماوردان داشته باشد را کاهش دهد.

تعیین سرعت و ترتیب اصل های پایه ای کاری دشوار است. تلاش های دفاعی دانمارکی ها در شروع اشغال توسط آلمان ها به درستی از لحاظ زمانی مقدم بر ممنوعیت های بی خشونت تهاجمی بود که در حال پیشرفت جنگ اعمال شد. در بسیاری از نمونه های تاریخی شامل روسیه، آلمان، هند و لهستان، در مراحل نهایی پیکار استفاده از ممنوعیت های بی خشونتی که بیشتر تهاجمی بودند ممکن بود از موانع و شکست های عمده جلوگیری کند، ولی شروع خیلی آهسته هم این جنبش ها را از آغاز مرده می کرد. در السالوادور، مراحل پیکار قابل تمیز نبودند. تهاجم بی امان مقاومت کنندگان بی خشونت به پیروزی راهنما شد، در حالی که تردید ممکن بود به فاجعه راهبر باشد. به روشنی دیده می شود که در تقاطع های کلیدی مختلف اصل های مختلفی بحرانی و وخیم می شوند. در بعضی شرایط تطبیق با یک اصل لازم است بعد از تطبیق با اصلی دیگر بیاید. پس چطور یک رهبر می تواند به استثنای وقتی که از آینده به گذشته نگاه می کند در ابهام قضیه رسوخ کند؟  در مورد خطاهای معمولی انسان و اشتباهات نظری چه؟ به طور مسلم غیر عاقلانه است روی استراتژی که به یک تحلیل و یک رفتار کامل و بی نقص احتیاج دارد حساب باز کرد، یا روی این که ضعف های کنشگران اصلی بی خشونت در هنگامه  مبارزه مبارزه پوشیده خواهند ماند. در صورتی که درست برعکس این محاسبه صادق است: وقتی که فشاراز همه بیشتر است،  نارسایی های اجرایی استراتژیک بیشتر از همیشه خود را نشان می دهند.

تعهد همه جانبه به تمام اصل های پایه ای ممکن است کافی نباشد. ما ممکن است از خودمان بپرسیم آیا چیزی که اینجا پیشنهاد می شود “پند گونه بی نقص و مثالی” است—که در دنیای واقعی کسب کردنی نیست—و در نهایت چیزی جز توجیهی برای شکست که از ابتدا معلوم بود نیست؟ برای حل این معما، متعهد ماندن به دوازه اصل پایه ای مبارزه استراتژیک بی خشونت باید بیشتر به عنوان یک پروسه انعطاف پذیر که مانند سیلانی پیوسته است دیده شود تا به عنوان یک هدف غایی. هیچ دلیلی وجود ندارد تا به این خاطر که تطبیق همه جانبه به دست نیامده است منتظر شکست باشیم. دلیلی هم وجود ندارد که حتی در صورتی که انطباق همه ی شکل های رفتاری با اصل های پایه ای به تمامی امتحان شده باشد موفقیت به طور اتوماتیک و خود به خودی به دست آمده فرض شود.

کنشگران اصلی بی خشونت مجبورند در شرایط بسیار دستخوش تغییری عمل کنند که در آن یک شاخص مهم—که همان نحوه بازی استراتژیک دشمن است—هیچ وقت قابل کنترل نیست. اگر مهارت های هماوردان بی خدشه باشد، شکست می تواند نتیجه کار بشود، فرقی نمی کند کنشگران اصلی بی خشونت چقدر با مهارت باشند. و اگر هماوردان به هر دلیل ضعیف باشند، ممنوعیت های بی خشونت می توانند ضعف آن ها را شناسایی کرده و بزرگتر کنند. شایستگی هماوردان یک عامل غیر ملموس است. چه کنش گران بی خشونت و چه خشن باشند، اینکه چه کسی در نهایت پیروز می شود و چه کسی مغلوب اغلب می تواند باعث تعجب ما بشود. اینکه نتیجه مبارزه نامشخص است ضرورت انتخاب های استراتژیک درست را کاهش نمی دهد. اگر خواست و اراده در جهت پیروزی وجود نداشته باشد احتمال پیروزی، که همان دایره امکانات برای برد است، نمی تواند بیشتر شود.

دو ظرفیت اضافی وقتی خواست موفقیت قوی است وارد معادله می شوند. اول آمادگی و قصد قبلی است. دوم ظرفیت دوراندیشی است. این دو با هم کار می کنند. کنشگران اصلی بی خشونت با آمادگی و قصد قبلی به رفتارهای خود شکل می دهند تا با اصل های پایه ای همخوانی و تطبیق داشته باشند. دلیل حیاتی داشتن آمادگی و قصد قبلی دست یابی به نتایج بهینه از طریق طراحی جایگزین ها ی مختلف است. سپس با توجه به اینکه مخالفان چقدر قصد ادامه ی جنگ دارند این جایگزین ها باید سنجیده شود. پیش بینی مناسب به رهبران اجازه می دهد که اثرات ممنوعیت های مختلف بی خشونت روی نحوه فکر مخالفان را تعیین کنند. بدون داشتن دید درستی از پاسخ احتمالی مخالفان، هیچ رفتار از پیش تعیین شده ای قابل اعتماد نیست. بدون دوراندیشی هیچ اسلوبی برای اندازه گیری اثرات احتمالی یک انتخاب استراتژیک نسبت به  انتخاب دیگر استراتژی ها وجود ندارد. آمادگی و قصد قبلی و دوراندیشی تضمین نمی کنند که همه ی انتخاب های درست باشند. اما بدون این دو ظرفیت، رهبران تنها می توانند آرزو کنند که فعالیت ها و کنش هایشان چیزی بیشتر از یک احتمال تصادفی برای تطبیق با اصل های پایه ای خواهند داشت.

چنانچه در مقدمه کتاب توضیح دادیم، بحث ساختارگرایان علیه مبارزه مبارزه استراتژیک بی خشونت این است که موانع خاصی که در مقابل پیشرفت این مبارزه مبارزه قرار می گیرند در هم شکننده و دلسرد کننده اند. اما آمادگی و قصد قبلی و دوراندیشی اجازه می دهند که یک انتخاب استراتژیک به انتخابی دیگر راهبر شود و آن انتخاب دیگر به انتخابی دیگر و همینطور به انتخاب های دیگر. این راهبری یک دفعه ای یا به لزوم از راههای مشخص و روشنی نیست. روشن کردن فرصت های استراتژیک مانند گشودن لایه به لایه ی یک پیاز است. اگر با کمک اعمال مداوم یک سری ممنوعیت های بی خشونت بتوان تصور شکست ناپذیری و کنترل مخالفان از خودشان را شکست، می توان در مبارزه پیروز شد. پیروزی بر قدرت به شدت نابرابر نظامی می تواند مرحله به مرحله به دست آید، اما تنها افراد بی پروا ی بی خرد و تنبل باید آرزو کنند که انتخاب های استراتژیک شایسته به طرز معجزه آسایی اتفاق بیافتند.

احتمال پیروزی نمی تواند با آرزوکردن زیاد شود. استراتژیست ها، با توجه به ارزیابی خود از پاسخ احتمالی مخالفان، باید بهترین تصمیم های ممکن را بگیرند. تنها عده کمی، چه آن ها که از ممنوعیت های بی خشونت استفاده می کنند و چه آنها که درصددند ثابت کنند این ممنوعیت ها بیهوده اند، درک می کنند که تمرین آمادگی و قصد قبلی و دوراندیشی چقدر کلیدی است. اگر این کتاب در برجسته کردن این ظرفیت ها موفق باشد، کاری نو و مهم انجام داده است.

پیوستگی با مبارزه های معاصر

مشاهدات تفصیلی ما با یکشنبه خونین روسیه در سال ۱۹۰۵ شروع شد و با سرکوب  شدن جنبش همبستگی در لهستان در سال ۱۹۸۱ پایان یافت. از آن زمان به بعد ما شاهد بسیاری از نمونه های جدید “قدرت مردمی” بودیم. در حقیقت، همان طور که پیش از این گفتیم، اصطلاح “قدرت مردمی” در سال ۱۹۸۶ در جریان مبارزه برای سرنگونی فردیناند مارکوس[۱] در فیلیپین به وجود آمد. مبارزه فلیپین و مبارزه های پاناما، چین، خاور میانه، اروپای شرقی و مرکزی، اتحاد جماهیرشوروی سابق و آفریقای جنوبی که به طور خلاصه در مقدمه بحث شد بی شک جزو رخدادهای تعیین کنند ی اواخر قرن بیستم هستند. با توجه به اهمیت و پیچیده گی شان، زمان لازم است تا این مبارزه ها شناخته شوند. تا آن زمان، تمام زیر شاخه های پژوهش به کشف معنای این مبارزه ها اختصاص داده خواهند شد. علیرغم اهمیت کنونی این مبارزه ها، ما فکر می کنیم هنوز زود است آن ها را در تحلیل خود وارد کنیم.

اگر چه هنوز چیزی از روی این نمونه ها نگذشته است، ما اطمینان داریم که آنها تایید کننده ارتباط بین اجرای استراتژیک و احتمال پیروزی هستند. ما حتی از این حرف هم پیشتر می رویم و ادعا می کنیم که این پیکارها بدون توضیح نقش مبارزه استراتژیک بی خشونت نمی توانند به تمامی درک شوند. دوازده روایتی که در ادامه می آید باید با توجه به دوازده اصل پایه ای مطرح شده خوانش شوند. در اینجا ما می توانیم مناطقی که پژوهش های آینده ممکن است همپوشانی هایی بین این نمونه های معاصر و نمونه های قدیمی ارائه شده را نشان دهند ببینیم.

فیلپین – ۱۹۸۶

اگر چه مبارزه فیلیپین به “انقلاب قدرت مردمی” معروف است، اقدام بی خشونت مستقیم شهروندان مدنی تنها یکی از عوامل اخراج فردیناند مارکوس۲۵  از قدرت در فوریه ۱۹۸۶ بعد از چهارده سال حکومت فردی بود. از عوامل  اصلی دیگر بحران اقتصادی، شورش چریکی، که قدرت مارکوس را کاهش داد، دلسردی بخش های مهمی از ارتش و به تحلیل رفتن آهسته و در نهایت تعیین کننده حمایت ایالات متحده از موقعیت او بود.

با این همه دشوار است نتیجه کار را آنچنان که امروز می دانیم بدون نمایش یا درام نهایی آن تصور کرد—نمایشی که در آن، در فضایی از شوق مذهبی، شهروندان مدنی به میدانی پا گذاشته بودند از تانک ها و خودرو های زره پوشی که وفاداران به تاج و تخت را حمل می کردند و آن بخش از ارتش که یاغی شده و شورش کرده بود، همان بخشی که در ۲۲ فوریه خانم کوراسن آکینو۲۶را به عنوان اولین رییس جمهور مشروع قبول کرد.

از این نقطه به بعد این امر برای آنهایی که در دستگاه حکومتی ریگان از مارکوس طرفداری می کردند ناممکن شد که ثابت کنند که کمک به مارکوس برای باقی ماندن در قدرت در خدمت منافع دموکراسی در فلیپین و یا منافع ایالات متحده در منطقه است۲۷٫ وقتی ایالات متحده آخرین حمایت هایش را از مارکوس قطع کرد، تنها چاره دیکتاتور قبول شکست و ترک کشور بود.

قبل از پایان دراماتیک همستیزی، عمل بی خشونت نقش مهمی بازی کرده بود. انتخاباتی که خانم آکینو را به قدرت رساند، یعنی همان انتخاباتی که مارکوس سعی کرده بود بر هم بزند، موجب عملیاتی دفاعی در سطح ملت شد که به وسیله ی حزب جنبش ملی برای انتخابات آزاد۲۸یا ان.آ. ام. اف. آر.ای. ال۲۹هدایت می شد. داوطلبانی که برای این جنبش کار می کردند با روش های مستقیم بی خشونت در مقابل خرابکارها و متقلبین از محل های رای گیری محافظت کردند (آنها جسم خود را بین صندوق های رای و آنهایی که می خواستند خرابکاری یا تقلب کنند قرار دادند) و وقتی تقلبی صورت گرفت، اغلب با به جان خریدن خطر بزرگی برای خود، آن را به شکل سیستماتیک اطلاع دادند.

بدون نظارت بر صندوق های رای یا راهپیمایی های منظم در پایان دوره مبارزه، مشروعیت بخشیدن به پیروزی خانم آکینو غیر ممکن بود. “قدرت مردمی” مخالفانی که در ارتش بودند و دولت ایالات متحده آمریکا را قادر کرد تا خانم اکینو را قبول و پشتیبانی کنند. اگرچه ما در بسط چهارچوب تحلیلی خود شرط احتیاط را رعایت کرده و از تاکیید اضافی روی چشم انداز کمک خارجی حذر کرده ایم (چرا که کمک خارجی به ندرت در کنترل کامل استراتژیست های بی خشونت است)، مورد فیلیپین موردی است که در آن قطع کمک خارجی به رژیم گذشته به اضافه شقاق بین نیروهای نظامی عوامل تعیین کننده ای بودند. در حالی که عمل بی خشونت عامل کنترل کننده نبود اما یکی از چندین عامل ضروری در تعیین نتیجه مبارزه بود.

پاناما – ۱۹۸۷-۱۹۸۸

درست بیش از یک سال بعد، در تابستان ۱۹۸۷، دیکتاتوری دیگری با مبارزه بی خشونت روبرو شد. بعد از این که یک همکار نظامی فساد، سبوعیت و ماهیت جنایتکار رژیم ژنرال منوئل نورییگا۳۰ را رو کرد، جنبش نوی مخالفی که خودش را جهاد ملی مدنی۳۱ می نامید به وجود آمد. به عنوان یک شبکه بیطرف تشکلیل شده از دویست سازمان و اتحادیه و شرکت، جهاد ملی مدنی در طی یک سال و نیم بعد پیکار پرتحرک متحیر کننده ای از عمل بی خشونت را پیش برد.

از طرق مشابهی،  که یاد آورنمونه های فیلیپین و السالوادور که پیشتر اتفاق افتاده بود هستند، با غیر قابل کنترل کردن پاناما، جنبش می خواست قدرت را به جامعه مدنی برگرداند. نشانه بارز جنبش یک سری راهپیمایی های بی وقفه بود که صدها هزار نفر، مردمی از هر طبقه و گروه و شکل زندگی، به نشانه ی طرد رژیم دستمال های سفید و سمبل های مذهبی را تکان دادند. اتفاقاتی که تظاهر کنندگان را حمایت می کردند این ها بودند: عدم همکاری اقتصادی و سیاسی و یک سری اعتصاب عمومی و ممنوعیت های جهانی و اقتصادی که در نهایت حجم اقتصاد پاناما را چیزی نزدیک به نصف میزان اولیه اش کاهش داد. کودتایی که ۲۰ درصد افسرهای خود نوریگا در آن شرکت داشتند شکست خورد اما اثری که باقی گذاشت این بود که نوریگا آخرین حمایت کنندگانش را هم از دست داد.

در این شرایط، پس چطور برای نوریگا ممکن بود که تا دسامبر ۱۹۸۹ یعنی زمانی که آمریکا با تجاوز به خاک پاناما به وقوع مبارزه مدنی پیش دستی کرد قدرت را حفظ کند؟ دستکم قسمتی از پاسخ به این سوال را می توان در آنچه که روبرتو آیشمن۳۲ ادیتور مجله لا پرنسا۳۳ و یکی از رهبران جهاد ملی مدنی “حکومت نظامی مواد مخدر “۳۴ می نامد۳۵ پیدا کرد.

مورد پاناما موردی به خصوص دشوار است چرا که تئوری اقدام بی خشونت این طور می گوید که اگر مردمی به طور سیستماتیک از همکاری و حمایت از رژیمی که به آنها ستم روا می دارد دست بردارند، آن رژیم همچنان که سرچشمه های قدرتش خشک می شوند، به ضرورت اضمحلال پیدا خواهد کرد. این تئوری در حقیقت بر این فرض بنا شده است که رژیم در حکومت بر جامعه ای که کارکردی است حداقل منافعی دارد.  با اینکه به شدت به ضرر خود جامعه ی پاناما بود،  این جامعه جامعه ای کارکردی نبود و به همین لحاظ قابل حکومت و کنترل هم نبود، ولی گروه نظامی که کنترل ماشین دولتی را در دست داشت به این مسئله اهمیتی نمی داد.

آنچه آیشنمن “حکومت نظامی مواد مخدر” می خواند وضعیتی را توصیف می کند که در آن یک سازمان شبه مافیایی ماشین دولتی را به خاطر هدف اصلی اش که همان شرکت در معامله ی مواد مخدر و انواع مختلف دیگری از قاچاق است کنترل می کند. اگر این تصویر از رژیم نوریگا صادق باشد، با اینکه از رهبر ملی (مانند نوریگا) این طور انتظار می رود که هنگام مواجهه با یک قیام گسترده ی ملی هزینه های طبیعی کنش خود را محاسبه کند، ممکن است چنین محاسبه ای هیچ وقت صورت نگیرد.

جهاد ملی مدنی هدفش را باز پس گیری و تسخیر مجدد جامعه  قرار داد و سعی کرد خیابان ها را از ارتش پس بگیرد و حضورش را به طور پیوسته در راهپیمایی ها و اعتصاب های عمومی بیشتر کند. از این راهپیمایی ها اغلب به عنوان “آخرین بسیج” نام برده می شود، اگر چه هیچ کدام از راهپیمایی ها به تمامی این نقش را ایفا نکردند، شاید به این خاطر که نوریگا کمترین انگیزه ای برای بازگرداندن جامعه به نظم طبیعی اش نداشت.

تنها نیروی دفاعی پاناما، که آخرین ستون قدرت نوریگا بود به اضافه ی درآمدی که رژیم از فعالیت های غیر قانونی و قاچاق به دست آورده بود دیکتاتور را بر مسند قدرت نگه داشتند. جنبش به طور جدی هیچ گاه هیچ یک از این حمایت ها را تهدید نکرد. به عبارت دیگر جهاد ملی مدنی تا اندازه ای شکست خو رد به این علت که هیچ گاه به شکل مناسبی برنامه های مخالفانش را تحلیل و هیچ گاه هدفی کارکردی برای خود تعیین نکرد. همچنین نتوانست پیوستگی بین چنین هدفی را با ممنوعیت های در دسترس و روشی واقعی برای از میان برداشتن دیکتاتور محقق کند.

 

چین ۱۹۸۹

دیگر واقعه تاریخی به یاد ماندنی که در آن از اقدام بی خشونت استفاده شد و ضروری است که بررسی شود جنبش دموکراسی خواهی چین در بهار و اوایل تابستان ۱۹۸۹ بود.  با استفاده از پوشش خبری بین المللی که دیدار میخائیل گورباچف۳۶ از چین در اوایل ماه می گرفت، دانشجویان طرفدار دموکراسی قدرت مطلق حزب کمونیست را ابتدا با برگزاری یک اعتصاب غذا در اوایل می و بعد با برگزاری یک تظاهرات میلیونی در قلب پایتخت به مبارزه طلبیدند. شور و انظباط و تعهد این دانشجویان خواستار اصلاحات به همان اندازه در خاطره ی جمعی دنیا ماندگار است که قتل عام چهارم جون که به ظاهر نقطه پایانی به مبارزات آنها برای تغییر گذاشت.

به نظر بسیاری از ناظران این طور می آید که قتل عام پکن۳۷ سقفی برای امکان مقاومت مدنی تعیین کرد. این نتیجه گیری اگرچه چیزی جز یک قضاوت مطلق استراتژیک بر اساس یک برخورد محدود و تاکتیکی نیست. رخدادهای میدان تیاننمن۳۸ این را  ثابت نمی کند که مبارزه بی خشونت علیه رژیمی که حاضر است هزاران نفر را بکشد ممکن نیست. به قضیه باید این طور نگاه کرد که این رخدادها نشان دهنده ی توصیه ناپذیر بودن برگزاری یک تظاهرات متمرکز علیه سربازانی سرسپرده رژیم هستند. و جنبشی که خود را تنها به این روش از مبارزه محدود کند به احتمال زیاد شکست خواهد خورد.

بحث های که به دنباله رخداد تیاننمن آمد روی اینکه دانشجویان باید از همان ابتدا اعلام پیروزی کرده و بعد از جلوگیری صلح آمیزشان از ورود ارتش سی و هشتم به میدان عقب نشینی می کردند تمرکز دارند. چنین ادعایی قابل بررسی است و در آن زمان توسط بعضی از افراد به بحث گذاشته شد. این فرض هم ممکن است که دانشجویان، حتی به قمیت جانشان، به خاطر رویاروشدن با رژیم و نشان دادن چهره واقعی آن، باید در میدان می ماندند. بنابراین شکست استراتژیک به این خاطر نبود که اجازه داده شد سرکوبی صورت بگیرد، بلکه به این دلیل بود که این سرکوب موجب اعمال ممنوعیت های کافی آتی که قصد مجازات رژیم به خاطر اشتباهی که مرتکب شده بود را داشته باشند نشد. هیچ اعتصاب، هیچ اعتراض عمومی و  هیچ عکس العمل بین المللی بسنده که رژیم را وادار به تجدید نظر در رویه اش کند صورت نگرفت. بنابراین موج سرکوب که در طول تابستان و بعد از آن ادامه پیدا کرد تعیین کننده شد.

استراتژیست های بی خشونت چنانچه به منظور ایجاد انعطاف پذیری های دفاعی، در کنار دیگر گزینه ها،  گزینه ی تعدیل های مناسب دفاعی و تمرکز روشن روی ضرورت مهیا کردن ممنوعیت های متنوع بی خشونت را بگذارند، خود را در مقابل چنین شکست غیر ضروری (که در چین اتفاق افتاد) محافظت می کنند. تا زمان مناسب برای ضد حمله فرا برسد، این استراتژیست ها می توانند از میان تعداد زیادی گزینه که آن ها را در حالت مبارزه، اگرچه مبارزه دفاعی، نگه می دارند یکی را انتخاب کنند. درست مانند مبارزه های نظامی، در اینجا نیز همه ی ستیزه ها نباید برافروختن جنگ باشند. همچنان که لهستانی ها از تجربیاتشان در سال های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰-۱۹۸۱ آموختند، چین هم که یکی از آخرین حکومت های مطلقه ی کمونیستی است، باید به منظور دست یافتن به پیروزی در یک دهه آینده همچنان با عمل استراتژیک بی خشونت تحول پیدا کند.

اروپای مرکزی و شرقی ۱۹۸۹-۱۹۹۱

آدام روبرتس۳۹ می نویسد: ” ناقوس های مرگ سلطه کمونیستی که نوای شان امروز در کشورهای اروپایی خاموش شده است نه به خاطر سلاح های هسته ای و نه به طور عمده  به خاطر استفاده از نیروی نظامی بلکه به خاطر مقاومت مدنی به صدا در آمدند”۴۰٫ روبرت این نتیجه گیری عجولانه را به گفته خود اضافه می کند که این انقلاب ها به تمامی بی خشونت نبودند و این دلیلی است که شاید نخواهیم به آنها به عنوان مبارزه های استراتژیک بی خشونت  نگاه کنیم. همان طور که در مورد نمونه فیلیپین دیدیم، بسیاری عوامل دست اندرکار بودند.

در تحلیل مورد اروپای مرکزی و شرقی، ما نباید چهل سال رقابت اقتصادی و نظامی از طرف غرب که تضعیف کنند ی قدرت کمونیسم بود را از نظر بیاندازیم. همچنین ما نباید از کار افتادگی داخلی، تضعیف روحیه حزب کمونیست شوروی و دیگر بحران های اعتقاد به نیرو و راه خود را در کشورهای اقمار شوروی نادیده بگیریم. مشکلات شدید اقتصادی در برانگیختن مردم به عمل بسیار مهم بودند. دشوار می شود تعیین کرد که کدام یک از این دو نتیجه ی دیگری بود: بیشتر شدن درجه ی تحمل شوروی در مقابل مخالفت اقمارش یا استقبال برای اصلاحات واقعی که گورباچف نمایندگی می کرد. در عین حال نمی شود نقش ویژه گورباچف در ایجاد محیطی که در آن مبارزات مردمی شکوفا شدند و در سیاستگذاری های گلانست۴۱ و پروستاریکا۴۲ تجلی پیدا کرد را انکار کرد.

حتی اگر همه آنچه باید انجام می شد وارد آوردن ضربه نهایی بود، مردم  اروپای مرکزی و شرقی، بالتیک، و دولت های استقرار یافته بعد از فروپاشی شوروی برای اعلام استقلال خود باید دست به عمل می زدند. و زدند، با هوشمندی و مهارت به شکل های مختلف: از تظاهرات مردم شمع به دست در لایپزیگ۴۳، تا پایان آوردن نمایشی دیوار برلین۴۴، تا تجمع آرام و آگاهانه ی مردم چکسلواکی در میدان ونسسلاس۴۵ و در نهایت به زانو در آوردن کودتای نظامی در آگوست ۱۹۹۱ در روسیه به آن شکل شگفت انگیز. کمترین چیزی که در مورد این کنش گری ها می شود گفت این است که در این نمونه ها ممنوعیت های بسیار آگاهانه و برنامه ریزی شده ای به کار گرفته شدند تا از فضایی که باز شده بود بیشترین استفاده را در جهت احیاء آزادی های سیاسی که تا به امروز در خاطره ها مانده است به عمل آورند.

چه عواملی در ارتباط با پیکار بی خشونت استراتژیک به نظر می رسد بیشترین سهم را در این مبارزات داشته باشند؟ به یقین، توسعه سنجیده و دقیق توان سازمانی که از نمونه هایش اجتماع مدنی۴۶ در چکسلواکی واجتماع  نو۴۷ در آلمان شرقی بودند، پایه ای برای بسیاری اقدام های موفقیت آمیز دیگر بود که در دنباله آمد. و چنانچه در مورد لهستان دیدیم، بسیاری از جنبش های ملی با این دشواری روبرو بودند که هدف هایشان را طوری تعیین کنند که هم برای هموطنانشان مهیج باشند و هم بسیاری از مخالفانشان را، بدون این که بی دلیل تحریک به خشونت کنند، به مبارزه بطلبند.

با وجودی که انظباط بی خشونت همه جا به شکل یکپارچه ای رعایت نشد، بی شک سرکوب را دشوارتر و قبول تغییرات را برای مقام های کمونیستی در سطح منطقه آسان تر کرد. رسانه های چاپی و خبری مختلفی که به خاطر نقش کلیدی شان در بازتاب گسترده و پر قدرت تغییرات حیرت آوری که در این دوره اتفاق افتاد ابزارهایی برای کنش گری تدافعی “قدرت مردمی” بودند، تاثیر مشابهی داشتند.

این جلوه های اکنون آشنای انقلاب های ۱۹۸۹ و ۱۹۹۱، که به عنوان شکل های مختلف اجرای استراتژیک دیده می شوند، به ضرورت باید در هر مطالعه ای که قصد توضیح صورت بندی کنونی اروپای شرقی و مرکزی، بالتیک، و دولت های مشترک المنافع مستقل را دارد آورده شوند.

آفریقای جنوبی

مبارزه ی آزادی خواهانه آفریقای جنوبی هم باید قسمتی از هر نگاه کلی به این دوره، اگر چه به شکل فشرده ، باشد. مورد آفریقای جنوبی موردی پیچیده از تلفیق روشهای خشونت آمیز و بی خشونت در یک مبارزه واحد است که در طی زمان و در صحنه ها و پیکار های مختلفی به کار برده شد. مورد آفریقای جنوبی پرسش های جالبی را بر می انگیزد.

گفته می شود که مبارزه برای پایان دادن به آپارتاید۴۸ و استقرار دموکراسی در آفریقای جنوبی، که به طور عمده بوسیله ی کنگره ملی آفریقا۴۹رهبری می شد، بر چهار “ستون” استوار بود: زدو خودرهای چریکی از بیرون، ممنوعیت های اقتصادی بین المللی، بسیج عمومی (برای مثال اقدام مستقیم بی خشونت توسط شهروندان) و مذاکراتی که برای اصلاح قانون اساسی صورت گرفت. در حقیقت این “ستون” ها در طول زمان به شکل ناهمسطحی استفاده، تاکید، یا بسط داده شده بودند.

از بازوی نظامی جنبش که هیچ گاه همسنگ نیروی دفاع آفریقای جنوبی۵۰ نبود بعضی وقت ها به قیمت جایگزین های سودمند دیگر تجلیل شده بود. اقدام بی خشونت که بعد از قتل عام شارپ ویل۵۱ در سال ۱۹۶۰ به شکل صوری رد شده بود در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل ۱۹۸۰، تحت عنوان بسیج عمومی دوباره به کار گرفته شد. شکل های مختلفی مانند ماندن در خانه، بایکوت، مجالس ترحیم اعتراضی، هر نوع عدم همکاری که هدفش پیگیری مسائل محلی و همچنین ملی بود و آمیزه ای از تشکل های قانونی و غیر قانونی نشانه های مبارزات دهه ۱۹۸۰ بودند. به همراه دیگر ممنوعیت های بین المللی، این تلاش ها به ایجاد وضعیتی کمک کردند که در آن رییس جمهور اف دبلیو دی کلرک۵۲ مجبور شد تا زندانیان سیاسی از جمله نلسون ماندلا۵۳ را که مدت ها در زندان بودند در فوریه ۱۹۹۰ آزاد کرده و به مذاکره تن دهد.

در آن مقطع، نتیجه نهایی مذاکرات انجام گرفته نامشخص بود. هیچ اقدامی، حتی توافقی در ارتباط با قانون اساسی، به سختی می تواند درد و رنج و مشکلات سیستماتیکی که ابتدا استعمار و سپس آپارتاید به وجود آورده بودند مورد اشاره قرار دهد. نکته مهم این حرف در این است که روش هایی که به گشایش شرایط موجود کمک کردند به احتمال قوی بخش مهم اقدام های آتی سیاسی در آفریقای جنوبی برای آینده ای نامحدود خواهند بود. این تصور اشتباه است که روش های اقدام بی خشونت در یک خلاء استراتژیک عمل می کنند. همچنین نباید اجازه دهیم که این روش ها با بی عملی و شکست یکی گرفته شوند، چنانچه در سابق این گونه شناخته شده اند. روش های بدون خشونت باید همان طور که هستند شناخته شوند: اهرم های قدرت که مردمی در حال مبارزه نیاز دارند تا از خودشان در زمانی که کشورشان در حال تحول است دفاع کنند.

خاورمیانه

 اگرچه تا حد زیادی ساده لوحی است که مبارزه فلسطینی ها در اواخر دهه ی ۱۹۸۰ را پیکاری بی خشونت تعریف کنیم، اما این پیکار به طور حتم یکی دیگر از نمونه های تلفیقی است که بخش بزرگی از آن شامل کنش بی خشونت می شود. قسمت بی خشونت این پیکارها شامل این بخش هاست: تحریم بازرگانان، نافرمانی مدنی، تشکلیل سازمان های موازی، تظاهرات وسیع مردمی، مجالس ترحیم اعتراضی و غیره. حتی اعمال خشونت آمیز کوچک که سمبل جنبش انتفاده۵۴ بودند (پرتاب سنگ و استفاده ی گاه گاهی از کوکتل مولوتف) از نظر ناظران خارجی بسیار محدود می آمدند و بیشتر شکل سمبولیک داشتند. دست کم سه سال اول مبارزه بیشتر بی خشونت بود تا خشونت آمیز. انتخاب نهادی که به اصطلاح فرماندهی متحد جنبش۵۵ خوانده می شد مبنی بر ممنوعیت استفاده از اسلحه در این پیکار منجر به تعریف دوباره ای از مبارزه شد، تعریفی که در آن خشونت گری سرکوب کننده اسرائیل بی ثمر و معیوب به نظر می رسید.

انتخاب تاکتیکی دیگر این بود که یاسر عرفات۵۶ رهبر سازمان آزادی فلسطین (پی ال اُ) ۵۷، در حالی که حق خود را برای حفظ شاخه نظامی سازمان در خارج از مناطق اشغالی محفوظ نگه می داشت، در زمستان ۱۹۸۰ تروریسم بین المللی را به عنوان روشی از مبارزه محکوم کرد. این انتخاب ابتکار عمل را به جای اسرائیل به فلسطینی ها داد، ایالات متحده ی امریکا را اگرچه کمی از سمت اسرائیل به سمت سازمان آزادی بخش فلسطین سوق داد و با برداشتن یکی از بزرگترین موانعی که جلوی مذاکرات سرنوشت ساز را سد کرده بود، به جنبش هدفی نو و یکپارچه داد.

پروسه صلح خاورمیانه اگرچه در حقیقت به خاطر تجاوز عراق به کویت در آگوست ۱۹۹۰ و جنگ خلیج فارس برای مدتی تحت الشعاع قرار گرفت. وقتی روشن شد که بیشتر فلسطینی ها از صدام حسین جانبداری می کردند، قسمت بزرگی از حسن نیت و حمایتی که در نتیجه رفتارپرهیزگرانه انتفاده از خشونت به دست آمده بود بر باد رفت. این حقیقت که جنبش انتفاده بین روش های شاخه های داخل و خارج خود تفاوت قائل شده بود و حتی توانسته بود این تفاوت را به شکل موثری در سطح بین المللی جا بیاندازد، بعد از جنگ خلیج فارس جنبش را در مقابل این انتقاد که استفاده انتفاده از روش های بی خشونت تنها برای فرصت طلبی بوده است دیگر مصون نگه نمی داشت.

نتیجه

مورد فلسطین و مورد آفریقای جنوبی پیچیدگی رابطه بین کنش خشونت آمیز و بی خشونت را در پیکارهایی که شامل هر دو نوع کنش می شوند نشان می دهند. همان طور که در مورد نمونه تاریخی دانمارک تحت اشغال آلمان دیدیم، این گفته به طور قطعی درست نیست که عمل خشونت آمیز در سطح استراتژیک هیچ وقت به طور غیر مستقیم نتایج سودمند ندارد. اگرچه وقتی که مبارزه بی خشونت استراتژیک انتخاب ماست، خسارت های سیاسی و اخلاقی روش های خشونت آمیز و غیر قابل پیش بینی بودن ذاتی شان به اضافه ی مشکلاتی که در تمیز آنها از روش های بی خشونت وجود دارد که باعث می شوند کنش بی خشونت نتواند به شکل موثر عمل کند، بار دیگر تایید می کنند که  اصل انظباط بی خشونت باید به تمامی رعایت شود.

در همه نمونه های تاریخی معاصری که مطرح شد، حتی آن جا که هیچ استراتژی سنجیده ای یا از اصل وجود نداشته و یا به شکل ضعیفی وجود داشته است، اصل های پایه ای مبارزه استراتژیک بی خشونت ارزش تحلیلی دارند. آنها به شناخت نیروهای عمل کننده و بعضی عواملی که به احتمال قوی در هر مورد خاص در نتیجه کار دخیل بوده اند کمک می کنند. به خاطر داشته باشید که بحث ما در این جا این نیست که عمل بی خشونت همیشه به پیروزی منتهی می شود و یا همیشه بیشترین تاثیر را روی نتیجه ی دعوا خواهد داشت. بلکه بحث ما این است که با وجودی که مدت ها طول خواهد کشید تا به طور کامل تاریخ دقیق و اهمیت نمونه های تاریخی که ما ارائه دادیم و دیگر نمونه هایی که بعد از سال ۱۹۸۹ اتفاق افتادند درک و شناخته شوند، این نکته روشن است که مبارزه استراتژیک بی خشونت یکی از بخش های مهم همه آنها بوده است و هیچ تحلیلی بدون در نظر گرفتن چنین مبارزه به طور کامل مجاب کننده نخواهد بود.

توسعه مبارزه استراتژیک بی خشونت

باید توجه داشته باشیم که از اوایل دهه ۱۹۸۰ ممنوعیت های بی خشونت اغلب در مبارزه های مهم حضور داشته اند. با توجه به ابتکار و اراده شان، شهروندان به این پیکارها شکل دادند و بار دیگر ثابت کردند که امکانات عمل بی خشونت به قوه ی تخیل و ابتکار مردم مربوط می شوند و به همین خاطر ممکن است هیچ گاه به وسیله ی سرکوب از بین نروند. در این جا پرسش قابل تامل این است که آیا این آگاهی هر چه بیشتر در بررسی دنیای بعد از جنگ سرد دخیل نمی شود؟ چنانچه در مقدمه کتاب گفتیم بحث ما این است که توضیح قدرت، مبارزه تنگاتنگ و آینده ی روابط بین المللی بدون تحلیل اینکه چگونه جامعه مدنی خود را برای اقدام بی خشونت بسیج می کند امکان پذیر نیست.

مبارزات مدنی توده ای در حال شکل دادن دوباره به درک ما از نظام بین الملی هستند. نظریه پردازانی که سعی در درک محیط امنیتی بعد از جنگ سرد دارند خودشان را به طور اخص در موقعیت دشواری می بینند. این ناظران که زمانی با پارادایم خصومت بین ابرقدرت ها دلخوش بودند امروزه برای توسعه دیگر ابزارهای تحلیلی و مفهومی دچار مشکل هستند—به خصوص که این پارادایم تمایل دارد عوامل دخیل در تحلیل را تنها به توسعه سخت افزار نظامی و منطق به کار گیری آنها تقلیل دهد. در پروسه یافتن راه های نو برای نگاه کردن و بررسی مسائل امنیتی، یک دعوت عمومی به وسیع کردن تمرکز تحلیل های کنونی وجود دارد. جان چیپ من۵۸، مدیر موسسه ی بین المللی مطالعات استراتژیک۵۹ می نویسد: “به کار گیری و دخالت دادن نیروی نظامی ممکن است در مرکزتوجه های استراتژیک باشد، اما این عوامل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هستند که به تصمیم ما در استفاده از نیروی نظامی، که باید در مرکز هربررسی باشد، اجازه ی ظهور می دهند یا آن را محدود می کنند، یا آن را ملهم شده یا خاتمه می دهند”۶۰٫

ما تلاش کسانی را که قصد گسترش دامنه مطالعات امنیتی را دارند تحسین و حتی اصرار کردیم که این دامنه باید همچنان گستره شده تا مطالعه مبارزه بی خشونت را نیز شامل شود. فهم عمومی به سادگی از این حقیقت را که امروزه قیام های خشونت آمیزی که در ابتدا به خوبی طراحی شده بودند هم به معمول شکست می خورند نادیده می گیرد. با این همه امروزه بیش از هر دوره دیگری از تاریخ، شهروندانی که در یا بین جوامع پیچیده وابسته به یکدیگر زندگی می کنند بیشتر می توانند کنش های تهاجمی و نظامی کنشگران اصلی را که در پی به دست گرفتن قدرت هستند بر هم بزنند. این ظرفیت شهروندان زمانی که یک طرف مخاصمه شروع به خصومت نظامی می کند نباید نادیده گرفته شود.

پایان جنگ سرد نیروهای تغییر اجتماعی را که زیر سطح سیستم دو قطبی ابر قدرت ها در حال عمل بودند آزاد کرد. در نتیجه، مبارزه بین گروه های بزرگ سیاسی و اجتماعی به احتمال قوی در آینده شکل های پیش بینی نشده ای ظهور خواهد کرد. تغییرات تکنولوژیکی به معنای این است که طبیعت جنگ و جنگاوری دستخوش تحولی بسیار اساسی شده است.  دلایل خوبی پشت این نوع تفکر وجود دارد که ممنوعیت های بی خشونت در مبارزه های آینده بیشتر و بیشتر اهمیت پیدا خواهند کرد و در بسیاری از موارد جایگزین استفاده از روش نظامی خواهند شد. شکاکان اگرچه خواهند پرسید: این ایده ی “بی خشونت” چه ربطی به کنش های مرگباری که ما امروزه در سومالی۶۱، کمبوج۶۲، بوسنی و هرزگوین۶۳، آذرباییجان۶۴ و عراق۶۵ شاهدش هستیم دارد؟ یکی از پاسخ ها این است که اگر کسانی که در مورد شانس بردشان در یک مواجهه ی نظامی نامطمئن هستند در ارزیابی شان از راه های دیگر مبارزه هم شکست بخورند هیچ شانس دیگری نخواهند داشت. ممنوعیت های بی خشونت دامنه ای از امکان ها را برای تغییر در معادله ی ریسک-برد در شرایط نامطمئن و خطرناک به وجود خواهند آورد. این کتاب تلاش کرده است که دغدغه های کنشگران اصلی را که تحت فشار زیادی هستند و باید تصمیم های به موقع اتخاذ کنند مورد اشاره قرار دهد. هر اشتباهی می تواند مهلک باشد و این تنها خود کنشگران اصلی هستند که می توانند قضاوت کنند آیا مهارت ها و امکاناتشان برای مبارزه مناسب هستند یا نه.

همچنانکه کنشگران واقعیت ها و شواهد را دربارهموقعیت خود از دید مبارزه استراتژیک بی خشونت به شکل تحلیلی می سنجند، شانس ها و امکان های جدید پدیدار می شوند. چرا این مسئله باید تعجب آور باشد؟ اگر هم اکنون عوامل غیر نظامی در به وجود آوردن بسترمبارزه بیشتر و بیشتر مهم شده اند، چرا همین عواملی که در تمرین مبارزه استراتژیک بی خشونت تجسم یافته اند نباید در مورد شروع و راه اندازی این مبارزه نیز کلیدی باشند؟ با توجه به رخدادهای دراماتیکی که جهان به تازگی تجربه کرده است، ممنوعیت های بی خشونت شامل اعتراض های عمومی، عدم همکاری و دخالت گری باید هر چه بیشتر، نه کمتر، مطالعه شوند. در حالی که کنشگران اصلی بی خشونت در آینده با هماوردان خود روبرو می شوند، اصل های توسعه، مشارکت و مفهومی که در فصل دوم ارائه دادیم، و همچنین اصل های دیگری که دیگران مطرح خواهند کرد، باید در نظر گرفته شوند.

نیروی اصلی مطالعه ما در این کتاب صرف شناخت رابطه مابین کنش ها و نتیجه آن ها در یک مبارزه شده است. آیا مطالعه مشابهی می تواند صورت بگیرد که به کشف رابطه مابین مطالعه مبارزه استراتژیک بی خشونت و توسعه ی آن اختصاص یابد؟ آیا ما می تواینم انتظار داشته باشیم که این کتاب یا پروژه های مشابه چنین توسعه ای را پیشرفت داده و ترویج کنند؟ با توجه به درک مشترکی که از توسعه وجود دارد، ما امیدواریم که پاسخ این سوال ها برای هر دو گروه کنش گران و نظریه پردازان مثبت باشد.

برای ما توسعه مبارزه با این تشخیص که امکانات و شانس های کشف نشده ای برای مبارزه استراتژیک بی خشونت وجود دارد شروع و با این تحلیل که چگونه می توان از ظرفیت توسعه طوری بهره برداری کرد تا چشم اندازهای پیروزی بیشتر شود ادامه و گسترش پیدا خواهد کرد. ما بر این باوریم که تاریخ نقطه آغازی برای درک رشد یابنده ما از راه های استفاده از ممنوعیت ها و جوازهای قانونی بی خشونت فراهم می کند. تا به حال انرژی پژوهشگران صرف پیکارهای قدیمی تر که در آن ها آموزه های تاریخی واضحی (در مورد اهمیت بی خشونت بودن مبارزه ها) وجود دارد شده است و به این شکل از بحث در مورد تفسیر رخدادهای معاصر که می تواند در قصد اصلی ما که تکیه روی عمل بی خشونت است خدشه ایجاد کند پرهیز شده است.

تلاش کردیم نشان دهیم که یک سری اصل های مشترک وجود دارند که در مورد تعدادی از پیکارهایی که در طول قرن بیستم ظهور کرده اند کاربرد دارند. ما این اصل ها را ارائه کردیم با این آگاهی که اقدام بی خشونت به جای این که برنامه ریزی شده باشد اغلب شکل بداهه داشته است؛ اگر چه امیدواریم که انتخاب های استراتژیک که در آینده صورت خواهند گرفت هر چه بیشتر نشان دهنده ی قصد و آمادگی قبلی و دور اندیشی باشند. ما اطمینان داریم که اصل هایی که از لحاظ تاریخی مفید بوده اند امروز هم مفید هستند. ما تلاش هایی را که به آموزه های تعهد جامع به گروهی از اصل های استراتژیک اهمیت داده و آن ها را در مورد پیکارهای معاصر به کار می برند فرخنده می داریم. با این همه، نباید تعجب کرد اگر در پایان انجام تحقیقی جامع روی رخدادهای بعد از ۱۹۸۱، اصل های جدیدی پیدا شوند که دانش ما را در زمینه ی مبارزه استراتژیک بی خشونت بالا ببرند.

معتقدیم بین مطالعات جنگ و مطالعات صلح فاصله افتاده است. تمرکز زیاد روی پرهیز از منازعه یا آرام کردن و بهبودی اوضاع از طریق مذاکره، میانجیگری یا دیگر روش های صلح آمیز از تمرکز روی مطالعه این مسئله که اگر این راه ها به شکست بیانجامند چه روی خواهد داد کاسته است. دید عمومی این است که شروع مخاصمه را، همچنان که رخدادها از کنترل خارج شده و با شدتی بی وقفه طلیعه دار ویرانی در مسیری بی توقف می شوند، با ناامیدی یکی بگیریم.

امروز تمرکز روشنفکری از روی آن بخش هایی از نمود استراتژیک که بیشتر از همه برانگیزاننده است منحرف شده است. این بخش ها همان نشانه های رفتاری هستند که در شناخت انگیزه های در حال تغییر هماوردان در حین مبارزه نقش کلیدی دارند. بسیاری از طرف های مبارزه که چنین بینش ضروری برآمده از مشاهدات عینی را ندارند، درست در اوج همستیزی، کنش هایی انجام می دهند که برخلاف منافعشان است. این افراد تحت فشار شرایطی که تنش و ترس بالاست، بیشتر اوقات از خلاقیتی که برای کشف گزینه های مختلف تا سر حد امکان ضروری است بی بهره اند.  مسئله غم انگیز این است که آن هایی که در مبارزات حاد و بحرانی در گیرند اغلب ناتوان از تشخیص این امر هستند که چه زمانی بهتر است مانند یک شهروند مدنی عمل کنند و چه زمانی مانند یک سرباز. نتیجه این اشتباه می تواند شکست یا مرگ باشد.

بعضی از نظریه پردازان که انگیزه ای برای کنار گذاشتن قالب های مفهومی و فکری محدود ندارند، بدون هیچ پرسشی این نقل قول مرسوم را که برای دهه ها زمزمه شده است تکرار می کنند: “عمل بی خشونت کار نمی کند”. آن ها بدون این که به این گفته به دیده ی انتقاد نگاه کنند، این طور فرض می کنند که هیچ چیز مفیدی وجود ندارد که کنشگران اصلی بخواهند در هنگامه ی مبارزه در مورد شیوه های کنش گری از ریشه متفاوت با روش های خشونت آمیز یاد بگیرند. در نتیجه، این افراد یا برای کسب منافع خود چانه می زنند یا دنبال سلاح های جنگی قوی تری می گردند. سلاح های جنگی قوی تر همیشه دوباره و دوباره خطر فوق العاده ای را برای آن ها که در رده های پایین نظامی قرار دارند به بار می آورد. مبارزه استراتژیک بی خشونت تیشه به ریشه این اظهار آه و ناله مرسوم می زند که: ” آخر با یک دشمن قوی نظامی چه کار می شود کرد؟”

آیا زمانی فرا می رسد که مانند دوران قدیم که که ژنرال ها از جنگ های گذشته شان می آموختند، رهبران جنبش ها هم از تجربه های گذشته ی پیکارهای بی خشونت بیاموزند؟ ما چندین حکایت از آگاهی گاندی از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه و مطالعه ی دکتر مارتین لوتر کینگ جونیور۶۶ روی جنبش گاندی داریم. با این همه، در حال حاضر، شواهد کمی مبنی بر آموزه های استراتژیک خاصی که از یک پیکار به پیکار دیگر منتقل می شوند در دست است. این مسئله نباید باعث دلسردی شود. تا زمانی که ما یک سری اصل های پایه ای مشخص، اگر چه در حال توسعه، داریم تا مبارزه های آینده را با استفاده از آنها ارزیابی کنیم، می توانیم مطمئن باشیم که “قدرت مردمی” در حال گسترش است. با این آگاهی و این امیدواری، ما از دیگران می خواهیم که در قدم های بعدی به ما بپیوندند.

پی نوشت ها

  1. این متن ترجمه فصل نهم کتاب زیر است:                                                                                 Strategic Nonviolent Conflict:The Dynamics of People Power in the Twentieth Century. By Peter Ackerman & Christopher Kruegler.
  2. Ruhrkampf  پیکار رور. رور شهری در آلمان کنونی در شمال راین-وست فالیا است.مترجم.
  3. Indian National Congress
  4. Martinez مارتینز بین ۱۹۳۱ تا ۱۹۴۴ رییس جمهور السالوادو بود. مترجم.
  5. martial law
  6. Father Gapon  پدر گاپون یک کشیش ارتدوکس روسی بود که قبل از انقلاب ۱۹۰۵ رهبر معروف طبقه ی کارگر بود. مترجم.
  7. Count Witte کنت ویت یکی از مهمترین سیاست گذاران روسیه و همچنین نویسنده ی کتاب مانیفست اکتبر ۱۹۰۵ بود که منادی اولین قانون اساسی روسیه شد. مترجم.
  8. Bloody Sunday  یکشنبه خونین یا ۲۲ ژانویه ۱۹۰۵ روزی بود که تظاهر کنندگان بی خشونت همچنان که به مرکز شهر و قصر زمستانی تزار نیکولای دوم نزدیک می شدند تا درخواست نامه ی خود را به او تسلیم کنند به وسیله ی نیروهای گارد سلطنتی گلوله باران شدند.
  9. Dawes Commission کمسیونی که در جولای تا آگوست ۱۹۲۴ در لندن برگزار شد تا بخش عظیمی از غرامت های آلمان را ببخشند. مترجم.
  10. Round Table Conference سه کنفرانس راند تیبل یا میز گرد در هند بین سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۲ توسط دولت وقت بریتانیا به منظور بحث پیرامون اصلاح قانون اساسی هند برگزار شد. مترجم.
  11. Martinez
  12. Lord Irwin لرد اروین فرماندار کل بریتانیا در هند بود که در سال ۱۹۳۱ در لندن قبل از کنفرانس میزگرد دوم معاهده ی سیاسی را با گاندی امضا کردند. مترجم.
  13. Zemstvos
  14. Bolshoviks
  15. Peshawar
  16.  Lord Willingdon لرد ویلینگدون فرماندار کل بریتانیا در هند بین سالهای ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۶ بود. مترجم.
  17. “winging it”
  18. Jaruzelski آخرین رهبر کمونیستی لهستان که بین سالهای ۱۹۸۱-۱۹۸۹ تا ابتدا به سمت رهبر حزب کمونیست و بعد به عنوان نخست وزیر و رهبر دولت  سر کار بود. مترجم.
  19. Zemstvos منطقه ای ایالتی در روسیه که در سال ۱۸۶۴ بوجود آمد. مترجم.
  20. Blitzkrieg شیوه ای از جنگ است که همه ی قدرت نظامی متمرکز شده تا در حمله ای سریع و ناگهانی دشمن را شکست دهد و کار را یکسره کند. مترجم.
  21. Vyborg
  22. Dawes Commission
  23. Scavenian Policy
  24. Stiehm
  25. Ferdinand Marcos
  26. Mrs. Corazon Aquino
  27. Richard J. Kessler, “The Philippines: The Making of a ‘Poeple Power’ Revolution,” in J. A. Goldstone, T. R. Gurr, and F. Moshiri, Revolutions of the Late Twentieth Century, 210-11; James B. Goodno, The Philippines: Land of Broken Promises, 101.
  28. National Movement for Free Election
  29. NAMFREL
  30. General Manuel Noriega
  31. National Civic Crusade
  32. Roberto Eisenman
  33. La Presna
  34. “narco-militarism”
  35. Roberto Eisenman, “Panama and Narco-Militarism,” The Boston Sunday Globe, 29 May 1988, A25.
  36. Mikhail Gorbachev
  37. Beijing
  38. Tiananmen
  39. Adam Roberts
  40. Adam Roberts, Civil Resistence in the East European and Soviet Revolutions, 1.
  41. Glasnost
  42. Perestroika
  43. Leipzig
  44. Berlin War
  45. Wenceslas
  46. Civic Forum
  47. New Forum
  48. apartheid جداسازی سیاه پوستان از سفید پوست ها
  49. African National Congress
  50. South African Defense Force
  51. Sharpville Massacre
  52. F. W. De Klerk
  53. Nelson Mandela
  54. Intifada
  55. Unified
  56. Yasir Arafat
  57. Palestinian Liberation Organization (PLO)
  58. John Chipman
  59. International Institute of Strategic Studies
  60. Chipman, “The Future of Strategic Studies: Beyond Even Grand Strategy,” Survival, 34:110.
  61. Somalia
  62. Cambodia
  63. Bosnia Herzegovena
  64. Azarbaijan
  65. Iraq
  66.  Dr. Martin Luther King Jr. رهبر جنبش مدنی سیاه پوستان در آمریکا. مترجم.


 

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *