جنوب آمریکا: پیکار برای حقوق شهروندی

 از کتاب “نیرویی قوی تر”

پیتر اکرمن و جک دووال

 

«نیروهای نامرئی»

در مارس ١۹۳۶، دکتر هاوارد تورمان، کشیش سیاه‌پوست آمریکایی،‌ برای دیدار با مهندس گاندی به هندوستان رفت، تا در بارهٔ کنش بی‌خشونت و نحوهٔ استفاده از آن برای پایان دادن به بی‌عدالتی نژادی در ایالات متحده با او گفتگو کند. پیکارهای این رهبر هندوستانی در دهه‌های ١۹۲۰ و ١۹۳۰ میلادی با دقت از سوی روزنامه‌های سیاه‌پوستان گزارش می‌شد، ‌و رهبران سیاسی و روشنفکران سیاه‌پوست مانند مارکوس گاروی و ویلیام ای. بی. دی بویز جنبش هند را همچون سرمشقی درخشان برای آمریکاییان افریقایی تبار به شمار می‌آوردند. بنا بر این، دیدار دکتر تورمان با گاندی شاید گونه‌ای زیارت باشد.

هنگامی که کشیش سیاه‌پوست از گاندی پرسید که آیا او «‌خشونت‌پرهیزی» را «شکلی از عمل مستقیم» به شمار می‌آوَرَد، گاندی پاسخ داد: «خشونت‌پرهیزی بزرگترین و اثربخش‌ترین نیرو در جهان است.» گاندی قدرت خشونت‌پرهیزی را با قدرت عشق در نظریات سنت پاول مقایسه کرد – و این مقایسه او را تبدیل به چهره‌ای جذاب برای سیاه‌پوستان آمریکایی می‌نمود، زیرا آنان همواره به ایمان مذهبی همچون تکیه‌گاهی برای تاب‌آوردن فرودستی می‌نگریستند. روزنامه‌نگار سیاه‌پوست، گوردون هنکاک در سال ١۹۳۲، در روزنامه و راهنمای نورفُلک نوشت، «قدرت گاندی ستایشی از زندگی و آموزه‌های نصرانی‌های فرودست (مردم طبقهٔ پایین شهر ناصره در آغاز مسیحیت) است که معتقد بودند به اندازه‌ای که با شکسته‌نفسی و فروتنی می‌توان به پیروزی دست یافت، با قدرت و زورآوری نمی‌توان به آن رسید.» ١

اما تعدادی از ناظران سیاه‌پوست به همان اندازه تحت تأثیر درس‌های کاربردی مبارزهٔ گاندی بوده‌اند. در سالهای ١۹۲١ – ١۹۲۲ ، همزمان با پیکار عدم همکاری در هندوستان، یکی از روزنامه‌نگاران شیکاگو دیفِندِر تحریم خدمات اتوبوسرانی را برای اعتراض به جداگری نژادی پیش‌بینی نمود: «ما معتقدیم که اتوبوسهای خالی … روزی  سردمداران اتوبوس‌رانی در شهرهای جنوبی را نگران می‌کند، چرا که ما ترجیح می‌دهیم پیاده رفت و آمد کنیم، تا اینکه توهین و آسیب به همسران و فرزندانمان را تحمل کنیم.» ۲

یک سال پس از دیدار با هاوارد تورمان، گاندی با دکتر چَنینگ توبیاس و دکتر بنجامین مایز، دو شخصیت برجستهٔ آمریکاییان افریقایی‌تبار، مصاحبه کرد و به آنان گفت که کنش بی‌خشونت را «نمی‌توان موعظه کرد. آن را باید در عمل به کاربست» –  به علاوه، این کنش یک انتخاب اخلاقی شخصی نیست که فرد به تنهایی آن را انجام دهد. «آن را باید در مقیاسی انبوه به کار گرفت.»۳

گاندی در بارهٔ استفاده از خشونت تأیید کرد که هم‌زمان با او، هیتلر، موسولینی، و استالین نشان داده‌اند که «خشونت دارای اثربخشی فوری است»، اما او با اطمینان پیش‌بینی کرد که پیروزی‌های به دست آمده از راه خشونت‌ورزی «مانند پیروزی‌های چنگیز خان مغول که از راه کشتار به دست آمده بود، زودگذر خواهد بود.» او چنگیز خان، جنگجوی مغولی را مثال می‌زد که امپراتوری‌اش قرنها پیش بر باد رفته بود. گاندی مطمئن بود که کنش بی‌خشونت باعث خواهد شد که سرانجام «سراسر جهان» به مهرورزی بگراید. آنگاه چنین دستآوردی را معجزه خواهند نامید، «در حالی که این تنها از تلاش خاموش و اثربخش نیروهای نامرئی» به دست می‌آید.۴

در آن هنگام که گاندی آن سخنان را بر زبان آورد، آنچه در آمریکا مشاهده می‌شد، و تا سی سال پس از آن نیز همچنان ادامه داشت، نه یک معجزه، بلکه چیزی اهریمنی بود: انکار سیستماتیک و حتا خشونت‌آمیز حقوق تمامی یک نژاد. اما نیرویی که گاندی از آن صحبت می‌کرد، سرانجام این وضعیت را در مقیاسی گسترده دگرگون کرد.

ساتیاگراها به جنوب می‌آید; دانشجویی با ایده‌های فراوان

در پاییز ١۹۵۹، یک بانوی جوان آمریکایی افریقایی‌تبار از جنوب شیکاگو به نام دایان نَش به مرکز ایالت تِنِسی آمد تا در دانشگاه فیسک که سیاهان در آن دارای اکثریت بودند، نام‌نویسی کند. او به کالج رفته بود تا «جهان را تغییر دهد،» اما در شهر نَش‌ویل جامعه‌ای را یافت که او را پشت دیوارهایی نادیدنی نگاه می‌داشت. هر بار که جرأت می‌کرد و به شهر می‌رفت، خود را در محاصرهٔ انبوهی از نشانه‌هایی می‌یافت که به او یادآوری می‌کردند که سفیدپوستان او را تحقیر می‌کنند. این حالت نخستین بار آنگاه برایش پیش آمد که در قرار ملاقات با دوستش به نمایشگاه ایالتی تِنِسی رفت و در آنجا دریافت که او باید از دستشویی جداگانه‌ای استفاده کند که با «رنگ» خاصی مشخص شده بود – چیزی که او در شمال آمریکا ندیده بود. هنگامی که به مرکز شهر برای خرید می‌رفت، نمی‌توانست در آنجا بنشیند و ناهار بخورد، حتا در غذاخوری ارزان‌قیمت وول-وُرث نیز به او می‌گفتند، «برای سیاه‌ها غذا سِرو نمی‌کنیم.» اگر او می‌خواست ساندویچی بخورد، مجبور بود مثل همهٔ سیاهان دیگر، بیرون از فروشگاه و گوشهٔ خیابان آن را بخورد. «و این باعث سرافکندگی بود. بیش از پیش از جدایی نژادی متنفر شدم.» ۵

نَش از دانشجویان دیگر در دانشگاه فیسک پرسید که آیا کسی را می‌شناسند که با جداگری نژادی مبارزه کند. آنها پاسخ دادند، «آرام باش. تو نخواهی توانست هیچ تغییری ایجاد کنی. فقط خودت را به درد ِ سر می‌اندازی. برایت بهتر است که در طول هفته فقط به کلاس بروی، و پایان هفته هم به مهمانی.» سرانجام او از دانشجوی سفید پوستی به نام پاول لا پارد پرسید. او گفت کشیشی را می‌شناسد که دنبال دانشجویانی می‌گردد که در کارگاهی برای آموزش کنش بی‌خشونت شرکت کنند. نَش تصمیم گرفت که آن را امتحان کند. ۶

کارگاه آموزشی در شامگاه سه‌شنبه‌ها در یک کلیسای روش‌باور کوچک برگذار می‌شد. بیشتر شرکت‌کنندگان دانشجویان سیاه‌پوستی بودند که در کالج‌های محله‌های سیاه‌پوست‌نشین درس می‌خواندند. چند تن سفیدپوست نیز به کارگاه می‌آمدند. آنها در بارهٔ مهندس گاندی و ساتیاگراها آموزش می‌دیدند – اینکه رنج مردمی که برای پایان دادن به ستم مبارزه می‌کنند، شکلی از حقیقت است که می‌تواند فکر و دل ستمگران را تغییر دهد. شرکت‌کنندگان با بازی در نقشهای آموزشی، تمرین می‌کردند که بتوانند سوء استفادهٔ بدنی و زبانی را، بدون اینکه مقابله به مثل کند، تحمل نمایند. آنها همچنین یاد می‌گرفتند که در برابر حملهٔ فیزیکی از خود محافظت کنند. با وجود این که کمتر کسی خارج از گروه کوچک آنان به این امر توجه می‌کرد، دانشجویان خود را برای حمله‌ای پیشانه به سیستم سلسله مراتبی نژادی در جنوب آمریکا،‌ که به سیستم جان کراو معروف بود، آماده می‌کردند.

جیمز لاوسن،‌ کشیش روش‌باور و دانشجوی فوق لیسانس در مدرسهٔ الاهیات وَندربیلت، آموزگار آنان بود. این دانشجوی جوان متفکر عینکی، هنگامی که در سال ١۹۵۸ به نَش‌ویل رفت، سی ساله بود. اما بیزاری او از خشونت و والامنشی‌اش در برابر نژادپرستی سابقه در دوران کودکی او در اوهایو داشت. مادری مهربان و پدری کشیش، که در کار بسته‌بندی تپانچه مشغول بود، جیمز را تربیت کردند. زمانی که بزرگ شد، تربیت خانوادگی و فرمانهای دین مسیح، که می‌گوید سمت دیگر گونه‌ات را نیز برای زدن به سمت او بگیر، بخش مهمی از جهان‌بینی او را تشکیل می‌‌داد، که با نقد ریشه‌ای ستمگری نژادی ترکیبشان کرده بود.

جذابیت خبر دستآوردهای گاندی در هندوستان که لاوسن از طریق روزنامه‌های سیاه‌پوستان از آن آگاه می‌شد، خرده پیکارگری بی‌خشونت او را تقویت می‌کرد. ۷

لاوسن نخست در کالج بالدوین-والاس، که مدرسهٔ مسیحی روش‌باوری بود، ایده‌های گاندی را به طور جدی مطالعه کرد. در بازدیدی از آن کالج، آ. جی. ماسته عضو انجمن آشتی (اف.او.آر) – گروهی بینامذهبی هوادار صلح و عدالت – با لاوسن دوست شد و او را با نوشته‌های گاندی و تاریخ کنش بی‌خشونت، از جمله مقاومت دانمارکی‌ها در برابر آلمان نازی در جنگ جهانی دوم، آشنا کرد. ماسته همچنین لاوسن را با دیگر رهبران سیاه‌پوستی که شیوه‌های مبارزهٔ گاندی را تجربه می‌کردند، از قبیل بایارد راستین و جیمز فارمر، آشنا کرد. لاوسن مجلهٔ انجمن آشتی را مشترک شد، و همچنین از فعالیتهای هاوارد تورمان، کشیشی که در سال ١۹۳۶ با گاندی دیدار کرده بود، نیز آگاهی یافت.

لاوسن شیوه‌های عمل مستقیم سیاسی را پیش از آنکه به دانشجویان در نش‌ویل آموزش دهد، خود تجربه کرده بود. هنگامی که او هنوز در دبیرستان بود، همراه با یکی از دوستانش به یک همبرگرفروشی که به مشتریان سیاه‌پوست اجازه نمی‌داد در آنجا غذا بخورند، اعتراض کردند و گفتند که می‌بایست آنها رابه درون راه دهد. هنگامی که هنوز در کالج بود، در مسافرتهایی که برای شرکت در گردهمایی‌های جوانان به غرب میانه داشت، حمله‌ی شخصی خود علیه تبعیض را همچنان ادامه می‌داد. در جسورانه‌ترین عمل اعتراضی خود، لاوسن به جای نژادپرستی، جنگ را هدف حمله قرار داد. زمانی که نیروهای ایالات متحده در کره می‌جنگیدند – که به اعتقاد لاوسن کاری اشتباه بود ــ او به جای اینکه تقاضای معافیت از پیوستن به ارتش به دلایل اخلاقی نماید، از همکاری با هیأت استخدامی ارتش خودداری کرد. خودداری از همکاری باعث شد که او به مدت یک سال به زندان فدرال افکنده شود.

لاوسن پس از پایان تحصیلاتش در بالدوین-والاس، به هندوستان رفت و در کالجی در شهر ناگپور به عنوان مبلّغی مذهبی خدمت کرد. اگر چه شغلش آموزش دادن بود، اما او به آنجا رفته بود که یاد بگیرد. در سه سالی که در آنجا بود، او به طور فشرده در بارهٔ گاندی تحقیق کرد و با چندین تن از یاران نزدیک او دیدار کرد – و به این باور رسید که زندگی و آموزه‌های گاندی بازتابی از روح مسیح هستند. بسیاری از آمریکاییان افریقایی تبار دیگر که شناخت خیلی کمتری از آن رهبر هندی داشتند نیز به چنین چیزی معتقد بودند. برای لاوسن، مسیحی بودن و پیرو گاندی بودن کمابیش به یک معنی بود. ۸

در دسامبر ١۹۵۵، هنگامی که هنوز در هند بود، او در روزنامهٔ ناگپور تایمز خواند که مردم در شهر مونتگامری، آلاباما اتوبوسهای شهری که در آنها جداگری نژادی اعمال می‌شد را تحریم کرده‌اند – و در آنجا بود که برای نخستین بار با نام مارتین لوتر کینگ که کشیشی هم‌سن او بود آشنا شد. پیش از رفتن به هند، لاوسن در بارهٔ به کارگیری ایده‌های گاندی برای مبارزه با جداگری نژادی در جنوب فکر کرده بود. اکنون، پس از مونتگامری، به نظر می‌رسید که سیاه‌پوستان عادی آمادهٔ پیوستن به چنین جنبشی باشند. همچون هندوستان پس از جنگ جهانی اول، جنوب برای مبارزهٔ آزادیبخش بی‌خشونت آماده بود. ۹

لاوسن در سال ١۹۵۶ به آمریکا برگشت، و برای تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد به کالج اوبرلین رفت. هدف او دریافت مدرک دکترای الاهیات بود تا پس از آن در زمینه‌ٔ برابری نژادی کار کند. اما دیدار مارتین لوتر کینگ از کالج اوبرلین در فوریهٔ ١۹۵۷، باعث شد که لاوسن اولویتش را تغییر دهد. کینگ که در آن‌زمان رهبری مشهور بود، برای چند سخنرانی به اوبرلین رفته بود، اما در کنار آن در یک ناهار مختصر با دانشجویان و کارکنان کالج نیز شرکت کرد. لاوسن در آنجا حضور یافت، و هنگامی‌که کینگ را سر میز غذا تنها یافت، روبروی او نشست. او با کینگ از گرفتاریش در زندان، سالهایی که در هند گذرانده بود، و تماس‌هایش با برخی از مشاوران کینگ صحبت کرد. و نیز به او گفت که در نظر دارد پس از پایان تحصیلاتش به جنوب برود. کینگ از او خواست که منتظر پایان تحصیلات نماند: جنبش حقوق شهروندی به لاوسن احتیاج مبرم و فوری داشت ــ هیچ رهبر سیاه دیگری نبود که ضرورت‌های پیکار بی‌خشونت را به درستی بفهمد. لاوسن که توان مقاومت در برابر این درخواست را در خود نمی‌دید، پذیرفت که به جنوب برود. ١۰

لاوسن که پیوند خود را با انجمن آشتی همچنان حفظ کرده بود، دریافت که آن گروه در نظر دارد دبیری برای منطقهٔ جنوب تعیین کند. او برای آن شغل فرد مناسبی بود، و تصمیم گرفت که د رشهر نش‌ویل اقامت کند،‌ و در کالج وندربیلت (که به تازگی تصمیم گرفته بود دانشجویان سیاه‌پوست را بپذیرد) درسش را ادامه دهد. در اوایل سال ١۹۵۸،‌ او از شهر زادگاهش، ماسیلون اوهایو، اتوبوسی سوار شد و به راه افتاد تا خانهٔ جن‌زدهٔ نژادپرستی آمریکا را به محاصرهٔ کنش بی‌خشونت در آورد.

«مقاومت توده‌ای»

هنگامی که جیمز لاوسن به نش‌ویل رسید، جنبش حقوق شهروندی جنوب آهنگ شتاب خود را از دست داده بود. جدایی نژادی و محروم کردن سیاه‌پوستان از حقوق شهروندی کاملشان – که به عنوان ویژگی‌های زندگی در جنوب از آغاز قرن بیستم شکل گرفته بود ــ از هر سو مورد حمله واقع شده بود. اما ساختار کلی آن در سالهای پایانی دههٔ ١۹۵۰ همچنان دست‌نخورده باقی مانده بود، و کوشندگان حقوق شهروندی بر سر راه‌های مبارزه با قانون‌ها و رسوم نژادپرستانه با یکدیگر اختلاف داشتند. همچنین مشخص نبود که مبارزهٔ بی‌خشونت چه نقشی را در پیکار می‌تواند بازی کند.

اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین‌پوستان (ان.آ.آ.سی. پی) تا دهها سال به عنوان سرآمدترین سازمان حقوق شهروندی شناخته می‌شد. این اتحادیه را کارشناسان و روشنفکرانی رهبری می‌کردند که متمم‌های چهاردهم و پانزدهم قانون اساسی که پس از جنگ داخلی تصویب شده بود را به عنوان رهنمون خود گرفته بودند. این دو متمم، حفاظت همگانی در برابر قانون و حق رأی عمومی را تضمین می‌کردند، اما این حقوق در جنوب همواره زیر پا گذاشته می‌شد. اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین‌پوستان (ان.آ.آ.سی. پی) با لابیگری و طرح دعواهای قضایی می‌کوشید تا دولت فدرال را به اجرای تضمین‌های قانونی و رعایت حقوق رنگین پوستان وادار کند – این راهبرد به موفقیت‌هایی نیز دست یافت. رئیس جمهور هری ترومن جدایی نژادی در ارتش را لغو کرد و وکیلان توانمند اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین‌پوستان توانستند در یکی از دعواهای خود در دادگاه عالی پیروز شوند. در این دعوای حقوقی (شکایت موسوم به براون علیه هیأت سرپرستی آموزش و پرورش) آنها ثابت کردند که جدایی نژادی در آموزش و پرورش مخالف متمم چهاردهم قانون اساسی است. تا مدتی، به نظر می‌رسید که هدف اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین‌پوستان در ضربه وارد کردن به جدایی نژادی از طریق دولت فدرال امری دست‌یافتنی است.

اما دعوای براون علیه هیأت سرپرستی آموزش و پرورش باعث واکنش شدید و «مقاومت توده‌ای» سفیدپوستان در جنوب شد، و اگر چه اقدام‌های آنها در حمایت از جدایی نژادی اغلب با بازی‌های زبانی در لفافهٔ دفاع از «حقوق ایالت» صورت می‌گرفت،‌اما آماج اصلی حملهٔ آنها سیاه‌پوستانی بود که برای دستیابی به حقوق خود به پا خاسته بودند. آن دسته از پدر و مادران سیاه‌پوستی که شکواییه‌های لغو جدایی نژادی را امضاء کرده بودند، تهدید به اخراج از کار یا حملهٔ بدنی شدند. دولتهای ایالتی در جنوب نیز با در پیش گرفتن اقدامها و تدبیرهایی به آزار و اذیت اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین‌پوستان پرداختند؛ دولت ایالتی آلاباما در سال ١۹۵۷ این اتحادیه را به کلی تعطیل کرد. در سالهای پایانی دههٔ ١۹۵۰، اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین‌پوستان صدها شعبهٔ محلی  و ۵۰۰۰۰ تن از اعضای خود را از دست داد.

همزمان با اینکه حقوقدانان و وکیلان اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین‌پوستان مبارزهٔ خود را علیه آموزش «برابر اما جداگانه» در دادگاهها ادامه می‌دادند، سیاه‌پوستان عادی در شهرهای جنوبی نیز مبارزهٔ اقتصادی خود را با تحریم سیستم رفت و آمد همگانی آغاز کردند. در آن‌زمان، سیاه‌پوستان مجبور بودند که تنها بر صندلیهایی که در بخش انتهایی اتوبوس برایشان در نظر گرفته شده بود، بنشینند. اگر تعداد محدود صندلی‌های مخصوص سیاهان پر بود، آنها باید سر پا می‌ایستادند؛ حتا اگر همهٔ صندلیهای قسمت ویژهٔ سفید‌پوستان هم خالی بود، آنها حق نشستن در آن بخش را نداشتند. این رفتار برای سیاه‌پوستان مایهٔ سرافکندگی بود. افزون بر این، اتوبوسرانی هدف مناسبی برای حمله بود، چرا که این سیستم برای ادامهٔ کار خود به کرایه‌های دریافتی از سیاهان احتیاج داشت. در سه شهر – باتون روژ ایالت لوییزیانا،‌ مونتگامری از ایالت آلاباما، و تالاهاسی ایالت فلوریدا – همهٔ سیاه‌پوستان در تحریم شرکت کردند. بسیاری از کشیشان سیاه‌پوست رهبری مبارزه را به دست گرفتند و از کلیساهای خود به دادن رهنمود پرداختند، در گردهمایی‌های همگانی به تقویت روحیهٔ آنان پرداختند، کمک مالی جمع‌آوری کردند، و برنامه‌ای تدارک دیدند تا آنها که خودرو داشتند دیگران را نیز در رفت و آمد به محل کار با خود ببرند. در هر یک از آن شهرها، سیاه‌پوستان تا دستیابی به نتیجهٔ مورد نظر خود از تحریم دست بر نداشتند.

تحریم اتوبوسرانی در شهر آلاباما اگر چه اولین تحریم نبود، اما از همه پر ماجراتر بود. مارتین لوتر کینگ جونیور در زمان تحریم ۲۶ ساله بود و تنها دو سال بود که در آلاباما زندگی می‌کرد. تحریم اتوبوس شهری ایدهٔ او نبود و او در شروع این جنبش نیز نقش عمده‌ای نداشت. شروع کنندگان اصلی این تحریم عبارت بودند از رُزا پارکس، منشی اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین‌پوستان در شعبهٔ مونتگامری، ای. دی. نیکسون،‌ سازماندهندهٔ مبارزه‌های کارگری، و جو آن رابینسون، آموزگار کالج ایالتی آلاباما. نیکسون و رابینسون طرح تحریم را پس از آن ریختند که رُزا پارکس به جرم نشستن بر صندلی مخصوص سفیدپوستان در اتوبوس دستگیر شده بود. از آنجا که مارتین لوتر کینگ دارای توانایی‌ بالایی در رهبری بود، و کشیشان سالمندتر از به دست گرفتن رهبری مبارزه شانه خالی می‌کردند، او این نقش را به عهده گرفت.

چندان طولی نکشید تا این کشیش جوان به یکی از شخصیتهای اصلی جنبش تبدیل شود. کینگ جرأت آن را داشت که با وجود تهدید شدن به مرگ و انفجار خانه‌اش، همچنان به مبارزه ادامه دهد. او سازماندهنده‌ای‌ توانا و سخنرانی هیجان برانگیز بود که می‌توانست حس مبارزه‌گری شنوندگان را تحریک کند، نه تنها برای به دست آوردن صندلی در اتوبوس، بلکه برای آرمانی دادخواهانه. او خوش‌قیافه، روشن‌بیان، تحصیل‌کرده، و مذهبی بود – و این ویژگی‌ها در آن سالهای آغازین تلویزیون برای انتقال پیام جبنش سیاهان به جامعهٔ سفیدپوستان تأثیر بسیاری داشت. همچنان که تحریم تا سال ١۹۵۶ ادامه می‌یافت و نشانی از فروکش کردن آن در کار نبود، روزنامه‌نگاران از سراسر آمریکا و دیگر جاهای جهان به مونتگامری سرازیر شدند و رهبر آن را به اشتهار رساندند. ١١

یکی دیگر از کسانی که با کینگ دیدار کرد،‌ مردی سیاه‌پوست، همجنس‌گرا، میانسال و کمونیست پیشین، از شهر گرینویچ ویلیج به نام بایارد راستین بود که در فوریهٔ سال ١۹۵۶ کشته شد. او که یک سازماندهندهٔ پر تجربه بود و سالها با گروههای کارگری و حقوق شهروندی همکاری کرده بود، کتک خوردنها و زندانهای فراوانی را تاب آورده بود – و به کنش بی خشونت اعتقاد راسخی داشت. به همین دلیل،‌ به محض اینکه او خبر تحریم را شنید به مونتگامری شتافت و کینگ و همکارانش را در بارهٔ‌ مبارزهٔ بی‌خشونت به اجمال آموزش داد. هنگامی که شایعه‌های گرایش‌های افراطی او می‌رفت که بر تحریم‌کنندگان اثر منفی بگذارد، راستین شهر را ترک کرد؛ اما پیش از خارج شدن، گلن اسمایلی، عضو انجمن آشتی، را دعوت کرد تا کار ناتمام او را ادامه دهد.

همانند دیگر آمریکاییانی که به شیوه‌های کنش بی‌خشونت گرایش داشتند، کینگ نیز در آموزه‌های مسیحیت دستورهای محکمی برای پرهیز از خشونت می‌یافت، اما او علاوه بر آن، کارهای متکلم مسیحی رینالد نیبوهر را نیز مطالعه کرده بود. نیبوهر برای کنش بی‌خشونت به جای استدلال‌های اخلاقی، به بحث‌های کاربردی و عملی پرداخته بود. بیشینهٔ آمریکاییان افریقایی تبار نمی‌پنداشتند که بتوانند از راههای خشونت‌آمیز به برابری دست یابند – چنانچه دست به چنان کاری می‌زدند، به احتمال فراوان از سوی مقامات ایالتی به شدت سرکوب می‌شدند،‌ و انتظار نیز نمی‌رفت که دولت فدرال به نفع آنان دخالت کند. کاری که راستین و اسمایلی کردند، در کنار ارائهٔ راهنمایی و آموزش، این بود که دروازه‌های دنیای بسیار فراختری از اندیشه در بارهٔ مبارزه و راههای جایگزین خشونت‌ورزی را گشودند، و این همان جهانی بود که جیمز لاوسن در طول سالهای دانشجوییش در کالج بالدوین-والاس کشف کرده بود. به همین دلیل، و نیز به دلیل تجربهٔ به دست آمده از تحریم اتوبوسرانی، کینگ ناسازگاری و مخالفت ضمنی با خشونت‌ورزی را تبدیل به تعهدی صریح در پذیرش کنش بی‌خشونت به عنوان اصل راهگشای جنبش حقوق شهروندی نمود، ‌جنبشی که او خود به زودی در مقام رهبریش قرار گرفت. ١۲

با وجود همهٔ سر و صدا و خبرهایی که تحریم اتوبوسرانی در شهرهای مونتگامری، باتون‌روژ و تالاهاسی تولید کرد، کسی این تحریم‌ها را پیروزی قاطع به شمار نیاورد. هدف تحریمها در آن سه شهر، نخست این نبود که به جدایی نژادی در اتوبوس‌های شهری پایان دهند، بلکه درخواستشان این بود که در آن سیستم اصلاحاتی به وجود بیاورند، به گونه‌ای که وقتی صندلی خالی در قسمت جلو اتوبوس موجود است، و همهٔ صندلی‌های قسمت سیاهان پر شده است، آنها بتوانند از صندلیهای خالی جلو استفاده کنند. در شهر باتون‌روژ، مقامات توانستند پس از یک هفته تحریم را پایان دهند، به این ترتیب که موافقت کردند اولویت استفاده از صندلیها با کسانی باشد که زودتر سوار می‌شوند، اما همچنان سیاهان می‌بایست از در پشت سوار شوند و صدلیها را از آخر پر کنند و به ترتیب به جلو بروند، و سفیدپوستها بر عکس. تحریم‌کنندگان در مونتگامری نیز چنین راه حلی را می‌پذیرفتند، اما کارگزاران سفیدپوست در آنجا در برابر چنین راه حلی به مدت یک سال مقاومت کردند، و تحریم نیز به قوت خود باقی ماند. چیزی که سرانجام به تحریم پایان داد یک شکایت حقوقی بود که به دادگاه عالی ارائه شد، و دادگاه رأی به بطلان قانونهایی داد که جدایی نژادی در اتوبوسهای همگانی را ملزم می‌کردند. در تالاهاسی تحریم باعث شد که خط اتوبوسرانی محلی تمام خدمات خود را یک جا تعطیل کند، اما در آنجا نیز تنها پس از حکم دادگاه تحریم پایان یافت.

اگر چه تحریم خدمات اتوبوس شهری ثابت کرد که کنش بی‌خشونت نیرویی است که می‌توان بر روی آن حساب کرد، اما این تحریمها نتوانستند جنبشی فراگیر را در جنوب به راه بیاندازند. برخی از شهرهای دیگر برای پیشگیری از تحریم یا دعواهای حقوقی، خودشان پیشاپیش جدایی نژادی در اتوبوسها را لغو کردند. در شهرهایی که به سرکشی مشهور بودند، از جمله در شهرهای آتلانتا،‌ مِمفیس، و نیو اورلیانز، اعتراضهای محدودی صورت گرفت که به دعوای حقوقی و سرانجام لغو جدایی نژادی با رأی دادگاه منجر شد. در شهرهایی که سیاه‌پوستان در اقلیت بودند، یا قدرت خرید گروهی آنان به حدی نبود که بر بازار و بازرگانی محلی تأثیر چندانی داشته باشد، تحریم از توفیق چندانی برخوردار نبود. همچنین از آنجا که توفیق تحریمها به مشارکت همگانی مردمی نیاز دارد، در جاهایی که سازمانهایی با حمایت وسیع مردمی وجود ندارند، دست زدن به چنین کاری مناسب به نظر نمی‌رسد. برای آن که جنبش بی‌خشونت بتواند در جنوب به راه بیفتد، می‌بایست ممنوعیت جدیدی را یافت که بتوان پیرامون آن مبارزه کرد. ١۳

برای یکپارچه کردن رهبران محلی و جامعهٔ سیاه‌پوستان در جنوب، مارتین لوتر کینگ و دیگر کشیشان جوان کنفرانس رهبری مسیحیان جنوب (اس.سی.ال.سی.) را بنیان نهادند. با وجود کینگ در رهبری سازمان، و مشاوره‌هایی از سوی استراتژیست‌های شمالی مانند بایارد راستین، کنفرانس رهبری مسیحیان جنوب اعلام کرد که پیکاری برای حقوق شهروندی به راه خواهد انداخت. اما از آنجا که در آمادگی مردم به شرکت در یک اقدام بی‌باکانه تردید داشتند، در آغاز مبارزهٔ خود را بر روی فراخواندن مردم برای شرکت در انتخابات متمرکز کردند،‌ و انتظار موفقیت محدودی داشتند. در همین حال، رهبران اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین پوستان (ان.آ.آ.سی. پی.) همچنان به اقدام‌های حقوقی اولویت می‌دادند، هر چند بسیاری از اعضای آنها در جنوب خود را با راهبردهای نخبه‌گرایانه و تدریجی سرگرم می‌کردند.

اگر جنبش حقوق شهروندی در سالهای پایانی دههٔ ١۹۵۰ به راه نمی‌افتاد،‌ تا پایان جدایی نژادی راه بس درازی در پیش بود. کشیشان کنفرانس رهبری مسیحیان جنوب در شهرهایی مانند آتلانتا، بیرمنگهام، و نش‌ویل سازمانهایی ایجاد کردند، و کوششگران اهل شهرهای شمالی نیز در آموزش خشونت پرهیزی و معرفی راهکارهای نوین عمل مستقیم سیاسی به آنان کمک می‌کردند: اعتصاب در-نشست در غذاخوری‌های فروشگاههای بزرگی که در آنها سیاست جدایی نژادی اعمال می‌شد. این کنشها و کوششها در چندین شهر در مناطق جنوبی به کار بسته شد، از قبیل میامی، کانزاس سیتی، سنت لوییس،‌ لوییس‌ویل، و اوکالاهاما سیتی. یکی از کسانی که به شهرهای مختلف جنوب مسافرت می‌کرد و چنین کنشهایی را به راه می‌انداخت، کشیش جوان اوهایویی،‌ جیمز لاوسن بود.

اعتصاب‌های نَش‌ویل; آتن ِ جنوب

هنگامی که جیمز لاوسن تصمیم گرفت به جنوب برود، نخست آتلانتا را برای اقامت خود انتخاب کرد، کلانشهری که دارای بالاتری نرخ رشد در منطقه بود. اما گلن اسمایلی او را قانع کرد که به جای آن به نش‌ویل برود. نش‌ویل که شهری کوچکتر و کم جنب و جوش‌تر‌ در مرکز تنسی بود، محل اقامت گروهی از فرهیختگان سیاه‌پوست بود که به شکل فوق‌العاده‌ای مترقی بودند و از ایده‌های لاوسن استقبال می‌کردند. کِلی میلر اسمیث در مرکز توجه قرار داشت. او یک کشیش باپتیست جوان و با استعداد، و از بنیانگذاران کنفرانس رهبری مسیحیان جنوب، و شعبهٔ محلی آن کنفرانس رهبری مسیحیان نش‌ویل (ان.‌سی.‌ال‌.سی.) بود. نش‌ویل همچنین به دلیل وجود چهار کالج و هزاران دانشجوی سیاه‌پوست، دارای گنجینهٔ بزرگی از کوششگران بالقوه بود، از دانشگاه معتبر فیسک گرفته تا کالج پزشکی میِهاری، تا کالج‌های کمتر شناخته شدهٔ صنعتی و کشاورزی تِنِسی، و کالج الاهیات باپتیست آمریکا.

در مقایسه با ایالتهای معروف به جنوب ِ ژرف از قبیل جورجیا، آلاباما، و میسی سیپی، وضعیت نژادی در نش‌ویل کمتر آزاردهنده بود. طبقهٔ حاکم سفید پوست مایل بود خود را متمدن و پیشرو نشان دهد، و شهر نش‌ویل را نیز آتن ِ جنوب می‌خواندند. راه ورود به سیستم سیاسی به طور کامل بر سیاه‌پوستان بسته نبود: مالیات انتخاباتی، که به طور سنتی مانعی برای رأی دادن سیاهان در جنوب به شمار می‌آمد، در انتخابات شهری چندین بار به تعلیق درآمده بود، و نامزدهای سیاهان حتا توانسته بودند به عضویت شورای شهر نش‌ویل انتخاب شوند. شهردار نش‌ویل، بِن وِست در مسائل نژادی فرد میانه‌روی بود، و یکی از روزنامه‌های معتبر شهر، نش‌ویل تِنِسیان، موضعی لیبرالی در بارهٔ نژاد داشت ـــ این روزنامه از لغو مالیات انتخاباتی دفاع می‌کرد و سخاوتمندانه خبرهای جنبش حقوق شهروندی را پوشش می‌داد.

اما با همهٔ متمدن بودنش، شهر نش‌ویل در جداگری نژادی چیزی از دیگر شهرهای آشکارا خشک‌اندیش جنوب کم نداشت. سیاه‌پوستان در بیشتر رستورانها حق غذا خوردن نداشتند. برای رفتن به سینما یا تئاتر، سیاهان می‌بایست از درهای جداگانه‌ای که در کوچهٔ پشت قرار داشت استفاده کنند، و  آنگاه تنها می‌توانستند بر صندلیهای بالکن بنشینند. آنها از شنا کردن در استخرهای همگانی یا بازی در زمین‌های گلف ممنوع شده بودند، و نیز در ایستگاه قطار می‌بایست از سالن انتظار جداگانه‌ای استفاده کنند. کارکنان سیاه‌پوست بانکها، فروشگاه‌های بزرگ، و رستورانها تنها در شغلهایی که در دید مشتریان نباشند، مانند نظافتچی یا ظرفشویی کار می‌کردند.

هنگامی که دادگاه در سال ١۹۵۷ رأی به لغو جدایی نژادی در مدرسه‌ها داد، مقامات شهرداری طرحی ریختند که سرمشقی برای دیگر شهرهای جنوبی شد ـــ این طرح به آنها امکان می‌داد که ضمن رعایت حکم دادگاه، تنها تغییرات ناچیزی را به اجرا بگذارند. آنها هر سال یک کلاس را ادغام می‌کردند، و این کار از کلاس اول شروع می‌شد. به دلیل تهدیدهای تلفنی از سوی افراد ناشناس («ما دختر کوچولوی شما را تا حد مرگ می‌زنیم و او را از پا به دار می‌آویزیم») و سنگ پرانی و گروههای چماق به دست، بیشتر والدین سیاه‌پوست از فرستادن کودکانشان به مدرسه در آن سال خودداری کردند: تنها ١۹ دانش‌آموز سیاه‌پوست (از میان حدود ١۴۰۰ دانش آموز سیاه در شهر) در مدرسه‌هایی که پیش از آن ویژهٔ سفیدپوستان بود نام‌نویسی کردند. برای بیشتر سفیدپوستان جنوبی تنها چنین نوعی از پیشرفت اجتماعی قابل پذیرش بود.

هنگامی که جیمز لاوسن به نش‌ویل وارد شد، آن شهر دارای سیستم طبقاتی کاستی بود، که در آن تعیین شده بود هر نژادی در کجا می‌تواند زندگی کند، غذا بخورد، بازی کند، چه نوع شغلی می‌تواند داشته باشد، و هنگامی که افراد یکدیگر را در خیابان یا فروشگاه می‌بینند، چگونه با یکدیگر رفتار کنند. اما رهبران سیاه‌پوستی در شهر بودند که سخت در آرزوی به چالش کشیدن این وضعیت بودند، و رهبران سفیدپوستی نیز بودند که چندان اشتیاقی به حمایت از آن نداشتند. سیستم جدایی نژادی، معروف به سیستم جیم کراو، هم‌چنان برای پیشبرد ایده‌های خود به ستون‌های قانونی موجود متوسل می‌شد، اما جیم لاوسن در آستانهٔ قطع آن پایه‌ها از بیخ بود.

آموزشگاه ‌خشونت‌پرهیزی

لاوسن پس از رفتن به تنسی، به نمایندگی از سوی انجمن آشتی به شهرهای جنوبی مسافرت می‌کرد، و به آنها پیشنهاد آموزش راههای بی‌خشونت برای مبارزه با جداگری نژادی می‌داد، و در شهر نش‌ویل نیز کارگاهی برای آموزش کنش بی‌خشونت به راه انداخت. در سال ١۹۵۹، لاوسن به این نتیجه رسید که زمان برنامه‌ریزی برای یک کنش حقوق شهروندی مناسب است، و از کِلی اسمیث و دیگر کشیشان سیاه‌پوست درخواست کرد که از طریق کلیساهایشان اعلام کنند که او به دانشجویان برای مشارکت در این برنامه نیاز دارد. ١۴

پاسخ به فراخوان او چندان دلگرم کننده نبود. محیطهای دانشگاهی سیاه پوستان اشتیاق چندانی در مبارزه برای حقوق شهروندی از خود نشان نمی‌دادند؛ دانشجویان تحت فشار بودند تا سر به زیر باشند و مقررات را رعایت کنند، زیرا به دانش‌آموختگان جوان سیاه‌پوست شغلهایی وعده داده می‌شد که نسلهای پیشین حتا تصورش را هم نمی‌توانستند بکنند. این فشارها بر دانشجویانی که از خانواده‌های فقیرتر بودند بسیار شدیدتر بود. شوریدن بر جداگری نژادی می‌توانست به بر باد رفتن همهٔ فداکاریهایی منجر شود که والدینشان برای فرستادن آنها به کالج کرده بودند. ١۵

دانشجویانی که در سال ۱۹۵۹ در کارگاه لاوسن در کلیسای متحد روش‌باور یادبودی کلارک شرکت کردند کسانی بودند که نمی‌توانستند خود را با وضعیت موجود سازگار کنند. برخی از آنان، مانند دایان نَش، اهل شمال بودند که از خفت تحمیلی سیستم جنوب بر سیاهان بیزار بودند. دیگران نیز دانشجویان جوان جنوبی بودند که به هر دلیل تصمیم گرفته بودند مانند نسلهای بزرگترشان تن به سکوت ندهند. ماریون باری دانشجوی کارشناسی ارشد در فیسک بود که به دلیل محکوم کردن سخنان نژادپرستانهٔ یکی از اعضای شورای سرپرستی کالج چیزی نمانده بود که از کالج لو موین در ممفیس اخراج شود. دو تن از شرکت کنندگان در کارگاه از مدرسهٔ آ.بی.تی. بودند که فقیرترین و کم تشخص‌ترین مدرسهٔ شهر به شمار می‌رفت. برنارد لافاییت دانشجویی بود که در جنوب زاده شده بود، اما خانواده‌اش به شمال مهاجرت کرده بود و سپس به نش‌ویل آمده بود. او به تشویق جان لوییس، یکی دیگر از دانشجویان آ.بی.تی.، به کارگاه رفت. خانوادهٔ جان لوییس کشاورزانی بودند که بر روی مزرعه‌های اجاره‌ای پینبه در آلاباما کار می‌کردند. او از سال پیش در کارگاه شرکت کرده بود. چند دانشجوی آرمان‌گرای سفید پوست، از جمله پاول لاپارد نیز به آنان پیوستند.

لاوسن نخست شالوده‌های فلسفی و تاریخی کنش بی‌خشونت را تدریس کرد ـــ در بارهٔ جنبش براندازی بردگی، اعتصاب در-نشست شیکاگو به وسیلهٔ کنگرهٔ برابری ، تحریم اتوبوس‌رانی مونتگامری، و جنبشهایی که گاندی در افریقای جنوبی و هند رهبری کرده بود. آموزشها گاندی و مسیح دو نقطهٔ کانونی در کار لاوسن بودند. لاوسن می‌خواست به دانشجویان یاد بدهد که ساتیاگراها ــ که او آن را «نیروی روان» می‌نامید ــ را می‌توان برای مبارزه با بیدادگری به کار گرفت: ستمدیدگان سرکوبگران را شکست نمی‌دهند، بلکه با نشان دادن رنج و اندوهی که از کارهای آنها ناشی می‌شود، حس مشترک انسانی را در آنها بیدار می‌کنند. برای لاوسن، کنش بی‌خشونت چیزی بیش از یک تکنیک صرف بود؛ وسیله‌ای برای برانگیختن منابع بنیادین قدرت بیشتر در فرد بود. ۱۶

لحن سرد و آزمایشگاهی او برای دستیاران جوانش مایهٔ تعجب بود ــ او خود را یک آموزگار معرفی می‌کرد، نه یک رهبر. تعدادی از شرکت کنندگان، مانند لوییس و نَش خیلی زود به او اعتماد کردند. اما گروهی دیگر از دانشجویان به سختی می‌توانستند آنچه لاوسن به آنها می‌گفت را بپذیرند. این گروه در پاسخ می‌گفتند، «شما باید به پا خیزید و تازیانه‌تان را بردارید و مقابله کنید.» با توضیح دادن در بارهٔ اینکه این شیوه با تربیت مذهبی آنها سازگاری دارد، لاوسن توانست تا حدودی از تردیدهای آنان بکاهد. گروهی دیگر نیز هم‌چنان به شرکت در کارگاه ادامه دادند، چرا که معتقد بودند لاوسن سرانجام می‌خواست کاری بکند. دایان نَش بعدها به یاد می‌آورد، «فکر می‌کردم که از کنش بی‌خشونت کاری ساخته نیست، اما به یک دلیل در کارگاه ماندم … کارگاه تنها سرگرمی موجود در شهر بود.» ۱۷

از همان آغاز، لاوسن چشم به پیکاری دوخته بود که می‌خواست به هدف پایان دادن به جداگری نژادی در محوطهٔ مرکز خرید شهر صورت دهد.  بیشتر دانشجویان، مانند خود لاوسن، از خارج از نش‌ویل آمده بودند. پس آنها می‌بایست هدفی را انتخاب می‌کردند که بتواند پشتیبانی جامعهٔ سیاه‌پوست شهر را جلب کند ــ در غیر این صورت هواداران جدایی نژادی به آسانی می‌توانستند منزویشان کنند و به آنان برچسب اخلالگران خارجی بزنند. گروهی از زنان عضو کلیسای کشیش اسمیث به یکی از

جلسه‌های کارگاه رفتند و گفتند که آنچه بیش از همه موجب ناراحتی آنهاست، پیش‌خوانهای غذاخوری ویژهٔ سفیدپوستان در فروشگاه‌های مرکز شهر است. تا پیش از گسترش فروشگاههای زنجیره‌ای بزرگ در حومهٔ شهر و رونق ساندویچ‌فروشی‌ها در دههٔ ١۹۷۰، پیش‌خوانهای غذاخوری در فروشگاهها در بسیاری از شهرها پدیده‌ای معمولی بود. در جنوب، زنان سیاه‌پوست اجازه داشتند که ساعتها در فروشگاه بچرخند و خرید کنند، اما اجازه نداشتند بر صندلیهای قسمت غذاخوری فروشگاه بنشینند و کمی استراحت کنند یا از توالتهای فروشگاه استفاده کنند. هنگامی که آنها کودکان پرانرژی یا گرسنه‌شان را همراه داشتند، وضعشان بدتر می‌شد. اگر دانشجویان پیشخوانهای غذاخوری این فروشگاه را به موضوع مبارزهٔ خود تبدیل می‌کردند، بی تردید آن دسته از زنان به مبارزه می‌پیوستند. ١۸

هنگامی که پاییز جای خود را به زمستان داد، لاوسن از بحثهای نظری فراتر رفت و به آماده‌سازی دانشجویان برای کاری که در راه بود پرداخت. جان لوییس ‌گفت، «ما به نوبت در نقش تظاهر کننده و مخالف تمرین می‌کردیم و خرده نمایشهایی را برای یادگیری ترتیب می‌دادیم. گروهی از ما به ردیف بر روی صندلیهای تا شو به نشانهٔ اعتصاب ِ در-نشست می‌نشستند، و دیگران در نقش پیشخدمت یا تماشاگران عصبانی سفیدپوست می‌ایستادند و ما را کاکاسیاه خطاب می‌کردند، به ما ناسزا می‌گفتند، هلمان می‌دادند و به زمین پرتمان می‌کردند. جیم لاوسن همواره خودش حضور داشت و دور و برمان می‌چرخید، هلمان می‌داد، تحریکمان می‌کرد، آموزش می‌داد، یا ما را دست می‌انداخت.» آنها یاد می‌گرفتند که در صورت مورد حمله واقع شدن چگونه از خود دفاع کنند: چگونه خود را خم کنند تا از اندامهای حیاتی خود حفاظت کنند و چگونه به یاری هم‌رزم خود که در حال کتک خوردن است بروند تا ضربه‌ها در میان چند نفر تقسیم شود. لاوسن به آنها یاد می‌داد که همواره در چشم توهین کنندگان خود نگاه کنند ـــ تجربه نشان داده است که این کار خشم فرد حمله کننده را فرو می‌نشاند. آنها همچنان یاد می‌گرفتند که چگونه از حملهٔ متقابل خودداری کنند. ١۹

دانشجویان در کارگاه لاوسن برای عمل مستقیم آموزش می‌دیدند، و چنین چیزی در آن زمان هنوز در برنامهٔ کاری جنبش حقوق شهروندی نبود. این کار بیش از تحریم اتوبوس‌رانی مقابله جویانه بود: سیاه‌پوستانی که بنا بود بر روی صندلیهای ویژهٔ سفیدپوستان در غذاخوری بنشینند، مرتکب زیر پا گذاشتن نظم حقوقی و اجتماعی جنوب می‌شدند؛ آنها در خطر آسیب بدنی یا به زندان افتادن بودند. به همین دلیل بود که لاوسن بر «ضرورت نظم شدید، آموزش، تهیهٔ استراتژی، برنامه‌ریزی، عضوگیری و انجام هر کاری که برای راه‌اندازی یک جنبش لازم است تأکید می‌کرد. چنین چیزی به شکلی خودجوش صورت نمی‌گیرد. این کار را باید به طور سیستماتیک انجام داد.» هر چیز دیگری در زیر حملهٔ نیروی مخالف از بین می‌رود. ۲۰

برای آشنایی بیشتر با پیشخوانهای غذاخوری، آنها دو روز شنبه پیاپی به بازدیدهای اکتشافی و شناسایی از محل پرداختند. هر بار، یک گروه از دانشجویان سیاه‌پوست و سفیدپوست کارگاه با لباسهای مرتب به فروشگاه می‌رفتند، مقداری خرید می‌کردند، بر صندلیهای ویژهٔ سفیدپوستان مقابل پیشخوان می‌نشستند، و منتظر پیشخدمت می‌ماندند. هنگامی که مطابق انتظارشان از سرویس دادن به آنها خودداری به عمل می‌آمد، آنها مؤدبانه درخواست صحبت با مدیر فروشگاه می‌کردند، و به توضیح آنها در بارهٔ منش و سیاستگذاری فروشگاه گوش می‌دادند. سپس به کلیسا بر می‌گشتند و آنچه اتفاق افتاده بود را برای لاوسن بازگو می‌کردند. ۲١

پیش از تعطیلی کریسمس، تصمیم گرفته شد که اعتصاب در-نشست در فوریهٔ ١۹۶۰ آغاز شود. هنگامی که در ژانویه به کلاسها برگشتند متوجه شدند که خبر برنامهٔ اعتصاب آنها در میان گروههای سیاه‌پوستان در دانشگاه پخش شده است، و از آن زمان تعداد بیشتری از دانشجویان در کارگاه شرکت کردند. بنا بر این آنها دو روز در هفته در کلیسای کلارک جلسه می‌گذاشتند؛ در آن هنگام آنها خود را جنبش دانشجویان نش‌ویل می‌نامیدند. آنها که بیش از همه پایبند بودند کمیته‌ای مرکزی تشکیل دادند، که در آن تصمیمها بر پایهٔ اجماع گرفته می‌شد و رهبری به شکل دوره‌ای دست به دست می‌شد تا از اتکای بیش از حد بر یک نفر پرهیز شود. آنها به یک واحد یکپارچه تبدیل شده بودند،‌ که در جلسه‌های فشردهٔ کارگاه به یکدیگر وابسته شده بودند و در اثر آموزشهای لاوسن به این اعتقاد رسیده بودند که کوششهای آنها تاریخ فردا را رقم خواهد زد. آنطور که بعدها برنارد لافاییت، یکی از دانشجویان آ.بی.تی.، توصیف می‌کرد، آنها در آستانهٔ دریافت پایان‌نامهٔ آموزشی خود از «یک آکادمی خشونت‌پرهیز بودند که با وست پوینت برابری می‌کرد.» ۲۲

در روز سوم فوریه، جان لوییس در خوابگاه کالج خبری را در روزنامهٔ نش‌ویل تنسیان دید، در این باره که دو روز پیش از آن، چهار دانشجوی تازه وارد از آ. اند تی.، کارولینای شمالی به پیشخوان غذاخوری وول‌ورث در گرینزبورو رفته‌اند و حتا پس از آنکه به آنها گفته شده که به آنان سرویس داده نمی‌شود نیز از ترک آنجا خودداری کرده‌اند. در همان روز، دوست لاوسن، داگلاس مور، که کشیشی اهل کارولینای شمالی بود به او تلفن کرد و گفت که روز به روز بر شمار داوطلبان اعتصاب در کارولینای شمالی افزوده می‌شود. او نیز در حال برنامه‌ریزی برای انجام در-نشستی در آنجا بود، و از لاوسن درخواست می‌کرد که آن خبر را در میان کشیشان کوششگر در سراسر جنوب پخش کند ـــ همچنین از لاوسن تقاضا کرد که در نش‌ویل نیز به سرعت وارد عمل شوند تا آهنگ جنبش حفظ شود.

همان شب صدها دانشجو در سالنی در دانشگاه فیسک گرد هم آمدند تا به سخنرانی لاوسن گوش دهند. او اعلام کرد که در ١۳ فوریه در-نشستهایی در فروشگاههای بزرگ صورت خواهد گرفت و داوطلبان می‌توانند به جنبش بپیوندند. یک هفته پس از آن، در حالی که در-نشستها در کارولینای شمالی و دیگر ایالتهای همسایه آغاز شده بود، لاوسن و دانشجویان قدیمی کارگاه در جلسه‌های روزانه به نیروهای جدید آنچه باید می‌کردند را آموزش می‌دادند. بعدها لوییس نقل می‌کرد که، «بله، ما مجبور شدیم برنامه‌مان را جلو بیندازیم، اما همچنان مصمم بودیم که این کار را به درستی انجام دهیم. ما نمی‌خواستیم صدها دانشجوی مشتاق و احساساتی کالج را در آنجا رها کنیم، بدون اینکه آموزشهای لازم برای کنترل خود را دیده باشند.» مربیان پی در پی به تازه‌واردان یادآوری می‌کردند که به هیچ رو نباید به اقدامی تلافی‌جویانه دست بزنند. آنها باید لباس مرتب می‌پوشیدند، به آرامی صحبت می‌کردند، و بردبارانه ساعتهای طولانی پشت پیشخوان منتظر می‌مانند،‌ و باید آمادگی زندانی شدن را نیز داشته باشند. ۲۳

شرکت کنندگان قدیمی کارگاه که از پاییز گذشته شرکت کرده بودند اکنون هستهٔ اصلی گروه بسیار بزرگتری را تشکیل می‌دادند. هم‌زمان با برنامه‌ریزی‌های نهایی، آنها می‌بایست این احتمال را نیز در نظر می‌گرفتند که ممکن است کسانی از اعتصاب کنندگان اصل خشونت‌پرهیزی را زیرپا بگذارند. کسانی نیز بودند که به خاطر خطرهای موجود از مشارکت طفره می‌رفتند: ورزشکارانی که نمی‌خواستند بورس آموزشی خود را از دست بدهند، دانشجویان پزشکی که می‌دانستند سابقهٔ دستگیری باعث نابودی حرفه‌ای آنها می‌شود، یا کسانی که تنها از کتک خوردن یا به زندان افتادن می‌ترسیدند. قرار بر این شد که تنها کسانی که می‌توانستند خود را کنترل کنند که دست به خشونت نزنند، و آنها که حاضر بودند برای آرمان خود رنج را تحمل کنند بر صندلی‌های پیشخوان غذاخوری بنشینند. ۲۴

با این وجود، آنها که در عمل مستقیم شرکت نمی‌کردند نیز می‌توانستند کارهای فراوان دیگری بکنند. آنها می‌توانستند سیستم پشتیبانی و لجستیکی مورد نیاز را برای  اعتصاب‌کنندگان فراهم کنند. به رانندگانی نیاز بود که شرکت کنندگان را از کالج به کلیسای اولین باپتیست که مرکز هماهنگی و نقطهٔ شروع عملیات بود منتقل کنند. در مرکز عملیات نیز به کسانی احتیاج بود که اطلاعات مربوط به اینکه هر یک از شرکت کنندگان در چه وضعیتی هستند را تهیه و ثبت کنند و همچنین آنچه در مرکز شهر می‌گذشت را پیگیری نمایند، و نیز کسانی لازم بود که در خیابانهای مرکز شهر بگردند و اطلاعات را به مرکز عملیات منتقل کنند و فرمانهای رهبری اعتصاب را به شرکت کنندگان در فروشگاهها برسانند. کسانی نیز مسئول امور رسانه‌ای و مطبوعاتی شده بودند. ۲۵

دانشجویان در نش‌ویل آماده شده بودند که درخواستهای خود برای برخورداری از حقوق برابر شهروندی را آشکارا اعلام نمایند ــ همان کاری که پنجاه سال پیش، کارگران در سنت پیترزبورگ با راه‌پیمایی به سوی کاخ زمستانی کرده بودند. کارگران سنت پیترزبورگ و دانشجویان نش‌ویل هر دو انگیزه‌های خود را از ایمان مذهبیشان گرفته بودند، و هر دو دارای رهبری روحانی بودند که مانند روحانیان سنتی نبود ــ و هر دو رهبر خشونت‌ورزی را برای دستیابی به برابری اجتماعی مردود می‌شمردند. اما مشابهت‌ها تا همین جا پایان می‌گرفت. در جوّی هیجانی و تحریک‌آمیز، به کارگران روسی باورانده شده بودند که تزار به درخواستهای آنان گوش فرا خواهد داد و تغییراتی اساسی به وجود خواهد آورد ــ و آنها هیچ گمان نمی‌بردند که چه بر سر آنها خواهد آمد. تردیدی نیست که دانشجویان در نش‌ویل نیز هیجان‌زده بودند،‌ اما آنها احساسات خود را مهار می‌کردند و کارشان را با حفظ آرامش و با روشمندی انجام می‌دادند. آنها به شکلی کلی و اجمالی، ولی کامل از کنش بی‌خشونت آگاهی داشتند،‌ و در بارهٔ آنچه پیش خواهد آمد انتظارات واقع‌بینانه‌ای داشتند.

بخشی از این تمایزها به دلیل تفاوت میان رهبران آنان، یعنی گئورگی گاپون و جیمز لاوسن، بود. گاپون فردی واکنشی بود، و پیروانش را از راه شعله‌ور ساختن احساساتشان رهبری می‌کرد. لاوسن، بر خلاف او، در شمار اندیشه‌ورزترین و متفکرین انسانها بود، و از تازیانه زدن بر احساسات دانشجویانش پرهیز می‌کرد. او از آنها می‌خواست که در بارهٔ کاری که می‌کنند بیاندیشند و آنچه فرارویشان قرار می‌گیرد را بررسی کنند. اما لاوسن چیز دیگری نیز داشت که گاپون از آن محروم بود: آگاهی از اینکه چگونه کنش بی‌خشونت در طول چندین دهه در سراسر جهان آزموده شده و توسعه یافته بود ــ و لاوسن چنین آگاهیهایی را به تمامی در کار خود استفاده می‌کرد. اگر چه او در ایمان مذهبی از گاپون چیزی کم نداشت، اما رویکردش به مبارزهٔ بی‌خشونت رویکردی علمی بود.۲۶

«حالا چه بکنیم؟»

درست سه روز پیش از تاریخ اعتصاب در-نشست، گردهمایی بزرگی در کلیسای اولین باپتیست کشیش اسمیث برگذار شد. اسمیث و دیگر اعضای کنفرانس رهبری مسیحیان نش‌ویل تلاش کردند که اعتراض را به تأخیر بیاندازند، تا زمانی که آنها بتوانند پولی گرد بیاورند تا در صورت دستگیری احتمالی کوششگران بتواند وثیقه‌ٔ آنان را تأمین کنند (تا آن زمان تنها کمتر از صد دلار پول جمع‌آوری شده بود). اما نیروهای لاوسن حاضر نبودند بیش از آن منتظر بمانند، به ویژه که دانشجویان در گرینزبورو و شهرهای دیگر نیز دست به کار شده بودند. لحظهٔ حقیقت فرا رسیده بود، هر چه بادا باد.

در روز شنبه، ١۳ فوریه، دانشجویان هنگامی که از خواب بیدار شدند متوجه شدند که حدود نیم فوت برف بر زمین نشسته است. پسران کت و شلوار پوشیده، و دختران با کت و دامن، با خودروهایی که تدارک دیده شده بود به کلیسای اولین باپتیست رفتند. هنگامی که جمعیت کوششگران که بیش از صد نفر بودند، گرد هم آمدند، به گروههای بیست و پنج نفری تقسیم شدند، و در هر گروه دست کم یکی از اعضای کمیتهٔ مرکزی دانشجویان حضور داشت. آنگاه در گروههای دو نفری، دوش به دوش از برابر تماشا‌گران مبهوت به سوی مرکز شهر نش‌ویل حرکت کردند. پس از گذشتن از چندین بلوک، به خیابان پنجم که مهمترین مرکز خرید شهر به شمار می‌آمد رسیدند، و هر گروه وارد یکی از فروشگاهها شد.

گروه لوییس به فروشگاه وولورث وارد شد. هر فرد خرده خریدی انجام داد تا ثابت کنند که آنها مشتری واقعی هستند و پول خریدشان را می‌پردازند، سپس به طبقهٔٔ بالا رفتند و بر صندلیهای پشت پیشخوان نشستند. پیشخدمتها خشکشان زده بود. هنگامی که لوییس خواست غذا سفارش دهد، به او گفته شد که آنها برای «کاکا سیاه‌ها» غذا سرو نمی‌کنند. جمعیت مشتریان مات و مبهوت به آنها نگاه می‌کردند ــ همانطور که یکی از آنان گفت، انگار که آنها ملخهای غول پیکر فضایی بودند که شهر را اشغال کرده بودند. چند جوان سفیدپوست به طبقهٔ بالا رفتند و به آنها فحش و ناسزا گفتند، ولی چون کسی به آنها جوابی نداد، صحنه را ترک کردند. حتا پس از آنکه دیگر مشتریان از آنجا رفتند و یکی از پیشخدمتها با خط خرچنگ قورباغه‌ای نوشت «غذاخوری تعطیل است،» باز هم دانشجویان ثابت سر جایشان ماندند. پس از آنکه چراغها خاموش شدند و پیشخدمتها نیز از آنجا رفتند، دانشجویان همچنان در فروشگاه ماندند و در نور طبیعی به انجام تمرینهای درسی خود پرداختند. در حدود ساعت شش، پیکی از کلیسای اولین باپتیست سر رسید و به آنان خبر داد که وقت رفتن است. هنگامی که به کلیسا رسیدند، آنها را بر سر دست بلند کردند. «مثل شب سال نو بود ـــ هلهله، در آغوش کشیدن یکدیگر،‌ قهقهه زدن، آواز خوانی.»۲۷

قدرتمندان سفیدپوست نش‌ویل سر در نمی‌آوردند که چه خبر شده است. گوشه‌گیران نیز خبری از وضعیت نداشتند، انگار بیشتر سفیدپوستان از گردهمایی‌های عمومی بزرگی که در یکی دو هفتهٔ پیش از آن برگذار شده بود، یا از ماجرای اعتصاب در گرینزبورو هیچ خبری نداشتند. در سرتاسر مرکز شهر، مدیران و کارکنان فروشگاهها غافلگیر شده بودند: آنها نمی‌توانستند به دانشجویان سرویس بدهند، چرا که این کار یک سنت دیرپا را نقض می‌کرد، و در برخی موارد، قواعد صریح فروشگاه را می‌شکست. اما دانشجویان حاضر به ترک فروشگاه نمی‌شدند. پس تنها کاری که کارکنان فروشگاه می‌توانستند بکنند این بود که پیشخوان غذاخوری را ببندند و دانشجویان جوان را همان جا رها کنند.

در آن روز خشونتی پیش نیامد. اما هیچ نشانه‌ای از سوی فروشگاه‌داران نیز به چشم نمی‌خورد که آنها بخواهند در مقرراتشان بازنگری کنند، یا به سیاه‌پوستان نیز اجازهٔ غذاخوردن در آنجا را بدهند. برخی از مالکان، مانند جان اسلون معتقد بودند که جدایی نژادی کاری درست و بر حق است. عده‌ای هم که خود نسبت به جدایی نژادی بی تفاوت بودند، در اثر فشارهای جان اسلون و جیمز استالمن، سردبیر روزنامهٔ پرنفوذ نش‌ویل بانر که از هواداران سرسخت جدایی نژادی بود، به هواداری از آنان می‌پرداختند. صاحبان فروشگاهها همچنین از این هم می‌ترسیدند که چنانچه به سیاه‌پوستان اجازهٔ غذاخوردن در فروشگاههایشان را بدهند،‌ مشتریان سفید‌پوست خود را از دست بدهند. آشکار بود که یک در-نشست به تنهایی بر جیم کراو اثری نخواهد داشت.۲۸ 

دانشجویان آمریکایی افریقایی تبار در نش‌ویل، تنسی در حال اعتصاب ِ در-نشست در یک ناهارخوری در مرکز شهر، برای اعتراض به جدایی نژادی، فوریه ١۹۶۰٫ © عکس از: جیمی الیس / روزنامهٔ نش‌ویل تنسیان دو اعتصاب بعدی، یکی پنجشنبه و دیگری در روز شنبه همان هفته، تا حدود زیادی شبیه روز اول پیش رفت، با این تفاوت که تعداد معترضان افزایش یافته بود. دسته‌هایی از سفیدپوستان به دانشجویان متلک‌پرانی می‌کردند، اما به وسیلهٔ پلیس مهار می‌شدند. دانشجویان با خشونت خاصی روبرو نشدند، اما همچنان از دادن غذا به آنها خودداری می‌شد. آشکار بود که بازرگانان شهر هنوز نمی‌دانستند با اعتراض‌کنندگان چگونه برخورد کنند.

شنبه، ۲۷ فوریه، تاریخ اعتصاب بعدی بود. یک یا دو روز پیش از آن، رهبران سیاه‌پوستان خبرهایی دریافت کنند در این باره که در آن روز قرار است اتفاقهایی بیفتد. ویل کمپبل، که یک کشیش سفیدپوست لیبرال و از دوستان لاوسن و اسمیث بود، به آنان گفت که شنیده است که استالمن و دیگر بازرگانان هوادار جدایی نژادی شهردار وست را زیر فشار گداشته‌اند. آنان توطئه چیده بودند که وقتی دانشجویان در روز شنبه بر صندلیهای غذاخوری بنشینند، پلیس از محوطهٔ مرکز شهر خارج شود و به اوباش سفیدپوست اجازه دهد که به آزار اعتراض کنندگان بپردازند. قرار گذاشته بودند که پس از مدتی پلیس برگردد و دانشجویان سیاه‌پوستی که بر صندلیها نشسته‌اند را دستگیر کند.۲۹

سرانجام هواداران جدایی نژادی به یک استراتژی دست یافته بودند ــ اذیت بدنی. برای نَش، لوییس، و بسیاری از دانشجویان دیگر، فکر به زندان افتادن بیش از کتک خوردن هراس انگیز بود. آنها در دوران کودکی خود حکایتهای وحشتناک زیادی را شنیده بودند که چه ماجراهای ناگواری برای سیاه‌پوستان در زندانهای جنوب اتفاق می‌افتاد، و والدینشان همیشه از سرافکندگی خانواده‌های آنها صحبت می‌کردند. با این وجود، لاوسن از آغاز همواره به آنان یادآور می‌شد که خطرهایی در پیش رو خواهد بود. اکنون آن خطرها در کمین‌شان بود.۳۰

صبح روز شنبه، هنگامی که داوطلبان در کلیسای اولین باپتیست گرد آمدند، لاوسن و اعضای کمیتهٔ مرکزی در زیرزمین کلیسا ملاقات کردند. آنها به دنبال پیدا کردن راهی بودند که به هواداران جدایی نژادی بفهمانند که با قلدرمنشی نمی‌توان آنها را از پیگیری خواسته‌هایشان بازداشت. آنها قرار گذاشتند که هر بار که پلیس یکی از معترضان را دستگیر کند، فرد دیگری بلافاصله صندلی خالی شده را پر کند. این کار نیاز به هماهنگی و ارتباطات قوی داشت، تا بتوان به موقع موج اعتراض‌کنندگان را به سمتی که به آنها نیاز است هدایت نمود. بیش از همه، این کار به تعداد داوطلبان بستگی داشت: رهبری جنبش امیدوار بود که پخش شایعه‌های دستگیری و اعمال خشونت پلیس در محوطهٔ کالج باعث دلسردی و پا پس کشیدن داوطلبان احتمالی نشود.

هنگامی که رهبران جنبش به طبقهٔ بالا برگشتند، متوجه شدند که در حدود سیصد داوطلب گردآمده‌اند. اکنون بیش از هر زمان دیگر اهمیت داشت که به اعتراض‌کنندگان، به ویژه بی‌تجربه‌‌ها، تأکید شود که در هر شرایطی می‌بایست آرامش و خونسردی خود را حفظ کنند و از هر گونه درگیری بپرهیزند، چرا که این کار امکان توجیه سرکوبگری را برای هواداران جدایی فراهم می‌کرد. لاوسن و لافاییت شب پیش تعدادی کاغذ تکثیر را از کالج آ. بی.تی. برداشته بودند و لیستی از «باید و نبایدها» را تکثیر کرده بودند. آنها برگه‌های «باید و نبایدها» را در میان داوطلبان تازه‌وارد توزیع نمودند:

آنچه نباید انجام دهید:

  1. اگر مورد بدرفتاری قرار گرفتید، از ضربه زدن یا ناسزاگویی متقابل بپرهیزید.
  2. نخندید.
  3. با کسانی که در آنجا رفت و آمد می‌کنند گفتگو نکنید.
  4. تا زمانی که رهبرتان به شما اجازه نداده است، صندلی خود را ترک نکنید.
  5. درهای ورودی فروشگاه یا راهروهای داخلی آن را سد نکنید.

آنچه باید انجام دهید:

  1. همواره رفتاری دوستانه و مؤدبانه نشان دهید.
  2. محکم بنشینید و رویتان به پیشخوان باشد.
  3. هر اتفاق مهمی را به رهبرتان گزارش کنید.
  4. کسانی که از شما چیزی می‌پرسند را مؤدبانه به رهبرتان ارجاع دهید.
  5.  آموزه‌های عیسا مسیح، مهاتما گاندی و مارتین لوتر کینگ را به خاطر داشته باشید. عشق و خشونت‌پرهیزی تنها راه است.

خدا همهٔ شما را برکت دهد۳۱

سازماندهندگان از داوطلبان خواستند که اگر چاقو، سوهان و مانند آن به همراه دارند، به آنها تحویل دهند، و به علاوه چند نفری را نیز از صف معترضان بیرون کشیدند، آنگاه به سمت مرکز شهر به راه افتادند.۳۲

دانشجویان حتا هنگامی که هنوز به سمت خیابان پنجم در راه بودند، حس کرده بودند که این بار ماجرا متفاوت از قبل خواهد بود. نوجوانان سفیدپوست، مانند همیشه به آنان فحش می‌دادند، اما این بار به هل دادن و پرت کردن آنان نیز می‌پرداختند، و پلیس کاری برای جلوگیری آنها نمی‌کرد. مشکل واقعی هنگامی رخ داد که دانشجویان شروع به نشستن بر صندلیها نمودند. در حالی که خبری از پلیس در اطراف نبود، سفیدپوستان قلدر و اوباشان از راه رسیدند و به فحش دادن، پایین کشیدن آنها از روی صندلیها، و مشت و لگد زدن به آنان پرداختند. لوییس دید که یکی از آنها سیگار روشنی را بر پشت یکی از دانشجویان گذاشت. بر روی دیگران نیز تف انداختند، یا سس گوجه فرنگی و خردل بر روی سر و لباسشان ریختند. یکی از گزارشگران تلویزیونی تصویر گروهی از زن و مرد سفیدپوست را ضبط نمود که پس از پایین کشیدن پاول لاپارد از صندلی، در حالی که او کف فروشگاه افتاده بود، به او حمله می‌کردند. هیچ‌یک از دانشجویان مقابله به مثل نکرد.۳۳

پس از مدتی، پلیس سر رسید و شروع به دستگیری دانشجویان کرد، و کاری به ضاربان آنها نداشت. در آن لحظه، برنامه‌ای که آن روز صبح ریخته بودند را به اجرا گذاشتند. کسانی که مسئول نظارت بودند مواظب بودند که دستگیری در چه مکانی اتفاق افتاده است، و بلافاصله گروه‌های داوطلب جایگزین را برای پر کردن صندلیهای خالی می‌فرستادند. دستگیرشدگان با سرهای بر افراشته در میان تشویق حاضران به درون ماشین پلیس برده می‌شدند. پلیس مات و متحیر به نظر می‌رسید: این جوانان خوش‌لباس و مؤدب سیاه‌پوست ــ که می‌بایست از هر کاری که باعث به زندان افتادنشان می‌شوند پرهیز کنند ــ خودشان به استقبال زندان می‌رفتند. دایان نَش به یاد می‌آورد که پلیسها به یکدیگر نگاه می‌کردند، انگار از یکدیگر می‌پرسیدند، «این را می‌بینی؟ حالا باید چه‌کار با اینها بکنیم؟» پس از دستگیری حدود هشتاد تن از اعتراض‌کنندگان، پلیس مجبور شد که از مدیران فروشگاه‌ها بخواهد که فروشگاهشان را تعطیل کنند تا آنها مجبور نباشند بیش از آن دانشجویان را دستگیر کنند. برای بیشتر دانشجویان، دستگیر شدن ضربه‌ای روانی به شمار نمی‌آمد؛ آموزشهایی که دیده بودند به آنها کمک می‌کرد که احساس سبکبالی داشته باشند. برنارد لافاییت به خاطر می‌آورد، «احساس اقتداری که ما می‌کردیم، از همهٔ نیروی پلیس قویتر بود … همینطور قویتر از همهٔ سگهایشان، یا قلدرها، یا زندانهایشان.»۳۴

«شنبهٔ بزرگ»، نامی که لاوسن و دیگر دانشجویان به آن روز دادند، نقطهٔ عطفی در مبارزهٔ آنان بود. سردمداران و پلیس شهر خیال می‌کردند که تنها یک بعد از ظهر آشوب کافی خواهد بود که به آن دیوانگیها پایان داده شود، و پس از آن خواهند توانست نفس راحتی بکشند و مطابق معمول به سر کارشان برگردند. البته، سردمداران سفیدپوست و رهبران بازرگانان از آنچه که در کارگاه لاوسن به مدت چندین ماه تراویده بود، و از میزان آمادگی  دانشجویان هیچ نمی‌دانستند. آنها شگفت‌زده شده بودند از اینکه دانشجویان از دستگیری و کتک خوردن باکی نداشتند. آنها دریافتند که تنها دو گزینه برایشان باقی است: یا دست به خشونت بزنند و آشوب پس از آن را نیز سرکوب کنند، یا اینکه سعی کنند دانشجویان را با دادن نوعی امتیاز تطمیع کنند.

شهردار وست و تعدادی از سرکردگان بازرگانان راهبرد ملایم‌تر را برگزیدند. مبلغ ضمانت برای آزادی دانشجویان دستگیر شده در روز شنبه به ۵ دلار کاهش داده شد ـــ اما آنان از پرداخت آن خودداری کردند. دیروقت همان شب،‌ دستگیرشدگان بدون پرداخت هیچ ضمانتی آزاد شدند. چند روز بعد که یک قاضی رأی داد که هر یک از دانشجویان ۵۰ دلار جریمه بپردازند،‌ آنها هممچنان از پرداخت جریمه خودداری کردند، و در نتیجه به سی روز زندان در کارگاه شهرداری محکوم شدند. اما دو روز پس از آن، وست دستور آزادی آنان را صادر کرد. تلگرامهای اعتراضی که از سراسر کشور ــ و از سوی شخصیتهای سرشناسی مانند هری بلافونته و الینور روزولت ــ فرستاده می‌شد، به آنان فهماند که وجود دانشجویان پشت میله‌های زندان بیش از نشستن آنان بر صندلیهای غذاخوری مرکز شهر نش‌ویل به شهر صدمه می‌زند.۳۵

آنگاه شهردار برگ تک‌خال خود را بازی کرد. او اعلام کرد که کمیته‌ای دو-نژادی، متشکل از رئیسان دانشگاههای فیسک و تنسی آ اند جی، تعیین می‌کند تا موضوع جدایی نژادی در غذاخوری‌های مرکز شهر نش‌ویل را بررسی کند و پیشنهادهایش را ارائه دهد. او همچنین از دانشجویان خواست که تا زمانی که کمیته گزارش خود را ارائه کند، از اعتصابهای بیشتر خودداری کنند. دانشجویان پیشنهاد شهردار را پذیرفتند، هر چند تردیدی نداشتند که این تنها راهکاری برای بازداشتن حرکت آنان است. از تاریخ ۵ مارس، آنها به مدت سه هفته، اعتصاب روزهای شنبهٔ خود را به تعلیق در آوردند، تا به کمیته اجازه دهند که به بحث بپردازد. اما هنگامی که دانشجویان دریافتند که کمیته رأی به تقسیم کردن پیشخوانهای غذاخوری به دو بخش ــ یکی ویژهٔ سفیدپوستان و دیگری مختلط ــ  می‌دهد، شنبه بعد در-نشست خود را دوباره شروع کردند.

در همین حال، جیمز استالمن، یکی از جداگری خواهان افراطی، تلاش می‌کرد که مسیر را به سمت دیگری بکشاند. بر خلاف وست و تعدادی از فروشگاه‌داران،‌ استالمن هوادار پر شور جداگری به عنوان اصل بنیادین زندگی جنوبی بود،‌ و هیچ علاقه‌ای به باج دادن به سیاهان برای حفظ آرامش در منطقهٔ بازرگانی شهر نداشت. از آن گذشته، این سردبیر مرتجع هیچ درک وشناختی از ماهیت حریف خود نداشت ـــ و این از آنجا پیدا بود که استالمن خود و کارکنانش را برای دفاع در برابر حملهٔ خشونت‌آمیز دانشجویان معترض مسلح کرده بود. استالمن سرسختانه باور داشت که برای پایان دادن به در-نشست می‌بایست به دنبال لاوسن، «آن غریبهٔ آشوبگر» رفت، زیرا که او همه چیز را به هم زده است. استالمن در دانشگاه وندربیلت نفوذ زیادی داشت. برخی از مدرسان در وندربیلت پیش از آن نیز نسبت به بیانات لاوسن تعبیرهای واژگونه‌ای مطرح کرده بودند. در زیر فشار شدید، مدرسهٔ الاهیات دانشگاه در روز سوم مارس لاوسن را اخراج کرد؛ دو روز پس از آن نیز او را دستگیر کردند.

یک بایکوت،‌یک بمب‌گذاری، و یک راه‌پیمایی

در حالی که رهبران سفیدپوست مشغول رایزنی برای پیدا کردن راهی برای سترون کردن اعتصابها بودند، ماهیت مسئله تغییر یافت. این امر نیز یکی از پیامدهای شنبهٔ بزرگ بود. سفیدپوستان و سیاهان، نسل پس از نسل، غذاخوری ویژهٔ سفیدپوستان را همراه با دیگر جنبه‌های جدایی نژادی پذیرفته بودند. اما از یک دهه پیش از آن، یخ پیرامون سیستم مبتنی بر جداگری جنوب در حال ذوب شدن بود: دعواهای حقوقی اتحادیهٔ ملی پیشرفت رنگین‌پوستان، تحریمهای اتوبوسرانی، و حکم دادگاه برای ادغام نژادی در برخی موارد دیگر، آیندهٔ سیستم جیم کراو را با تردید روبرو کرده بود. در-نشستها، و کتک‌کاری و دستگیریهایی که در پی آن رخ داد، سفیدپوستان را نیز در بارهٔ امکان حفظ مسالمت‌آمیز نظم کهن دچار پراکندگی کرده بود. رهبران سیاه‌پوست پیرو راهبردهای خشونت‌پرهیزانه معتقد بودند که منظره‌های عمومی برآشفته‌کننده و در عین حال خیره‌کننده‌ای مانند آنچه که در نش‌ویل رخ داد، می‌تواند جداگری را از میان بردارد، چرا که آن منظره‌ها دارای چنان قدرتی هستند که می‌توانند دیدگاه و تجربهٔ جداگری‌خواهان را نیز دچار تحول ‌سازند.

اگر چه تأثیر این کنش بر جامعهٔ سفیدپوست هنوز آشکار نشده بود، اما اثربخشی بس بزرگی بر سیاه‌پوستان داشت. به دلیل پوشش خبری جنبش در روزنامهٔ تنسیان و در تلویزیون محلی، همهٔ مردم شهر از رویدادهای ۲۷ فوریه باخبر شده بودند. دانشجویان لاوسن، که روزی همکلاسانشان آنها را آرمانگرایان خیالباف می‌نامیدند، اکنون در دانشگاه همچون قهرمان دیده می‌شدند. اکنون عضوگیری معترضان جدید آسانتر بود. اثر آن بر بزرگسالان هیجان‌انگیز بود. هفتهٔ پس از شنبهٔ بزرگ، کلیسای اولین باپتیست مملو از مردمی شده بود که برای بیان پشتیبانی خود آمده بودند.

از سیاهان دعوت شد که فروشگاهها را تحریم کنند تا زمانی که جداگری لغو شود. از زمان جنبش مونتگامری، تحریم به عنوان ابزاری مؤثر علیه جداگری برای همگان شناخته شده بود. به همین دلیل، کشیشان در خطابه‌های خود در آن باره صحبت می‌کردند، ایستگاه رادیویی سیاهان نش‌ویل تحریم را تبلیغ می‌کرد، ‌و زنان ــ مشتریان اصلی فروشگاهها و دارندگان نقش اصلی در تحریم ــ خبر تحریم را در مکالمه‌های تلفنی با یکدیگر در شهر پخش می‌کردند. گردهمایی‌هایی عمومی از سوی کشیش اسمیث و کنفرانس رهبری مسیحیان نش‌ویل تب تحریم را همچنان بالا نگه داشت. کسانی در ورودی فروشگاهها در مرکز شهر گمارده شدند تا از سیاه‌پوستانی که از فروشگاه بیرون می‌آمدند درخواست کنند که دیگر از آنجا خرید نکنند.۳۶

تأثیر تحریم بر خرده‌فروشیها (که سود آنها وابسته به میزان بالای فروش است) بسیار چشمگیر بود. از آنجا که بیشتر سفید‌پوستان به حومه‌ٔ شهر نقل مکان کرده بودند، فروشگاهها برای دوام خود بیش از پیش به مشتریان سیاه‌پوست وابسته شده بودند. از آن بدتر، بیشتر سفید‌پوستانی که از فروشگاههای مرکز شهر خرید می‌کردند نیز به خاطر ناآرامیها ترجیح داده بودند که از رفت و آمد به آنجا بپرهیزند. برنارد لافاییت به یادمی‌آورد، «آنجا مثل شهر ارواح شده بود. بعضی روزها تنها کسانی که می‌دیدی، همان تظاهرکنندگان بودند.»۳۷

در اولین هفته‌های اعتصاب، فروشگاه‌داران علاقهٔ چندانی به مذاکره نشان نمی‌دادند، با وجود آنکه برخی از آنان هوادار سرسخت جداگری نیز نبودند. گرینفیلد پیتس، یکی از مدیران اجرایی فروشگاه بزرگ هاروی، با دانشجویان با احترام رفتار کرد، و از همان آغاز به آنان گفت که او خود با ادغام غذاخوری مخالفتی ندارد. نزدیک به یک سوم از مشتریان او را سیاهان تشکیل می‌دادند، و هیچ عاقلانه نبود که آنها اجازه داشته باشند در یک قسمت فروشگاه خرید کنند اما در قسمت دیگر از خدمت‌دهی به آنان خودداری شود. ولی او نیز حاضر به مخالفت با سیستم نبود. با این وجود، هنگامی که تحریم باعث کاهش سود آنان شد، فروشگاه‌داران نیز سرود دیگری سر دادند. آنها دریافتند که این دیگر یک «ماجرای دانشجویی» نبود، بلکه یک پیکار فراگیر از سوی همهٔ‌ سیاهان نش‌ویل بود.۳۸

فشار اقتصادی ناشی از بایکوت به همراه شور و هیجان عمومی پس از اعتصابها وضعیت موجود را به لرزه در آورده بود. فروشگاه‌داران می‌خواستند که راه خروجی بیابند، اما نمی‌خواستند گام نخست را بردارند. در بیانیه‌ای که در اول آوریل در روزنامهٔ تنسیان منتشر شد، یکی از آنان توضیح داد که، «ما می‌خواستیم از قرار گرفتن در موقعیت ناخوشایند تصمیم‌گیری در بارهٔ تغییر بنیادی یکی از رسوم اجتماعی جامعه‌مان خودداری کنیم. … برای چندتا فروشگاه بسیار غیرعملی است که فکر کنند آنها نقش رهبری را در انجام چنین تحول بزرگی بر عهده دارند.» عامل تسریع‌کننده در پیروزی جنبش از جای دیگری سر رسید. یکی از نگاهدارندگان و هواداران سیستم جداگری نژادی خود عامل تسریع‌کنندهٔ پیروزی جنبش شد. ۳۹

در ساعت ۵:۳۰ صبح روز دوشنبه ۱۹ آوریل، دایان نَش داشت در خوابگاه دانشجویی در اتاق خود لباس می‌پوشید که صدای انفجار دوری را شنید. هنگامی که ساعت ۶ صبح در جلسهٔ ملاقات کمیتهٔ مرکزی حاضر شد، باخبر شد که خانهٔ ز. الکساندر لوبی در اثر بمب منفجر شده است. لوبی یکی از چهره‌های سرشناس در میان سیاه‌پوستان نش‌ویل، وکیل دادگستری، و عضو شورای شهر بود. لوبی کسی بود که شکایت حقوقی برای لغو جداگری در مدراس را به دادگا برده بود، و یکی از اولین حمایت‌کنندگان جنبش دانشجویی نش‌ویل بود، و وکالت دانشجویان بازداشتی را نیز بر عهده گرفته بود. طبیعی بود که هواداران برتری سفیدپوستان، شخصیت سیاه‌پوست سربلند و سیاستمدار رک گویی مانند لوبی را هدف حملهٔ خود قرار دهند. انفجار بسیار قوی بود ــ طوری که خانهٔ لوبی را به تمامی تخریب کرد و شیشه‌های بیش از صد پنجره از ساختمان‌های نزدیک را شکست ــ اما به ساکنان خانه آسیبی نرسید.۴۰

نَش و دیگر دانشجویان وحشت‌زده شده بودند، اما در عین حال این حادثه را یک فرصت نیز تلقی می‌کردند. نژادپرستان نش‌ویل با انجام بمب‌گذاری مبارزه را به سطح بالاتری کشاندند، این کار بسیار جدی‌تر و فراتر از مشت و لگدپرانی به دانشجویان پشت پیشخوان غذاخوری بود. این حمله همچنین نسبت به غریبه‌ها و دانشجویانی که از شهرهای دیگر آمده بودند، صورت نگرفته بود، بلکه بر علیه یکی از ستونهای مورد احترام جامعهٔ سیاه‌پوستان انجام شد. دانشجویان حدس می‌زدند که اکنون سیاه‌پوستان بزرگسال نیز مبارزهٔ خود را علیه حاکمان سفیدپوست شدت خواهند بخشید، و بسیاری از رهبران سفیدپوستان نیز از این بمب‌گذاری یکه خواهند خورد. اکنون زمان گرمتر نمودن تنور مبارزه بود: دانشجویان تصمیم گرفتند که همان‌روز تظاهراتی بر پا کنند.۴۱

دانشجویان به سرعت در شهر پراکنده شدند تا مردم را از ماجرا آگاه کنند. برنارد لافاییت به کالج تنسی آ اند آی رفت و از بلندگوی کالج اعلام کرد که راه‌پیمایی در اعتراض به بمب‌گذاری ظهر همان روز از همان محل شروع خواهد شد. سپس او به ساختمانهایی که صدای بلندگو را نمی‌شنیدند رفت، به همهٔ کلاسها سر زد و دانشجویان را تشویق به شرکت در راه‌پیمایی کرد. تا ظهر، حدود یک هزار نفر برای راه‌پیمایی جمع شده بودند. هنگامی که آنها با رعایت سکوت از خیابان جفرسون، خیابان اصلی قسمت سیاه‌پوست نشین شهر، عبور می‌کردند، دانشجویان دانشگاه‌های فیسک و میهاری و بسیاری از بزرگسالان نیز به آنان پیوستند. هنگامی که راه پیمایان به محل اجتماع خود در مقابل دادگاه رسیدند، تعداد آنها به حدود ۴۰۰۰ نفر می‌رسید. نش‌ویل، یا هیچ شهر دیگری در جنوب، تا آن روز تظاهراتی به آن گستردگی به خود ندیده بود.۴۲

در حالی که راه‌پیمایی کنندگان در میدان دادگاه به سرود خواندن و شعار دادن پرداخته بودند، هیئتی به نمایندگی از دانشجویان بر روی پله‌های ورودی دادگاه با شهردار وست گفتگو می‌کرد. سی. تی. ویویان، کشیش جوان و آتشین مزاجی که در کارگاه‌های لاوسن و در اعتصابها شرکت کرده بود، شهردار را به خاطر اعتراض نکردن به خشونت‌ورزی و زیرپا گذاشتن قانون توسط پلیس به شدت مورد انتقاد قرار داد. وست ناراحت شده بود، بحث شدیدی میان ویویان و شهردار درگرفت. آنگاه وست رو به مردم از کارهای خوبی که برای سیاهان انجام داده بود صحبت کرد. در این هنگام، دایان نَش به ایراد سخن پرداخت. به جای حمله به شهردار، او سعی کرد حس خیرخواهی او را برانگیزد (حُسنی که او برای خود قائل بود)، و از او پرسید که «آیا این درست است که دیگران را تنها به خاطر نژاد یا رنگ پوستشان مورد تبعیض قرار دهند؟» وست بعدها گفت که او «سعی کرد رک و صادقانه به آن پرسش جواب دهد،‌ و او به لحاظ اخلاقی نمی‌توانست با این موافق باشد که به سیاهان جنس بفروشند ولی از سِرو کردن غذا برای آنها خودداری کنند.» آنگاه دایان نش نظر او را در بارهٔ جداسازی پیشخوانهای غذاخوری پرسید. در ابتدا او کمی تته پته کرد و می‌خواست طفره برود،‌ اما نَش دست از سرش برنداشت، و دوباره پرسید: «پس، جناب شهردار، آیا شما توصیه می‌کنید که پیشخوانهای غذاخوری ادغام شوند؟» سرانجام شهردار وست گفت، «بله». جمعیت به تشویق پرداخت. آنگاه وست و اعتراض‌کنندگان یکدیگر را در آغوش گرفتند.۴۳

این صحنه در پای پله‌های شهرداری در پیش چشم همگان صورت گرفت. صبح روز بعد، روزنامهٔ تنسیان این خبر را در صفحهٔ اول خود چنین بازتاب داد، «شهردار: پیشخوانها را ادغام کنید.» اکنون کاسبان در مرکز شهر حمایت سیاسی لازم برای ادغام کردن غذاخوریها را یافته بودند. در طول سه هفته پس از آن، نمایندگان معترضان ــ شامل نَش و اسمیث ــ چندین بار با فروشگاه‌داران و مقامات شهر دیدار کردند و برنامهٔ ادغام در شش فروشگاه بزرگی که هدف مبارزه بودند را تدارک دیدند. روز دهم ماه مه به عنوان اولین روزی که فروشگاه‌ها برای مشتریان سیاه‌پوست نیز غذا را سِرو می‌کنند تعیین شد. دانشجویان اکنون به پیروزی آشکاری دست یافته بودند، اما آنها می‌دانستند که می‌بایست فروشگاه‌ها را از اذیتهای انتقامجویانهٔ هواداران جدایی نژادی محافظت کنند، زیرا فکر می‌کردند به آنها خیانت شده‌ است. بنا بر این، آنها توافق کردند که در ابتدا تنها برای شمار اندکی از سیاه‌پوستان غذا سِرو شود، و خبر ادغام نیز تا یک هفته پس از اجرای آن، اعلان همگانی نشود. به این ترتیب، بدون هر گونه پیامد ناگواری، لغو جدایی نژادی عملی انجام شده به حساب خواهد آمد.۴۴

جیمز لاوسن و دانشجویانش از یک سو فروشگاه‌داران را هدف قرار می‌دادند، چرا که تغییر وضعیت غذاخوری در دست آنان بود، و از سوی دیگر برای تغییر افکار عمومی جامعهٔ سفیدپوستان تلاش می‌کردند، زیرا محیط کاری فروشگاهها را آنان به وجود می‌آوردند. لاوسن به دانشجویانش می‌گفت که اگر آنها در راه آرمان خود فداکاری کنند، و اگر حس عدالت‌خواهی که در هر انسانی وجود دارد را بیدار نمایند، قلب سفیدپوستان نیز دگرگون خواهد شد. باطل نمودن تصویر مصنوعی‌ای که نژادپرستان از سیاهان ترسیم می‌نمودند، هدف اصلی اعتصابها بود: دانشجویان اعتصاب کننده مؤدب بودند، لباسشان مرتب بود، و از هر گونه خشونتی پرهیز می‌کردند ــ تصویری که دانشجویان از خود نشان دادند، به جز تیرگی رنگ پوستشان، تا حدود زیادی همان چیزی بود که سفیدپوستان دوست داشتند در رفتار پسران و دختران خودشان ببینند. دیدن رفتار قلدرانه با دانشجویان و انداختن آنها در خودروهای پلیس، منظره‌ای ناراحت کننده بود؛ و بمب‌گذاری خانهٔ لوبی وحشت‌انگیز بود. برآیند و انباشتگی تأثیرگذاری جنبش بر وجدان سفیدپوستان هنگامی آشکار گردید که در ۱۹ آوریل، بِن وست بر پلکان ورودی دادگاه به حرفهای دایان نَش گوش داد و پذیرفت که زمان تغییر فرا رسیده است. انگیزهٔ وست هر چه باشد، کاری که او در آن روز کرد، در حکم لحظهٔ تحولی بود که انتظار می‌رفت ساتیاگراهای گاندی به بار بیاورد.

اما گذشته از تأثیر مثال زدنی ِ کنش بی‌خشونت، این پیروزی دستآوردهای دیگری نیز داشت. اینکه اعتصابها باعث تغییر رفتار سفیدپوستان با نفوذ گردیدند، تنها به خاطر تحریک حس نیک‌خواهی آنان نبود. اعتصابها برای کسب و کار فاجعه بار بود، باعث بی‌نظمی در مرکز شهر می‌شدند،‌ و مدیران را وا می‌داشتند که فرشگاه‌ها را تعطیل کنند. افزون بر این، آزار، کتک کاری و دستگیری دانشجویان در مقابل مردم ــ سیاه‌پوستانی که دانشجویان به خاطرشان فداکاری‌ می‌کردند ــ از خود گذشتگی و شجاعت آنان را نشان می‌داد. نافرمانی شهروندی تنها به منظور بی‌ثبات کردن مخالفان صورت نمی‌گیرد؛ در کنار آن می‌بایست به حمایت کنندگان احتمالی نیز انگیزه بدهد، همانگونه که معترضان هندی در دههٔ ۱۹۳۰ از ساتیاگراها برای برانگیختن نیروهای مردمی تازه نفس استفاده کردند. در طول چند سال بعد درنش‌ویل، اعتصابهای در-نشست فراوانی در همبرگرفروشی‌ها، کافه‌تریاها، غذاخوری‌های سرپایی سینماها، و در لابی هتل‌ها صورت گرفت. فروشگاه‌ها به خاطر سیاستهای استخدامی نژادپرستانه تحریم شدند. در همهٔ این موارد، کتک‌کاریها و دستگیری‌های بیشتری از اعتراض‌کنندگان نیز صورت گرفت. اعتصاب‌های دههٔ ۱۹۶۰ باعث محو نژادپرستی نگردید، اما به جنبش دانشجویان سیاه‌پوست و دیگر کوششگران شتاب بخشید و برای کنشهای آنها سرمشقی فراهم نمود که سپس در مبارزهٔ بی امانشان برای دستیابی به حقوق برابر به کار گرفتند. در همان هنگامی که مبارزه برای لغو جدایی نژادی در نش‌ویل ادامه داشت، مردان و زنانی که در سال ۱۹۶۰به وسیلهٔ لاوسن آموزش دیده بودند، دست اندر کار برنامه‌ریزی برای کنش بی‌خشونت در دیگر جاهای جنوب شدند.

یک بحران ملی

دایان نش به یاد می‌آورد که در بهار ۱۹۶۰ گاه‌گاهی احساس آسیب‌پذیری می‌کرد. در آن زمان او ۲۲ ساله بود، هنوز دانشجو بود، و با این وجود، او «به مقابله با فرمانداران ایالتی، قاضیان، سیاستمداران، و بازرگانان برخاسته بود.» یک شب گزارشی از رادیو شنید که روحیه‌اش را تقویت کرد. گزارش این بود که دانشجویان دیگری در شهرهای کوچک و بزرگ در سراسر جنوب به اعتصاب و در-نشست دست زده‌اند. پیکار بی‌خشونت توده‌ای اکنون تبدیل به یکی از واقعیت‌ها در بیشتر منطقه شده بود.۴۵

در پایان آوریل، در ۷۸ شهر اعتصاب در-نشست در حال انجام بود، و دانشجویان همه جا پیشتاز مبارزه بودند. در سال ۱۹۶۰، حدود ۷۰،۰۰۰ دانشجو در کنشهای اعتراضی شرکت داشتند، و بیش از ۳۰،۰۰۰ تن از آنان به زندان افکنده شدند. کوششگران کنفرانس رهبری مسیحیان نش‌ویل یا کنفرانس رهبری مسیحیان جنوب اغلب در کانون مبارزه بودند، اما دانشجویان اجازه نمی‌دادند که سازمانهای تثبیت شده به آنها دستور بدهند یا برایشان تصمیم بگیرند. در آوریل، رهبران دانشجویان از سراسر جنوب در شهر رالی کارولینای شمالی برای کنفرانسی گرد آمدند، و سازمانی به نام کمیتهٔ هماهنگی دانشجویان خشونت‌پرهیز (اس.ان.سی.سی) تشکیل دادند. لاوسن و دانشجویان نش‌ویل از ابتدا در آن کنفرانس حضور داشتند، و ماریون باری (که بعدها به مقام شهرداری واشینگتن دی.سی. رسید) به ریاست کمیته برگزیده شد.

اعتصاب‌ها به سرعت گسترش یافت، زیرا کارآیی آنها در نقاط مختلف جنوب، از جمله در تنسی، کارولینای شمالی و تکزاس، مشخص شده بود. دانشجویان کوششگر با تقاضاهای بی‌باکانه و به تمامی آشکار خود برای حقوق برابر،  الهام‌بخش اعتراض‌های گسترده‌تری از سوی جامعهٔ سیاه‌پوستان گردیدند. آنها با ایجاد مزاحمت‌های خیابانی و همچنین با تحریم‌ خرید از برخی فروشگاه‌ها، به بازرگانان فشار اقتصادی وارد آوردند. همچنین با برانگیختن هواداران متعصب جدایی نژادی به کتک زدن و آزاررساندن به دانشجویان، اخلاق خودخواهانهٔ بخش‌هایی از جامعهٔ سفیدپوستان را مورد سؤال قرار دادند. در نتیجه، تا پایان سال ۱۹۶۱، جدایی نژادی در بنگاه‌های بازرگانی و فروشگاه‌های حدود ۱۰۰ شهر جنوبی لغو گردیده بود.۴۶

اما در جنوب ژرف (ایالتهای جنوب شرقی آمریکا شامل آلاباما، کارولینای جنوبی، جورجیا، میسی‌سی‌پی و لوییزیانا) اعتصابهای کمتری انجام شد و موفقیت‌های کمتری نیز به دست آمد. در جورجیا، آلاباما، میسی‌سی‌پی و لوییزیانا بیشتر جامعهٔ سفیدپوستان مصمم بودند که سیستم جداگری نژادی را حفظ کنند، و روزنامه‌هایی که خبر جنبش را با درستی منتشر کنند،  مانند کاری که روزنامهٔ تنسیان در نش‌ویل انجام داد، در آن ایالتها وجود نداشت. هم‌چنین انتظار می‌رفت که مجازات نیز بُرنده و تند باشد: گذشته از دستگیری‌های گروهی، به کو کلوکس کلان نیز اختیار داده شده بود تا تظاهرکنندگان را تهدید و کُتک کاری کنند، و هزاران دانشجوی معترض از دانشگاهها و مدرسه‌ها اخراج شدند. در چنین فضای هراس‌انگیزی، سیاه‌پوستان بزرگسال اشتیاق چندانی برای راه‌پیمایی از خود نشان نمی‌دادند.۴۷

شهرهای جنوب ژرف نیز در برابر استراتژی‌هایی که در نش‌ویل به کار برده شد و باعث بحران محلی و چند دستگی در میان سفیدپوستان گردید، شکننده نبودند. در حقیقت، در نیمهٔ دوم ۱۹۶۰، ‌در سراسر جنوب آهنگ جنبش رو به کاهش گذاشت. بنا بر این، کوششگران حقوق شهروندی در پی به کارگیری رویکردی جدید بودند که استراتژی پیشین را از یک جنبهٔ مهم اصلاح نماید: اگر چه بخش بزرگی از پیکار همچنان پایگاهی محلی داشت، کوششگران اکنون به دنبال آن بودند که بحران‌هایی ایجاد نمایند که در سطح ملی بازتاب پیدا کند. دانشجویان نش‌ویل این راهبرد را ابداع نکردند، اما آنها بهترین نامزد برای اجرای آن بودند.۴۸

در بهار ۱۹۶۱، جان لوییس در خبرنامهٔ کمیتهٔ هماهنگی دانشجویان خشونت‌پرهیز (اس.ان.سی.سی) به اعلامیه‌ای برخورد که داوطلبان را به مشارکت در اقدامی به نام سواری برای آزادی فرا می‌خواند. آگهی از سوی کنگرهٔ برابری نژادی داده شده بود. کنگرهٔ برابری نژادی گروهی قدیمی از هواداران حقوق شهروندی بود که هموندان فراوانی از میان سفید‌پوستان و شهروندان ایالتهای شمالی کشور داشت. کنگره در نظر داشت که برای امتحان کردن مصوبه‌ٔ دادگاه عالی کشور در بارهٔ ادغام اتوبوسها و پایانه‌های بین-ایالتی، اتوبوسهایی را با مسافرانی از سیاهان و سفیدپوستان به شهرهای جنوبی اعزام کند. در ۴ ماه مه،‌ لوییس و ۱۴ داوطلب دیگر از شهر واشینگتن دی.سی. با دو اتوبوس به راه افتادند. برنامهٔ آنها این بود که از ۷ ایالت جنوبی عبور کنند و در روز ۱۷ مه به مقصد نهایی خود در شهر نیو اورلیانز برسند.۴۹

اتوبوسهای سواری برای آزادی در ایالتهای کارولینای شمالی و ویرجینیا که به تازگی دستخوش اعتصاب شده بودند، با مشکل چندانی روبرو نشدند. اما اولین توقف آنها در کارولینای جنوبی، در شهر راک هیل، داستان دیگری داشت. هنگامی که لوییس قدم به قسمت ویژهٔ سفیدپوستان در سالن انتظار ایستگاه اتوبوس گذاشت، دو مرد سفید پوست به او حمله کردند، ضربهٔ محکمی به سر او زدند، و حتا پس از آنکه بر زمین افتاده بود، به او لگد زدند؛ دو نفر دیگر از مسافران اتوبوس نیز مورد حمله واقع شدند. لوییس برای انجام یک مصاحبه به فیلادلفیا رفت، و دیگر سواران سفرشان را به جورجیا ادامه دادند. پس از ورود به آلاباما در ۱۴ مه، هواداران جدایی ننژادی لاستیک چرخهای یکی از اتوبوسها را پاره کردند، و پس از وادار کردنشان به توقف در حاشیهٔ جاده، اتوبوس را با بمب منفجر کردند. مسافران اتوبوس دیگر را در آنیستون ، و سپس در بیرمینگهام، با چماق کتک زدند. آشکار بود که گروه حمله‌کنندگان سفیدپوست با اجازهٔ پلیس به چنین اقدامهایی دست می‌زد.۵۰

مسافران زخمی و خونین اتوبوس تصمیم گرفتند که سفر خود را ناتمام بگذارند و برگردند ــ آنها تا به همین مرحله هم ثابت کرده بودند که حکم دادگاه عالی به اجرا گذاشته نمی‌شود ــ پس با هواپیما از بیرمینگهام به نیو اورلیانز برگشتند. اما ماجرای راک هیل خبر مسافرت آنان را در روزنامه‌های سراسر کشور بازتاب داده بود، عکس اتوبوسی که در ورودی شهر آنیستون در آتش می‌سوخت به صفحهٔ اول روزنامه‌ها راه یافت، و روزنامه‌نگاران از سراسر کشور به سمت شهر بیرمینگهام، که به عنوان نژادپرست‌ترین شهر جنوب معروف شده بود، سرازیر شدند. افزون بر این، اکنون به مقامات رسمی در وزارت دادگستری هشدار لازم داده شده بود.۵۱

خشونت‌های آلاباما دولت کندی را در وضعیت دشواری قرار داد. جان کندی، همچون دیگر رئیسان جمهوری پس از جنگ، به حقوق شهروندی اعتقاد داشت، ‌اما از مخالفت ورزیدن با سیاستمداران جنوبی عضو کنگره اکراه داشت، زیرا آنان ریاست چندین کمیتهٔ مهم را در کنگره بر عهده داشتند و می‌توانستند از تصویب لایحه‌های پیشنهادی او جلوگیری کنند. از زمان پیمان جدید حزب دموکرات آمریکا در زمان رهبری فرانکلین روزولت، توافق ضمنی و بیان نشده‌ای میان حزب دموکرات و دموکرات‌های جنوبی به وجود آمده بود به این شکل که دموکرات‌های جنوب از برنامه‌های دموکرات‌های شمالی پشتیبانی کنند، مشروط بر اینکه آنها چشم خود را بر روابط نژادی در جنوب ببندند. در نتیجهٔ تصمیم براون و لغو جدایی نژادی در مدرسه‌ها، این توافق ضمنی مدتی بود که زیر فشار قرار گرفته بود. اما با تمرکز توجه رسانه‌های کشوری بر ستمگری علیه معترضان، و با تمرکز بر چهره‌هایی مانند رئیس پلیس بیرمینگهام، یوجین بول کانر، مسافران آزادی باعث شدند که کاخ سفید میان آرمانهای اخلاقی و حمایت سفیدپوستان جنوبی یکی را انتخاب کند.۵۲

برای رابرت کندی، دادستان کل آمریکا، هدف اصلی در آن زمان این بود که مسافران محاصره‌شدهٔ اتوبوس را به سلامت از بیرمینگهام خارج کند و سفر آنان را بدون پیشامد ناخوشایند دیگری پایان دهد. به همین دلیل، او و دیگر مقامات دادگستری بسیار خوشنود شده بودند که در شامگاه ۱۵ ماه مه توانستند مسافران را با هواپیما به نیو اورلیانز بفرستند. به نظر می‌رسید که جوشش اوضاع داشت فروکش می‌کرد،‌ و از فشار برای تصمیم‌گیریهای قاطع کاسته می‌شد. اما تنها چند ساعت بعد آنها بهت‌زده شدند، زیرا دریافتند گروهی از نش‌ویل در تدارک سفر به بیرمینگهام هستند تا سفر ناتمام مسافران قبلی را ادامه دهند ــ و به هیچ روی حاضر نبودند از برنامهٔ خود چشم‌پوشی کنند.

در ۲۰ ماه مه، بیست دانشجو که خود را به بیرمینگهام رسانده بودند، اتوبوسی را به قصد مونتگامری سوار شدند. به خاطر میانجی‌گریهای دستیار رابرت کندی، جان سیگنثالر (که پیش از پیوستن به دولت دبیر روزنامهٔ تنسیان بود)، پلیس ایالتی دانشجویان را تا محدودهٔ شهر مونتگامری بدرقه نمود. قرار بود که پلیس شهر مونتگامری از آن نقطه نگهبانی از دانشجویان را به عهده بگیرد، اما نشانی از آنها پیدا نبود. به جای آن، جمعیت بزرگی از گزارشگران و دسته‌ای از هواداران برتری سفیدپوستان به استقبال آنها آمده بودند. به محض پیاده شدن از اتوبوس، نژادپرستان به آنها حمله کردند. جلو چشم گزارشگران رسانه‌ها، سه دانشجو، که باز هم لوییس یکی از آنها بود، به شدت کتک خوردند. سیگنثالر هم که تلاش کرد دو تن از دانشجویان را نجات دهد، با لوله‌ای سربی مورد حمله قرار گرفت و بی‌هوش شد.۵۳

برای رابرت کندی مشکل بود که چماق‌کشی بر روی معاون خود از سوی اوباش تبهکار و با موافقت مقامات قضایی شهر را تحمل کند ــ اما بی تردید جوشش دیگ این حوادث حافظهٔ تاریخی او را نیز بیدار کرده بود. او کلانترهای دولت فدرال را به شهر مونتگامری فرستاد تا در مدت اقامت مسافران آزادی در شهر، از خشونت بیشتر جلوگیری کنند، و مقامات دولت فدرال از حاکمان میسی‌سی‌پی تضمین گرفتند که حادثه‌هایی مانند خشونتهای آلاباما تکرار نشود. مقامات ایالتی به گفتهٔ خود پایبند ماندند، و دانشجویان نش‌ویل که اکنون تعدادشان با پیوستن افراد جدیدی که به مونتگامری پرواز کرده بودند تقویت شده بود، با سلامتی راهی شهر جکسون شدند. در جکسون، آنها دستگیر شدند، و به اتهام زیر پا گذاشتن قانونهای ایالتی و محلی، به شصت روز زندان محکوم شدند.۵۴

مسافران آزادی در زندان پارچمن فارم نگاهداری می‌شدند، که در میان سیاهان به عنوان جهنمی‌ترین زندان منطقه شناخته می‌شد. اما به دلیل پوشش رسانه‌ای، آنها نه تنها اشتهار فراوانی برای خود و جنبش به دست آورده بودند، بلکه چهرهٔ خشن سیستم جیم کراو (سیستم جدایی نژادی) را نیز بر ملت آشکار کرده بودند. در پایان ماه مه، دادستان کل کشور از کمیسیون بازرگانی بین ایالتی خواست که جداگری در پایانه‌های مسافری بین ایالتی را لغو کند. این حکم در سپتامبر به اجرا در آمد. سرانجام حکم دادگاه عالی ضمانت اجرایی خود را یافت، و ادغام پایانه‌های مسافری، حتا در جنوب ژرف نیز تا پایان سال ۱۹۶۱ به اجرا در آمده بود.

دایان نش، برنارد لافاییت، جان لوییس (که بعدها به نمایندگی کنگره انتخاب شد)، به همراه دیگر دانشجویان، با انجام آنچه جیمز لاوسن به آنها آموخته بود، و با تجربه‌ای که از اعتصابهای خود فراگرفته بودند، تاریخ آمریکا را دگرگون کردند. آنها به کسانی که جداگری نژادی را نادیده می‌گرفتند، نشان دادند که اجرای آن سیستم چه هزینه‌ای برای جامعه دارد؛ و  به همهٔ کسانی که فعالانه از جدایی نژادی نگاهبانی می‌کردند نیز هزینه‌های ملموس و محسوسی را تحمیل نمودند. این کار در نش‌ویل به شکل نشستن پشت پیشخوان غذاخوری انجام می‌شد، در حالی که به خوبی می‌دانستند که کتک خواهند خورد و به زندان خواهند افتاد. سال بعد در آلاباما، اقدام آنها به معنی به خطر انداختن جانشان بود. از پیکارهای سی سال پیش گاندی علیه حکومت انگلیس در هندوستان به این سو، ارزش اثباتی و نمایشی کنش بی‌خشونت همواره آشکار بوده است. دانشجویان نش‌ویل و مسافران آزادی بحرانی را به وجود آوردند، و در اثر آن بحران، حقوقی که با تغییرات ناتمام سیستم از آنها دریغ شده بود را با قاطعیت به چنگ آوردند.

در ۱۹ آوریل ۱۹۶۰، هنگامی که راه‌پیمایان به پلکان دادگاه نش‌ویل رسیدند، جوان سفیدپوستی به نام گای کاراوان شروع به نواختن گیتار و آواز خواندن کرد. گای کاراوان با لاوسن و چند تن از دانشجویان او در مدرسهٔ فرهنگ مردمی هایلندر، که مرکز آموزشی کارگران و سازماندهندگان حقوق شهروندی در کوهستانهای تنسی بود، دیدار کرده بود. او گردآورندهٔ آهنگهای فولکلور بود، و در آن روز، او آوازی را برای خواندن انتخاب کرد که جیمز لاوسن و برنارد لافاییت  در مدرسهٔ هایلندر به او یاد داده بودند: «ما پیروز خواهیم شد.» این آواز که از کلیساهای سیاه‌پوستان برآمده بود، چند سال پیش از آن به وسیلهٔ زنان سیاه‌پوستی که در کارولینای جنوبی اعتصاب کرده بودند به آوازی اعتراضی تبدیل شده بود. آن روز، بیشتر افراد حاضر در راه‌پیمایی با آن آهنگ آشنایی نداشتند، اما شعرها ساده بودند و تظاهرکنندگان به آسانی آن را تکرار کردند و یک‌صدا دم گرفتند.

آواز «ما پیروز خواهیم شد» تبدیل به سرود ملی جهانی اعتراض گردید. این آهنگ در راه‌پیمایی‌های مسالمت آمیز در کیپ تاون، پراگ، و جاکارتا خوانده می‌شد ـــ این آهنگ به خوبی نشان می‌دهد که چگونه سیاه‌پوستان آمریکا که از جنبش‌های آزادیخواهان هندوستانی الهام گرفته بودند، اکنون خود سرمشقی شده بودند برای مردمان دیگری که از کنش بی‌خشونت برای دستیابی به حقوق انسانی و عدالت استفاده می‌کردند. اما برای آنان که این جنبش را از دورادور تماشا می‌کردند، جنبش حقوق شهروندی آمریکا چیزی بیش از یک آواز بود. به خاطر زمان و مکان خاص خود، مبارزه برای پایان دادن به جداگری نژادی در جنوب آمریکا اولین جنبش مردمی بی‌خشونتی بود که در آستانهٔ فراگیر شدن رسانه‌های همگانی توده‌ای  به وقوع می‌پیوست. حضور رسانه‌های گروهی امکانهای راهبردی نوینی را برای اجرای پیکارهای بی‌خشونت به ارمغان آورد، به ویژه این امکان را فراهم می‌آورد که اشخاص ثالثی که خود به طور مستقیم در مبارزه دخالت ندارند نیز بتوانند به نفع یکی از طرفهای مبارزه اعمال نفوذ کنند.

از دههٔ ۱۹۶۰ که فنآوری و بازرگانی جهانی دسترسی به رسانه‌ها و ارتباطات الکترونیکی را گسترش داده است، کوششگران حقوق شهروندی و دموکراسی‌خواهان به بازتاب جنبش خود در رسانه‌ها توجه ویژه‌ای می‌کنند، زیرا تصمیم‌گیرندگان در واشینگتن یا پایتخت‌های دیگر، و نیز کسانی که آنها را در قدرت نگاه می‌دارند، آن تصویرها را مشاهده می‌کنند و مورد تأثیر قرار می‌گیرند. اما چنانچه کوششگران گمان کنند که بازتاب فعالیتهایشان در رسانه‌ها باعث می‌شود که نیروهایی از خارج به کمک آنها بشتابند، چنین راهکاری ممکن است به مبارزه آسیب برساند. رسانه‌ها را نباید جایگزینی برای سازماندهی درونی بردبارانه و انتخاب استراتژی‌های مناسب برای مبارزه به شمار آورد. اما دانستن اینکه جهان مبارزه را تماشا می‌کند، باعث بالا رفتن روحیهٔ بسیاری از جنبش‌ها شده است، ‌و پوشش خبری به هدایت کمکهای مادی از مکانهای دور و نزدیک برای کسانی که در صف جلو مبارزه هستند کمک کرده است.

پیکارهای حقوق شهروندی آمریکا در دههٔ ۱۹۶۰، دستآورد دیگری نیز در سه دههٔ آخر قرن بیستم برای مقاومت بی‌خشونت داشته است. از آنجا که آنها می‌دانستند تحریمهای بی‌خشونت در مبارزه‌های تاریخی در جاهای دیگر موفق بوده است، و از آن روی که می دانستند استفاده از تحریمها در مقابله با ستمگری دارای مزیتی ذاتی است،‌ موفقیت آنها باعث پی بردن به یکی از تأثیرهای جدید کنش بی‌خشونت گردید که پیش از آن ناشناخته بود. رسانه‌های گروهی نه تنها داستان آنچه در جنوب رخ داده بود را در میان مردم پخش نمودند، بلکه این احساس جهانی را هم به وجود آوردند که نیروی بی‌خشونت دارای توانمندی بالایی است.

در ایالات متحده، آن نیروی توانمند توانست بافت اجتماعی و سمت و سوی سیاسی کشور را متحول نماید. در نش‌ویل و دیگر شهرهای جنوب، اعتصابهای در-نشست باعث شد که آن دسته از رهبران سفیدپوست که چندان هوادار جداگری نژادی نبودند، راهشان را از آنان که هوادار سرسخت آن بودند جدا کنند؛ میانه‌روها از تندروها جدا شدند. مسافران آزادی در صحنهٔ گسترده‌تری ایفای نقش کردند ــ آنها با واداشتن حکومت مرکزی به اقدام بر علیه نهادها و رویّه‌های معمول خود، باعث به هم خوردن تعادل منافعی شدند که سیستم تبعیض نژادی آمریکا را سر پا نگهداشته بود. برای کوششگران حقوق شهروندی، سریعترین راه پیشروی در جنوب ژرف این بود که بتوانند با ایجاد بحران دولت فدرال را وادار به دخالت کنند. در آغاز دههٔ ۱۹۶۰، مارتین لوتر کینگ گفت، «کلید حل این مشکل در تعهد و پایبندی فدرالی نهفته است.»۵۵

آنچه این امر را ممکن نمود، گسترش نقش تلویزیون در زندگی آمریکاییان بود: میلیونها نفر آشوبهای خیابانی را به وسیلهٔ تلویزیون می‌آزمودند، بی آنکه خود در آن حضور مستقیم داشته باشند. اگر چه این تجربه به واکنش سریع مردم منجر نشد، اما باعث بازاندیشی در منافع همگانی گردید. مسافران آزادی و تظاهرات بیرمینگهام در بهار ۱۹۶۳ (و راه‌پیمایی دو سال بعد از شهر سلما تا مونتگامری )، تصویرهایی فراموش ناشدنی از درگیری میان مقامات محلی و معترضان خشونت‌پرهیز آفرید که توانست مشروعیت و همدردی مردمی را از مقامات سفیدپوست بستاند و به مبارزان ببخشد ــ و به این ترتیب فضای سیاسی که رهبران ملی در آن کار می‌کردند را دگرگون نمود.

جنبش حقوق شهروندی از یک منطق ساده پیروی می‌نمود: این جنبش سیاه‌پوستان را برای تحریم‌های بی‌خشونت بسیج نمود و به این ترتیب تمامی ملت را به ایجاد تغییر واداشت. مارتین لوتر کینگ در سخنان خود بر پلکان بنای یادبود لینکلن در سال ۱۹۶۳، پیام راه‌پیمایی واشینگتن، که بزرگترین تظاهرات پس از جنگ جهانی در آمریکا بود، را در این مضمون جمع‌بندی کرد که رؤیای آنها برابری نژادی است.  در پی کشته شدن پرزیدنت کندی در همان سال، لیندن جانسون، که خود سفیدپوستی از جنوب بود به کاخ سفید راه یافت و قانون حقوق شهروندی ۱۹۶۴ و قانون حق رأی ۱۹۶۵ را به تقویم آزادی انسانی افزود ــ دکتر کینگ و همراهانش احساس خود را اینگونه برای مردم توصیف نمودند.

در سال ۱۹۳۶، هنگامی که هاوارد ثورمان، یکی از رهبران سیاه‌پوستان آمریکا به دیدار گاندی رفت، همسرش دو تا از آوازهای معنوی سیاهان آمریکا را برای دانای بزرگ هندی خواند. آنگاه دکتر ثورمان توضیح داد که «نکته‌های جالب توجهی» در صدها ترانهٔ معنوی سیاهان وجود دارد که برای او یادآور آموزه‌های گاندی است، و یادآور اینکه سیاه‌پوستان آمریکا می‌بایست از راه‌حل‌های او استفاده کنند تا مردم خویش را به پیشرفت برسانند. گاندی در پاسخ گفت، «خوب، اگر این کار درست شود، شاید که پیام ناب و دست‌نخوردهٔ خشونت‌پرهیزی به دست سیاهان به جهانیان رسانده شود.»۵۶

 آن شب در ساحل دریای بالتیک نسیم ملایمی می وزید. دوازده کارگر در اتاق کنفرانسی پر از دود سیگار، زیر جرثقیل‌‌های عظیم کارخانهٔ کشتی‌سازی لنین نشسته بودند و بحث می‌کردند. بحث در باره‌ی تهیه فهرستی از خواسته‌ها بود که باید از طرف پنجاه هزار کارگر اعتصابی در اختیار مقام‌های دولتی قرار می‌گرفت. فهرست آنان شامل خواسته‌های بسیاری از جمله اضافه حقوق برای کارگران و مرخصی طولانی‌مدت‌تر برای کارگران تازه وضع حمل کرده می‌شد. مهمترین این خواسته‌‌ها اما تقاضای تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری بود، خواسته‌ای که در نهایت لهستان را برای شصت و هشت هفته دچار التهاب و آشوب کرد. این واقعه همانقدر در لهستان سال ١٩٨٠ اهمیت داشت که اعتراض آوریل ١٩۳٠ در هند و قیام اکتبر ١٩٠۵ در روسیه. بر خلاف شورای سن پترزبورگ و کنگرهٔ ملی هند، کارگران گدانسک خواهان تغییر دولت نبودند. آن‌ها می‌دانستند که دوبار پیش از آن در سال‌های ١٩۵۶ و ١٩۶٨ تانک‌های روسی مقاوت مردم خواهان فضای باز سیاسی را درهم شکسته بودند و نمی‌خواستند تراژدی مشابهی برای لهستان رخ دهد. آن‌ها به دنبال احقاق حقوق صنفی و نه سیاسی خود بودند.

          در روزهایی که در پی آمد کارگران در آن اتاق کنفرانس همه‌ٔ تلاش‌های مقام‌های دولتی لهستان را برای بی‌اثر کردن اعتراض‌شان ناکام گذاشتند. استراتژی مبارزاتی آنان به صورت خودجوش شکل نگرفته بود چرا که پیش از آن نیز بارها برای ایجاد اتحادیه‌های مستقل کارگری دست به اعتصاب زده بودند. برخی از حاضران در آن اتاق فی‌الحال سالیانی از عمر خود را صرف پیکار در این راه کرده و بااخراج شدن از کار، مضروب شدن و به زندان افتادن مجازات شده بودند. این کارگران کشتار همکاران خود را به دست نیروهای انتظامی به چشم دیده بودند ولی از پیکارهای پیشین درس‌ها آموخته و میدانستند که چگونه با زیرکی و احتیاط عمل کنند. در دو دههٔ پایانی سده‌ی بیستم در لهستان یک جنبش گسترهٔ مردمی با استفاده از شیوه‌های بی‌خشونت مبارزه سرنوشت آن کشور را عوض کرد.

سازماندهی خود; وعده و وعید

در پایان جنگ جهانی دوم هاری ترومن، وینستون چرچیل و جوزف استالین در شهر پوتسدام آلمان ملاقات کردند و نقشهٔ اروپای شرقی را از نو کشیدند. آنان توافق کردند که لهستان مرزهای شرقی خود را به اتحاد شوروی واگذارد و در عوض بخش‌هایی از خاک آلمان را به تصرف درآورد. یکی از این بخش‌ها شامل شهری بندری به نام گدانسک (یا آنگونه که آلمانی‌ها می‌گفتند، دنزیگ) می‌شد. بخش باستانی گدانسک و تشکیلات بندری مدرنش در جریان آزادسازی آن به وسیلهٔ ارتش شوروی با خاک یکسان شده بود.  کارخانه‌ها، ساختمان‌های مسکونی، پل‌ها‌، نیروگاه‌های برق و سیستم ‌آب‌رسانی کاملن نابود شده یا به شدت ‌آسیب دیده بود. ‌آلمانی‌هایی که نسل‌ها در گدانسک زندگی کرده بودند اخراج شده و جای ‌آنان را لهستانی‌هایی گرفته بودند که خود در نتیجه الصاق بخش شرقی کشورشان به اتحاد شوروی آواره شده بودند. یکی از اینان دختر نوجوانی به نام آنا والنتینوویچ بود. جنگ آنا را یتیم کرده بود: پدر و مادر وی کشته شده بودند و برادر او در یکی از اردوگاه‌‌های کار اجباری در شوروی اسیر بود. آنا در ابتدا به عنوان کشاورز مشغول کار شد. سپس به کارهای دیگری روی‌آورد و در نهایت به عنوان جوشکار در کارخانهٔ کشتی‌سازی لنین به کار پرداخت.

          در گدانسک کمونیست‌ها گروه کوچکی را تشکیل می‌دادند و از محبوبیت برخوردار نبودند. علت هم روشن بود: آنان در نتیجهٔ انتخابات دست برده بودند، مخالفان را به زندان انداخته بودند و با کمک روس‌ها سیستمی دیکتاتوری در کشورایجاد کرده بودند. با این همه کمونیست‌ها به مردم وعدهٔ ایجاد لهستانی بهتر و مرفه‌تر از پیش را نیز داده بودند. لهستانی نو که باید بر ویرانه‌های لهستان کهنه ایجاد می‌شد و از برابری، رفاه اقتصادی و آموزش و پرورشی سطح بالا برخوردار بود. مسئولان ساختن چنین جامعه‌ای کارگرانی مانند آنا والنتینوویچ بودند.

          پس از آنکه والنتینوویچ به گدانسک رفت، حزب کمونیست و کارگران به واقع لهستان نویی ایجاد کردند. نشانه‌های ‌آن هم آشکار بود: مجتمع صنعتی عظیم زران، کارخانه‌های اتوموبیل و تراکتورسازی اورسوس در اطراف ورشو و کارخانه‌های ذوب‌آهن هوتا در حومه‌ٔ کراکو. میلیون‌ها دهقان روستاها را ترک کردند تا در این مرکزهای صنعتی، یا در معدن‌های ذغال‌سنگ سیلسیا یا کارخانه‌های پارچه‌بافی لوج یا کارخانه‌های کشتی سازی دریای بالتیک به کار مشغول شوند. در پایان دههٔ شصت، در حدود ١۵٠٠٠ کارگر در مرکز کشتی‌سازی لنین در گدانسک، ٨٠٠٠ کارگر در کارخانهٔ کشتی‌سازی کمون پاریس در جدی‌نیا و ١٠٠٠٠ کارگر در کارخانهٔ کشتی‌سازی وارسکی در سزچین کار می‌کردند.

          ولی زندگی در لهستان وعده‌وعیدهای کمونیست‌ها را تحقق نبخشیده بود. منابع موجود را روبنای صنعتی در کشور می‌بلعید (کارخانه‌های شیمیایی، ذوب‌آهن، معادن و از این قبیل). پول به دست‌آمده از صادرات دوباره در صنایع سرمایه‌گذاری می‌شد و تنها ته‌ماندهٔ آن صرف ارتقا کیفیت کالاهای مصرفی، مسکن و خدمات اجتماعی می‌شد. به همین دلیل، کالاهایی که برای خرید در اختیار کارگران لهستانی قرار می‌گرفت، معمولن نامرغوب و حتا بنجل بود. گوشت کمیاب بود، کارگران برای دریافت یک آپارتمان قابل سکونت باید سال‌ها در فهرست انتظار می‌ماندند و در حال انتظار در چهاردیوار‌های محقری در خوابگاه‌کارخانه‌ها، که غالبن آب و تلفن نیز نداشتند، زندگی می‌کردند. کارگران متوجه بودند که درهمان حال که حزب کمونیست، لهستان را “لهستان کارگری” می ‌نامید، آنان نه تنها از همکاران غربی خود فقیرتر بودند بلکه آزادی‌های فردی و اجتماعی کمتری نیز داشتند. اینان می‌توانستند در انتخابات شرکت کرده و رای دهند، ولی رای آنان معنی چندانی نداشت چرا که کمونیست‌ها همهٔ احزاب رقیب را از صحنه بیرون رانده بودند. از این گذشته تصمیم نهایی در مورد نتیجهٔ انتخابات را مسئولین حزب کمونیست می‌گرفتند، نه رای دهندگان! تنها راه رساندن صدای خود به گوش دیگران پیوستن به حزب کمونیست و طی کردن پله پلهٔ مدارج ترقی بود.

          کارگران همچنین از حق داشتن نمایندگان مستقل یا سازمانی که آنان را مستقلن نمایندگی کند محروم بودند. در سال‌های ١٩۴۵ و ١٩۴۶ کمونیست‌ها تلاش‌ کارگران برای ایجاد اتحادیه‌های مستقل کارگری را سرکوب کرده و به جای آن اتحادیه‌هایی رسمی تاسیس کرده بودند. مسئولان این اتحادیه‌ها در قبال کارگران مسئولیتی نداشتند و تنها پاسخگوی حزب کمونیست و رهبرانش بودند. این اتحادیه‌ها که در ظاهر برای دفاع از منافع کارگران به وجود آمده بودند در عمل هیچ گامی در راه احقاق خواسته‌های آنان (افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط کار) برنمی‌داشتند. در همان سال‌ها جکی به این مضمون در میان کارگران دهان به دهان می شد: “در سیستم سرمایه‌داری وظیفهٔ اتحادیه‌ها دفاع از کارگران در برابر سرمایه‌داران است. در سیستم کمونیستی وظیفهٔ آن‌ها دفاع از کمونیست‌ها در برابر کارگران است.”١

          کارگران لهستانی در هر حال راهی برای مطرح کردن خواسته‌های خود پیدا می‌کردند. گاهی دست به اعتصاب می‌زدند و گاهی در دفتر حزب کمونیست به بحث و جدل با مصدران امور می‌پراختند. آنا والنتینوویچ از جمله کارگرانی بود که در این اقدام‌ها شرکت فعال داشت. او یک کارگر نمونه بود، کارگری که به پاس خدماتش مدال دریافت کرده بود. او در کنگرهٔ جوانان حزب کمونیست شرکت می‌کرد و به وعدهٔ کمونیست‌ها برای ساختن جامعه‌ای بهتر باور داشت. با این همه به دلیل صداقتش و به خاطر باور عمیقی که به ایده‌ال‌های کمونیستی داشت نمی‌توانست جلو زبانش را بگیرد و وقتی که کادرها و مقام‌های حزبی به “طبقهٔ” حاکم جدید در لهستان تبدیل شدند به انتقاد از سیستم پرداخت. آنا در این کار تا‌آنجا پیش رفت که از کار اخراج شد و تنها به پشتوانهٔ طوماری که همکارانش در دفاع از او جمع کردند دوباره به سر کار بازگشت.

          در سال ١٩۵۶ در اعتراض به ناکافی بودن حقوق، کارگران به خیابان‌های ورشو، گدانسک و پوزنان ریختند و به یکی از دفترهای حزب کمونیست در این شهرها یورش بردند. رژیم سراسیمه دستور آتش گشودن به روی تظاهرکنندگان داد و تعدای را به قتل رساند. این واقعه کشور را در بهت فرو برد و برای آشوب آماده ساخت. کمونیست‌ها دست به کار شدند و برای جلوگیری از هرگونه اعتراض عمومی رهبر حزب را عوض کردند و دست به اصلاحات زدند. در این بحبوحه کارگران از فرصت استفاده کرده و سازمان‌های مستقل کارگری تشکیل دادند. استقلال این سازمان‌ها اما به زودی با اقدام اعضای ستیزه‌خواه و جنگ‌طلب به زیر سئوال رفت. مدتی بعد این سازمان‌ها منحل شدند. با این همه کاری کارستان انجام شده بود. کارگران دریافته بودند که سیستم آسیب‌پذیر است و توانایی‌های خود را در جریان مبارزه محک زده بودند. ‌جنبش شکست خورده بود ولی امید از دست نرفته بود. سرنوشت مقدر کرده بود که کارگران باز به صحنهٔ مبارزه بازگردند: نه یک بار که دوبار.

“شورش سرکوب خواهد شد”

در پایان دههٔ شصت اقتصاد لهستان دچار رکود شد. ولادیسلاو گومولکا،دبیرکل حزب کمونیست، که از سال ١٩۵۶ رهبری حزب را در دست داشت، دچار این اضطراب بود که لهستان ممکن است به لحاظ اقتصادی از همسایگان خود عقب بماند. او با الهام‌گیری از استالین می‌گفت: “ضعیف همیشه و همه جا سرکوب می‌شود”. کمونیست‌ها تصمیم به حل مشکل گرفتند،اما به جای تعدیل کردن سیستم اقتصادی، فشار بر کارگران را افزایش دادند.

          در سال ١٩۶٩ و ١٩٧٠، رژیم پوشش بیمهٔ درمانی و مسکن کارگران را محدود کرد و افزایش حقوق آنان را به مدت دو سال به حال تعویق درآورد. از این گذشته کارگران را مجبور ساخت که برای دریافت حقوقی که می‌گرفتند بیشتر کار کنند. به این ترتیب حزب کمونیست مشکلات لهستان را نه به گردن برنامه‌ریزان که به گردن کارگران انداخت. این خبر به ویژه برای کارگران گدانسک شوم بود چرا که دولت اعلام کرده بود که قصد دارد در نهایت کارخانهٔ کشتی‌سازی را تعطیل کند و تا آن زمان از سرمایه‌گذاری جدید در آن کارخانه خودداری نماید. کارگران ابتدا غمگین و سپس خشمگین شدند.

          در ١٢ دسامبر ١٩٧٠ سه هزار کارگر عضو حزب کمونیست در کارخانه گرد آمدند تا به پیام ویژه پولیت بورو (کمیتهٔ سیاسی حزب کمونیست) گوش بدهند. طبق این پیام قیمت‌ محصول‌های غذایی از همان شب افزایش می‌یافت: قیمت گوشت ١٧.۵ درصد و قیمت ماهی ١١.٧ درصد. اعضای حزب حیرت زده به پیام گوش می‌دادند. برخی گریه می‌کردند. آنان می‌دانستند که کارگران فی‌الحال نیمی از درآمد خود را صرف خرید مواد غذایی می‌کنند واین فشاری غیرقابل تحمل بر دوش آنان خواهد بود. کارگران همهٔ یکشنبه را برای فکر کردن در مورد “هدیهٔ کریسمس” گومولکا وقت داشتند. اینان روز دوشنبه به سر کار برگشتند و در برابر قفسه‌های تعویض لباس به غر زدن در بارهٔ پیام گومولکا پرداختند. مسولان کارخانه سعی کردند که آن‌ها را به زور به سر کار بفرستند. برخی به سر کار رفتند ولی برخی تصمیم به اعتصاب گرفتند. از جمله برانگیزندگان اعتصاب،‌ آنا والنتینوویچ و یک برقکار جوان به نام لخ والسا بودند. اینان به دفتر کار رییس کارخانه رفتند و در طول راه عده‌ای دیگر از کارگران را نیز با خود همراه  کردند. میروسلاو مارچینیاک یکی از کارگرانی بود که با آنان همراه شد. خود وی واقعه را چنین شرح می‌دهد: “من شنیدم که عده‌ای شعار می‌دهند و از روی کنجکاوی به آنان پیوستم. نمی‌دانستم که قرار است اعتصابی در کار باشد. در واقع اصلن نمی‌دانستم که اعتصاب یعنی چه‌!” ۳.کارگران در برابر دفتر رییس گرد ‌آمدند و خواهان بازگشت قیمت‌ها به وضع سابق و استعفای مسئولین و مسببین افزایش قیمت‌ها از جمله گومولکا شدند. رییس به کارگران وعدهٔ پاداش حقوقی داد و از آنان خواست که به سر کار بازگردند. یکی از کارگران فریاد زد که بهتر است آنان به دفتر حزب کمونیست در شهر بروند و صدای اعتراض خود را به گوش مسئولان برسانند. بقیه موافقت کردند. حدود ساعت یازده، هزار کارگر مسلح به چماق و مفتول در حالیکه سرودهای سوسیالیستی از جمله سرود معروف انترناسیونال و سرود ملی لهستان را می‌خواندند به سمت دفتر حزب کمونیست به راه افتادند. اعتراض اینان خودجوش بود و هیچیک از کارگران دقیقن نمی‌دانست که چه باید بکند.

          کارگران به دفتر حزب رسیدند و به شعار دادن پرداختند: ” ما نان می‌خواهیم. مرگ بر گومولکا!”. برخی نیز شروع به نوشتن شعار بر روی دیوارها کردند. پلیس در این مرحله تنها نظاره‌گر بود. وقتی که یکی از مسئولان محلی حزب کمونیست به کارگران گفت که هیچ کاری از دستش ساخته نیست کارگران به چرخ زدن در شهر پرداختند و از کارگران سایر کارخانه‌های کشتی‌‌سازی و همچنین دانشجویان دانشگاه پلی‌تکنیک خواستند که به ایشان بپیوندند.

          وقتی که کارگران دوباره به مقر حزب بازگشتند دیدند که پلیس امنیتی (مشهور به زومو) محوطه را اشغال کرده و اجازهٔ ورود به تظاهرکنندگان نمی‌دهد. در اینجا کارگران به پلیس سنگ پرتاب کردند و پلیس نیز با شلیک گاز اشک‌‌آور سعی در متفرق کردن آنان کرد. اعتراض شدت گرفت و وقتی که شب فرا رسید خیابان‌های گدانسک سراسر آشوب و بلوا بود. سه‌شنبه صبح کارگران به کارخانهٔ کشتی‌سازی لنین رفتند و خبر شدند که شب پیش رهبران‌شان به وسیلهٔ پلیس دستگیر شده‌اند. خشمگین از این امر اینان دوباره به سمت مرکز شهر به راه افتادند. در مرکز شهر هزاران کارگر دیگر از سایر کارخانه‌ها به آنان پیوستند. کارگران به ایستگاه پلیس رفتند و سعی کردند که رهبران بازداشت شدهٔ خود را آزاد کنند. اقدام دوم رفتن به مرکز اتحادیهٔ بازرگانی، شکستن درها و از پنجره بیرون پرتاب کردن اسباب اثاثیهٔ دفتری بود. در ساعت ده صبح کارگران در جلو دفتر حزب با پرتاب سنگ و کوکتل مولوتوف نارضایتی خود را آشکار می‌کردند. از درون دفتر حزب چند گلوله شلیک شد ولی کارگران جا نزدند. سربازان از عمل به دستور و شلیک گلوله‌های بیشتر به سوی کارگران سرباز زدند و مسلسل‌های خود را از پنجره به بیرون پرت کردند. برخی حتا شلوارهای خود را نیز پایین انداختند! در اینجا مردم دفتر حزب را به آتش کشیدند. آتش زدن دفتر حزب کمونیست را کارگران گونه‌ای پیروزی به حساب آوردند. اما در همان حالی که شعله‌ها زبانه می‌کشیدند دو لشکر زرهی در حال پیشروی به سوی گدانسک بودند. رهبری حزب در ورشو به آنان وظیفهٔ سرکوب شورش را محول کرده بود.

بعدازظهر همان روز خودروهای حامل سربازان به مرکز گدانسک رسیدند. کارگران لباس‌های مندرس را از مواد مختلف انباشتند و آن‌ها را به همراه لاستیک‌های مستعمل اتوموبیل‌ آتش زده راهبندان به وجود آوردند. در جریان این اقدام‌ها یکی از کارگران به زیر خودروی سربازان رفت و جان باخت. آن شب یکی از اعضای پولیت بورو در یک برنامهٔ تلویزیونی تظاهرکنندگان را “مشتی ارازل و اوباش” خواند. یکی دیگر از اعضای پولیت بورو در جریان یک گردهم‌آیی حزبی عنان اختیار از کف داد و با خشم گفت: “این آشوب را سرکوب خواهیم کرد، حتا اگر مجبور شویم که ۳٠٠ کارگر را به قتل برسانیم”۴.

          سه‌شنبه بعدازظهر کارگران اعتصابی به کارخانهٔ کشتی‌سازی رفتند. همان شب بسیاری از کارگران به خانه‌هاشان برگشتند، اما دیگران به همراه رهبران اعتصاب در محوطهٔ کارخانه ماندند. فردای آن روز، قبل از طلوع خورشید، کارگران دریافتند که کارخانه به وسیلهٔ نیروهای نظامی محاصره شده است. رزمناوها در دریای بالتیک نیز لوله‌های توپ خود را به سوی کارخانه نشانه رفته بودند. وقتی که گروهی از کارگران جوان از دروازهٔ شماره دو کارخانه خارج شدند بارانی از گلوله بر سر آنان باریدن گرفت. چهار نفر کشته و پانزده نفر مجروح شدند. کارگران به کمک همکاران زخمی خود شتافتند و در حالیکه سرود ملی لهستان را می‌خواندند آنان را به درون کارخانه کشیدند. اینان پرچم لهستان در کارخانه را به حالت نیمه افراشته درآوردند و آن را با روبان‌های سیاه عزا آراستند.

          قتل کارگران فضا را عوض کرد. درون کارخانه کارگران یک کمیتهٔ اعتصاب تشکیل دادند و رهبران خود را انتخاب کردند. آنا والنتینوویچ و لخ والسا دو تن از این رهبران بودند. در این مرحله خواسته‌های کارگران به فراسوی مسایل معیشتی رفت و مقوله‌های صنفی-سیاسی را نیز در بر گرفت. یکی از خواسته‌ها به عنوان نمونه آن بود که رهبران اتحادیه‌های کارگری عضو حزب کمونیست نباشند. اعتصاب‌کنندگان خواستار آن شدند که نیروهای نظامی محوطه‌ٔ کارخانه را ترک کنند، امتیازهای ویژه برای اعضای حزب و ارتشیان لغو شوند و اتحادیه‌های بازرگانی به طور مستقل و خارج از حیطهٔ اعمال نفوذ حزب کمونیست اداره گردند. کارگران می‌خواستند از فرصتی که در پی آشوب به دست آورده بودند به نحو احسن و در راه احقاق حقوق اساسی خود استفاده کنند. این اسطوره که اتحادیه‌های رسمی نمایندهٔ کارگران بودند و از حقوق آنان دفاع می‌کردند فی‌الحال اثر خود را از دست داده بود. مسئله اینک این بود که چگونه کارگران مبارزهٔ خود را استحکام و مشروعیت بخشند.

          آتش زدن دفتر حزب کمونیست واکنش خشونت‌بار ارتش را موجب شده بود و به قتل کارگران و مهر و موم در کارخانهٔ کشتی‌سازی انجامیده بود. کارگران می‌دانستند که دوباره ریختن به خیابان‌ها می‌تواند عواقب ناگواری  در بر داشته باشند. این است که تصمیم به ماندن در محوطهٔ کارخانه  گرفتند. آنان اعلام کردند که تا زمانی که خواسته‌هایشان برآورده نشود کارخانه را ترک نخواهند کرد. همان شب کارگران به تهیه و گردآوری مواد منفجره پرداختند تا در صورت حملهٔ ارتش بتوانند از خود دفاع کنند. در ساعت ده شب، فرماندهان ارتشی به کارگران اولتیماتوم تازه‌ای دادند: یا تا چهار ساعت دیگر محوطهٔ کارخانه را ترک می‌کنید و یا با حملهٔ ارتش و بمباران هوایی مواجه می شوید. کارگران که به اندازهٔ کافی خشونت دیده بودند و می‌دانستند که ارتش بلوف نمی‌زند تصمیم به پایان دادن اعتصاب گرفتند و محوطهٔ کارخانه را در محاصرهٔ نیروهای نظامی ترک کردند. آنا آن روز را اینطور به خاطر  می‌آورد: “سرهایمان را پایین انداخته بودیم و مثل سربازانی اسیر کارخانه را ترک کردیم”.

          کارگران به توسعه و بسط  استراتژی بی‌خشونت برای مبارزه پرداختند، استراتژیی که می‌رفت تا ضامن موفقیت جنبش‌شان باشد. با وجود شکست، کارگران توانسته بودند نظر مساعد سایر کارگران را در گدانسک جلب کنند، رهبرانی را از میان خویش برگزینند و پایشان را در یک کفش کرده خواسته‌هایشان را از دولت بخواهند. آنان همچنین آموخته بودند که درگیری خشونت‌آمیز یا نیروهای نظامی و انتظامی بیهوده و حتا زیانمند است. اینان با رژیمی سروکار داشتند که برای فرونشاندن اعتراض از کشتن و نابود کردن باکی نداشت.

          اتفاقی در کارخانهٔ کشتی‌سازی کمون پاریس به گونهٔ آشکارتری نشان داد که بی‌نظمی و بلبشو در محیط کار چه خطراتی می‌تواند در بر داشته باشد. شب چهارشنبه مجریان رادیو به اعتصاب‌کنندگان اخطار کرده بودند که باید به سر کار بازگردند. همهٔ آن شب سربازان به سنگرگیری در محوطهٔ کارخانه پرداخته بودند. فردای آن روز، پیش از طلوع آفتاب، هنگامی که اولین ترامواها کارگران را به محل کار آوردند، بلندگوها اعلام کردند که کارخانه تعطیل است و کارگران باید به خانه‌هایشان بازگردند. ترامواهای بعدی تعداد بیشتری کارگر را به محوطهٔ کارخانه آوردند و به این ترتیب راه پس‌روی و بازگشت کارگران صف‌ اول سد شد. سربازان برنگشتن کارگران را سرپیچی از دستور به حساب آوردند و به روی آنان آتش گشودند.

          کارخانهٔ کشتی‌سازی وارسکی در شهر سزسین نیز درس‌هایی برای یادگیری داشت. کارگران روز پنجشنبه دست به اعتصاب زده بودند و در مرکز شهر، به همراهی کارگرانی از سایر کارخانه‌ها، مقر کمیته‌ٔ حزب کمونیست را آتش زده بودند. پلیس دخالتی نکرده بود. شب همان روز پلیس به خانهٔ رهبران و شرکت‌کنندگان در اعتصاب ریخته بود و آنان را دستگیر کرده بود. رهبران نظامی در ورشو به ارتش دستور آماده‌باش داده و شصت هزار سرباز مسلح به تانک، هلیکوپتر و رزمناو را مسئول سرکوب اعتصاب کرده بودند. صبح جمعه وقتی که کارگران به سر کار برگشته بودند، کارخانه در اشغال نیروهای ارتش بود.

          همان روز کارگران به حمله‌ علیه نیروهای نظامی دست زدند، اما دو تن از همکاران خود را از دست دادند  و مجبور به عقب‌نشینی به درون کارخانه شدند. کارگران، خشمگین، تصمیم به بیرون راندن نظامیان از گارحانه و اشغال آن گرفتند. آنان بلافاصله یک کمیتهٔ اعتصاب تشکیل دادند و نمایندگانی به یک کارخانهٔ کشتی‌سازی دیگر، که آن هم در اشغال بود، فرستادند. کارگران هر دو کارخانهٔ اعتصابی فهرستی از بیست و یک خواسته‌ را که شامل منحل کردن اتحادیهٔ بازرگانی و تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری می‌شد تهیه کردند. پیغام‌رسانانی این فهرست را به دست کارگران سایر کارخانه‌ها نیز رساندند. آنان نیز نمایندگان خود را به کارخانهٔ کمون پاریس فرستادند و یک کمیتهٔ شهری اعتصاب تشکیل دادند.

          جمعه شب پولیت بورو یادداشتی از سفیر شوروی در ورشو دریافت کرد. در آن یادداشت مقامات شوروی واکنش خشونت‌آمیز حزب کمونیست به اعتصاب را نکوهیده و خواستار برخوردی عاقلانه‌تر با آشوب شده بودند. پس از دریافت این نامه، پولیت بورو گومولکا را از سمت خود عزل کرد و به جای وی ادوارد گی‌یرک را به دبیرکلی حزب برگزید. گی‌یرک قول داد که با پنبه سر اعتصاب‌چیان را ببرد. شنبه صبح مقامات سیزسین به کارگران پیشنهاد مذاکره کردند. اولین دور مذاکرات در مدرسه‌ای نزدیک کارخانه انجام شد.

دو دور بعدی ولی در ساختمان‌های دولتی در شهر صورت گرفت. این موجب شد که رابطهٔ بین مذاکره‌کنندگان (نمایندگان کارگران) و کارگران قطع شود. برخی از نمایندگان کارگران از اعضای حزب کمونیست بودند و وفاداری‌شان هم به کارگران و هم به مقام‌های دولتی بود. نتیجه این شد که توافق‌نامه‌ بین کارگران و دولت چیز دندانگیری از آب درنیاید: مقامات دولتی پذیرفتند که دستمزد کارگران افزایش پیدا کند، قیمت برخی مواد غذایی از آنچه هست بیشتر نشود و به خانواده‌های کارگران کشته و زخمی شده تاوان مالی پرداخت شود. ولی هیچ حرفی از اصلی‌ترین خواستهٔ کارگران، یعنی تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری، به میان نیامد.

          در ژانویه‌ٔ ١٩٧١ اعتصاب‌های جدیدی در ساحل دریای بالتیک به وقوع پیوست. حزب کمونیست کارگران را دعوت به ارایه‌ٔ خواسته‌های خود به کمیته‌ٔ ویژهٔ این کار کرد. این بار نیز در فهرست کارگران، مهمترین خواسته را حق تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری تشکیل می‌داد.

          مقامات دولتی در کارخانه‌ها جلسه‌هایی تشکیل دادند و در آن‌ها از کارگران خواستند که به حل بحران اقتصادی در کشور کمک کنند. در کارخانهٔ وارسکی بیشتر کارگران از شرکت در این جلسه‌ها خودداری کردند. مقامات دولتی که تعداد اندک شرکت کنندگان را تحقیر‌ی برای خود و طرح خود به حساب ‌می‌آوردند با استفاده از شگردهای سینمایی و مخلوط کردن نوارهای سابق فیلم‌ با نوارهای فعلی اینگونه جلوه دادند که گروه کثیری از کارگران مشتاقانه در این جلسه‌ها شرکت کرده‌اند. کارگران کارخانه‌ٔ وارسکی به این اقدام اعتراض کرده و دست از کار کشیدند و تنها زمانی دوباره به سر کار برگشتند که با شخص گی‌یرک ملاقات کردند.

          در ٢۵ ژانویه‌، گی‌یرک به سخنرانی در یک گردهم‌آیی در کارخانهٔکشتی‌سازی لنین پرداخت. وی در سخنان خود گفت که خود او نیز زمانی کارگر بوده است و ملتمسانه از کارگران خواست که برای نجات کشور دست به دست هم دهند. وی از کارگران پرسید: آیا مرا یاری خواهید کرد؟ کارگران یک صدا فریاد زدند: : ” تو را یاری خواهیم کرد”. در میان این کارگران آنا والنتینوویچ و لخ والسا نیز بودند. آنان نیز به همراه همکاران خود می‌خواستند باور کنند که گی‌یرک حق دارد و در فکر کشور و کارگران است.

          در سال‌های ١٩٧٠ و ١٩٧١ اتفاق دیگری نیز افتاد، این ‌بار در شهر لوج در مرکز لهستان: کارگران کارخانه‌های پارچه‌بافی آن شهر که عمدتن زن بودند و درآمد چندانی نداشتند در اعتراض به افزایش قیمت‌ها دست به اعتصاب زدند. دولت بلافاصله تعدای از مقام‌های عالیرتبه از جمله نخست‌وزیر را به لوج فرستاد. اینان نیز همانند گی‌یرک از کارگران خواستند که به یاری کشور بشتابند. اما هیچ یک از سه هزار کارگر زنی که برای سخنرانی آمده بودند واکنش مثبتی نشان نداد. اینان حتا نگذاشتند که نخست‌وزیر حرف‌هایش را تمام کند. یکی از زنان اعتصابی فریاد زد: “زن تو در خانه کالباس می‌خورد ولی بچه‌های من نان خالی سق می‌زنند”. وقتی که فرستادگان دولتی از کارگران پرسیدند که آیا حاضرند دست یاری به سوی حزب کمونیست دراز کنند، پاسخ اعتصاب‌کنندگان یک “نه” غرا بود. روز بعد رژیم کوتاه آمد و قیمت‌ها را به وضع سابق برگرداند.

          اتفاق‌های زمستان آن سال برای حزب کمونیست گران تمام شد. کارگران گدانسک، گدینیا و سزسین هرگز کشتار همکاران خود را به وسیله‌ی نیروهای نظامی و انتظامی فراموش نکردند و سالروز مرگ آنان را به روز عزای عمومی مبدل ساختند. رژیمی که برای مقابله با اعتصاب‌کنندگان به توپ و تانک و رزمناو متوسل می‌شود و آنان را ارازل و اوباش می‌نامد مشکل بتواند مردم را قانع کند که حامی منافع آنان است. پس از این واقعه‌ها کارگران اعتماد به‌نفس بیشتری به دست ‌آوردند. در گدانسک و گدینیا، حزب کمونیست برای مقابله با اعتصاب به زور متوسل شده بود. اما رهبران جدید حزب تصمیم به اجتناب از رویارویی با کارگران و سازش گرفته بودند. در سزسین، مقام‌های حزبی قلدرمابانه با کارگران رفتار کرده بودند اما در نهایت به مذاکره تن در داده بودند. پیش از آن، سازش با مخالفان هرگز در لهستان کمونیستی رخ نداده بود. حزب کمونیست همچنین در لوج و در رویارویی با زنان اعتصابگر پا پس گذاشته بود. از این تاریخ به بعد کارگران دریافتند که اگر متحدانه عمل کنند قادر خواهند بود که رژیم را به زانو درآورند.

این اعتصاب‌ها درس بزرگ دیگری نیز برای کارگران به همراه داشت. کارگران آموختند که آتش زدن ساختمان‌ها و رودررویی خشونت‌آمیز با دولت تنها به پیچیده‌تر شدن وضع کمک می‌کند و به رژیم بهانه‌ای برای مقابله به مثل می‌دهد. کارگران راه بهتری برای مبارزه پیدا کرده بودند: آنان توانسته بودند تولید صنعتی را “به گروگان” بگیرند و خود را در سطح شهر سازمان دهند. در سزسین کارگران پس از دو دهه بی‌اعتنایی رژیم و خودداری‌اش از برقراری دیالوگ، آن را به پای میز مذاکره کشانده بودند. از همه مهمتر اینکه کارگران دریافته بودند که می‌شود به فراسوی خواسته‌های صرفن معیشتی رفت و بدون سیاسی کردن موضوع به مقوله‌هایی مانند اتحادیه‌های مستقل کارگری نیز پرداخت.

“آزادی ما با خود ما شروع می‌شود”

          ایجاد اتحادیه‌های مستقل کارگری اصلی‌ترین هدف رژیم را به زیر سئوال می‌برد، که همانا تمرکز قدرت در دست حزب کمونیست بود.  وقتی که کمونیست‌ها در لهستان قدرت را به دست گرفتند، به پیروی از تجربهٔ شوروی، همهٔ صنایع را ملی کرده، برنامه‌ریزی اقتصادی را در دست خود متمرکز نموده و دهقانان را وادار به کشت در تعاونی‌های کشاورزی کردند. آنان همچنین رسانه‌ها و صنعت هنری و فرهنگی را مهار کرده و در مورد همهٔ آنچیزهایی که می‌توانست گفته، نوشته، یا ساخته شود به تصمیم‌گیری پرداختند. آنان حتا به حریم کلیسای کاتولیک نیز تجاوز کردند و دارایی‌های کلیسا را مصادره کردند، مدرسه‌ها‌ و نشریه‌های مذهبی را بستند، مسئولیت انتصاب‌ مقام‌های کلیسایی را خود به عهده گرفتند و تا آنجا پیش رفتند که اسقف اعظم کلیسای کاتولیک، استفان ویزیتسکی، را بازداشت خانگی کردند.

          در اروپای شرقی بین ایده‌های تمامیت‌خواهانه و واقعیت‌های موجود فاصلهٔ بسیاری وجود داشت. اصلاحات شتابزدهٔ پس از مرگ استالین به عقب‌نشینی مفتضحانهٔ حزب کمونیست در سال ١٩۵۶ انجامیده بود. در آن زمان اعتصاب‌ها و تظاهرات عمومی رژیم را به سازش با مردم وادار کرد. مهرهٔ اصلی اصلاحات در لهستان ولادیسلاو گومولکا بود. او از فشار سانسور کاسته بود، به کلیسا اجازه داده بود که نشریه‌ منتشر کند و از استقلال نسبی برخوردار باشد، کلوب‌هایی برای بحث و جدل آزادانه تاسیس کرده بود و انجمن‌های مستقل کارگری را به رسمیت شناخته بود. مفهوم‌هایی مانند “عدالت اجتماعی”، “خودگردانی” و حتا “دمکراسی” وارد واژه‌نامهٔ کمونیست‌ها شده بود. همه چیز به ظاهر خوب پیش می‌رفت تا اینکه قیام مجارستان رخ داد. این قیام و پیامدهایش جهان کمونیستی را تکان داد و موجب شد که رژیم لهستان آزادی‌های داده شده را پس بگیرد، انجمن‌های کارگری را تعطیل کند و به دستگیری نویسندگان و روشنفکران ناراضی بپردازد. شاعر لهستانی، آدام زاگاوسکی می‌کوید: “آنان اجازه دادند که بیندیشم، اما از سخن گفتن بازمان داشتند. اجازه دادند که زمزمه کنیم، اما از آواز خواندنمان جلو گرفتند”. با همهٔ این‌ها هنوز در لهستان  آزادی‌ها یا “انحراف‌” های بیشتری نسبت به سایر کشورهای بلوک کمونیستی وجود داشت. ولی هیچکس تردید نداشت که رییس کیست و قدرت در دست کیست. در دههٔ ١٩۶٠ روشنفکران لهستانی امید به اصلاحات در درون حزب  را از دست دادند. در سال ١٩۶٧ گومولکا آخرین اصلاح‌طلبان را از پولیت بورو بیرون انداخت۵.

     در ژانویه ١٩۶٨ مقامات دولتی جلو به صحنه بردن نمایشنامه‌ای از آدام  میکیه‌ویچ، شاعر و نمایشنامه‌نویس قرن نوزدهم لهستان را به این بهانه که در آن اله‌مان‌های ضدروسی وجود دارد، گرفتند. دانشجویان و روشنفکران به شدت اعتراض کردند و در گردهم‌آیی‌هایی خواستار آزادی بیان شدند. در مارس همان سال دانشجویان در محوطه دانشگاه ورشو دست به تظاهرات زدند. پلیس با باتوم به آنان حمله کرد. هزاران دانشجو از دانشگاه اخراج شدند و صدها دانشجو به زندان افتادند. تبلیغات ضدیهودی در رسانه‌ها به راه افتاد و بسیار از یهودیان، از جمله یهودیان عضو حزب کمونیست، از کشور گریختند. در لهستان قدرت به دست مرتجع‌ترین جناح کمونیست‌ها افتاده بود. در همین سال اتفاق دیگری نیز افتاد که آخرین امیدها به اصلاحات و دگرگونی در لهستان را از بین برد. در اوت ١٩۶٨ ارتش لهستان به همراهی سایر ارتش های عضو پیمان ورشو به چکسلواکی یورش برد تا نیروی‌های اصلاح‌طلب و دمکرات در آن کشور را سرکوب کند. به این ترتیب حتا مقام‌های حزبی و دولتی نیز تصمیم به پذیرش خواست مردم و اعطای آزادی‌های بیشتر می‌گرفتند، اتحاد شوروی ممکن بود که مانع شود. برای لهستانی‌هایی که خواستار فضای باز سیاسی بودند هیچ چشم‌انداز روشنی وجود نداشت. در اوایل دههٔ‌ هفتاد، ناراضیانی که در دههٔ ۶٠ جزو اپوزوسیون محسوب می‌شدند به سمت یک استراتژی سیاسی نو و عملی‌ رفتند.

          در میان مبتکران این استراتژی می‌شود از لزک کولاکووسکی، یاتسک کورون و آدام میچنیک نام برد. اینان که ابتدا از هواداران سوسیالیسم و جامعهٔ بی‌طبقه بودند به تدریج ایمان خود را به حزب از دست داده و به مخالفان سرسخت آن تبدیل شده بودند. مسن‌ترین ایشان، کولاکووسکی، استاد فلسفهٔ سیاسی در دانشگاه ورشو بود که در میانه دههٔ ۵٠، مارکسیسم دگماتیک را رد و محکوم کرده بود. او که خود عضو حزب کمونیست بود، به خاری در چشم رژیم تبدیل شده بود. او از هر فرصتی برای کوبیدن رژیم به دلیل به جا نیاوردن وعده‌اش برای ایجاد جامعه‌ای کثرت‌گرا استفاده می‌کرد. او در سال ١٩۶۶ از حزب کمونیست و سپس در سال ١٩۶٨ از دانشگاه اخراج شد. کولاکووسکی پس از آن کشو را ترک کرد اما همچنان درگیر با مسایل لهستان باقی ماند.

در سال ١٩۵۶ یاتسک کورون از رهبران اعتراض دانشجویی در دانشگاه ورشو بود. وی که یک مارکسیست معتقد بود به امکان دگرگونی در حزب و کشور باور داشت و یک گروه پیشاهنگی برای آشنا کردن نوجوانان با ایده‌ها و ایده‌آل‌های کمونیستی به وجود آورده بود. در اوایل دههٔ ۶٠ یاتسک همهٔ علاقه و امید خود به حزب را از دست داد و به همراه همکارش، کارول مودژلوسکی، نامهٔ سرگشاده‌ای به حزب نوشته در آن اعلام کرد که حزب اصلاح‌پذیر نیست و باید با یک انقلاب کارگری سرنگون شود. در سال ١٩۶۴ کارول از حزب اخراج شد و یک سال پس از آن دستگیر شده و به زندان افتاد. کورون در سال ١٩۶٨ از زندان آزاد شد اما تنها دو روز پس از آزادی به جرم سازماندهی راه‌پیمایی‌های اعتراضی دوباره به زندان افتاد.

          میچنیک، پسر دو روشنفکر لهستانی، در یازده سالگی به گروه پیشاهنگی کورون پیوست. در آن گروه به وی می‌آموختند که ” کمونیست کسی است که در راه عدالت اجتماعی، برابری و آزادی مبارزه می‌کند. یک کمونیست ممکن است که سال‌ها برای باورهایش  به زندان بیفتد…اما پس از آزادی به مبارزه در راه آرمان‌های انقلابی‌اش ادامه می‌دهد”. همانند آموزگار خود،

میچنیک نیز خیلی زود دریافت که در حزب کمونیست جایی برای آرمانگرایان وجود ندارد. اولین رویارویی او با رژیم زمانی روی داد که هنوز دانش‌آموز بود: پلیس او را به جرم پخش نامهٔ سرگشادهٔ کورون و مودژلوسکی در دبیرستان دستگیر کرد. در سال ١٩۶٨ او رهبر اعتراض دانشجویی در دانشگاه ورشو بود. سال بعد رژیم او را به زندان انداخت۶.

          در سال‌های آغازین و میانی دهه ٧٠ این روشنفکران ناراضی تعدادی مقاله در نشریات زیرزمینی آن روز مانند ایمگره منتشر کردند و در آن به انتقاد از دیدگاه‌های پیشین خود پرداختند. میچنیک نوشت: ” ما فکر می‌کردیم که سیستم را می‌شود از درون اصلاح کرد و به آن ویژگی‌های انسانی و دمکراتیک بخشید”. در آن مقاله مینچیک می‌گوید که آنان امید خود را به کادرهای اصلاح‌طلب حزبی بسته بودند. ولی وقایع سال ١٩۶٨ این امید آنان را بر باد داد ورشتهٔ پیوندهای فکری و عاطفی آنان به حزب را گسست.  اکنون برای کولاکووسکی روشن شده بود که بی‌رحمی و نارواداری حزب نه نتیجهٔ رهبری ناشایستهٔ آن که حاصل ماهیت و ذات خود رژیم بود٧.

          اما قطع امید از حزب به معنی قطع امید از مبارزه نبود. کولاکووسکی نوشت: “اگر امید خود را از دست بدهیم و فکر کنیم که هیچ کاری نمی‌شود کرد به ورطه بزدلی، بی‌ارادگی و همکاری با شر می‌افتیم”. مسئله این نبود که آیا می‌شود با شر در افتاد یا نه. مسئله این بود که چگونه باید درافناد. میچنیک نوشت: ” تلاش برای سرنگونی رژیم غیر منطقی به نظر می‌رسد. اتحاد شوروی می‌تواند دخالت کرده و اعتراض را سرکوب کند (همانگونه که در مجارستان و چکسلواکی چنین کرد). از این گذشته فعالیت‌های یک جنبش انقلابی تنها به ایجاد تشنج وتنش در سطح جامعه کمک می‌کند و به پلیس بهانه می‌دهد که اعمال خشونت‌‌آمیز خود را توجیه کند. در آن صورت کمونیست‌ها جنبش را توطئهٔ نیروهای بیگانه خواهند نامید و به سرکوب آن خواهند پرداخت. حتا اگر اپوزوسیون قادر شود که قدرت سیاسی را به دست بگیرد باز هم این خطر وجود خواهد داشت که فقط پالان خر عوض شود. با حملهٔ خشونت‌آمیز به قلعهٔ باستیل ما فقط به ساختن باستیل‌های دیگری کمک خواهیم کرد”٨.

          اصلاح‌طلبی شکست خورده بود و مقابله به مثل با رژیم و رویارویی مستقیم نیز نمی‌توانست چیزی را عوض کند. ولی کالوکوسکی، کورون و میچنیک باور داشتند که می‌شود کار دیگری کرد: به جای تلاش برای عوض کردن رژیم باید تلاش کرد که جامعهٔ لهستان عوض شود. راه اینکار مقابله با رژیم و میل غریزی‌اش به مهار کردن تمام وجوه زندگی اجتماعی در لهستان بود. کورون می گفت: “هر اقدام یا ابتکار مستقلی به وسیله شهروندان، هر گونه تلاشی برای سازمان‌دادن خود در خارج از حیطهٔ قدرت رژیم، به مشروعیت حکومت خدشه وارد می‌سازد و اقتدار آن را به چالش می‌کشد”. وظیفه روشنفکران, از دید میچنیک, ایجاد انجمن‌هایی از شهروندان آزاد بود که در روابط روزانهٔ خود مستقل و آزاد رفتار کنند٩.

          ناسازه در این‌جا بود که آزادی مردم لهستان با بی‌اعتنایی به سیاست شروع می‌‌شد. میچنیک می‌گفت: “آزادی ما با خود ما شروع می‌شود”. او در بیان این حرف از گاندی الهام گرفته بود که ۶٠ سال پیش از او گفته بود: ” استقلال هند با استقلال هندی‌ها در زندگی روزمرهٔ خود آغاز می‌شود”. نمایندگان اپوزوسیون در لهستان دو درس بزرگ گاندی را سرمشق و بنیان پیکار استراتژیک خود قرار دادند: اجتناب از خشونت و تلاش فردی برای تبدیل شدن به شهروندی مسئول و آزاد١٠.

          این‌ها البته به این معنی نبود که اپوزوسیون هدف ایجاد دگرگونی در ساختار سیاسی دولت را کنار گذاشته بود. میچنیک کورون به این باور رسیده بودند که رژیم را می‌شود به انجام اصلاحات ترغیب کرد. کورون نوشت: “جامعه سازمان یافته از قدرت برخوردار است، قدرتی که دولت مجبور به کنار آمدن با آن است”. به گمان موچنیک ” هیچ چیزی بهتر از فشار از پایین حاکمان را قانع نمی‌کند که وقت دگرگونی فرارسیده است”. دمکراسی و آزادی‌های فردی فرجام و پاداش کار بود. برای دریافت این پاداش اولین گام، سازمان داد مردم لهستان بود١١. و برای برداشتن این گام روشنفکران به هم‌پیمان نیاز داشتند.  اولین هم‌پیمان آنان کلیسای کاتولیک بود. کلیسای کاتولیک، که رابطه چندان خوبی با اینتلجنسیا و روشنفکران نداشت، نهادی قدرتمند و مستقل، و در نتیجه هم‌پیمانی ایده‌ال، به شمار می‌رفت. در دههٔ پنجاه، کولاکووسکی کلیسا را به دلیل “تاریخ بنیادگرایانه” آن محکوم کرده بود و اسقف اعظم، ویزینیسکی، روشنفکران را به دلیل نسبیت‌گرایی “فکری و اخلاقی”شان به باد حمله گرفته بود. با این وجود شرایط برای مصالحه آماده بود. کلیسا سابقن خواستار رعایت حقوق بشر در لهستان و احترام به آزادی‌های فردی لهستانی‌ها شده بود.

بسیاری از روشنفکران که از کمونیسم و مادی‌گرایی و منطق-محوری افراطی آن سر خورده بودند به دنبال سایر مرجع‌های اقتدار اخلاقی می‌گشتند١٢.

          کورون و مینچیک همچنین تلاش کردند که برای خود هم‌پیمانانی در میان کارگران صنعتی بیابند. آنان می ‌دانستند که دوبار پیش از آن در سال‌های ١٩۵۶ و ١٩٧٠ کارگران علیه رژیم قیام کرده بودند و آن را به سازش مجبور ساخته بودند. مینچیک نوشت: حزب کمونیست از هیچ کسی بیشتر از کارگران می‌ترسد. به همین دلیل اینان باید بخشی از هر جنبش آزادیخواهانه در لهستان باشند. در دههٔ ٧٠ و هنگامی که کارگران ساحل دریای بالتیک رو در روی رژیم ایستاده بودند روشنفکران هیچ کاری نکردند. این را کورون مایهٔ شرمساری می‌دانست و می‌گفت که در اعتراض کارگری بعدی روشنفکران باید همبستگی نشان دهند١۳.

“وظیفه جامعه سازمان دادن به خود است”

          “اعتراض بعدی” در سال ١٩٧۶ رخ داد. در ٢۴ ژوئن آن سال نخست وزیر لهستان اعلام کرد که قیمت‌ها افزایش خواهد یافت. قیمت برخی مواد غذایی مانند شکر و سوسیس دو برابر شده و بر قیمت سایر مواد غذایی پنجاه درصد افزوده خواهد شد. روز بعد همهٔ لهستان دستخوش اعتصاب بود: کارگران کارخانه‌های پارچه‌بافی لوج، کارگران کارخانه‌های کشتی‌سازی ساحل دریای بالتیک، کارگران صنعتی در پوزنان، کارگران معدن‌های سیل‌سی‌یا و کارگران کارخانه‌های ذوب ‌آهن هوتا همه دست از کار کشیدند. در حومهٔ ورشو کارگران کارخانهٔ تراکتور‌سازی اورسوس ریل‌های‌ راه‌آهن را از جا کنده و از رفت و آمد قطار ورشو-پاریس جلو گرفتند. در رادوم، در ۶٠ کیلومتری ورشو، کارگران همان کاری را کردند که شش سال پیش کارگران گدانسک کرده بودند: دفتر حزب کمونیست را به آتش کشیدند. پیش از آن که آشوب فرو نشیند نخست وزیر در یک برنامه تلویزیونی اعلام کرد که افزایش قیمت‌ها لغو شده است. رژیم اینبار نیز کوتاه آمد ولی برای زهر چشم گرفتن از اعتصاب‌کنندگان، آنان را “مشتی اوباش مست و زن دیوانه” خواند و مجازات کرد: ٢٠٠٠ اعتصاب‌گر بازداشت شدند و ۳٠٠ نفر به حبس‌های طولانی‌مدت (برخی تا ده سال) محکوم گردیدند. همچنین هزاران کارگر از کار اخراج شدند، ‌آن هم در کشوری که بیمهٔ بیکاری وجود نداشت.

          این بار برخلاف قبل، روشنفکران به کمک کارگران شتافتند و کورون و مینچیک و دوازده روشنفکر دیگر، از جمله دو کشیش، بیانیه‌ای به نام “هبستگی با اعتصابگران” صادر  کردند. ژوییه همان سال وقتی که دولت کارگران اعتصابی کارخانه اورسوس را به دادگاه کشاند، محوطه دادگاه از خانوادهٔ محاکمه‌شوندگان، خبرنگاران خارجی، ماموران لباس شخصی پلیس ، و چندین روشنفکران معترض، از جمله یاتسک کورون پر شد. روشنفکران آمده بودند تا به خانوادهٔ کارگران کمک کنند، اما این کار راحتی نبود، چرا که پلیس مخفی با ایجاد مزاحمت برای خانوادهٔ کارگران و گرفتن مدام عکس، آنان را نسبت به غریبه‌ها (از جمله روشنفکران) بی‌اعتماد کرده بود. ولی وقتی که در جریان دادگاه یکی از نزدیکان متهمان گریه کرد و دو نفر از زنان روشنفکر به وی دلداری دادند، ورق برگشت و نظر مردم نسبت به روشنفکران مساعد شد.

          خانوادهٔ متهمان از وکیلان مدافعی که دادگاه در اختیارشان گذاشته بود ناراضی بودند. روشنفکران وکیل مدافع دیگری پیدا کردند، و گفتند که دستمزد وی را خواهند پرداخت. آنان همچنین از کودک یکی از متهمان نگهداری کردند تا همسر وی بتوانند در دادگاه حضور یابد. روشنفکران ورشو و دانشجویان ناراضی کمک‌های مشابهی به خانواده‌های کارگران متهم شهر رادوم کردند. در آنجا فشار مقام‌های دولتی به روشنفکران بیشتر بود و بازداشت و ضرب و شتم مخالفان را نیز به همراه داشت. در ورشو، رژیم برای خلاص شدن از دست کورون، وی را به خدمت وظیفه خواند!

          برای ادامهٔ کمک به کارگران، برخی فعالان جوان قصد داشتند که نهادی تشکیل داده و به عضوگیری از میان چهره‌های برجسته در کشور بپردازند. آنان می‌پنداشتند که رژیم، به دلیل واهمه از تبلیغات سو، دست به اقدام خشونت‌باری علیه آنان نخواهد زد. روشنفکران مسن‌تر ولی چنین کاری را صلاح نمی‌دیدند و می‌گفتند که این به رژیم بهانه‌ای برای سرکوب مخالفان می دهد. ولی بیانیه‌ای اعتراضی به وسیله دفتر اسقف اعظم به آنان دلگرمی داد و تشویق‌شان کرد که کمیتهٔ “دفاع از کارگران” را تاسیس کنند.

          این کمیته استراتژی تبیین شده به وسیله کورون، میچنیک و سایر روشنفکران را راهنمای خود قرار داد و از  دولت خواست که متهمان را عفو کرده و کارگران اخراجی را به سر کار بازگرداند. کمیته در بیانیه‌ای گفت: ” جامعه برای مقابله با بی‌قانونی هیچ راهی به جر همبستگی ندارد. هر جا که استثمارشونده‌ای هست، وظیفهٔ جامعه دفاع از اوست”. آنگونه که بعدها یکی از بنیان‌گذاران کمیتهٔ دفاع از کارگران گفت،  آن‌ها امیدوار بودند که کارشان سرمشقی برای دیگران باشد و “موجب ایجاد نهادهای مستقل مشابه” بشود.

          کمیتهٔ دفاع از کارگران با ١٢ عضو شروع به کار کرد و هیچگاه شمار اعضایش، که شامل جامعه‌شناسان، تاریخ‌دانان، فیلسوفان، وکیلان، نویسندگان و کشیشان می‌شد، از ۳۳ فراتر نرفت. تعدادی از اینان مشهور بودند: رمان‌نویس نامی، یرژی آندرژیووسکی، تاریخ‌دان اقتصاد، ادوارد لیپینسکی، بازیگر سینما، هالینا میکولایسکا و استاد دانشگاه آکسفورد، لژک کولاکووسکی. اعضای گروه یا از پارتیزان‌هایی بودند که در جریان جنگ جهانی دوم علیه نازی‌ها جنگیده بودند یا متعلق به نسل پس از جنگ بودند که در قیام‌های ١٩۵۶ و ١٩۶٨ علیه رژیم به پا برخواسته بود. میچنیک که در سال ١٩٧۶ در خارج از کشور به سر می‌برد، پس از بازگشت در سال ١٩٧٧ به کمیته پیوست. مواضع ایدئولوژیک اعضای گروه متفاوت بود. برخی روشنفکران کاتولیک بودند، برخی سوسیال دمکرات، برخی لیبرال. اما آنچه که آنان را به هم پیوند می‌داد مخالفتشان با رژیم و تعهدشان به دمکراسی و حقوق بشر بود.

          اولین اقدام کمیته، کمک کردن به کارگران متهم شده، کتک خوره و اخراج شده بود. کمیته، وکیل مدافع و پزشک پیدا کرد تااز آنان دفاع کند در مورد زخم‌هایی که برداشته‌اند نامه و تایید‌نامه به دادگاه بدهد. کمیته همچنین به جمع‌آوری کمک مالی از کلیسا، مردم و اتباع کشورهای بیگانه پرداخت و یک صندوق مالی امداد و کمک‌رسانی به وجود آورد. نویسندگان خارجی مانند سائول بلو، هاینریش بل و کونتر گراس، سهم خود از فروش کتاب‌هایشان در لهستان را به این صندوق هدیه کردند. اتحادیه‌های بازرگانی در غرب نیز کمک کردند. در کل کمیته موفق به جمع‌آوری ۳.٢۵ میلیون زلوتی شد. از سپتامبر ١٩٧۶ تا سپتامبر ١٩٧٧ کمیته این مبلغ را، که معادل درآمد سالانهٔ شصت و پنج خانواده بود، میان چندین هزار کارگر لهستانی و خانواده‌هایشان پخش کرد. کمیته همچنین برای تحت فشار گذاشتن رژیم یک کارزار تبلیغاتی به راه انداخت.

          دبیرکل حزب کمونیست، گی‌یرک، افکار عمومی را جدی می‌گرفت. به همین دلیل کمیته به انتشار و پخش اخبار مربوط به اعتراض، سرکوبی که در پی آمده بود و روند بازرسی‌ها و محاکمات پرداخت. کمیته همچنین قربانیان را تشویق کرد که از دادستانی کل کشور، به دلیل رفتار نابجا و خشن پلیس علیه کارگران، شکایت کنند. در سال ١٩٧۶ بیش از هزار تن از کارگران اورسوس و رادوم نامه‌ای اعتراضی به گی‌یرک نوشتند. در همین سال صدها دانش‌پژوه، کشیش، نویسنده و هنرمند علیه خشونت پلیس به پارلمان لهستان شکایت کردند.

          کمیته می‌دانست که برای حزب کمونیست افکار عمومی مردمان غرب همانقدر اهمیت دارد که افکار عمومی لهستانی‌ها. گی‌یرک در غرب از خود چهره‌ای مهربان و ملایم ساخته بود چرا که می‌دانست دریافت کمک اقتصادی از غرب منوط به این است که رژیم وی رژیمی “لیبرال” کمونیست قلمداد شود. کمیته از این نقطه ضعف گی‌یرک استفاده کرد و تا آنجا که ‌توانست لیبرال بودن رژیم وی را به زیر سئوال برد: کورون و لیپسکی با خبرنگاران آلمانی در ورشو مصاحبه کردند و میچنیک در ١٩٧۶، زمانی که هنوز در اروپای غربی زندگی می‌کرد، با خبرنگاران فرانسوی و ایتالیایی گفتگو کرد. او به همراه کوالووسکی و یک تبعیدی دیگر، ولادیمیرز بروش، کنفرانسی مطبوعاتی در لندن برگزار کرد و در طی آن از غربی‌ها کمک مالی خواست. کمیته‌های همبستگی در لندن، پاریس و نیویورک تشکیل شدند.

          این اقدام‌ها موثر واقع شد. بین مارس تا ژوییه ١٩٧٧ همه کارگرانی که از ژوئن سال پیش در زندان به سر می‌بردند، آزاد شدند و بیشتر آنانی که از کار اخراج شده بودند به سر کار بازگشتند. امید رژیم این بود که با پذیرش درخواست‌های اصلی کمیته‌ٔ همبستگی، این کمیته دلیل وجودی خود را از دست داده، منحل شود و به این ترتیب فشار داخلی و خارجی بر رژیم کاهش یابد. اما چنین نشد. پس از دفاع موفقیت‌آمیز از کارگران، کمیتهٔ همبستگی اولویت‌های خود را عوض کرد و به جنبه‌های دیگر مبارزه پرداخت. کمیته اعلام کرد: ” ما به فعالیت‌های خود ادامه می‌دهیم چرا که معتقدیم بهترین وسیله برای مقابله با محدودیت‌هایی که رژیم برای مردم ایجاد کرده، کمک به همبستگی شهروندان لهستانی است”١۵.

          نشر و چاپ مطلب مهمترین سلاح در دست مخالفان به شمار می‌رفت. از میان برداشتن مهار اطلاعاتی رژیم اولین گام در راه ازمیان برداشتن مهار زندگی اجتماعی به وسیلهٔ آنان بود. سازمان دادن هر گونه اقدام مستقلی منوط به ارتباط‌گیری با مردم بود. در گذشته مخالفان از دولت خواستار آزادی بیان بیشتری شده بودند و دولت نیز در مواردی میزان سانسور رسانه‌ای را کاهش داده بود. با این وجود محدودیت‌های بیانی و ارتباطی به قوت خود باقی مانده و موجب گونه‌ای خودسانسوری در بین مردم شده بود، چرا که بسیاری فکر می‌کردند که اگر افکار خود را آزادانه بیان کنند همان مقدار آزادی اندک را نیز از دست خواهند داد. اما پس از وقایع سال ١٩٧۶ ورق برگشت و مخالفان به کل رسانه‌های دولتی را نادیده گرفتند و به انتشار روزنامه‌ها و کتاب‌های خود پرداختند.

          در سپتامبر ١٩٧۶، کمیته اولین نشریهٔ ماهانه خود را به نام کمونیکاتور انتشار داد. در این نشریه بیانیه‌های کمیته و اخبار مربوط به محاکمات و فشارهای دولتی بر مخالفان انتشار می‌یافت. نثر نشریه، غیر ایدئولوژیک بود و تنها آمار و اخبار روز را انعکاس می‌داد. قصد کمونیکاتور تبدیل شدن به یک منبع قابل اعتماد اطلاعاتی بود. در ابتدا اعضا باید نشریه را نسخه به نسخه تایپ می‌کردند. اما بعد ماشین‌های چاپ را به صورت قاچاق از خارج وارد کردند و کار راحت‌تر شد. کمیته همچنین به چاپ نشریات زیرزمینی دیگری مانند روبوتنیک (کارگر) نیز کمک کرد. کار اصلی روبوتنیک دادن پیشنهاد و نظر مشورتی به کارگران در مورد سازماندهی خود، ایمنی کاری، مسایل درمانی و دستمزد بود. در پایان سال ١٩٧٨ هر ماه حدود ٢٠٠٠٠ نسخه از هر نشریه چاپ ودر کشور پخش می‌شد.

          با پول کمیته و استفاده از ماشین‌های چاپ‌، میروسلاو خویتسکی، یک شیمی‌دان و عضو کمیته دفاع از کارگران چاپخانه‌ای زیرزمینی به نام نوآ تاسیس کرد. اولین کتاب این چاپخانه در اوت ١٩٧٧ بیرون آمد و پس از آن بیش از صد عنوان کتاب از رمان گرفته تا کتاب خاطرات و رساله‌ی سیاسی به چاپ رساند. نوآ کارهایی را بیرون داد که مقامات لهستانی ممکن نبود با چاپ آن‌ها موافقت کنند. کارهایی مانند دفتر شعر چسلاو میلوش، شاعر لهستانی-لیتوانیایی مقیم آمریکا (که بعدها نوبل ادبی را برد)، رمان‌های ‌نویسندگان خارجی مانند جرج اورول و دفتر‌های شعر شاعرانی همچون اوسیپ ماندلشتام و جوزف برادسکی. نوآ چاپخانه، انبار و سیستم توزیع خاص خودش را داشت و هزینه‌هایش را از طریق فروش کتاب و کمک‌ مالی مردم تامین می‌کرد.

در همان حال که مخالفان رژیم با سانسور دولتی در افتاده بودند، اختیار تام رژیم در زمینه‌های آموزش عالی را نیز با سازمان دادن و برپایی سخنرانی به چالش می‌کشیدند. در پاییز ١٩٧٧ اعضای کمیته به همراه دانش‌پژوهان دیگر دانشگاهی به نام دانشگاه سیار بنیاد گذاشتند. در شهرهای دانشگاهی گروه‌های غیررسمی دانشجویی مکان و زمان خاصی را- معمولن در خانه یا آپارتمان شخصی- برای سخنرانی اعلام می‌کردند. ده‌ها دانشجو در این مکان‌های کوچک جمع می‌شدند تا به سخنرانی‌هایی گوش بدهند که مشابه‌‌اش را هرگز در کلاس‌های درس خود نشنیده بودند: سخنرانی‌هایی مانند سخنرانی آدام میچنیک در مورد “تاریخ مردم لهستان” یا “ایدئولوژی‌های سیاسی معاصر”. در کراکو، اسقف کارول وویتیلا، به سازمان دادن این سخنرانی‌ها در صحن کلیسا پرداخت و با این کار هم گروه‌های بزرگتری از مردم را برای شنیدن گرد هم ‌آورد و هم از دخالت و آزار پلیس جلو گرفت. پس از تنها یک سال دانشگاه سیار بیش از ١٢٠ سخنرانی برگزار کرده بود.

          در سال ١٩٧۶ کمیته دفاع از کارگران تنها سازمان فعال مخالف دولت در لهستان بود. ولی پس از یکی دو سال این نهاد به سرمشقی برای سازماندهی مدنی و شهروندی تبدیل شد. کمیته‌های دانشجویی همبستکی در شش دانشگاه لهستان به وجود آمدند و رو در روی نهادهای دانشجویی فرمایشی قرار گرفتند. در گدانسک، سزسین و کاتوویتسه، کارگران هوادار کمیته به برپایی اتحادیه‌های کارگری آزاد پرداختند تا مبارزه در سطح کارخانه‌ را سازماندهی کنند. فعالان کمیته همچنان به برپایی نهادهای مستقل دهقانی کمک کردند. ایدهٔ برپایی نهادهای مستقل همه‌گیر شده بود تا جایی که گروهایی از معترضان که مخالف دیدگاه‌‌های سوسیال دمکراتیک کورون و میچنیک در کمیته دفاع از کارگران بودند به برپایی نهادهای مستقل خود اقدام کردند.

          روشنفکران، متخصصان و دانشجویانی که به کارگران و خانواده‌های آنان کمک کردند، روزنامه زبرزمینی به چاپ رساندند و سخنرانی‌های غیرفرمایشی ترتیب دادند به رژیمی “نه” گفتند که هیچ رقابتی را در حیطه‌های زندگی اجتماعی برنمی‌تابید. پلیس فعالان را تحت نظر گرفت، کتک زد، بازداشت کرد و به زندان انداخت، و برای جستجو به خانه‌هایشان یورش برد.

          در ماه مه سال ١٩٧٧، استانیسلاو پی‌یاس، یک دانشجوی فعال در کمیته دفاع از کارگران در یکی از پس‌کوچه‌‌های کراکو به قتل رسید. بسیاری گمان کردند که مسبب قتل پلیس مخفی بوده است. هالینا میکولایسکا، هنرپیشهٔ معروف و عضو کمیته به شدت تحت فشار بود: پیغام‌های توهین‌آمیز تلفنی و نامه‌های تهدید‌آمیز برایش فرستادند، به اتوموبیل او آسیب رساندند، و یک صبح عده‌ای مرد به درون آپارتمان او ریختند و با داد و فریاد او را تهدید کردند. سایر فعالان از کار اخراج شدند یا متهم به بزهکاری گشتند. دانشجویان عضو کمیتهٔ همبستگی از دانشگاه اخراج شدند. پلیس به چاپخانه‌های مخالفان یورش برد و دستگاه‌ها و کتاب‌ها را ضبط و مصادره کرد.

          در اوایل ١٩٧٩ دانشگاه سیار تحت حملهٔ مداوم بود. مقام‌‌های دولتی ماموران خود را به سخنرانی‌ها می‌فرستادند تا اخلال کنند. خارج از مکان سخنرانی گرد‌آمدگان را آزار می‌دادند. یک بار در جریان یک سخنرانی، ماموران دولتی در حالیکه فریاد می‌زدند “خیانت‌کارها! سازمان سیا چقدر بهتون پول داده؟” میچنیک و دو دانشجو را کتک زدند. یک بار کورون را از پله‌ها پایین انداختند. بار دیگر عده‌ای اوباش به آپارتمان او که قرار بود در آن سخنرانی برگزار شود رفتند و زن و فرزند او را  کتک زدند و به پسر او اجازه نداند که برای رسیدگی به حال پدرش به اوژانس تلفن کند. این همه در حالی صورت گرفت که ماشین‌های پلیس آپارتمان کورون را محاصره کرده بودند.

          با همه این مجازات‌های رسمی و غیررسمی، کمیته فعالیت‌هایش را شفافانه انجام می‌داد. نشریه‌های کمیته، برای نمونه، نام، نشانی و شماره تلفن دبیران خود را در صفحهٔ اول می‌نوشتند. کمیته شفافیت را دانسته و سنجیده برگزیده  بود چرا که می‌دانست این تنها راه الهام‌بخشیدن به دیگران است تا دست به اقدام‌های مشابه بزنند. این استراتژی موثر بود، چرا که هرچند مخالفان را به دولت می‌شناساند اما دست زدن به اقدام علیه آنان را خطرناک‌ می‌کرد: مردم ممکن بود واکنش نشان دهند. هر چه مخالفان با شفافیت بیشتری کار می‌کردند امکان درافتادن با آنان کمتر می‌شد. این استراتژی خطر‌آفرین اما موثر بود. رژیم هرگز تصمیم به از بین بردن مخالفان نگرفت. درست است که برای تنی چند از آنان مجازات‌های سختی در نظر گرفت و بسیاری فعالان دیگر را با شیوه‌های ملایم‌تری مجازات کرد اما مردم و مخالفان را به صورت گسترده دستگیر نکرد و برای آنان حبس‌های طولانی مدت نبرید. رژیم نگران بود که چنین اقدامی موجب خشم مردم شود و روایط اقتصادی آن با کشورهای غربی را که از ١٩٧٠ بهبود یافته بود، به مخاطره اندازد. برای حفظ رابطهٔ خود با غرب رژیم مجبور بود که با کمیته دفاع از کارگران مدارا کند.

          البته نباید فراموش کرد که مخالفان زندگی راحتی نداشتند و مدام تحت نظر پلیس بودند. رژیم با این کار نمی‌توانست مخالفان مهم و اصلی خود را از فعالیت باز دارد ولی می‌توانست موجب ترس و واهمهٔ بسیاری از هواداران آن فعالیت‌ها شود. کازیمرژ برندیز در کتاب خود به نام دفتر خاطرات ورشو که در سال ١٩٧٩ منتشر کرد، می‌نویسد: ” مردم از رژیم متنفرند ولی در عین حال خسته‌اند و کسل. از این گذشته آنان هنوز چیزهای بسیاری برای از دست دادن دارند: حقوق، آپارتمان، راه یافتن فرزندانشان به دانشگاه، مسافرت، تعطیلات سالانه و زندگی روزانه. از دست دادن این‌ها کافی است که آنان را دچار وحشت کند و از پیوستن به مبارزه باز دارد١٧“.

          مخالفان موفق شده بودند که استقلال در زندگی اجتماعی و فرهنگی لهستان را احیا کنند. اینان با کارگران و اصحاب کلیسا پیوند برقرار کرده بودند. با این وجود اگر که قادر نمی‌شدند قدرت دولت را محدود کنند دست‌آوردهایشان آسیب‌پذیر می‌ماند. وادار کردن رژیم به قبول محدودیت، خارج از حیطهٔ قدرت کمیته دفاع از کارگران بود. برای این کار به جنبشی قوی‌تر نیاز بود، جنبشی گسترده با “زور بازوی” کافی که بتواند به منافع حیاتی حریف حمله کند و جامعهٔ لهستان را در راه مبارزه برای آینده‌اش سازمان دهد.

“ما شجاع‌تر شده‌ایم”

          اول ماه مه در کشورهای کمونیستی روز تعطیل مهمی به شمار می‌آمد. در این روز رژیم‌های کمونیستی ریشه‌های سوسیالیستی خود را در قرن نوزدهم جشن می‌گرفتند و مردم این امکان را می‌یافتند که در لباس های رنگارنگ به  راه‌پیمایی و تفریح در خیابان‌ها بپردازند. در اول ماه مه ١٩٧٨ در شهر پوزنان، ساختمان‌ها با پرچم‌ها و علامت‌هایی آذین شدند که بر آن‌ها شعارهایی مانند زنده باد حزب کارگران لهستان- مدافع حقوق طبقهٔ کارگر و کارگران سراسر جهان، متحد شوید نوشته شده بود. در زیر همهٔ این شعارها اما چیز دیگری نیز به چشم می‌خورد: تصویر یا مجسمهٔ کوچک مدونای سیاه چستوخووا که محبوب‌ترین نماد در کلیسای کاتولیک لهستان به شمار می‌رفت١٨.

          “مدونای پوزنان” خبر از ناسازه‌ای در زندگی مردم لهستان می‌داد: سیاست رسمی دولت لهستان مبتنی بر آته‌ایسم یا انکار وجود خدا بود. با این وجود هر یکشنبه میلیون‌ها لهستانی از جمله اعضای حزب کمونیست به کلیسا می‌رفتند. در کلیسا اینان به حیطه‌ای عرفانی و فرهنگی پا می‌گذاشتند که به وسیله حزب کمونیست مهار نشده بود. رادک سیکورسکی در مورد رفتن به کلیسا در شهر بیدگوژ می‌نویسد: “به نظر می‌رسید که کشور در حال بازگشت به سنت‌های مذهبی‌ خود باشد و باور کردن که چنین اتفاقی دارد در لهستان کمونیست می‌افتد دشوار بود”. رژیم با بهت می‌دید که اهمیت کلیسا روز به روز در نزد مردم بیشتر می‌شود١٩.

 پیام کلیسا به نوعی یاد‌آور پیام حزب کمونیست بود. موعظه‌ها و بیانیه‌های کلیسایی همان لحن پند‌آمیز خطابه‌های کمونیستی را داشت و تصویرکننده دنیایی بود که در آن خیر و شر در حال نبردند. هم رویکرد کلیسا و هم حزب کمونیست به مسایل اجتماعی و اخلاقی مطلق‌گرایانه بود. کلیسا نیز همانند حزب کمونیست نهادی سلسله‌مراتبی بود و دستورها و رهنمودها در آن همیشه از بالا ابلاغ می‌شد. به این دلایل در ابتدا عجیب می‌نمود که کلیسا هم‌پیمان خوبی برای مردم در مبارزه برای دمکراسی و حقوق فردی باشد٢٠.

          ولی این نقشی بود که کلیسای کاتولیک در نهایت ایفا کرد. تفاوت عمدهٔ کلیسا و حزب کمونیست در این بود که حزب نماد قهر و اجبار در زندگی مردم بود در حالی که کلیسا پایه رفتار اجتماعی خود را بر نیت قلبی و همکاری داوطلبانهٔ مردم گذاشته بود. در رژیمی که مذهب را ارتجاعی می‌دانست، مومن بودن برای کسی سود شخصی در بر نداشت.

          برای زنده ماندن در لهستان کمونیستی کلیسا چاره‌ای به جز پرداختن به مسایل و مشکلات اساسی مردم، پذیرش باورها و ارزش‌های آنان و رفتن به فراسوی مسایل صرف دینی و اخلاقی نداشت. فقط در این صورت این نهاد می‌توانست مشروعیت لازم را برای سخن گفتن در مورد مسایل مهم میهنی به دست آورد.

          در دههٔ ٧٠ کشیش ارشد کاتولیک، استفان ویژینسکی، و اسقف کراکو، کارول وویتیلا، کلیسا را به سمت موضعی محتاطانه سازش‌ناپذیر سوق دادند.  ویژینسکی در موعظه‌هایش به مشکلات مادی و مالی کارگران اشاره کرده و نسبت به آنان همدردی نشان داده بود. وی از “دفاع شجاعانهٔ کارگران از آزادی و حق مردم به پیگیری هدف‌هایشان” سخن گفته بود. این سخنان را بسیاری به مثابهٔ دفاع آشکار وی از کمیتهٔ دفاع از کارگران تلقی کرده بودند. درخت کلیسا مخالفان را زیر سایهٔ رحمت و عنایت خود گرفته بود- مخالفانی که همه مومن نبودند و برخی حتا بی‌باور به خدا و مذهب به شمار می‌رفتند٢١.

          کلیسا که فی‌الحال به نیرویی بی‌رقیب در زندگی اجتماعی و سیاسی لهستانی‌ها تبدیل شده بود با انتخاب اسقف کراکو، کارول وویتیلا، به سمت اسقف رم (یا پاپ) در سال ١٩٧٨ به نیرویی خارق‌العاده بدل گشت. کازیمرژ برندیز می‌گوید: : “در آن روز اکتبر که خبر انتخاب پاپ اعلام شد مردم به خیابان‌های ورشو ریختند و به پایکوپی پرداختند”. معتقدان دینی و روشنفکران هر دو این انتخاب را یک “معجزه” نامیدند.  تقریبن بلافاصله پس از انتخاب وویتیلا به سمت پاپ، مقام‌های واتیکان و حزب کمونیست لهستان به مذاکره در مورد امکان بازگشت پاپ به لهستان برای دیدار و موعظه پرداختند٢٢.

          در ٢ ژوئن ١٩٧٩ پاپ (که اکنون به نام ژان پل دوم شناخته می‌شد) به ورشو رفت و در برابر جمع گسترده‌ای از مردم در میدان پیروزی سخنرانی کرد. پس از آن وی به مکان‌هایی رفت که اهمیت نمادین بسیاری در فرهنگ لهستان داشتند، مکان‌هایی مانند گنیژنو، مهد کاتولیسم لهستانی، و صومعه یاسنا گورا جایی که مجسمه مدونای سیاهِ چستوخوآ نگهداری می‌شد. وی در آخر پیروزمندانه به شهر خود کراکو بازگشت. سخنان پاپ که برعکس سخنان مقام‌های کمونیست‌ها با صداقت و ظرافت همراه بود رژیم لهستان را از دو سو به چالش کشید: از یک سو وی به برتری ایمان مسیحی بر ایدئولوژی کمونیستی شهادت داد و از سوی دیگر به طور غیرمستقیم نقض حقوق بشر در لهستان و نفوذ شوروی در کشورش را محکوم کرد. وی گفت: “آینده لهستان را کسانی می‌سازند که سازش نمی‌کنند”.

          آنچه سخنان پاپ را ارزش ویژه‌ای بخشید دسترسی او به امواج رادیو تلویزیونی بود: میلون‌ها نفر به حرف‌های او گوش ‌دادند.  او میدان آزادی را که محل برنامه‌های تشریفاتی کمونیست‌ها بود به مکانی برای صدها هزار لهستانی تبدیل کرد که یک صدا فریاد می‌زدند ” “ما خدا می‌خواهیم!”. او به عنوان رهبر کاتولیک‌های جهان سخن می‌گفت، مقامی آنچنان بزرگ که حتا کمونیست‌ها نیز در برابرش احساس حقارت می‌کردند٢۳.

پاپ ژان پال دوم در میدان پیروزی در ورشو در سفر اول به کشور زادی خود، لهستان، سخنرانی کرد.

          دیدار پاپ، لهستانی‌ها را به سازماندهی اقدام‌های مستقلانهٔ بیشتری تشویق کرد. دولت به کلیسا اجازه‌ی انجام اغلب این سازماندهی‌ها را داد. در کراکو، راهبه‌ها برای یان کوبیک، دانشجوی داوطلبی که روز و شب مشغول درست کردن پرچم لهستان و پرچم‌‌هایی با عکس و نماد پاپ برای روز سخنرانی بود، غذا درست می‌کردند. در روز ورود پاپ، یان و دیگران بر داربستی در حال نصب پرچم‌ها در خیابان بودند که ناگهان برق قطع شد. مردم دست به دست هم دادند و با روشن کردن چراغ ماشین‌هایشان به فعالان کمک کردند که کار نصب پرچم‌ها را تمام کنند. کوبیک می‌گوید: “باطری بعضی از ماشین‌‌ها تمام شد ولی کسی شکایتی نکرد”. یک روشنفکر کاتولیک در گفتگویی با یک خبرنگار آمریکایی گفت: “ما قادر به انجام هر کاری بودیم. کسی به پشتیبانی مقام‌های دولتی نیازی نداشت٢۴“. روز پیش از ورود پاپ شایعاتی بر سر زبان‌ها افتاد. می‌گفتند که میلون‌ها دهقان از مناطق روستایی برای دیدن پاپ به شهر خواهند آمد و هر جا که شد در خیابا‌نها خواهند خوابید و شهر را به گند خواهند کشید و موجب بیماری خواهند شد. می‌گفتند که صدها نفر زیر دست و پای جمعیت له خواهند شد. در روز ورود پاپ ولی یکی از نویسندگان به خیابان‌ها رفت و مشاهدات خود را اینگونه به قلم آورد: ” مردم با ضرب‌آهنگ و شیوه‌ی دیگری قدم برمی‌داشتند. آهستگی و احتیاط خاصی را می‌شد در رفتار آنان دید. کسی به کسی تنه نمی‌زد و همه حق عبور را به فرد مقابل می‌دادند…”. مردم نظم را حفظ کردند. هیچ پلیسی در خیابان‌ها دیده نمی‌شد. “صد‌ها هزار نفر از مردم بی هیچ کمکی خود را سازمان دادند”. یکی از کسانی که معتقد بود دیدار پاپ مردم را به یکدیگر نزدیک‌تر خواهد کرد آنا والنتونوویچ بود. او گفت: “مردم شجاع‌تر شده بودند٢۵“. در آخرین سخنرانی خود در کراکو، پاپ برای سه میلیون لهستانی موعظه کرد. این بزرگترین گردهم‌‌آیی مردمی در تاریخ لهستان بود. لهستان به یکباره و برای مدتی کوتاه به مرکز جهان تبدیل شده بود و لهستانی‌ها این را می‌دانستند. حکومت اهمیت خود را از دست داده بود و بین مردم و رژیم فضایی ایجاد شده بود که دستگاه دولتی قادر به مهار آن نبود.  آدام میچنیک می‌گوید: “مردمی که سالیان سال تحت فشار بودند عاقبت توانایی تعیین سرنوشت خود را پیدا کرده بودند”٢۶.

رویارویی در گدانسک; “اولین آزمون همبستگی”

          کاژمیر برندیز در دفتر خاطرات خود در دسامبر ١٩٧٨ از صفی سخن می‌گوید که مردم برای خرید شاه‌ماهی جلو در یک ماهی‌فروشی در ورشو بسته بودند. مغازه قرار بود در ساعت ١١ صبح باز شود ولی برخی از ساعت دو نیمه شب در جلو آن منتظر ایستاده بودند. عصر همان روز  کاژمیر در تلویزیون دید که چگونه مقامات دولتی پیشرفت‌های اقتصادی لهستان را در بوق و کرنا اعلام می‌کنند! برای لهستانی‌ها این صف‌ها مایوس‌کننده بودند. برای رژیم ولی نشانهٔ آن بودند که باید دوباره قیمت‌ها را، علی رغم درس‌های  ١٩٧٠ و ١٩٧۶، افزایش داد ٢٧.

          تصمیم گی‌یرک به ملغا کردن افزایش قیمت‌ها در ١٩٧١ جهت اقتصاد لهستان را عوض کرده بود. دولت پیشین پیشرفت اقتصادی را وابسته به کاهش مصرف کرده بود. این کار اما از نظر گی‌یرگ عواقب سیاسی ناگواری در پی داشت و به همین دلیل وی این سیاست را نادرست اعلام کرد و کنار گذاشت. به نظر می‌رسید که برای سرمایه‌گذاری در صنایع، بدون وارد کردن فشار به مصرف‌کنندگان، بهترین راه وام گرفتن است.

          دولت به گرفتن وام‌های سنگین از غرب پرداخت تا به این وسیله هم در صنایع سرمایه‌گذاری کند و هم کالاهای مورد نیاز مردم را وارد نماید. امید این بود که وقتی که در نتیجه سرمایه‌گذاری‌ها‌، صنایع به تولید کالاهای باکیفیت‌ و قابل صدور پرداختند، وام‌ها بازپرداخت شود. به این ترتیب رژیم هم اقتصاد را به جلو می‌راند، هم مصرف‌کنندگان را راضی می‌کرد و هم ثبات سیاسی را تقویت می‌نمود.

          در سال‌های اول اجرای این طرح به نظر می‌رسید که گی‌یرگ معجزه‌ کرده است. در اوایل دهه ٧٠ میزان سرمایه‌گذاری در صنایع به شدت بالا رفت، و سطح پیشرفت اقتصادی در لهستان در بالای جدول جهانی قرار گرفت. مغازها از کالاهایی مانند شلوار جین، وسایل الکترونیکی، مواد غذایی و سایر کالاها انباشته شد. بین سال‌های ١٩٧٠ و ١٩٧۵ مصرف گوشت پنجاه درصد افزایش یافت و مردم از امکان‌های سکونتی و درمانی بیشتر و بهتری بهرمند شدند.

          این روزها خوب ولی انگشت‌شمار بودند. رژیم هیچ تلاشی برای اصلاح سیستم اقتصادی در کشور نکرد. صنعت‌های سنگینی مانند کشتی‌سازی و ذوب‌آهن بیشترین میزان وام‌ها را دریافت کردند ولی نتیجه بهبود کیفیت کالاهایی که تولید می‌شد نبود. ماموران دزد و رشوه‌خوار نیز بخشی از وام‌ها را به جیب زدند و با آن ویلاهای مجلل و قایق‌های تفریحی خریدند. دستمزد کارگران افزایش یافت ولی تولید محصولات کشاورزی بیشتر نشد واین موجب شد که مواد غذایی بیشتر و بیشتری از غرب وارد شود. وام‌ها گرفته ‌می‌شد ولی پیشرفت اقتصادی به وقوع نمی‌پیوست. آنچه داشت اتفاق می‌افتاد مقروض شدن هر چه بیشتر لهستان به دنیای غرب بود. وام‌های تازه صرف پرداخت وام‌های پیشین می‌شد. در این شرایط واردات کالا از غرب باید متوقف می‌شد. در ظرف مدت کوتاهی کمبود همه چیز در کشور به چشم خورد: از گوشت گرفته تا تیغ ریش‌تراشی.

          در سال ١٩٨٠ حزب کمونیست دیگر در هچل افتاده بود. کاهش واردات مواد غذایی دولت را مجبور به افزایش قیمت‌ها کرد. مقام‌های دولتی اعلام کردند که از اول ژوییه قیمت‌ها افزایش خواهد یافت. آن‌ها می‌دانستند که مردم و کارگران چگونه واکنش نشان خواهند داد ولی امید داشتند که با دادن وعده وعید و افزودن بر دستمزد کارگران و کارمندان بتوانند از آشوب جلو گیرند. به مقام‌های محلی دستور داده شد که هر کجا کارگران اعتراض کردند، دستمزد آنان بلافاصله افزایش یابد و کامیون‌های حاوی گوشت به سوی آنان روانه شود. امید رژیم این بود که با دادن این امتیازها مردم به خیابان‌ها نریزند.

          بلافاصله بعد از اعلامیه دولت، کارگران در ورشو و حومه ورشو اعتصاب کردند. اعتصاب‌ها شیوع پیدا کردند و به شهرها و منطقه‌های دیگر کشیدند. مقام‌های دولتی هول کرده، به هر طریق ممکن سعی در فرونشاندن اعتراض‌ها داشتند. اما این‌بار نمی‌شد حقیقت را از مردم پنهان کرد. یاتسک کورون در ورشو از فعالان در سراسر کشور خواست که خبر مربوط به اعتصاب‌ها را در میان مردم پخش کنند. او با خبرنگاران بی‌بی‌سی و رادیو اروپای آزاد تماس گرفت و با آن‌ها در مورد بحران صحبت کرد.

وقتی که کارگران در شهری دریافتند که همکارانشان در شهری دیگر برای پایان دادن به اعتصاب اضافه دستمزد دریافت کرده‌اند، دست به اعتصاب زدند! در برخی منطقه‌ها مانند رادوم مقام‌های محلی از پیش به کارگران قول اضافه حقوق دادند تا آنان را از واکنش اعتراضی نسبت به خبر افزایش قیمت‌ها باز دارند.

          یکی از شهرهایی که در آن از اعتصاب خبری نبود، گدانسک بود. تا آخر ژوییه این طور به نظر می‌رسید که افزایش دادن دستمزد‌ها ناکتیک کارآمد و خوبی بوده و برخلاف گذشته این بار آشوبی در کار نخواهد بود.

          ولی در آغاز اوت یعنی زمانی که رهبران حزب داشتند نفسی به راحتی می‌کشیدند،  مقام‌های محلی در گدانسک کاری کردند که برایشان به جز پشیمانی در بر نداشت: در هفتم آن ماه آن‌ها آنا ولنتینوویچ را از کار اخراج کردند.  آنا برای سه دهه در کارخانه کشتی‌سازی گدانسک کار کرده بود و قرار بود تنها سه ماه دیگر بازنشسته شود. آنا ابتدا به عنوان جوشکار آغاز به کار کرده بود اما بعد  رانندهٔ جرثقیل شده بود، شغلی که او را در منطقه معروف کرده بود. آنا را همکارانش به راستی و درستی می‌شناختند. فردی که در هر فرصتی از منافع کارگران دفاع می‌کرد. آنا ولی تنها یک کارگر معروف و محبوب نبود. او پلی بین هزاران کارگر و اپوزیسیون لهستان نیز محسوب می‌شد.

          در تابستان ١٩٧٨ آنا از طریق بی‌بی‌سی خبر شد که برخی فعالان مخالف دولت در گدانسک می‌خواهند که کارگران اتحادیه‌های مستقل خود را داشته باشند. آنا بلافاصله به این گروه پیوست که شامل آندره و جووان گویاژدا، مهندسان کشتی‌ساز،بوگدان بوروشوویچ، از رهبران دانشجویی در سال ١٩۶٨ و تنها نماینده کمیته دفاع از کارگران در گدانسک، و آلینا پیانکووسکا، پرستار درمانگاه کارخانهٔ کشتی‌سازی می‌شد (آلینا بعد از خواندن متن یکی از سخنرانی‌های بوروشویچ در کمیته دفاع از کارگران تصمیم به پیوستن به گروه گرفته بود) . لخ والسا نیز که مانند والنتییوویج از رهبران اعتصاب کارگری ١٩٧٠ بود در اوت همان سال به گروه پیوست. اینان تعدادی کارگر جوان از جمله یرژی بوروچاک و آندره‌ی کولودژی‌یی از کارخانهٔ کشتی‌سازی لنین و بوگدان لیس از کارخانه کشتی‌سازی المور را نیز تشویق به عضویت در گروه کردند.

          از طریق بوروشوویچ این گروه با نیروهای اپوزوسیون در ارتباط بود. اینان به توزیع نشریه‌ی زیرزمینی روبوتنیک (کارگر) در مناطق کارگری اطراف پرداختند و سپس در اوت ١٩٧٨ نشریه خود به نام روبوتنیک ویبرژِژا (کارگران مناطق ساحلی) را انتشار دادند. تلاش عمده این گروه صَرف برپایی مراسمی در دسامبر هر سال برای ادای احترام به کارگران کشته شده در جریان اعتصاب سال ١٩٧٠ می‌شد. در هفته‌های پیش از هر سوگواری آنا والنتینوویچ و دوستانش به نصب پوستر در شهر و پخش اعلامیه در ترامواها و محوطهٔ بیرون کارخانه می‌پرداختند. در روز سوگواری کارگران در بیرون دروازه شماره ٢ (جایی که کارگران به قتل رسیده بودند) گرد می‌آمدند و با گذاشتن گل، گوش دادن به سخنرانی‌ها و یک دقیقه سکوت یاد همکاران به خاک افتادهٔ خود را گرامی می ‌داشتند.

    رژیم در برخورد با این مراسم به زور متوسل نمی‌شد ولی کاری می‌کرد که سازماندهندگان آن‌ تحت فشار قرار بگیرند: دولت آنان را دستگیر کرده، به دلایل ساختگی محاکمه و توقیف می‌کرد، اوباش را به سراغشان می‌فرستاد و از کار اخراجشان می‌کرد.

          تادئوش شزپانسکی، کارگر جوانی که در دسامبر ١٩٧٩ به انجام مراسم سوگواری کمک کرده بود چند هفته پس از انجام مراسم ناپدید شد. در بهار سال بعد جسد قطعه قطعه شدهٔ او را در رودخانه‌‌ای پیدا کردند.

          با این بی‌رحمی‌های توصیف ناپذیر ادامه‌ٔ کار به عنوان ناراضی و سازمان‌دهنده، مستلزم داشتن اراده‌ای آهنین بود و هیچکس بهتر از لخ والسا دارای چنین اراده‌ای نبود. او در سال ١٩۶٧ به گدانسک آمده بود. در آنجا با تازه‌واردی به نام دانوتا ازدواج کرده بود و به عنوان برق‌کار در کارخانهٔ کشتی‌سازی مشغول به کار شده بود. تا زمان اعتصاب ١٩٧٠ کارگران، لخ را به عنوان یک رهبر پذیرفته بودند. او باهوش، شوخ و رک بود و از بیان نظراتش ابایی نداشت. در کارخانه او را به عنوان کارگری ماهر و کارکشته می‌شناختند و این مقام‌های محلی را مجبور می‌کرد که به او احترام بگذارند. در سال‌های پس از ١٩٧٠ والسا از شهرت و محبوبیتش به خوبی استفاده ‌کرد و با کمک به سازماندهی مراسم سوگواری در دسامبر هر سال و انتقاد آشکار از مصادر کار در گرد‌هم-‌آیی‌های کارگری تا آنجا که می‌توانست مقام‌های محلی را تحت فشار می‌گذاشت. ولی حتا والسا هم از آسیب مصون نبود: پس از یک سخنرانی طولانی و شدیداللحن علیه مسئولان در یک گردهم‌آیی به سال   ١٩٧۶، او را از کار اخراج کردند.

          درطول هفت سالی که در پی آمد والسا از این کارخانه به آن کارخانه رفت و اخراج شد. او و خانواده‌اش که به تدریج پرجمعیت‌تر می‌شد با کمک‌های کلیسا، همکاران سابق، کمیتهٔ دفاع از کارگران و گروهای اپوزوسیون زندگی را سپری می‌کردند. مقام‌های دولتی زندگی را بر او تلخ کرده بودند ولی با این کار از او مخالفی مصمم و دو آتشه ساخته بودند. در همان حال که والسا استخدام و اخراج می‌شد به پخش اعلامیه‌های مربوط به ضرورت تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری نیز می‌پرداخت. هنگام بیکاری، والسا یک فعال تمام‌وقت بود و مردم او را می‌دیدند که در ماشین کوچک خود اینسو وآنسو می‌رود و نسخه‌های قانون اساسی لهستان دمکراتیک (مصوبهٔ ١٩٧١) را بین مردم پخش می‌کند.  او همچنین به گردهم‌آیی‌های سیاسی در گدانسک می‌رفت و به دنبال متحد در میان دانشجویان و روشنفکران می‌گشت. به نظر می‌رسید که او همه را می‌شناسد و هر لحظه ممکن است سر و کله‌اش در یک گردهم‌آیی دیگر پیدا شود.

          والسا و والنتنوویچ می‌دانستند که اتحادیه‌های رسمی نهادهایی بی‌خاصیتند و کارگران برای دفاع از منافع خود باید به ایجاد اتحادیه‌های مستقل خود بپردازند. اعتصاب سال ١٩٧٠ به آنان درس‌های آموزنده‌ای در مورد آنچه که باید و آنچه که نباید کرد آموخته بود. اینک اما اینان به یمن تماس با روشنفکرانی مانند گویاژدا و بوروشوییچ پی برده بودند که بخشی از نهضتی ملی هستند که به فراسوی گدانسک و خواسته‌های صنفی کارگران می‌رود. والنتنوویچ نشریه‌‌ها و اعلامیه‌های کمیته دفاع از کارگران را به دقت می‌خواند، مطلب‌ها و کتاب‌های مخالفان را مطالعه می‌کرد و به سخنرانی‌های دانشگاه سیار می‌رفت. والسا می‌گوید که همکاری با سایر فعالان و مخالفان در کشور به او اولین تجربه واقعی “همبستگی انسانی” را داد٢٨.

          تا تابستان ١٩٨٠ گروه اتحادیه آزاد کارگری رهنمودهای کورون و میچنیک و تجربهٔ کمیته دفاع از کارگران را سرمشق خود قرار داده بود: به جای تظاهرات برای آزادی، دروغ رژیم در مورد مهار جامعه را افشا کرده بود، به جای درخواست آزادی انجمن و بیان به گونه‌ای رفتار کرده بود(از طریق انتشار و پخش نشریه‌ و سازمان دادن سخنرانی‌ها و گردهم‌آیی‌ها) انگار که این آزادی‌های را دارد. از این راه آنان هم کارگران را از اوضاع باخبر کرده بودند، هم خاطرهٔ دسامبر ١٩٧٠ را زنده نگاه داشته بودند، بر ضرورت تشکیل اتحادیه‌های آزاد تاکید کرده بودند و هم بین کارگران معترض و روشنفکران در گدانسک پلی به وجود آورده بودند. هدف گروه اتحادیه آزاد کارگری سازمان دادن همهٔ کارگران لهستان بود. اعضای این گروه می‌خواستند که سیستم را دچار دگرگونی بنیادی کنند تا کارگران اجازه یابند که خود را سازمان داده و از حقوق خود دفاع کنند. وقتی که پای عوض کردن سیستم به میان می‌‌آمد شیوه‌های پیشنهادی به وسیله روشنفکران کافی نبود چرا که می‌باید هزاران و هزاران لهستانی را برای رو در رویی با رژیم سازمان داد و مجهز کرد. در تابستان ١٩٨٠ والسا و دوستانش در کار ایجاد چنین جنبشی بودند. و اخراج والنتینوویچ سرآغاز کار بود.

ما کارخانه کشتی‌سازی را اشغال می‌کنیم

          شب آن روزی که والنتینوویچ از کار اخراج شد تعدادی از فعالان گدانسک در خانه پییوتر دایک، دکتری از اعضای گروه ملی‌گرای لهستان جوان، گرد هم آمدند. والسا آنجا بود و بوروشوویچ و پی‌ینکووسکا. دو کارگر جوان نیز آمده بودند: بوگدان فلسکی که در کارخانه کشتی‌سازی لنین کار می‌کرد و آندره‌ی کولودژی‌یی، که به دلیل تلاش برای تحریک کارگران به اعتصاب از کارخانه کمون پاریس اخراج شده بود. آن‌ها ظنین بودند که پلیس در خانهٔ دایک دستگاه‌های استراق سمع کار گذاشته باشد. به همین دلیل پشت ساختمان محل سکونت او جمع شدند و در مورد سازماندهی یک اعتصاب گفتگو ‌کردند٢٩. طی روزهایی که در پی آمد، بوروشوویچ و سه کارگر جوان کارخانه‌های کشتی‌سازی، فلسکی، یرژی بوروچاک  و لودویک پرادژینسکی، نقشه اعتصاب را کشیدند. پیش از آن اینان طرح اعتصابی دیگر را در ژوییه کشیده بودند. ولی آن طرح به دلیل واکنش منفی کارگران شکست خورد بود. این بار اما این‌ها دلیل خوبی برای تحریک کارگران به اعتصاب داشتند:  والنتینوویچ.

          آنها هزاران اعلامیه در مورد علت اخراج والنتینوویچ چاپ کرده، در بین کارگران پخش کردند و در آن از مقام‌های محلی خواستند که وی را به سر کار برگردانند. آنان همچنین خواستار اضافه حقوق برای کارگران و ایجاد بنای یادبودی برای کارگران به قتل رسیده در جریان اعتصاب دسامبر ١٩٧٠ شدند. درون کارخانه بوروچاک بدون اینکه کسی بفهمد موضوع اعتصاب را با تنی چند از کارگران در میان گذاشت تا مزهٔ دهان‌شان را بچشد. واکنش مثبت بود. سازمان‌دهندگان جوان اعتصاب، نقشه خود را از همه، حتا همکارانشان در گروه اتحادیه آزاد کارگری نیز،  مخفی نگاه داشتند (همکارانشان در آن گروه تنها می‌دانستند طرح اعتصابی ریخته شده اما از جزییات آن باخبر نبودند). سازمان‌دهندگان برای عملی کردن طرح‌شان به فرد باتجربه‌تری نیاز داشتند و روز سه‌شنبه ١٢ اوت به سراغ والسا رفتند. زن والسا تازه وضع حمل کرده بود و والسا گرفتار مراقبت از او بود. ولی روز پنجشنبه می‌توانست در اختیارشان باشد و کمک کند. به همین دلیل پنجشنبه به عنوان روز اعتصاب  تعیین شد۳٠.

          در ساعت چهار و نیم صبح پنجشنبه، بوروشوویچ با هزاران اعلامیه در مورد والنتینوویچ به ایستگاه تراموایی رفت  که کارگران برای رفتن به کارخانه در آنجا جمع می‌شدند. با طلوع آفتاب همکار وی نیز با هزاران اعلامیه دیگر به ایستگاه آمد و این دو اعلامیه‌ها را در ترامواهای مختلفی که کارگران شیفت صبح را به سر کار می‌برد پخش کردند. کار پخش که به پایان رسید، بوروشوویچ خسته و خورد به خانه برگشت.

          کارگران پیش از آنکه به کارخانه برسند از جزییات اخراج والنتینوویچ باخبر شده بودند. آنان در مورد اخلاق کاری آنا و سه مدال لیاقتی که گرفته بود می‌دانستند، از مبارزه او در دفاع از حقوق کارگران اطلاع داشتند و می‌دانستند که با گروه اتحادیه ‌آزاد کارگری در تماس بوده است. آنان می‌دانستند که چگونه رییسان کارخانه او را تحت فشار گذاشته‌ و در نهایت در ٧ اوت از کار اخراج کرده‌اند. در اعلامیه نوشته بود: “آنا برای مقامات به فردی غیرقابل‌قبول تبدیل شده است. چرا؟ چون از حقوق کارگران دفاع کرده است و همکاران خود را سازمان داده است. اگر ما امروز از آنا دفاع نکنیم فرا کسی باقی نخواهد ماند که از حقوق ما دفاع کند و علیه افزایش میزان کار و کاهش سطح ایمنی و وادرا کردنمان به اضافه‌کاری اعتراض کند”. آنا وانتونوویچ از حقوق کارگران دفاع کرده بود. حالا نوبت کارگران بود که از حقوق او دفاع کنند۳١.

          دویست کارگری که در کارگاه شماره ک-۵ کار می‌کردند، مشغول تعویض لباس‌ و آماده شدن برای کار بودند که متوجه پوسترهای مربوط به اعتصاب شدند. در همین حال بوروچاک، که شب پیش نتوانسته بود چشم به هم بگذارد، در میان کارگران اعلامیه پخش می‌کرد. همین اتفاق داشت در کارگاه شماره ک-۳ که کارگاه به مراتب بزرگتری بود نیز می‌افتاد. و همینطور در کارگاه و-۳ که در آن فلسکی و دیگران اعلامیه پخش می‌کردند. در اتاق‌‌های تعویض لباس و کارگاه‌ها فلسکی، پرادژینسکی و بوروچاک برای کارگران توضیح دادند که چرا باید اعتصاب کنند. بسیاری، به ویژه کارگران مسن، بی‌میلی نشان دادند. ولی برخی موافقت کردند و فریاد زدند: “سر کار نروید. بیرون بیایید!”. پس از مدتی در حدود ٢٠٠٠ کارگر در محوطه بیرونی کارخانه جمع شدند- و در حالی که رژه می‌رفتند هر لحظه به تعدادشان اضافه می‌شد.

          کمی از ٩ صبح گذشته بود که کارگران اعتصابی به دروازه شماره ٢ رسیدند- یعنی همان جایی که در دسامبر ١٩٧٠ کارگران اعتصابی به قتل رسیده بودند. در اینجا تعدادی از کارگران فریاد زنان خواستند که همه به دفتر حزب کمونیست در شهر بروند. اما رهبران اعتصاب که نمی‌خواستند خونریزی دسامبر ١٩٧٠ تکرار بشود برای جلوگرفتن از این کار آماده بودند. اینان کارگران را به یک دقیقه سکوت برای بزرگداشت خاطرهٔ کارگران به خاک افتاده فراخواندند، سپس آنان را تشویق به خواندن سرود ملی لهستان کردند و به این ترتیب در محوطهٔ کارخانه نگاه داشتند۳٢. مدتی بعد کارگران در جلو ساختمان اداری کارخانه گرد آمدند. بوروچاک که تنها ٢٢ سال داشت بر روی بیل یک حفرکنندهٔ مکانیکی پرید و آن را تبدیل به تریبونی برای سخنرانی کرد. وی از کارگران خواست که یک کمیته رهبری انتخاب کنند. وی گفت: ” ما به کسانی نیاز داریم که بتوانیم به آنان اعتماد کنیم، کسانی که از نفوذ در بین کارگران برخوردارند”. کارگران کارگاه‌های مختلف ٢٠ نماینده از میان خود انتخاب کردند۳۳.

پس از مدتی رییس کارخانه، کلمنس گنی‌یچ از دفتر خود بیرون آمد و بر روی بیل مکانیکی رفت و با کارگران سخن گفت. گنی‌یچ در بین کارگران از احترام برخوردار بود. وی به عنوان یک کارگر ساده شروع به کار کرده و به تدریج مدارج عالی ترقی را طی نموده بود. او با این وجود که عضو حزب کمونیست بود، همانند سایر رفقای خود، در اعتصاب سال ١٩٧٠ شرکت کرده بود. در کارخانه او را به عنوان عنصری مترقی می‌شناختند. به همین دلیل وقتی که قول داد که با اعضای کمیته اعتصاب مذاکره می‌کند اما تنها به این شرط که آنان به سر کار بازگردند، کارگران آمادهٔ بازگشتن به سر کار شدند. اینگونه به نظر می‌رسید که اعتصاب پس از تنها چند ساعت شکست خورده است۳۴.

          در همین حیص و بیص ناگهان گنی‌یچ دید که والسا بغل دستش روی بیل مکانیکی ایستاده است. والسا از او پرسید ” من رو یادتون می‌یاد؟”… والسا همه‌ٔ صبح را مشغول در رفتن از دست ماموران امنیتی و انتظامی کارخانه بود و تنها چند دقیقه قبل از آمدن گنی‌یچ از روی نرده‌های اصلی کارخانه به درون محوطه اداری پریده بود. والسا از گنی‌یچ پرسید: ” به کارگرا بگو چرا منو از کارخونه اخراج کردن. مگه من چکار کرده بودم؟ دزدی کرده بودم؟ من ١٠ سال تو این کارخونه عرق ریخته بودم و هنوزم که هنوزه خودمو کارگر این کارخونه می‌دونم. الان ۴ سال می‌شه که من شغل ثابتی نداشتم”. در همان حالی که بوروچاک اسم والسا را به فهرست نمایندگان کارگران اضافه می‌کرد والسا فریاد زد: “ما کارخونه رو اشغال می‌کنیم!”. کارگران برای او دست زدند. والسا به آن‌ها گفت: ” بهتون قول می‌دم آخرین کسی باشم که اینجا رو ترک کنه۳۵“. کار والسا امید گنی‌یچ را به پایان دادن اعتصاب نقش بر آب کرد. اگر کارگران به سر کار برگشته بودند گنی‌یچ  در مذاکره با نمایندگان آن‌ها دست بالا را می‌داشت. اما اکنون در همان حال که این دو مرد با هم بر روی بیل مکانیکی ایستاده بودند کارگران شرط دیگری را نیز فریاد زدند: اسم آنا والنتینوویچ باید به فهرست نمایندگان کارگران اضافه شود و خود آنا را باید با ماشین شخصی گنی‌یچ به کارخانه بیاورند. کارگران می‌دانستند که دست بالا را دارند و از این امر برای انتقام گرفتنی خفیف از رییسان خود استفاده کردند. والسا شرط دیگری را نیز اضافه کرد: مذاکرات باید به طور زنده از طریق بلندگو در محوطهٔ کارخانه پخش شود تا کارگران بدانند که نمایندگانشان به آن‌ها خیانت نمی‌کنند. پس از آن کمیتهٔ اعتصاب در کافه‌تریای کارگاه سابق والسا تشکیل جلسه داد.

          اعضای کمیته در حال خوردن چای به فهرست کردن خواسته‌هایشان پرداختند. این خواسته‌ها از خواسته‌های پیشین بیشتر و قوی‌تر بودند. اینبار اعتصاب کنندگان خواستار استخدام دوبارهٔ والنتینووویج و والسا با هم شده بودند. بر حقوق کارگران باید افزوده می‌شد و قیمت گوشت باید به وضع سابق برمی‌گشت. فوق‌العاده‌هایی که نیروهای انتظامی و امنیتی می‌گرفتند باید برچیده می‌شد. باید بنای یادبودی برای بزرگداشت خاطرهٔ شهیدان  دسامبر ١٩٧٠ برپا می‌شد. به اعتصاب‌گران باید اطمینان داده می‌شد که از مجازات‌های تنبهی علیه آنان استفاده نخواهد شد و کارگران باید این حق را به دست می‌آوردند که اتحادیه‌های آزاد و مستقل خود را بر پا کنند (همان چیزی که والسا و همکارانش طی چند سال گذشته بر آن انگشت گذاشته بودند).

          با این خواسته‌ها کمیتهٔ اعتصاب به دفتر گنی‌یچ بازگشت. ولی گنی‌یچ به هیچکدام از پیش‌شرط‌هایی که از او خواسته بودند، عمل نکرده بود. بلندگوها برای پخش زندهٔ جریان مذاکرات در کارخانه آماده نبودند. گنی‌یچ به اعضای کمیته اعتصاب گفت که انجام چنین کاری ناممکن است. او همچنین گفت که قصد ندارد مزاحم والنتینوویچ شود و او را به کارخانه بیاورد به ویژه چون می‌داند که حال او چندان خوب نیست. کمیته اعتصاب بهانه‌های گنی‌یچ را نپذیرفت و دفتر او را ترک کرد. والسا اعلام کرد که تا زمانی که رییس کارخانه خواسته‌های اولیه آنان را نپذیرد مذاکره‌ای در کار نخواهد بود.

          حوالی ظهر اعتصاب‌کنندگان دیدند که ماشینی والنتینوویچ را وارد محوطه کارخانه کرد و دریافتند که رییس پا پس گذاشته‌ و خواسته‌های اولیه آنان را پذیرفته‌است. کارگران به دور ماشین والنتینوویچ حلقه زدند و به او کمک کردند که به بالای بیل مکانیکی برود. در این‌جا کارگران به وی دسته گلی تقدیم کردند که خود از  باغچه‌های اطراف ساختمان اداری چیده بودند. والنتینوویچ که در چشمانش اشک حلقه زده بود احساساتی شده و نمی‌توانست سخنی بگوید. اندکی بعد گنی‌یچ پذیرفت که جریان مذاکرات به طور زنده برای کارگران پخش شود. اولین دور مذاکرات به روز بعد، جمعه، موکول شد۳۶.

          عصر پنجشنبه به تهیهٔ آذقه و تدارکات برای ماندن در محوطه کارخانه گذشت. پی‌ینکووسکا، که در درمانگاه کارخانه کار می‌کرد، خبر اعتصاب را به ساکنان منطقه‌های اطراف کارخانه رساند و از مردم خواست که با اهدای مواد غذایی به اعتصاب ‌کنندگان کمک کنند. وی همچنین گروهی داوطلب از دانشجویان تشکیل داد و به آنان وظیفهٔ جمع ‌آوری کمک‌های مردم را محول کرد. اعتصاب‌کنندگان گروه‌هایی برای نگهبانی از درها و دروازه‌های کارخانه تشکیل دادند و ورود و مصرف الکل را قدغن کردند. برخی آنتنی بالا بردند تا بتوانند به برنامه‌های رادیو اروپای آزاد گوش کنند. دیگران مواد منفجره و محترقه را از محیط کارخانه دور کردند. برخی به تهیه آب آشامیدنی پرداختند و آنانی که در همان اطراف زندگی می‌کردند به خانه رفتند و با خود لحاف و تشک آوردند. نزدیکی‌های غروب کارگران با پرده‌های نقاشی چادر ساختند۳٧.

          در همان حال که کارگران به این کارها مشغول بودند، پی‌ینکووسکا به یاتسک کورون زنگ زد و جریان اعتصاب را باوی در میان گذاشت. کورون با خبرنگاران خارجی تماس گرفت و آنان نیز خبر اعتصاب را از طریق برنامه‌های خود به گوش مردم لهستان رساندند. بوگدان بوروشویچ به بارانداز رفت و به کارگران آنجا در مورد اعتصاب گفت و از آنان خواست که دست از کار بکشند. ولی چون در بارانداز چهره‌‌ای ناشناخته بود کارگران به او اعتماد نکردند. گروه اتحادیه آزاد کارگری اما رابطه نزدیکی با کارگران فعال و ستیزه‌جوی ناحیه گدانسک-گدینی‌یا داشت و آنان را قانع به پیوستن به صفوف اعتصاب در روز جمعه کرد.

جمعه دومین روز کار برای آندره‌ی کولودژیی در کارخانه کشتی‌سازی کمون پاریس بود. آن روز در اتوبوسی که کارگران را به کارخانه می‌برد، آندره‌ی به همکارانش در مورد اعتصاب در کارخانه لنین گفت و از آنان خواست که دست از کار بکشند. او این کار را در رخت‌کن و در میدانی که کارگران پیش از رفتن به سر کار در آن جمع می‌شدند نیز ادامه داد. کسی تمایل چندانی نشان نداد و به نظر می‌رسید که او و دوستانش نیز در قانع کردن کارگران شکست خورده باشند. سرکارگر و مقام‌های حزبی کارگران را به زور به کارگاه‌هایشان فرستادند. اما اندکی بعد چند ده کارگر کار خود را ترک کرده و به میدان بازگشتند.  پس از مدتی هزاران کارگر دیگر نیز به آنان پیوستند و اعتصاب آغاز شد.

          در کارخانه المور که در نزدیکی کارخانهٔ لنین قرار داشت، آندره‌ی گوی‌یژدا و بوگدان لیس، یکی از یاری‌رسانان به گروه اتحادیه آزاد کارگری که خود رییس حوزهٔ کارگری حزب کمونیست در کارخانه بود، دو هزار کارگر را به پیوستن به اعتصاب قانع کردند. هنریکا کرژیوونوس، از همدستان اینان، کارگران حمل و نقل شهرداری را به اعتصاب قانع کرد. کارگران بخش تعمیر کشتی‌ها و همکارانشان در کشتی‌سازی شمال نیز دست از کار کشیدند. گارگران بارانداز در بندر شمالی نیز به اعتصاب‌کنندگان پیوستند. تا ظهر جمعه ۵٠٠٠٠ کارگر دست از کار کشیده بودند. در همهٔ این کارخانه‌ها کارگران خود را برای اشغال محل کارشان آماده ساختند، کمیته‌های اعتصاب تشکیل دادند و نمایندگانشان را به کارخانهٔ کشتی سازی لنین، که به لحاظ اقتصادی حکم ستون فقرات منطقه را داشت، فرستادند.

          کمتر از ٢۴ ساعت پس از آنکه تعدادی کارگر و فعال جوان بی هیچ سلاحی به جز چند هزار اعلامیه کار خود را آغاز کرده بودند، اعتصابی عظیم همه‌ٔ منطقه را در بر گرفته بود. کارگران اعتصابی از ریختن به شهرها و رو در رویی با پلیس خودداری کردند. اینان در عوض در کارخانه‌های خود ماندند- یعنی در مکان‌های آشنایی که در آن امکان دفاع از خود و سازماندهی دمکراتیک اعتصاب را داشتند.  باانتخاب نمایندگان و فرستادن آنها به یک مرکز مشخص (کارخانه لنین)، کارگران به تشکیل یک سازمان واحد برای رهبری اعتصاب دست زدند. در خواست آنان به تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری، به اعتصاب بُعدی فرامنطقه‌ای داده بود. این خواسته‌ای نبود که مقام‌های محلی بتوانند در موردش تصمیم بگیرند. اکنون مقام‌های مرکزی نیز باید درگیر می‌شدند.

          این‌ اولین گام‌ها‌ در اقدامی بود که می‌رفت تا جنبشی شود- جنبشی که حتا گروه اتحادیه آزاد کارگری هم به خواب نمی‌دید. پس از آنکه فعالان، کارگران را به اعتصاب قانع کردند زمام امور از دستشان خارج شد چرا که انرژی و جهت جنبش اکنون در دست هزاران کارگری بود که اعتصاب کرده بودند. با این وجود تصمیم‌های عمده‌ای که آن روز گرفته شد- اشغال کارخانه، سازمان‌دادن کارگران و درخواست ایجاد اتحادیه‌های آزاد کارگری، خودانگیخته نبود. این‌ها نتیجهٔ درس‌های اعتصاب تراژیک سال ١٩٧٠ بود. کارگران همچنین از نشریه‌های گروه اتحادیه‌آزاد کارگری بسیار آموخته بودند. بوروشوویچ می‌گوید: “ما مجبور نبودیم به کارگران توضیح دهیم که چرا نباید به خیابان‌ها بریزند۳٨“. کارگران  خودشان دلیل آن را می‌دانستند.

چه کسی می‌خواهد اعتصاب کند؟

          کارگران سرتاسر منطقه به اعتصاب پیوسته بودند و مقام‌های محلی چاره‌ای به جز انتظار رسیدن دستور از ورشو نداشتند. گی‌یرک که داشت تعطیلاتش را در اتحاد شوروی می‌گذراند پس از دریافت خبر اعتصاب‌ها، بلافاصله به ورشو بازگشت. رژیم تصمیم گرفت که از کشیده شدن اعتصاب به منطقه‌های دیگر جلوگیری کند و به همین دلیل گدانسک را محاصره کرد. همهٔ خط‌های تلفن و تلکس به گدانسک قطع شدند و راه‌های ارتباطی مسدود گردیدند. به گنی‌یچ دستور داده شد که بیشتر خواسته‌های اقتصادی اعتصاب‌کنندگان را بپذیرد. به او گفتند: ” برای متوقف کردن اعتصاب هر  کاری که از دستت بر‌می‌آید انجام بده”. او تنها وظیفه داشت خواست‌های سیاسی کارگران- به ویژه خواست تشکیل اتحادیه‌های مستقل را- نپذیرد. رژیم بر این باور بود که وقتی با کارگران کارخانهٔ لنین به سازش رسید سایر کارگران اعتصابی را نیز خواهد توانست با چرب‌زبانی به سر کار برگردند۳٩.

مشکل این‌جا بود که بیشتر اعضای کمیتهٔ اعتصاب کارگران سازش‌ناپذیری مانند بوروچاک و والسا و والنتینوویچ بودند و اینان را وعدهٔ اضافه حقوق به تنهایی نمی‌فریفت. ولی گنی‌یچ راهی پیدا کرد که کمیته را مجبور به سازش کند. جمعه صبح که مذاکرات آغاز و به طور زنده از طریق بلندگوها در کارخانه پخش شد او به اعضای کمیته گفت که آن‌ها تنها نمایندهٔ بخش‌های اندکی از کارخانه هستند و به همین دلیل بخش‌های دیگر نیز باید هر کدام سه نماینده به کمیته بفرستند تا کمیته همهٔ کارگران کارخانه را نمایندگی کند. والسا و سایر اعضای کمیته نمی‌توانستند با این پیشنهاد گنی‌یچ مخالفت کنند چرا که در آن صورت در چشم کارگران مشروعیت خود را از دست می‌دادند. ولی آن‌ها واهمه داشتند که در بخش‌های دیگر مقام‌های اتحادیه‌ رسمی و اعضای حزب (که حق دادن امتیاز به کارگران یا اخراج آنان را داشتند) خود را به عنوان نماینده به کمیته تحمیل کنند یا کارگران را بفریبند که نمایندگانی محافظه‌کار به کمیته بفرستند. ترس آن‌ها به حقیقت پیوست: وقتی که کیمتهٔ اعتصاب با اعضای جدیدش تشکیل جلسه داد والسا و دیگر برانگیزندگان اعتصاب اقلیتی بیش نبودند۴٠.

          در مذاکرات روز جمعه گنی‌یچ به اعتصاب‌کنندگان بیشتر آن‌چیزهایی را که ‌میخواستند داد. والسا و والنتینوویچ می‌توانستند به سر کار بازگردند. دبیر حزب کمونیست در گدانسک تضمین می‌کرد که اعتصاب‌کنندگان تنبیه نخواهند شد. و بنیای یادبودی برای گرامی‌داشت کشته‌شدگان دسامبر ٧٠ در کارخانه برپا می‌شد. گنی‌یچ همچنین به طور مبهم و نامشخصی وعده برگرداندن قیمت‌ها به وضع سابق و انجام اصلاحات در درون اتحادیه‌های رسمی را داد. در آخر تنها موردی که هنوز بر سرش اختلاف وجود داشت میزان افزایش حقوق بود.

          وقتی که نمایندگان سایر کارخانه‌ها به کارخانهٔ کشتی‌سازی لنین رسیدند خبر شدند که اعتصاب تقریبن در حال پایان یافتن است- آن هم در زمانی که همه‌ٔ منطقه دارد از آن پشتیبانی می‌کند.

          وقتی که روز شنبه مذاکرات از سر گرفته شد، گنی‌یچ پس از قدری طفره رفتن اضافه حقوقی را پیشنهاد کرد که نزدیک به میزان درخواستی کارگران بود. با این پیشنهاد اعضای کمیته آماده برگشتن به سر کار شدند. در اینجا والسا تیر دیگری انداخت و گفت که میزان پیشنهادی گنی‌یچ کافی نیست. از این گذشته باید به خواسته‌های کارگران در مورد لغو افزایش قیمت‌ها، گرفتن دستمزد هنگامی که در اعتصاب هستند و حق تشکیل اتحادیه‌های مستقل و آزاد نیز عمل شود. گنی‌یچ قول داد که اگر کارگران به سر کار بازگردند این خواسته‌ها نیز ممکن است عملی شوند. با این قول اکثریت اعضای کمیته رای به پایان اعتصاب دادند. والسا چاره‌ای به جز دست گرفتن بلندگو و اعلام پایان اعتصاب نداشت. هزاران کارگری که در طول دو شب گذشته در محوطه کارخانه رهبران اصلی اعتصاب در کارخانه کشتی‌سازی خوابیده بودند برخاستند و به سر کار بازگشتند.

          بیرون کارخانه هرج و مرج بر پا بود. وقتی که اعضای کمیته به محوطه بیرون کارخانه رسیدند، نمایندگان کارگران اعتصابی سایر کارخانه‌ها آن‌ها را دوره کردند. یکی از کارگران فریاد زد: “کارخانهٔ لنین به ما خیانت کرده است!”. هنریکا کرژیونوس که والسا را خوب می‌شناخت جلو او را گرفت و به وی گفت: ” تو نمی‌تونی این کار رو بکنی، لخ. اگر ما رو به اَمون خدا ول کنی، ما بیچاره می‌شیم”.  والسا می دانست که نمی‌تواند کارگران دیگر را نادیده بگیرد. او رو به جمعیت کرد و گفت: ” ما باید به دمکراسی احترام بگذاریم و نتیجه رای را بپذیریم حتا اگر زیاد به نفع‌مان نباشد. ولی ما حق نداریم همکاران خود را تنها بگذاریم. ما باید تا زمانی که همه، حقوق خودشان را نگرفته‌اند به اعتصاب ادامه بدهیم. من به شما گفته بودم که آخرین نفری خواهم بود که کارخانه را ترک می‌کند و پای حرفم ایستاده‌ام. اگر کارگرانی که اینجا جمع شده‌اند بخواهند که اعتصاب ادامه پیدا کند، ما به اعتصاب ادامه می‌دهیم. خب، حالا چه کسی اعتصاب می‌خواهد؟” همه کارگران یک صدا فریاد زدند: “ما اعتصاب می‌خواهیم۴١“.

          والنتینوویچ و پی‌ینکووسکا به اتاق کنفرانس برگشتند تا تصمیم جدید را به اطلاع کارگران برسانند. امادر آنجا متوجه شدند که میکروفون‌ها را قطع کرده‌اند. گنی‌یچ به دفتر کار خود برگشته و با بلندگو به کارگران اعلام کرده بود که اعتصاب پایان یافته و همه باید به خانه‌های خود بازگردند. وی گفته بود که هر کس که پس از ساعت ۶ در محوطه کارخانه باقی مانده باشد تحت تعقیب قانونی قرار خواهد گرفت. بیشتر کارگران فی‌الحال کارخانه را ترک کرده بودند. بقیه نیز داشتند خود را برای رفتن آماده می‌کردند.

          ولی والنتینوویچ و پی‌ینکووسکا مایوس نشدند. آن‌ها به سرعت خود را به دروازهٔ شماره ۳ رساندند. والنتینوویچ که زنی خجالتی و آرام به نظر می‌رسید دروازه را قفل کرد و بر روی بشکه‌ای چوبی پرید و رو به کارگران باقی ماند در کارگاه گفت: “به من فقط سه دقیقه وقت بدهید تا حرفم را بزنم. بعد هر که خواست می‌تواند به خانه برود”. او به کارگران گفت که ادعای رییس کارخانه در مورد پایان یافتن اعتصاب ساختگی است. وی گفت که رییس کارخانه مهمترین خواستهٔ کارگران یعنی تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری را نپذیرفته است. او گفت: ” اگر شما کارخانه را ترک کنید اتفاق سال ١٩٧۶ دوباره می‌افتد. یعنی دوباره کارگرانی که در کارخانه مانده‌اند هدف بی‌رحمی پلیس و ارتش قرار می‌گیرند و بسیاری از آنان از کار اخراج می‌شوند. ایا چنین چیزی را می‌خواهید؟ او ادامه داد: “مهمترین چیز همبستگی کارگران همهٔ کارخانه‌ها است”.  واکنش کارگران نسبت به حرف‌های او مثبت بود و وقتی که دروازه دوباره باز شد فقط ۴ نفر از کارگران کارخانه را ترک کردند. پس از آن پی‌ینکووسکا با یک دوچرخه برقی به سایر کارگاه‌ها رفت و همان حرف‌ها را تکرار کرد۴٢.

          کارخانه بزرگ بود و پی‌ینکووسکا نمی‌توانست به همه کارگاه‌ها سر بزند. از این گذشته بسیار از اعتصاب‌کنندگان خسته بودند و می‌خواستند به خانه برگردند و استراحت کنند. به همین دلیل با وجود تلاش‌های پی‌ینکووسکا، بیشتر کارگران کارخانه را ترک کردند. چه تعداد کارگر باقی ماندند؟ معلوم نبود. برخی می‌گفتند ۴٠٠ یا ۵٠٠ نفر.  به نظر برخی دیگر حدود ١٠٠٠ نفر. این عده باید آخر هفته را در کارخانه دوام می‌‌آوردند به این امید که وقتی همکارانشان روز دوشنبه به سر کار برگشتند دوباره به اعتصاب بپیوندند.  در این حال پیک‌هایی به کارخانه‌های دیگر در منطقه فرستاده شدند تا به کارگران اطلاع داده شود که اعتصاب هنوز پایان نیافته است.

“برای همهٔ مردم”

          کارگرانی که در کارخانه مانده بودند اعتصاب را زنده نگاه داشتند. برای به دست آوردن حق سازماندهی، کاگران نه تنها در مناطق ساحلی دریای بالتیک که در سراسر کشور باید بسیج می‌شدند. تنها یک اعتصاب سرتاسری قادر بود رژیم را وادارد که این خواستهٔ اساسی کارگران را بپذیرد. حالا که کارگران نگذاشته بودند گنی‌یچ آب بر آتش اعتصاب بریزد، این احتمال وجود داشت که جنبش گسترده‌تر شود.

          همانطور که بوروشووویچ می‌گفت کارگران اینک به پرچمی، شعاری، نیاز داشتند که آنان را گرد هم آورد و متحد کند.  شنبه عصر نمایندگان کارگران اعتصابی ٢٠ کارخانه به اتاق کنفرانسی که در آن مذاکرات با گنی‌یچ انجام شده بود رفتند و خود را کمیته درون-کارخانه‌ای اعتصاب (یا کدکا) نامیدند. رهبران این کمیته، والسا، والنتینوویچ، گوی‌یژدا و کرزیوونوس بودند. پس از سال‌ها پخش اعلامیه و تحمل آزار نیروهای امنیتی، اینان اکنون سخنگویان ده‌ها هزار کارگر اعتصابی بودند. در میان اعضای کدکا چندین روشنفکر ناراضی که مد‌ت‌ها بود با گروه اتحادیه آزاد کارگری همکاری می‌کردند نیز به چشم می‌خوردند. اینان تا نیمه‌شب شنبه و همهٔ یکشنبه بر روی طرح‌های خود کار کردند. وقتی که کار تمام شد فهرستی از ٢١ خواسته تهیه شده بود۴۳.

          اولین خواسته حق تشکیل اتحادیه‌های آزاد کارگری بود، اتحادیه‌هایی که زیر نظر حزب کمونیست نباشد. این خواسته مهمترین خواستهٔ فعالان گدانسک و آرزوی همهٔ کارگران مناطق ساحلی بود. خواستهٔ دوم مصون بودن از اقدامات تنبیهی مقام‌های محلی علیه سازماندهندگان اعتصاب و شرکت‌کنندگان در آن بود. خواسته‌های بعدی مربوط به مسایل صنفی و مالی می‌شد، چیزهایی مانند گرفتن دستمزد هنگام اعتصاب، یک افزایش حقوقی ٢٠٠٠ زلوتی و دریافت فوق‌العاده‌های حقوقی. مانند طوماری که گورگی گپون و همکارانش در یکشنبه خونین به خدمت تزار تقدیم کرده بودند خواسته‌های کارگران شامل رعایت حقوق ابتدایی بشر از جمله آزادی بیان و نشر، آزادی مطبوعات، بازگرداندن کارگران و دانشجویان اخراجی به سر کار و کلاس، و لغو حقوق ویژهٔ نیروهای امنیتی و کادرهای حزبی در کارخانه‌ها نیز می‌شد. کارگران خواسته‌های کلی‌تری را نیز در فهرست خود آورده بودند که نیازهای همهٔ لهستانی‌ها را در بر می‌گرفت. به عنوان نمونه اینان خواهان کاهش سن بازنشستگی ، بهبود بیمهٔ درمانی، توسعه خدمات مهدکودک، طولانی‌تر کردن مرخصی مادران تازه وضع حمل کرده و تعطیل روزهای شنبه شده بودند.

          این خواسته‌ها ولی اقتدار رژیم را به چالش نکشیدند. شنبه شب در کارخانه، تادئوش شودلوسکی که از فعالان پرشور حقوق بشر در لهستان به شمار می‌رفت، تلاش کرد دیگران را قانع کند که درخواست تازه‌ای را در فهرست برای ممنوع کردن هر گونه سانسور در لهستان بگنجانند. بوروشوویچ مخالفت کرد. او گفت که آنان نباید مهار سیاسی قدرت به وسیله حزب کمونیست را به چالش بکشند. او ادامه داد: “یادتان نرود که بعد از لغو سانسور در چکسلواکی در سال ١٩۶٨ چه اتفاقی افتاد”. آن‌ها مجبور به قبول این واقعیت بودند که لهستان بخشی از بلوک کمونیستی است و باید به وسیله‌ حزب کمونیست اداره شود. به همین دلیل پیشنهاد گنجاندن حق انتخابات آزاد در فهرست خواسته‌ها نیز با مخالفت اکثریت اعضا روبرو شد. سه روز پس از آغاز اعتصاب، رهبران آن داشتند به تدریج از حرارات خود برای رودررویی با رژیم می‌کاستند۴۴.

          از ابتدا کدکا می‌خواست که اعتصاب به جنبشی برای همهٔ لهستانی‌ها تبدیل شود. رهبران اعتصاب می‌دانستند که تنها در صورت همراه کردن مردم با کارگران می‌ توانند به طور قاطع در رسیدن به خواست‌هایشان موفق شوند. به همین دلیل اینان اعتصاب را با نمادهایی آمیختند که در لهستان ارزش‌ ملی محسوب می‌شد. یکشنبه صبح کشیش کاتولیک، هنریک یانکووسکی، به کارخانه کشتی‌سازی لنین رفت تا برای کارگران اعتصابی موعظه کند. هزاران نفر از مردم گدانسک در حالیکه با خود دسته گل و پرچم لهستان حمل می‌کردند به او پیوستند. یکی از اینان عکسی از پاپ ژان پل دوم را به در کاخانه چسباند. کارگران، درون کارخانه، و مردم، بیرون آن، به خواندن سرودهای مذهبی پرداختند. پدر یانکووسکی در محلی که کارگران اعتصابی در ١٩٧٠ به قتل رسیده بودند، صلیبی چوبی گذاشت. اندکی بعد به مردم به این صلیب، نوارهای سفید و سرخ (رنگ‌های پرچم لهستان) و پیکره‌ای کوچک از مدونای سیاه را نصب کردند. بک نفر گفته‌ٔ جوزف پیلسودسکی، از قهرمانان بیرون راندن روس‌ها از لهستان در پایان جنگ جهانی اول را بر کاغذی نوشت و در بالای صلیب گذاشت. گفته این بود: “خواستن، توانستن است”. امیدهای گارگران اعتصابی با روح مردم لهستان پیوند خورده بود.

          وقتی که آخر هفته به پایان رسید، کدکا می‌دانست که باید اعتصاب را گسترش دهد تا صدها هزار کارگری که در اطراف گدانسک کار می‌کردند را نیز در بر بگیرد و سپس آن را به معدن‌های ذغال سنگ سی‌لسیا و منطقه‌های صنعتی اطراف ورشو و کراکو و شهر بندری مهم سزتسین در ساحل دریای بالتیک گسترش دهد.

          رسانه‌های تحت نظارت دولت مشغول سم‌پاشی علیه اعتصاب بودند. روزنامه‌های گدانسک می‌نوشتند که اعتصاب وضعیت اقتصادی را وخیم‌تر خواهد کرد. نخست وزیر لهستان در یک برنامه تلویزیونی گفته بود که متحدان لهستان – واژ‌ه‌ای که برای اشاره به اتحاد شوروی ار آن استفاده می‌شد- از ادامهٔ اعتصاب ناخشنودند. اعتصاب‌گران در کارخانهٔ لنین به عنوان عده‌ای اخلال‌گر معرفی شدند که علیه ارادهٔ کارگران برای بازگشتن بر سر کار به پا خواسته‌اند.

          تا نیم‌شب یکشنبه چاپگرهای زیرزمینی با انتشار اعلامیه‌هایی در مورد کدکا و خواسته‌هایش در کار اطلاع‌رسانی به مردم پیرامون اعتصاب بودند. روز دوشنبه شبکه‌ای از پیک‌های کارگری اعلامیه‌ها را در کارخانه‌های مختلف منطقه پخش کردند. رانندگان کامیونی که به کارخانه کالا می‌آوردند خبرهای مربوط به اعتصاب را به کارخانه‌های خود بردند. رفتن به گدانسک برای کارگران به دلیل راه‌بندان‌های به وجود آمده به وسیلهٔ دولت راحت نبود. ولی  دانشجویان، پزشکان و و مهندسان توانایی و شانس بیشتری برای گذشتن از راه‌بندان‌ها و رساندن خود به گدانسک داشتند. به دلیل ارتباط‌گیری کورون با خبرنگاران خارجی، هر کس که در لهستان به رادیو اروپای آزاد گوش می‌داد چیز در مورد کدکا و فعالیت‌هایش می‌دانست. روز شنبه بسیاری از کارگرانی که به سر کار بازگشتند به همکاران اعتصابی خود پیوستند. نمایندگان بیش از ۳٠ کارخانهٔ اعتصابی خود را به کارخانهٔ لنین رساندند. شب که فرا رسید کدکا ١۵٠ کارخانه اعتصابی در منطقه را نمایندگی می‌کرد.

          با این پشتیبانی گستردهٔ کارگری، کدکا آماده مذاکره با دولت بود و در این کار دست بالا را داشت. روز دوشنبه استانیسلاو کانیا، از اعضای پولیت بورو، با مقام‌های محلی حزب کمونیست در گدانسک ملاقات کرد تا راه‌حلی برای پایان دادن به بحران پیدا کند.

          پیش از آن رژیم تلاش کرده بود که به گونه‌ای توافق با کارگران برسد. اکنون اما استراتژی رژیم عوض شده بود. دولت اینک سعی می‌کرد کارگران اعتصابی کارخانه‌هایی را که هنوز عضو کدکا نبودند با وعدهٔ اضافه حقوقی کت و کلفت از پیوستن به کدکا باز دارد. دولت در عین حال تلاش می‌کرد با نمایندگان کارخانه‌های عضو کدکا جداگانه وارد معامله شده و آنان را تشویق به ترک کدکا کند. هدف از این استراتژی روشن بود: کارگران باید خواستهٔ اصلی کدکا برای تشکیل اتحادیه‌های آزاد کارگری را نادیده می‌گرفتند. در همین حال دولت به مسدود کردن هر چه بیشتر راه‌های ارتباطی به گدانسک و قطع کامل خط‌های تلفن در آنجا پرداخت، به آزار پیک‌‌های کارگری دست زد و کورون را به زندان انداخت. رژیم قصد نداشت که تحت هیچ شرایطی کدکا را به رسمیت بشناسد.

          روز سه‌شنبه مقام‌های حزبی به بررسی امکان استفاده از زور علیه اعتصاب‌کنندگان پرداختند. روزهای شنبه و یکشنبه کارگران اعتصابی در کارخانه واهمه داشتند که ارتش به آنان حمله کند. ولی هم کانیا و هم تادئوش فیش‌باخ، رییس حزب کمونیست در گدانسک، با استفاده از زور مخالف بودند. نه ١٩٨٠، ١٩٧٠ بود و نه گی‌یرک، گومولکا. در گذشته گی‌یرگ نشان داه بود که حاضر است برای جلوگیری از آشوب و قیام در کشور دست به هر مصالحه‌ای بزند. از این گذشته به دلیل فعالیت‌های کورون خبر اعتصاب همه جا پیچیده بود و هم لهستانی‌ها در موردش می داننستند و هم بخش بزرگی از مردم جهان.

کارگران ماشین‌آلات مهم و گران‌قیمیت را در کارخانه به “گروگان” گرفته بودند و این به آنان گونه‌ای ایمنی می‌داد. تبلیغاتی که در مورد اعتصاب جریان داشت احساس ایمنی آنان را بیشتر هم می‌کرد۴۶. مسئله اینک این بود که آیا کارزار ضدتبلیغاتی رژیم علیه اعتصاب، رشوه‌هایی که به این و آن می‌دادند، اطلاعات غلطی که در اختیار مردم می‌گذاشتند و ارعابی که از آن علیه اعتصاب‌کنندگان استفاده می‌کردند  موثر واقع می‌شود یا نه. اگر رژیم با این ترفندها موفق به خفه کردن اعتصاب نمی‌شد و اعتصاب به منطقه‌های دیگر نیز سرایت می‌کرد، آنگاه برای رژیم یکی از این دو راه باقی می‌ماند: یا با کدکا مذاکره کند یا برای سرکوب اعتصاب از خشونت بهره گیرد.

          در این میان اعضای کدکا در کارخانه، در زیر پیکره‌ی لنین در اتاق بزرگی نشسته بودند و به نمایندگان سایر کارخانه‌های گوش داده، با آنان بحث می‌کردند. در ته اتاق کارشناسان فنی کمک می‌کردند که بحث‌ها و گفتگوها به طور زنده در سرتاسر کارخانه پخش شود. آن‌ها همچنین گفتگوها را بر روی نوار ضبط می‌کردند تا به دست کارگران در کارخانه‌های دیگر برسانند.

خارج از اتاق، کارگران در کنار دروازه‌های وروردی نگهبانی می‌دادند تا از ورود عناصر امنیتی به کارخانه جلوگیری کنند. گروهی از کارگران مسئول مراقبت از کشتی‌ها و ماشین‌ها شده بودند تا کسی به آنان آسیبی نرساند. مترجمان به خبرنگاران و عکاسان خارجی یاری می‌رساندند. قصابان خوک و گاو ذبح می‌کردند و آشپزان با گوشت و سیب‌زمینی و پنیر و نان و مواد غذایی دیگری که مردم و کارگران با خود آورده بودند غذا درست می‌کردند۴٧.

          در اواسط هفته کدکا در بیانیه‌ای اعلام کرد که قصد کارگران به دست آوردن شندرغازی برای خود نیست، بلکه آنان در راه عدالت برای همهٔ مردم مبارزه می‌کنند. واکنش مردم لهستان مثبت بود. هر روز گروه‌هایی از مردم خیرخواه برای ابراز پشتیبانی از اعتصاب جلو در کارخانه جمع می‌شدند. روز چهارشنبه یک هیئت نمایندگی از انستیتو پلی‌تکنیک گدانسک به کارخانه آمد و پشتیبانی خود را از اعتصاب اعلام کرد. روز بعد کانون نویسندگان گدانسک و دانشگاه آن شهر نیز چنین کردند. رادیو  اروپای آزاد متن بیانیه‌ای را خواند که در آن تادئوش ماژوویسکی، دبیر یک هفته‌نامه کاتولیک، و شصت و چهار روشنفکر دیگر در ورشو پشتیبانی خود را از اعتصاب‌گنندگان اعلام کرده بودند.

          نیمه‌شب جمعه ماژوویسکی و برونیسلاو گرمک، تاریخ‌دان پرآوازه، از ورشو به گدانسک آمدند تا با والسا صحبت کنند. آنان نیز مانند بسیاری روشنفکران دیگر (از جمله خود کورون) فکر می‌کردند که پافشاری بر حق تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری کار درستی نیست و ممکن است موجب رویارویی خشونت‌‌آمیز با دولت بشود. آنان قادر به قانع کردن والسا به پا پس گذاشتن نشدند-اما به درخواست او در کارخانه ماندند تا به عنوان مشاور به وی و کدکا کمک فکری کنند.

          در همین حال اعتصاب داشت با شتاب به دیگر منطقه‌های ساحلی سرایت می‌کرد. روز سه‌شنبه کدکا اعتصاب‌گران در ٢۶۳ کارخانه را نمایندگی می‌کرد.  روز بعد این تعداد به ۳٠۳ کارخانه رسید.کارگران کارخانهٔ کشتی‌سازی وارسکی در سزسین روز دوشنبه دست از کار کشیدند. پس از آن کارگران در کارخانه‌ها کمیته‌های درون-کارخانه‌ای اعتصاب تشکیل دادند. چنین اتفاقی در شهر البلاگ در مرز شوروی نیز رخ داد. شب پنجشنبه، کارگران اعتصابی کارخانه‌هایی که مستقلن مشغول مذاکره با دولت بودند نیز به کدکا پیوستند. استراتژی “تفرقه بینداز و حکومت کن” رژیم شکست خورده بود.

          از آغاز هفته به این سو کارگران موفق شده بودند که مردم گدانسک را با خود همراه کنند، مخالفان رژیم را الهام ببخشند و خبرنگاران خارجی را به اعتصاب خود علاقمند کنند. اعتصاب همهٔ منطقه گدانسک-گدنیا را فلج کرده بود و می‌رفت که به منطقه‌های دیگر نیز سرایت کند. شب جمعه رهبری حزب کمونیست آمادهٔ به کارگیری تاکتیک جدیدی شد: مذاکره با کدکا بدون آنکه اقتدار حزب خدشه‌دار شود.  کدکا به هر حال حزب کمونیست را به مذاکره دعوت کرده بود. با این امید مقام‌های حزبی اعلام کردند که روز شنبه برای مذاکره به گدانسک خواهند رفت. پس از یک هفته رو در رویی با رژیم، اعتصاب‌گران عاقبت دولت را مجبور کرده بودند که کدکا را به عنوان نمایندهٔ خود به رسمیت بشناسد. برای دستیابی به چنین موفقیتی، رهبران اعتصاب به فراسوی درس‌های اعتصاب ١٩٧٠ رفته بودند. آنان ائتلاف‌های تازه‌ای به وجود آورده بودند: کشاورزان و مردم شهر از اعتصاب‌گران پشتیبانی کرده بودند. دانشجویان و کارشناسان خبرهای مربوط به اعتصاب را در سطح منطقه پخش کرده بودند. دانشگاهیان و ناراضیان به عنوان مترجم کار خبرنگاران خارجی را آسان کرده و در حکم مشاور به اعضای کدکا کمک کرده بودند. این گروه‌ها اعتصاب را آغاز نکرده بودند ولی با دادن دست یاری به اعتصاب‌گران تلاش‌های رژیم را برای منزوی کردن و شکست آنان عقیم گذاشته بودند. برخلاف اعتصاب ١٩٧٠، این ‌بار کارگران تنها نبودند.

“ما همه آن چیز‌هایی را که می‌توانستیم به دست آوردیم”

          روز شنبه دو طرف در اتاق تندرستی و ایمنی در کارخانه با یکدیگر ملاقات کردند. این اتاق به وسیله دیواری شیشیه‌ای از تالاری جدا می‌شد. پشت این دیوار صدها نمایندهٔ عضو کدکا جریان مذاکرات را تماشا می‌کردند. هر کلمه‌ای که در آن اتاق به زبان می‌آمد را کارگران در سرتاسر کارخانه می‌شنیدند. می‌یتسیلاو یاجی‌یلسکی، معاون نخست‌وزیر، مسئول هیئتی بود که دولت گسیل داشته بود.  او به “حلال مشکلات” معروف بود- لقبی که پس از موفقیتش در پایان بخشیدن به اعتصابی عمومی در لوبلین به او داده بودند. سخن‌گویان کدکا در اتاق، والسا، گوی‌یاژدا، کرزی‌ونوس، کلودژی، پینکوسکا و عده‌ای دیگر بودند.

          کدکا که اینک صدها هزار کارگر اعتصابی را در صدها کارخانه نمایندگی می‌کرد می‌خواست دامنه نفوذ خود را گسترش دهد. به این دلیل پیش‌شرطی را برای آغاز مذاکرات تععین کرد و آن این بود که رژیم اول به دستگیری و آزار پیک‌های خبررسان پایان دهد.

          اینک اخبار مربوط به مذاکرات در رسانه‌های رسمی انعکاس می‌یافت و خط‌های تلفن بین ورشو و گدانسک وصل شده بود. یاجی‌یلسکی و رفقایش جا خورده بودند. ‌آن‌ها میدانستند که با هر اعتصاب تازه‌ای موقعیت آنان در مذاکرات تضعیف می‌شود. نمایندگان رژیم به دادن وعده وعید‌های کلی پرداختند، مشکلات “فنی” را پیش کشیدند و سعی کردند که خواسته‌های اولیه کارگران را در مورد مسایل مالی برجسته کنند. یکی از آنان ادعا کرد که خط‌های تلفن را نمی‌شود وصل کرد چرا که توفانی در ورشو بخش مهمی از شهر، از جمله مرکز مخابرات را، ویران کرده است. پی‌ینکووسکا جلو او ایستاد: “اجازه بدهید به شما یادآوری کنم که خط‌های تلفن یکهفته پیش در روز جمعه قطع شد. آن زمان هیچ حرفی از توفان در میان نبود”.  رهبران کدکا تاکید داشتند که تا زمانی که پیش‌شرط‌هایشان مورد قبول قرار نگرفته حاضر به مذاکره نخواهند بود. آن‌ها در مذاکرات دست بالا را داشتند و می‌خواستند که از موقعیت خود بیشترین بهره را ببرند۴٨.

          رژیم در وهلهٔ اول پیش‌شرط‌ها را نادیده گرفت: وصل دوباره خط‌های تلفن و بازتاب مذاکرات در تلویزیون ملی تا روز جمعه طول کشید. مذاکرات روز سه‌شنبه از سر گرفته شد و تبلیغات، موج اعتصاب‌ها را گسترده‌تر کرد. آن روز کارگران در منطقه‌ حساس وروتسلاو، جایی که معدن‌های ذغال‌سنگ سی‌لی‌سیا قرار داشت، به اعتصاب پیوستند. تا چهارشنبه ۵٠٠ کارخانه در منطقهٔ گدانسک اعتصاب کرده بودند. در دو مرکز صنعتی دیگر، بیدگوژ و تورون، اعتصاب‌های تازه‌ای رخ داده بود. در همان حال کارگران کارخانه عظیم دوب‌آهن نووآ هوتا آماده می‌شدند که دست از کار بکشند. روز جمعه ٢٠٠٠٠ کارگر معدن‌های مس به جنبش پیوستند. کارگران کارخانهٔ خودروسازی تسگیلسکی تهدید کرده بودند که اگر مذاکرات با کارگران گدانسک به نتیجه نرسد دست از کار خواهند کشید. رژیم اکنون در موقعیت دشواری قرار داشت و می‌دید که با گذشت هر روز ضربهٔ دیگری بر اقتصاد کشور وارد می‌شود.

          حزب کمونیست داشت مهار خود را بر وسایل ارتباطی از دست می داد و در جلو گرفتن از پیوستن کارگران تازه به اعتصاب شکست می‌خورد. با این وجود هنوز امیدوار بود که  بتواند به توافقی قابل‌قبول با کدکا برسد. رژیم امیدوار بود که با پذیرش خواسته‌های اقتصادی کارگران آنان را قانع به کنار گذاشتن خواسته‌های ریشه‌ای خود به ویژه حق تشکیل اتحادیه‌های آزادکارگری کند.  حزب کمونیست دوبار در سال‌های ١٩۵۶ و ١٩٧٠ با قیام کارگران روبرو شده بود و هر دو بار با پذیرش خواسته‌های آنان و وعدهٔ انجام اصلاحات در اتحادیه‌های رسمی موفق شده بود که آب‌ها را از آسیاب بیندازد. حتا برخی روشنفکرانی که با کدکا همکاری می‌کردند و به اعضای آن نظر مشورتی می‌دادند معتقد بودند که حداکثر انتظاری که می‌شود.

داشت انجام برخی اصلاحات در اتحادیه‌های رسمی است و هر خواستهٔ رادیکالی راه رسیدن به توافق با دولت را سد خواهد کرد. اما اینان این حرف را به کارگرانی می‌زدند که بک عمر در آرزوی اتحادیه‌های آزاد سر کرده بودند و حالا که قدرتی  به دست آوره بودند حاضر به عقب نشینی نبودند.

          وقتی که روز سه‌شنبه مذاکرات از سر گرفته شد، یاجی‌یلسکی قول داد که در اتحادیه‌های رسمی اصلاحات درست و حسابی انجام شود. ولی کدکا علاقه‌ای نشان نداد. هیئت نمایند‌گان کارگران بارانداز به او گفت: “این اتحادیه‌ها هیچ کاری برای دفاع از منافع ما نمی‌کنند.  هیچ وقت هیچ‌ کاری نکرده‌اند”. بوگدان لیس از این هم صریح‌تر بود. وی گفت: “ما علاقه‌ای به عوض کردن خون این اتحادیه‌ها نداریم. چیزی که می‌خواهیم عوض کردن کل ارگان است”.

          بعد از یک استراحت کوتاه، یاجی‌یلسکی پیشنهاد کرد که هر طرف نمایندگان خبره‌ای تعیین کند و مذاکرات در پشت درهای بسته ادمه یابد. این پیشنهاد او برخلاف توافق اولیه به شفاف بودن روند مذاکرات بود. ولی والسا و دیگران آن را پذیرفتند چرا که حس می کردند رژیم می خواهد دور از چشم خبرنگاران داخلی و خارجی با کارگران سازش کند و خواسته‌های آنان را بپذیرد۴٩.

          کمونیست‌ها عاقبت تصمیم به مصالحه با کارگران و پذیرش مهمترین خواست‌های آنان گرفتند، اما این کار را تنها زمانی کردند که کدکا پذیرفت به آن‌ها امتیاز‌هایی بدهد. کدکا خود را به عنوان یک نیروی مخالف و نه براندازنده نشان داده بود. قصد آنان تغییر سیستم نبود. تنها می خواستند که آن را اصلاح کنند. این موضع موجب شد که مذاکرات به آرامی و با موفقیت پیش برود.  روز سه‌شنبه والسا مذاکرات را با این گفته آغاز کرده بود: ” کارگران مخالف سیستم سوسیالیستی نیستند”. پس از آن در مذاکرات غیرعلنی نمایندگان “خبره”، یکی از نمایندگان کمونیست اصرار کرده بود که اعتصاب‌گران نقش رهبری حزب کمونیست را به رسمیت بشناسند و کارگران موافقت کرده بودند. تایید مهار مطلق قدرت سیاسی به وسیله حزب کمونیست کار راحتی نبود. ولی هر گونه مخالفتی با آن می‌توانست خطرناک باشد۵٠.

          کدکا به کمونیست‌ها امتیاز دیگری نیز داد. پیش از آن کارگران خواستار حق تشکیل اتحادیه‌های آزاد برای تمام کارگران لهستانی شده بودند. مقام‌های حزب کمونیست ولی تنها این حق را به کارگران گدانسک دادند.  دلیل آن‌ها این بود که اگر کارگران منطقه‌های دیگر نیز خواستار چنین حقی هستند خودشان باید پا پیش بگذارند.  برخی از کارگران می‌خواستند که این پیشنهاد رژیم را نپذیرند. ولی والسا، گوی‌یاژدا و مشاوران کدکا با آن موافقت کردند و در نهایت سایر نمایندگان را نیز به پذیرشآن قانع نمودند.

          در پایان هفته، توافق‌نامه‌ای برای امضا آماده بود. پولیت بورو در ورشو تشکیل جلسه داد و در مورد آن به بحث پرداخت. برای حزب کمونیست تنها دو راه وجود داشت: یا توافق‌نامه را بپذیرد و یا به زور متوسل شود. کانیا، رییس نیروهای امنیتی و ژنرال وویچخ یاروزلسکی، وزیر دفاع، با استفاده از زور مخالفت کردند چرا که واهمه داشتند نیروهای نظامی و امنیتی از پذیرش دستورات سر باز زنند و به کارخانهٔ کشتی‌سازی لنین و سایر کارخانه‌‌ها حمله نکنند. عصر همان روز یاجی‌یلسکی دستوری از ورشو دریافت کرد. دستور این بود: توافق نامه را هر چه زودتر امضا کنید.

          روز شنبه و یکشنبه، نمایندگان کمونیست‌ها و کارگران آخرین جزییات مربوط به توافق‌نامه را نیز تصویب کردند. مواد اصلی توافق نامه این بود: دولت حق کارگران به تشکیل اتحادیه‌های مستقل را می‌پذیرفت. در عوض کارگران رهبری‌ حزب کمونیست را می‌پذیرفتند و قبول می‌کردند که با “سیستم موجود و متحدان آن به مقابله نپردازند”. به زبان ساده‌تر کارگران می توانستند اتحادیه‌های خود را داشته باشند ولی این اتحادیه‌ها باید غیرسیاسی می‌بودند و پا در کفش اتحاد شوروی نمی‌کردند.

از حقوق دیگری که کارگران به دست آوردند حق اعتصاب، قانون جدیدی در مورد رسانه‌ها، پیگرد قانونی عاملان سرکوب سیاسی، تعهدهای تازه‌ی اقتصادی و عدم مجارات‌ تنبیهی اعتصاب‌گران و همکارانشان بود.

          در جلسه نهایی بعدالظهر روز یکشنبه، والسا می‌دانست که همهٔ اعضای کدکا از توافق‌نامه، به ویژه بندی که در آن رهبری حزب کمونیست مورد تایید قرار گرفته، راضی نیستند. او به کارگران گفت: “آیا ما به همه چیزهایی که میخواستیم رسیدیم؟ نه. ولی خیلی چیزها به دست آوردیم. بقیه را نیز به دست خواهیم آورد… مهمترین دست‌آورد ما گرفتن حق تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری است. این، آینده ما را تضمین می‌کند”. پس از این سخنان وی اعتصاب را پایان یافته اعلام کرد و سپس با یاجی‌یلسکی توافق‌نامه را امضا نمود. آن روز، یکشنبه ۳١ اوت بود و فردای آن صدها هزار کارگر اعتصابی دوباره به سر کار باز‌می‌گشتند۵١.

          توافق‌نامه، کدکا را به عنوان بنیان‌گذار اتحادیه‌ای جدید در منطقهٔ گدانسک-گدنیا به رسمیت شناخت. چند روز پس از پایان مذاکرات، کدکا مقر اتحادیه را در هتلی در حومه گدانسک قرار داد. والسا رییس اتحادیه شد و از کورون دعوت کرد که به عنوان مشاور ارشد با وی همکاری کند. سازماند‌هندگان اعتصاب نام همبستگی را برای اتحادیهٔ خود برگزیدند تا بیانگر روح مبارزاتی آنان در دهه ٧٠ باشد (این نام قبلن عنوان بولتن اعتصاب بود که در کارخانه چاپ و توزیع می‌شد). اعتصاب‌گران سزسین که جداگانه توافق‌نامه‌ای با دولت امضا کرده بودند نیز همین نام را برای اتحادیه خود برگزیدند.

          طبق قرار قبلی، مطبوعات رسمی متن توافق‌نامه را چاپ کردند و همه لهستانی‌ها از پیروزی کارگران اعتصابی باخبر شدند. تنها چند روز پس از اعلام خبر، کارگران در سایر کارخانه‌های کشور نیز خواستار حقوقی مشابه شدند و از اتحادیه همبستگی گدانسک در مورد نحوهٔ‌ اشغال کارخانه و تشکیل کمیته‌های اعتصاب نظر مشورتی خواستند. ‌ الهام‌گرفته از اعتصاب‌های اوت در ساحل دریای بالتیک، کارگران سایر منطقه‌ها نیز درخواست اتحادیه‌های مستقل خود را کردند. در ١٧ سپتامبر، نمایندگان کارگران از سرتاسر لهستان در گدانسک گرد هم آمدند و تصمیم به ایجاد یک تشکیلات مرکزی به نام کمیته هماهنگی ملی برای دادن رهنمود به اتحادیه‌های محلی گرفتند. در آن تاریخ سه میلیون کارگر عضو جنبش هبستگی بودند. در پایان آن سال شمار این عده به ده میلیون رسید.

          در روزهای اعتصاب اوت، آدام میچنیک مطمئن بود که اعتصاب‌کنندگان با درخواست حق تشکیل اتحادیه‌های مستقل در پی امر “محال” هستند. مانند سایر روشنفکران او نیز معتقد بود که رژیم هرگز با کسی در قدرت شریک نمی‌شود. اما کارگران ساحل دریای بالتیک راه دیگری برای رژیم باقی نگذاشته بودند. در هفته‌ها و ماه‌هایی که در پی آمد بیشتر حقوق‌بگیران لهستانی به همبستگی پیوستند- نهادی که به وسیله دولت یا حزب کمونیست اداره نمی‌شد. پیش از این چنین اتفاقی در هیچیک از کشورهای کمونیستی نیفتاده بود۵٢.

شانزده ماه; ظاهر باید حفظ شود

          پس از آنکه آب‌ها از آسیاب افتاد و کارگران بخش مهمی از خواسته‌های خود را به دست آوردند، جنبش همبستگی خود را در موقعیتی شبیه موقعیت مخالفان تزار در اکتبر سال ١٩٠۵ یافت: جنبش، دگرگونی‌های بی‌سابقه‌ای را در کشور موجب شده بود ولی اکنون با رژیمی طرف بود که به دو جناح محافظه‌کار و اصلاح‌طلب تقسیم می‌شد و هر آن امکان داشت که موازنهٔ قدرت به نفع جناح نامطلوب به هم بخورد و همه چیز از دست برود. اما جنبشی که با اعتصاب کارگران کارخانهٔ‌ کشتی‌سازی لنین آغاز شده بود فروکش نمی‌کرد.

          از نگاهی، هدف همبستگی رسیدن به خواسته‌های بیست و یک ماده‌ای‌اش،  به ویژه حق تشکیل اتحادیه‌های آزاد کارگری بود. با این وجود همبستگی فقط یک اعتراض کارگری نبود و اکنون تبدیل به جنبشی برای میلیون‌ها  لهستانی غیرکارگر نیز شده بود. این لهستانی‌ها به دنبال یافتن فضایی آزاد برای تشکیل نهادهای مستقل خود بودند. همبستگی به نوعی وارث آرمان‌های اعتصاب ١٩٧٠ و باورهای روشنفکری کمیته دفاع از کارگران، یعنی نهادی که رژیم تهدیدی برای خود به شمار می‌آورد، بود. کسانی که در خط اول جنبش اوت بودند می‌دانستند که فشار زیاد به رژیم می‌ تواند موجب توسل آن به خشونت شده یا حتا مداخله نظامی اتحاد شوروی را در پی آورد. رهبران همبستگی در همهٔ سخنرانی‌های خود در پاییز ١٩٨٠ بر این نکته پای می‌فشردند که مخالف سوسیالیسم و پیمان ورشو یا ادارهٔ کشور به وسیله حزب کمونیست نیستند. همانطور که در جریان اعتصاب، اینبار نیز اینان دمکراسی واقعی را دغدغه و خواستهٔ اصلی خود نکردند.

          به نظر می‌رسید که کلیسای کاتولیک سرمشقی عملی برای جنبش همبستگی باشد. کلیسا اجازه داشت که امور خود را مستقلانه رتق و فتق کند و از پشتیبانی میلیون‌ها لهستانی مومن برخوردار باشد. این نهاد در عوض از هر گونه انتقاد مستقیمی از دستگاه خودداری می‌کرد- هر چند که گهگاه کشیشان، جداگانه و به طور فردی، بر اهمیت احترام به حقوق بشر انگشت می‌گذاشتند. به گمان برخی، همبستگی می توانست تبدیل به نهادی مانند کلیسا شود و پناهگاهی برای مومنان به باورهای دیگر گردد. این نهاد می‌توانست پوستهٔ‌ سختی به دور نطفه دمکراسی بکشد و آن را از آسیب رژیم حفظ کند. سوای آن، همبستگی می‌توانست نیرویی برای جلوگیری از مداخله احتمالی شوروی نیز باشد.

          نیل آشرسون، ژورنالیست انگلیسی، می‌گفت: “لهستان به خانه‌ای تحت نظارت می‌ماند. می‌شود درون آن را عوض کرد و دکوراسیون را تغییر داد. اما نمی‌شود به نمای بیرونی و بام آن دست زد۵۳“. همبستگی قصد داشت که با حزب کمونیست در اداره کشور رقابت کند ولی نمی‌خواست که اقتدار حزب را به زیر سئوال ببرد. به همین دلیل باید به شدت مراقب هوادارانش و همچنین مواضع و دیدگاه‌هایش می‌بود. برای موفقیت، هواداران همبستگی باید متحد می‌ماندند و هدف‌های خود را محدود و معدود می‌کردند. در جریان اعتصاب، آنچه بسیاری کارگران را به قبول رهبری و اقتدار حزب کمونیست در توافق نامه راضی کرده بود، شخصیت خود والسا و مهارت‌های سیاسی وی بود. اما طرفداران دمکراسی در اتحادیه قصد نداشتند که از پا بنشینند و به احتمال دوباره مسئله را با وجود احتمال مداخله نظامی شوروی در کشورشان، مطرح می‌کردند.

          اگر اقتصاد سیر قهقرایی طی ‌می‌کرد و کمونیست‌ها به وعده‌های خود برای ایجاد رفاه مادی بیشتر وفا نمی‌کردند همبستگی بر سر یک دوراهی قرار می‌گرفت: یا می‌بایست با رژیم  رودررو شود و یا محبوبیت خود را در میان بخش مهمی از کارگران از دست بدهد.

          حفظ قدرت‌ همبستگی منوط به این بود که حزب کمونیست افول اقتدار خود را بپذیرد. تنها چند روز پس از امضای توافق‌نامه، گی‌یرک سکتهٔ قلبی کرد و جای او را در حزب استانیسلاو کانیا گرفت. این تغییر نشان از به قدرت  رسیدن عمل‌-گرایان در رهبری حزب داشت، آنانی که شعارشان “نوافکنی” و “احیا” بود و خواستار مصالحه و مذاکره بودند. با این وجود بسیاری در حزب و نهادهای امنیتی موضع متفاوتی داشتند و حاضر نبودند که به کارگران یا ناراضیان بیشتر از این امتیاز بدهند.

همه چیز اکنون بسته به این بود که آیا اتحاد شوروی بی‌طرف می‌ماند یا نه. حتا پیش از توافق‌نامه ماه اوت، اتحاد شوروی احساس خطر کرده بود. روزنامه‌های پراودا و ایزوستی‌یا اعتصاب‌گران را “ضد‌انقلابی” خوانده و ادعا کرده بودند که روشنفکران ضدسوسیالیست از آنان سؤاستفاده می‌کنند. رژیم‌های سوسیالیستی و اورتودکس چکسلواکی و آلمان شرقی پا را از این نیز فراتر گذاشته و همراه با سایر پایتخت‌های کمونیستی در اروپای شرقی اعلام کرده بودند که اگر حزب کمونیست لهستان ضدانقلابیان را سرکوب نکند آنان پا پیش گذاشته و خود این کار را خواهند کرد (حال چه از آنان دعوت شده باشد و چه نه!). هزینهٔ سیاسی،اقتصادی و نظامی اشغال لهستان بسیار بالا بود، اما به گمان برخی، شوروی حاضر بود آن را تقبل کند. آندره‌ی گرومیگو، وزیر امور خارجه وقت شوروی در جلسه پولیت بورو در مسکو در ٢٩ اکتبر به هم‌مسلکانش گفته بود: ما نمی‌توانیم و نباید لهستان را از دست بدهیم۵۴“.

مانورها و آژیرها

          در پاییز و زمستان ١٩٨٠-١٩٨١ لهستان به تناوب دچار  بحران و آرامش می‌شد. مقام‌های رژیم مکررا وعده‌های خود را زیر پا می‌نهادند یا کاری می‌کردند که روح توافق‌نامه نقض شود. حقوق کارگران اضافه نشده بود، مادهٔ جدیدی به قانون سانسور اضافه شده بود و کارگرانی که در پی تاسیس اتحادیه‌های مستقل خود بودند تحت فشار قرار گرفته بودند. در ماه نوامبر پلیس به دفترهای همبستگی در ورشو یورش برد و یک کارگر چاپ به نام یان ناروژنیاک را به جرم “انتشار اسرار دولتی” بازداشت کرد.  در ژانویه دولت اعلام کرد که کارگران باید دو شنبه در ماه را به سر کار بروند و این نقض ماده‌ای در توافق‌نامه بود که شنبه را روز تعطیل کارگری اعلام می‌کرد. رسانه‌های دولتی، به ویژه تلویزیون ملی، مدام به کمیتهٔ دفاع از کارگران حمله می‌کردند و در مورد “فعالیت‌های ضددولتی” آن برنامه پخش کرده و مطلب می‌نوشتند”. در تاریخ ۵ مارس، یاتسک کورون به مدت ۵ ساعت به وسیله پلیس بازداشت شد.

 این بی‌حرمتی‌ها وضع دشواری به وجود آورد. اگر همبستگی واکنشی نشان نمی‌داد، دوست و دشمن آن را یک ببر کاغذی قلمداد می‌کردند که توان دفاع از خود را ندارد، و اگر بیش از اندازه واکنش نشان می‌داد، ممکن بود موجب تقویت نیروهای ارتجاعی و محافظه‌کار درون رژیم بشود. اتحادیه راه سومی پیدا کرد و با سیاست یکی به میخ، یکی به نعل مسئله را حل کرد: هر بار که مشکلی پیش می‌آمد همیستگی دولت را تهدید به اعتصاب کرده یا تقاضا‌های جدیدی ارایه می‌داد. اما بعد با مقام‌های دولتی ملاقات می‌کرد تا راهی برای مصالحه پیدا کند. به این ترتیب همبستگی موفق شد که وعده جدیدی برای افزایش دستمزد از دولت بگیرد، ناروژنیاک را از زندان آزاد کند، رژیم را وادارد که فقط یک شنبه در ماه کارگران را به سر کار بفرستد،  دسترسی خود به رادیو تلویزیون دولتی را بیشتر کند و از دولت اجازهٔ انتشار یک روزنامه را بگیرد. هیچ کدام این‌ها کارگران را به طور کامل راضی نمی‌کرد و والسا و رهبران همبستگی مدام در تلاش قانع کردن کارگران بودند که به طرح اعتصاب‌ خود جامهٔ عمل نپوشانند چرا که سازش تازه‌ای با دولت صورت گرفته بود. به این ترتیب برای مدتی تنش در جامعه کاهش می‌یافت تا بحران بعدی فرا رسد.

ناسازه‌ای که جنبش همبستگی مجبور به کنار آمدن با آن بود داشتن قدرت بسیار از یک سو ولی ناتوانایی دراستفادهٔ کامل از آن از سوی دیگر بود.  این ناسازه در مارس ١٩٨١ به بهترین وجهی آشکار شد: از پاییز به این طرف کشاورزان خواستار تشکیل اتحادیهٔ‌ آزاد خود به نام همبستگی روستایی شده بودند و جنبش همیستگی از این خواستهٔ آنان حمایت کرده بود- دولت ولی به این بهانه که کشاورز حقوق‌بگیر نیست از پذیرش مطالبهٔ آنان سر باز زده بود. پس از ماه‌ها کشمکش این معضل در مارس تبدیل به بحرانی سرتاسری شد.

          در ١٩ مارس نمایندگان همبستگی روستایی به همراه یان رولوسکی، مسئول سازمان همبستگی در منطقه، به جلسهٔ انجمن دولتی شهر بیدگوژ رفتند. به آن‌ها گفته شده بود که می‌توانند در آنجا دلیل‌های خود را برای تشکیل همبستگی روستایی بیان کنند. جلسه اما درست قبل از اینکه اینان اجازه صحبت یابند پایان یافته اعلام شد و بیشتر حاضران جلسه را ترک کردند. اینان به اعتراض در محل ماندند و به همراه تعدادی از اعضای انجمن مشغول تنظیم بیانیهٔ مشترکی شدند. مدتی بعد، ٢٠٠ پلیس به اتاق آمده و از آنان خواستند که آنجا را ترک کنند. کشاورزان و پشتیبانانشان از ترک اتاق سر باز زدند و در عوض دست‌ها را حلقه کرده و به خواندن سرود ملی لهستان پرداختند. پلیس به زور متوسل شد و آنان را بیرون انداخت. پس از پایان یافتن غائله برخی کشاورزان ادعا کردند که آنان را، مانند کارگران دستگیر شده در سال ١٩٧۶، آزار داده‌اند. بدن سه نفر، از جمله رولوسکی، پر از زخم و کبودی بود.

          این خبر لهستان را دچار خشم کرد. در بیدگوژ مردم فریاد زنان پلیس را “گشتاپو” خواندند. همبستگی خواهان رسیدگی دولت به این حادثه شد و در دفترهای خود عکس‌ چهره‌های خونین قربانیان بیدگوژ را به دیوار زد. روز بعد نمایندگان کمیته ملی در بیدگوژ گرد هم آمدند تا در مورد یک اقدام اعتراضی تصمیم بگیرند. بسیاری خواستار یک اعتصاب عمومی بودند. تادئوش ماژوویتسکی و برانیسلاو گرمک، مشاوران و پیش‌کسوتان مذاکرات اوت، اخطار کردند که چنین اقدامی به نیروهای ارتجاعی درون حزب کمنیست بهانه‌ای برای سرکوب جنبش خواهد داد. روز بعد والسا پیشنهاد یک اعتصاب سرتاسری چهار ساعته در روز جمعه را داد و گفت که اگر پس از چهار روز توافقی با دولت حاصل نشود، کمیته مردم را به یک اعتصاب عمومی نامحدود فرا خواهد خواند. ولی این برای بسیاری نمایندگان کافی نبود. آنان خواهان یک اعتصاب عمومی نامحدود به عنوان اولین اقدام بودند و تنها زمانی پیشنهاد والسا را پذیرفتند که وی به اعتراض و با عصبانیت جلسه را ترک کرده بود. طرح والسا شامل چند خواسته از جمله مجازرات مسببان حملهٔ روز جمعه و به رسمیت شناختن همبستگی روستای به مثابه یک نهاد مستقل می‌شد. چند روزی که در پی آمد مملو از تنش بود. رهبران شوروی مانورهای نیروهای پیمان ورشو را که در آن زمان در لهستان در حال انجام بود تمدید کردند و نیروهای نظامی شوروی در اطراف ورشو اردو زدند. آمریکا و کشورهای اروپای غربی اخطار کردند که احتمال اشغال لهستان می‌رود.

          همبستگی به بسیج اعضایش پرداخت. کمیته ملی مقرش را در کارخانه کشتی‌سازی لنین قرار داد و دفترهای محلی جنبش از ساختمان‌های غیرقابل دفاع در شهر به کارخانه‌ها منتقل شدند. در بیدگوژ، اتحادیه مرکز خود را در ایستگاه راه آهن قرار داد، جایی که از کارگاه‌های تعمیر و قطارها می‌شد به عنوان ابزار دفاعی استفاده کرد. در صورت اشغال نظامی کشور، همبستگی به اعضایش دستور داده بود که کارخانه‌ها را به اشغال خود درآورند و همانند کارگران اعتصابی کارخانهٔ لنین در اوت گذشته به سازماندهی و دفاع از خود بپردازند. اگر رژیم در کشور شرایط فوق‌العاده اعلام می‌کرد و رهبران همبستگی را دستگیر می‌نمود کارگران باید به انتخاب رهبران تازه‌ اقدام می‌کردند. اگر اتحاد شوروی کشور را اشغال می‌کرد، مردم باید نام خیابان‌ها را عوض کرده و از همکاری با اشغالگران خودداری می‌نمودند.

          در ساعت ٨ صبح روز جمعه، آژیر کارخانه‌ها در سرتاسر کشور به صدا درآمد و کارگران دست از کار کشیدند. حدود یک میلیون عضو حزب کمونیست نیز دستور پولیت‌بورو را نادیده گرفته و به اعتصاب پیوستند.  برنامهٔ تلویزیون قطع شد و بر صفحهٔ آن فقط دو واژه نقش بست: “اعتصاب همبستگی”.

          تنها چند تشکیلات مهم اقتصادی و خدماتی مانند کارخانه‌های ذوب‌آهن و اسلحه‌سازی به کار خود ادامه دادند. رادک سیکورسکی که در آن هنگام دانش‌آموز دبیرستان بود روز واقعه را چنین به خاطر می‌آورد: ” روز ترسناکی بود. هیچ دکه‌ای باز نبود. هیچ اتوبوس یا تراموایی در خیابان‌ها حرکت نمی‌کرد”. مردم ساختمان‌ها را با پرچم‌های لهستان پوشانده بودند و بازوبندهای سفید و سرخ به بازوهاشان بسته بودند. پس از گذشت چهار ساعت، هنگام ظهر، آژیرها دوباره به صدا درآمدند و اعتصاب پایان یافت۵۵.

          جنبش همبستگی قدرت خود را نشان داده بود. ولی روس‌ها هم بیکار ننشسته بودند. تانک‌های روسی هنوز در حومهٔ شهر مانور می‌دادند و تاس، خبرگزاری رسمی شوروی، گزارشی عصبی در مورد “نیروهای براندازنده‌ای که قصد قبضهٔ قدرت در لهستان دارند” را پخش کرد. جنبش همبستگی در حال آماده ساختن مقدمات یک اعتصاب سرتاسری در روز سه‌شنبه بود.  گرمک و ماژوی‌یتسکی به والسا توصیه کردند که کوتاه بیاید. اسقف ویژینسکی نیز به رهبران اتحادیه پیشنهاد کرد که راهی برای خروج از بحران پیدا کنند. در رم، پاپ، ملتمسانه خواست که مردم و مقام‌های دولتی در لهستان مصالحه کنند. والسا می‌دانست که باید با احتیاط عمل کند و علارغم تمایل بسیاری از کارگران به انجام اعتصاب، اعلام کرد گه “دمکراسی باید حد داشته باشد”. وی گفت که به تنهایی و با کمک مشاوران اتحادیه با مقام‌های دولتی ملاقات و مذاکره خواهد کرد. آخر هفته والسا نماینده دولت، میه‌چیسلاو راکووسکی، را ملاقات کرد و این در حالی بود که سایر رهبران همبستگی در هتلی در ورشو انتظار انجام مذاکره را می‌کشیدند۵۶.

          ساع ٧:۳٠ صبح دوشنبه لهستانی‌ها پس از گذراندن آخر هفته درکارخانه‌ها و آماده شدن برای اعتصاب، تلویزیون‌های خود را روشن کردند و دیدند که آندره‌ی گوی‌یاژدا دارد بیانیه‌ای را می‌خواند: همبستگی و دولت به توافق رسیده بودند. دولت پذیرفته بود که رفتار پلیس در بیدگوژ توافق‌نامه اوت را نقض کرده و تاسف خود را از ضرب و شتم کشاورزان و نمایندگان‌شان ابراز داشته بود. بیانیه می‌گفت که مسببان این واقعه مجازات خواهند شد و دولت در کار تشکیل همبستگی روستایی اخلال نخواهد کرد. جنبش همبستگی در عوض تعهد کرده بود که اعتصابی صورت نخواهد گرفت. اندکی پس از توافق با دولت، والسا گفت: دست زدن به اعتصاب ریسک زیادی در بر داشت. به همین دلیل من تصمیم به مصالحه گرفتم۵٧“.

          کمیتهٔ ملی در روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه در گدانسک تشکیل جلسه داد و نمایندگان بر سر والسا ریختند. به او گفتند که با دیدن تانکهای روسی میدان را خالی کرده است. او را متهم کردند که با رژیم کنار آمده و در جریان مذاکرات از شیوه‌های “ضددمکراتیک” استفاده کرده است. گوی‌یاژدا که والسا او را قانع به اعلام تعلیق اعتصاب کرده بود از خود انتقاد کرد و گفت که از شورای رهبری کمیته ملی استعفا خواهد داد.  آنا وانتینوویچ اصرار داشت که اعتصاب باید در هر حال انجام شود و به همین دلیل عضویت خود در هیئت نمایندگی کارخانهٔ کشتی‌سازی لنین را از دست داد. هستهٔ مرکزی اتحادیه در حال از هم پاشیدن بود.

با وجود همهٔ این اتهام‌ها و انتقادها به نظر می‌رسید که همبستگی در رودررویی‌های بهار ١٩٨١ به اندازه کافی از دولت پوئن گرفته باشد و همین، استراتژی “تهدید و مصالحه”ٔ آن را توجیه می‌کرد. آنچه به انحادیه مشروعیت می‌داد سازماندهی اعتصاب بزرگ اوت ١٩٨٠ در مناطق ساحلی بود- اعتصابی که به سرتاسر لهستان سرایت کرده بود. همبستگی نهادی سرتاسری با ده میلیون عضو بود و اگر می‌خواست می‌توانست اقتصاد کشور را در ظرف مدت کوتاهی فلج کند. با به کارگیری سیاست “نشان دادن شمشیر ولی استفاده نکردن از آن” همبستگی از رودررویی خشونت‌آمیز با رژیم اجتناب کرده بود. این‌ها همه در حالی صورت می‌گرفت که جنبش داشت چهره سیاسی-اجتماعی لهستان را دگرگون می‌کرد.

          مهمترین دگرگونی آن بود که بخش بزرگی از حقوق‌بگیران لهستانی اکنون در خارج از حیطهٔ مهار حزب کمونیست به سازمان‌دهی خود می‌پرداختند. اعضای همبستگی شامل کارگران صنعتی، آموزگاران، پزشکان، پرستاران، مهندسان، کارشناسان فنی و حتا افسران پلیس می‌شدند. بیش از یک میلیون کشاورز، عضو همبستگی روستایی بودند. دانشجویان اتحادیه‌های آزاد خود را برپا کرده بودند. آرمان ایجاد جامعه‌ای مستقل در درون سیستم کمونیستی در ظرف تنها چند ماه به وقوع پیوسته بود.

          دگرگونی‌های رخ داده در زندگی مردم نیز در خور توجه بود. بیش از صد هزار نفر از اعضای همبستگی، اعضای حزب کمونیست و کلیساروها در ١۶ دسامبر در کارخانه لنین گرد آمدند و در برابر یک بنای یادبود ۴۵ متری که برای بزرگداشت قتل کارگران در دسامبر ١٩٧٠  ساخته شده بود، خاطره آن روز را گرامی داشتند. آن‌هایی که گرد آمده بودند از مصرف الکل،  آنگونه که اتحادیه خواسته بود، خودداری کردند. این خود حادثه‌ای محسوب می‌شد چرا که پیش از آن رژیم هرگز موفق به اقناع مردم به خوددرای از مصرف الکل در مراسم اینچنینی نشده بود. جامعهٔ مدنی که کولوکووسکی، کورون و میچنیک طرحش را در ذهن ریخته بودند داشت عملی می‌شد.

          در پاییز ١٩٨٠ از مهار دولت بر رسانه‌های گروهی کاسته شد. مردم جلو دکه‌های روزنامه‌فروشی برای خرید روزنامه‌‌های رسمی صف کشیدند. علت آن بود که این روزنامه‌ها اکنون اخبار بحث‌انگیز سیاسی را پوشش می دادند و کارزاری را نیز برای پاکیزه‌ کردن محیط زیست به راه انداخته بودند. هر شعبهٔ همبستگی روزنامه مخصوص به خودش را داشت. سانسور اخبار تلویزیونی همچنان به قوت خود باقی بود اما همبستگی اجازه یافته بود که در بحث‌های تلویزیونی شرکت کند و خبرهای مربوط به فعالیت‌هایش را به گوش مردم برساند. موعظه‌های کلیسایی در روز یکشنبه را رادیوی دولتی در سراسر لهستان پخش می‌کرد. لهستانی‌ها کم کم داشتند معنی آزادی را می‌فهمیدند.

حرف‌های سخت، امیدهای نرم  

          آزادی‌های به دست آمده نتیجهٔ مبارزهٔ خستگی‌ناپذیر جنبش همبستگی و تهدید دولت به اعتصاب‌های فلج کننده بود. ارادهٔ کارگرانی که پشت جنبش همبستگی بودند برای مردمی که می‌خواستند مستقل زندگی کنند و نهادهای خود را به وجود آورند الهام‌بخش بود. فراموش نکنیم که بحران بیدگوژ نتیجه خواست کشاورزان به تشکیل اتحادیه‌ای آزاد (مانند اتحادیه همبستگی) بود.با گذشت زمان ولی عمل کردن به استراتژی همبستگی دشوار و دشوارتر می‌شد.

          پایهٔ استراتژی همبستگی این باور بود که رقیب، ملاحظه‌کار است و با احتیاط عمل می‌کند. در سال‌های ١٩٧٠ میچنیک نوشت که حزب کمونیست از عده‌ای عمل‌گرا و فرصت‌طلب تشکیل شده و کسی در آن به مارکسیسم-لنینیسم واقعی اعتقاد ندارد. او نوشت: ” یک عمل‌گرای حزبی هیچ دلیلی برای طرفداری از دگرگونی‌های دمکراتیک، کثرت‌گرایی و خودگردانی ندارد. ولی همین فرد دلایل فراوانی برای سازش با کسانی دارد که طرفدار کثرت‌گرایی و دگرگونی‌های دمکراتیک هستند، چرا که او خوب می‌داند که سرکوب مشکلی را حل نمی‌کند و در عوض زمینه را برای ناآرامی و آشوب اجتماعی مهیا می‌سازد”. اگر تحلیل میچنیک  درست بود آنگاه فشار مستمر ولی محتاطانه به رژیم می‌توانست رخنه‌هایی را در سیستم موجب شده و در نهایت به ایجاد جامعه‌ای مدنی کمک کند۵٨.

          دو رهبر عمدهٔ حزب کمونیست پس از وقایع اوت ١٩٨٠ یعنی استانیسلاو کانیا و وویچخ یاروزلسکی هر دو به نظر عمل‌گرا می‌رسیدند. کانیا که دبیرکل حزب بود خلف گی‌یرک و فردی مانند او به شمار می‌رفت. وی از طبقهٔ پایین جامعه آمده و با تردستی مدارج عالی ترقی حزبی را طی کرده بود. کانیا برای جلوگیری از کشمکش هر آنچه در توان داشت انجام می‌داد. به خاطر او و تاثیر او بود که حزب در اوت ٨٠ تصمیم به سازش با کارگران اعتصابی گرفت.

          ژنرال یاروزلسکی که تا پیش از فوریه ١٩٨٠ وزیر دفاع، و پس از آن نخست وزیر لهستان بود شخصیت کاملن متفاوتی داشت. بیشتر کادرهای حزبی افرادی با تحصیلات پایین و زمخت بودند که به راحتی می‌شد در مورد گفتار و کردارشان جک ساخت. یاروزلسکی اینطور نبود. او فرزند خانواده‌ای زمین‌دار بود و دیسیپلین فردی بالایی داشت. او همچنین به صداقت و عدم‌فساد مشهور بود. بسیاری از مردم، به خطا، گمان می‌کردند که وی در جریان طغیان‌های ١٩٧٠ از ریختن خون مردم به وسیله ارتش جلو گرفته است. وقتی که ژنرال یاروزلسکی به نخست‌وزبری رسید، والسا او را یک “لهستانی خوب” نامید و در جریان بحران بیدگوژ از وی به عنوان “مردی اونیفورم‌پوش که می‌شود به وی اعتماد کرد” نام برد۵٩. کانیا و یاروزلسکی آدم‌هایی منطقی به نظر می‌رسیدند که حاضر به کنار آمدن با جنبش همبستگی بودند. البته دلیل آنان برای این کار باورشان به آزمان‌های همبستگی نبود: برای آنان هر جایگزین دیگری خطرناک‌ به شمار می‌رفت. اما مقام‌های دیگری نیز در حزب کمونیست بودند که انعطاف‌پذیری کانیا و یاروزلسکی را نمی‌پسندیدند: مدیران و مسئولان اتحادیه‌های رسمی  که با قدرت‌گیری همبستگی، زیر پایشان خالی شده بود، بوروکرات‌های حزبی که اگر به توافق‌نامه دولت و همبستگی عمل می‌شد، حقوق و امتیازات ویژهٔ‌ خود را از دست می‌دادند و مدیران کارگاه‌ها و کارخانه‌ها که دمکراسی را خطری برای خود و قدرت خود می‌دیدند. پوشش مطبوعاتی جنبش همبستگی و افشای خطاهای رژیم در اداره کشور احساسات این عده را جریحه‌دار کرده و موجب شده بود که کانیا را سازش‌کاری در مقابل یک مشت “آنارشیست” به حساب آورند.

          مشکل کانیا و یاروزلسکی اما رفقای بداخلاق و ناراضی‌شان نبود. مشکل آن‌ها حزب کمونیست شوروی بود که همبستگی را نهادی ضدسوسیالیستی می دید که سعی دارد پیوند لهستان و شوروی را بگسلد. هر نشانه‌ای از احساسات ضدروسی مقام‌های کرملین را خشمگین می‌کرد. آنان حتا به کاریکاتوری از لئونید برژنف، رهبر شوروی، در خبرنامهٔ‌ همبستگی در روستایی کوچک به نام پولوی اعتراض کرده بودند. برژنف، کانیا را به ستوه آورده بود و هر روز (گاه تا سه بار) به او تلفن می‌کرد و از او می‌خواست که حکومت نظامی اعلام کند. یک بار برژنف پیشنهاد کرد که دولت (به دروغ) کشف یک انبار مهمات را بهانه قرار داده و همبستگی را ممنوع اعلام کند. کانیا و یاروزلسکی هر دو چندین بار به جلسه‌های پولیت بوروی حزب کمونیست شوروی برده شدند و در آنجا به دلیل “کنار آمدن” با ناراضی‌یان مورد انتقاد قرار گرفتند. یاروزلسکی بعدها گفت که در سال ١٩٨١ او بیشتر از آنکه با همسر و دخترش وقت بگذراند با مارشال ویکتور کولیکوف، (ژنرال روسی) وقت گذرانده است۶٠.

          سوای این‌ها موضوع دیگری نیز نگرانی کادرهای حزبی را موجب شده بود. اعتصاب‌های ماه اوت، سرکشی هایی را در میان اعضای حزب کمونیست به وجود آورده بود. پس از آن اعتصاب‌ها، ٢٠٠٠٠٠ (از سه میلیون عضو حزب) حزب را ترک کرده و تقریبن یک میلیون از اعضای حزب به همبستگی پیوسته بودند. بیشتر این‌ها نه بوروکرات‌های حزبی که اعضای ساده‌ای بودند که خواستار لغو امتیازهای ویژهٔ کادرها، آزادی بیان در جلسه‌های حزبی و انتخابات آزاد و منصفانه درون‌-حزبی بودند. این عده هم برای جناح “نرم” و هم جناح “سخت” حزب تهدیدی به شمار می‌آمدند.

          برای مدتی اینطور به نظر می‌رسید که اصلاح‌طلبان در حزب دارند به پیروزی می‌رسند.  در اوایل ١٩٨٠ شعبه‌های محلی حزب در انتخاباتی نمایندگان کنگره را، که قرار بود در ژوییه برگزار شود، برگزیدند. این انتخابات رقابتی و نسبتن آزاد بود. در کنگره این نمایندگان رهبران حزب را شلاق‌کش کردند و خواستار اصلاحات جدی شدند. با این وجود وقتی که نامهٔ پولیت بوروی حزب کمونیست شوروی در کنگره خوانده شد بسیاری از اعضای اصلاح‌طلب مرعوب شدند. این نامه از دمکراسی به عنوان “ابزاری برای از هم پاشاندن حزب” نام می‌برد و تلویحن می‌گفت که حزب کمونیست لهستان در سازش با همبستگی راه افراط پیموده است. نمایندگان از انتخاب مجدد بسیاری از اعضای کمیتهٔ مرکزی و پولیت‌بورو خودداری کردند. با این وجود شمار اندکی اصلاح‌طلب به رهبری حزب راه یافتند و درگیری و تنش بین سازشکاران و سنگ‌اندازان درون حزب به قوت خود باقی ماند۶١.

          همبستگی به این تغییرات بی‌اعتنا بود. برای ناراضی‌یان و اعضای جنبش، حزب کمونیست فی‌الحال نهادی مرده به شمار می‌آمد. تنها انتظار آنان از رژیم یک عقب‌نشینی سنگین و محترمانه بود تا نعش‌ حزب بر دوش جامعهٔ جوانی که داشت پا می‌گرفت سنگینی نکند. اگر رهبران مهمی مانند یاروزلسکی آماده پذیرش واقعیت‌های تازه و قبول کاهش نقش حزب در اداره کشور بودند چرا می‌بایست به نظر تازه‌واردانی اهمیت داد که می خواستند قدرت مطلق حزب را احیا کنند؟

          کمونیست‌های لهستانی نمی‌توانستند به تنهایی در مورد سرنوشت حزب‌شان تصمیم بگیرند. آنان باید نظرات اتحاد شوروی هم به حساب می‌آوردند. فی الحال اولین طرح‌ها برای اعلام احتمالی حکومت نظامی به وسیله یاروزلسکی امضا و دو هفته قبل از بحران بیدگوژ به مسکو فرستاده شده بود. یک ماه پس از آن کانیا و یاروزلسکی را به انباری در ایستگاه راه‌آهنی متروک در مرز لهستان و شوروی بردند و در آنجا دو تن از اعضای برجسته پولیت‌بوروی حزب کمونیست شوروی، آندره‌ی آندروپوف و دیمیتری اوستینوف، به مدت شش ساعت برای این دو حرف زده و از آنان تاریخ دقیقی برای آغاز سرکوب خواستند.  رهبران لهستانی طفره رفتند- هر چند خوب می‌دانستند که مسئله نه آغاز کردن یا نکردن سرکوب که زمان آن است. در میانهٔ سپتامبر طرح حکومت نظامی تکمیل شد. در ١٨ اکتبر کانیا از رهبری حزب کنار گذاشته شد و یاروزلسکی جایش به جایش نشست۶٢.

          دقیقن نمی‌شود گفت که چه زمانی کمونیست‌ها به این نتیجه رسیدند که استفاده از ارتش برای حل بحران اجتناب‌ناپذیر است. والسا به همکارانش گفته بود که رژیم را نباید دست کم گرفت. اما چون تهیهٔ مقدمات اعلام و اجرای حکومت نظامی در خفا و به دور از چشم اعضای همبستگی صورت ‌گرفته بود، هیچکس در جنبش به آن فکر نکرده و به مقابله با آن نیندیشیده بود. حتا اگر به رهبران همبستگی در مورد حکومت نظامی اخطار شده بود نیز باز از دست جنبش کار زیادی ساخته نبود. در پایان ١٩٨١ تحریک مدنی و نه به آرامش فراخواندن مردم استراتژی جنبش بود.

          آنچه موقعیت را بدتر از پیش می‌کرد وضعیت بحرانی اقتصاد بود. کالاهای مصرفی کمتر و کمیاب‌تر و صف مصرف‌کنندگان در مقابل مغازه‌ها طولانی‌تر می‌شد. گوشت، آرد و شکر جیره‌بندی شده بود. در این شرایط دشوار لذت بردن از آزادی‌های نسبی به دست آمده ممکن نبود. به گمان مردم کمبود‌ها نتیجه فساد اداری، خرابکاری بوروکرات‌های حزبی و استثمار کشور به وسیلهٔ اتحاد شوروی بود. در تابستان و پاییز ١٩٨١ اعتصاب‌های غیرمجاز و تظاهرات اعتراضی شدت گرفت. جامعه می‌رفت که دچار تشنج شود. بحران اقتصادی پیشبرد استراتژی همبستگی را دشوار می‌کرد. از یک سو اتحادیه نمی‌توانست نسبت به رنج مادی و معیشتی اعضایش بی‌اعتنا باشد و از سوی دیگر نمی‌خواست وقت خود را به درگیری با دولت بر سر قیمت مواد غذایی و مسایل معیشتی صرف بگذراند. قصد همبستگی در آن مقطع تلاش برای گسترش آزادی‌های به دست آمده بود. اعتصاب‌های بیشتر تنها به اقتصاد کشوری ضربه می‌زد که به شدت مقروض غرب بود. به نظر می‌رسید که هوشمندانه‌ترین کار، معامله کردن با رژیم باشد: اگر همبستگی اعضایش را وادار می‌کرد که دست از اعتصاب‌های غیرمجاز بردارند، کارگران را قانع می‌کرد که برخی شنبه‌ها را به سر کار روند و حتا، آنگونه که رژیم می‌خواست، از افزایش قیمت برخی مواد غذایی حمایت می‌کرد آنگاه می‌توانست خواستار داشتن سهمی در تعیین سیاست‌های اقتصادی کشور شود. به دیگر سخن همبستگی می‌توانست در قبال ایجاد نظم در جامعه از رژیم شراکت در قدرت را بخواهد۶۳.

          چنین اتفاقی نیفتاد و جنبش به تدریج از محدودیت‌هایی که بر هدف‌ها و سیاست‌های خود گذاشته بود دور شد.  از وقتی که کدکا خواسته‌های سیاسی خود را در اوت ١٩٨٠ کنار گذاشت، فعالان همبستگی به سانسور خود پرداخته بودند. بسیار از آنان از نفوذ ویرانگر شوروی در امور کشورشان تلخ و ناراضی بودند و آرزوی دمکراسی و آزادی داشتند. اما برای پیچیده نکردن اوضاع و ندادن بهانه‌‌ به دست رژیم برای نابود جنبش، این خواسته‌های قلبی خود را نادیده می گرفتند. یکسال پس از تولد جنبش اما کاسه صبر این اعضا داشت لبریز می‌شد. مغرور از پشتیبانی میلیونی مردم و بی‌صبر برای دیدن دگرگونی‌های جدی‌تر، جناح‌ ستیزه‌گر و جنگجوی همبستگی در حال قدرت گرفتن بود.

          غیرمصالحه‌آمیزترین خواسته‌های متعلق به گروهی ملی گرا به نام کنفدراسیون لهستان مستقل بود. آنان خواهان برگزاری انتخابات آزاد در کشور بودند- انتخاباتی که اگر برگزار می‌شد حزب کمونیست را از صحنهٔ قدرت بیرون می‌راند.  وقتی که مسئلهٔ واکنش شوروی در صورت انجام چنین انتخاباتی مطرح می‌شد، یان رولوسکی رهبر این گروه (و از قربانیان خشونت پلیس در بیدگوژ) می‌گفت: “این خطاست که به تهدید واقعی یا خیالی اتحاد شوروی فکر کنیم. مردم اگر اراده کنند هر چیزی ممکن می‌شود۶۴“.

          رهبران همبستگی نمی‌توانستند این صداها را نادیده بگیرند و لنگ لنگان در پس خواسته‌‌های اعضای جنبش گام بردارند. آن‌ها هر چند که چیرگی حزب بر روندهای سیاسی را پذیرفته بودند و گفته بودند که به “نقشهٔ سیاسی اروپا پس از جنگ جهانی دوم” احترام می‌گذارند، با آغاز اکتبر به تعدیل مواضع خود پرداختند و اعلام کردند که تنها راه نجات لهستان “انجام اصلاحات درسیستم سیاسی و اقتصاد کشور بر مبنای دمکراسی” است . دولت باید دمکراتیزه شود. همه شهروندان باید از حقوق برابر در مقابل قانون برخوردار شوند و قاضیان باید مستقل باشند۶۵.

          در همان حالی که همبستگی قطعنامه صادر می‌کرد و خواستار توافق‌های تازه با دولت می‌شد، یاروزلسکی و زیردستانش نقشهٔ حکومت نظامی می‌ریختند و وفاداری نیروهای نظامی و انتظامی کشور را می‌سنجیدند. روی نیروهای عادی انتظامی نمی‌شد حساب کرد چرا که یک سوم آن‌ها فی‌الحال عضو همبستگی بودند. نظامیان، به ویژه سربازان وظیفه، به مکان‌هایی خاصی برده شدند و با تبلیغات  ضد جنبش همبستگی بمباران گردیدند. دوره خدمت اینان در اکتبر همان سال به سر می‌رسید و دولت مجبور می‌شد که ١۵٠٠٠٠ سرباز وظیفهٔ تازه را به خدمت بخواند. اینکه آن سربازان تازه چه نظری راجع به همبستگی داشته باشند و چقدر بشود به آن‌ها اعتماد کرد را کسی نمی‌دانست. به این دلیل و برای محکم‌کاری، طول خدمت وظیفه سربازان را دو ماه افزایش دادند.البته این سربازان در هر حال قرار نبود وظیفه مهمی بر عهده داشته باشند. ستون فقرات حکومت نظامی بنا بود که نیروهای ویژه شبه‌نظامی، به خصوص نیروی صدهزار نفرهٔ وزارت کشور و پلیس ضد شورش (زومو) باشد. این نیروها از تغذیه و شرایط زیستی مناسبی برخوردار بودند. از این گذشته از جامعه جدا نگاه داشته شده و شستشوی مغزی داده شده بودند. هیچ تردیدی وجود نداشت که آنان از دستورات پیروی خواهند کرد.

          حزب کمونیست طرح حکومت نظامی را در خفا ریخت. با این وجود علایم و نشانه‌های آن را می‌شد تشخیص داد: در پایان تابستان رسانه‌های رسمی شروع به کوبیدن مواضع اتحادیه کردند. مذاکرات بین دولت و جنبش همبستگی ادامه داشت ولی دولت پیشنهاد جنبش برای مشارکت در برنامه‌ریزی اقتصادی را رد کرد. به نظر می‌رسید که رژیم مشکلی با وخیم‌تر شدن وضع اقتصادی کشور نداشته باشد (بحرانی که در هر فرصتی مسئولیت‌اش را به گردن همبستگی می‌انداخت). همچنین می‌شد حدس زد که ارتش در حال آماده کردن خود برای انجام عملیات ویژه‌ای است. در پایان اکتبر دولت اعلام کرد که نیروهای نظامی به ٢٠٠٠ روستا گسیل داشته خواهند شد تا به پخش مواد غذایی و برقراری نظم و امنیت کمک کنند. یک ماه پس از آن نیروهای نظامی به کارخانه‌ها نیز گسیل شدند. در پایان نوامبر کمیتهٔ مرکزی حزب از پارلمان خواست که به دولت اختیارات ویژه‌ای، از جمله اختیار مممنوع کردن اعتصاب‌ها را بدهد. در تارخ ٢ دسامبر، زومو با یورش هوایی به یک آموزشگاه آتش‌نشانی که به وسیله دانشجویان اشغال شده بود قدرت خود را به رخ کشید. روشن بود که رژیم قصد دارد که فضای نسبتن باز ایجاد شده در کشور را از بین ببرد. ولی رهبران همبستگی که درگیر پرداختن به مسایل روزمره جنبش بودند این نشانه‌ها را جدی نمی گرفتند. بیشتر مردم می‌دیدند که یاروزلسکی دارد خود را برای اقدامی علیه جنبش آماده می‌کنند اما نمی‌دانستنداین اقدام چه و در سطحی خواهد بود. به احتمال، معامله کردن با مقام‌های رژیم در پشت میزهای مذاکره این توهم را برای رهبران همبستگی به وجود آورده بود که با آدم‌هایی میرا سروکار دارند، نه با مامورانی بی‌رحم. یا شاید اینان گمان می‌کردند که رییس کشور که مردی محترم و اونیفورم‌پوش است، هرگز خون هموطنان خود را بر زمین نخواهد ریخت. همانند اسلاف روسی خود در سال ١٩٠۵، اینان نیز دچار این توهم بودند که سربازان بر روی مردم خود آتش نخواهند گشود. شاید برخی حتا گمان می‌کردند که اگر دولت به اقدام خشونت‌آمیزی دست بزند همبستگی خواهد توانست که با یک اعتصاب سراسری رژیم را در ظرف چند روز به زانو درآورد.

          دلیل هر چه بود، رهبران همبستگی، به جز پنهان کردن برخی ماشین‌های چاپ، هیچ تدارکی برای مقابله با حکومت نظامی ندیدند. آنان قوی‌ترین جنبش‌ مردمی نیمهٔ دوم سده‌ٔ بیستم را به راه انداخته بودند، اما تنها قادر بودند در روز روشن فعالیت کنند. بدبختانه تاریکی به سرعت در حال پیشروی بود.

“وضعیت جنگی”

          کمیته هماهنگی همبستگی روز جمعه ١١ دسامبر در گدانسگ تشکیل جلسه داد. نمایندگان در اتاق سلامت و ایمنی کارخانه کشتی‌سازی لنین، یعنی همان اتاقی که سال پیش در آن با مقام‌های دولتی مذاکره کرده بودند، گرد هم آمدند.  والسا به نمایندگان گفت که باید محتاطانه عمل کنند و امید خود به انجام اصلاحات را از دست ندهند. او گفت: ” من طرفدار مصالحه هستم. ما درگیری نمی‌خواهیم”. دیگران ولی باور داشتند که جنبش باید نسبت به اختیارات ویژه‌ای که پارلمان در اختیار دولت گذاشته واکنش نشان دهد و ١٧ دسامبر را روز اعتراض اعلام کند. کمیته فردای آن روز به کار خود و در حالی ادامه داد که شایعاتی مبنی بر حرکت نامعمول نیروهای نظامی در کشور بر  سر زبان‌ها بود. مانند گذشته رولوسکی افراطی‌ترین پیشنهاد را داد. وی گفت که همبستگی باید در آغاز سال بعد رفراندمی سرتاسری در کشور برگزار کند تا مردم به رژیم رای عدم اعتماد بدهند و راه را برای به قدرت رسیدن همبستگی هموار کنند. بیشتر نمایندگان از پیشنهاد او استقبال کردند. والسا رنجیده و خشمگین به دور و بر خود در اتاق نگاه می‌کرد. حوال ساعت ١٠ شب به نمایندگان خبر رسید که دولت خط‌های تلکس به گدانسک را قطع کرده است. نیمه شب جلسه به پایان رسید، نمایندگان گدانسکی به خانه‌هایشان و آنانی که از  شهرهای دیگر آمده بودند به هتل‌هایشان بازگشتند.

 زبیگنی‌یو بویاک، نماینده‌ای ٢٧ ساله از کارخانه اورسوس و زبیگنی‌یو یاناش، نماینده‌ای از ورشو تصمیم گرفتند که به جای رفتن به هتل به شهرهای خود برگردند. به همین دلیل به ایستگاه قطار رفتند تا بلیط بخرند. در آنجا  متوجه شدند که نیروهای زومو هتل مونوپل، یکی از دو هتلی که نمایندگان در آن اقامت داشتند، را محاصره کرده‌اند. یک راننده تاکسی به آنان گفت که همین اتفاق در  هتل دیگر نیز افتاده است. ساعتی بعد نیروهای زومو هتل مونوپل را ترک کردند و بویاک و یاناش به هتل رفتند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. در آنجا به آنان گفته شد که زومو همهٔ نمایندگان را دستگیر کرده و با خود برده است. نیروهای امنیتی برای یافتن نمایندگانی که در هتل حاضر نبوده‌اند به جستجوی اتاق به اتاق هتل دست زده‌بودند. در خیابان آنان مطلع شدند که زومو خانهٔ والسا و شعبهٔ مرکزی همبستگی در گدانسک را نیز محاصره کرده‌ است. این دو برای روز بعد در کلیسایی قرار گذاشتند و از هم جدا شدند۶۶.

 دستگیری فعالان در سراسر لهستان اتفاق افتاد. پلیس هزاران رهبر همبستگی و روشنفکر ناراضی را بازداشت کرد. راه‌های ارتباطی به شهرهای عمده و خط‌های تلفن و تلکس    قطع شدند. ارتش مرکزهای رادیو تلویزیونی را اشغال کرد. فردای آن روز وقتی که لهستانی‌ها تلویزیون‌های خود را روشن کردند دیدند که مجریان اونیفورم نظامی به تن دارند. تلویزیون مکررن پیام بیست و دو دقیقه‌ای یاروزلکسی را  پخش می‌کرد.  ژنرال در سخنان خود گفت که شب پیش رهبران همبستگی تصمیم به قبضهٔ قدرت در کشور گرفته‌اند و برای نجات لهستات از فاجعه دولت در کشور “وضعیت جنگی” اعلام کرده است. کشور قرار بود به وسیله نهادی به نام شورای نظامی نجات ملی که از بیست و یک افسر ارشد تشکیل می‌شد اداره شود. به گفتهٔ وی ارتش وظیفهٔ برقراری نظم وامنیت، جلوگیری از هرج و مرج و کمک به برون رفت از بحران اقتصادی را بر عهده داشت.

          از جمله دستورهای حکومت نظامی این‌ها بود: گردهم‌آیی و اعتصاب ممنوع است و جنبش همبستگی به حال “تعلیق” در می‌آید. از ساعت ١٠ شب تا ۶ صبح در کشور حکومت نظامی برقرار خواهد بود. مکالمه‌های تلفنی و نامه‌ها سانسور خواهد شد. عناصر خطرناک و ضدملی بازداشت شده و تا زمانی که دولت صلاح بداند در زندان خواهند ماند. کارخانه‌های و نهادهای مهم به وسیله ارتش اداره خواهند شد. کارگرانی که بر سر کار حاضر نشوند یا از دستورات دولت پیروی نکنند مجرم شناخته خواهند شد.

مقاومت اکنون منوط به فعالیت فعالانی بود که هنوز دستگیر نشده بودند. نمایندگان وروتسلاو برای خروج از گدانسک سوار قطاری شدند و درست قبل از رسیدن به وروتسلاو از آن بیرون پریدند تا به دست ماموران امنیتی که در ایستگاه انتظارشان را می‌کشیدند نیفتند. بویاک و عده‌ای دیگر از فعالان در گدانسک ماندند. برخی دیگر به کارخانه لنین رفتند و روز یکشنبه یک کمیته ملی اعتصاب به راه انداختند. اینان در اعلامیه‌یی خواستار یک اعتصاب عمومی شده، گفتند که تنها زمانی حاضر به مذاکره با رژیم می‌شوند که وضعیت جنگی ملغا شود.

          روز دوشنبه اعتصاب با اشغال کارخانهٔ لنین آغاز شد و در یک یا دو روزی که در پی آمد اعتصاب‌های مشابهی در سایر نقاط کشور رخ داد. این بار اما رژیم علاقه‌ای به مذاکره نداشت. نیروهای ارتش کارخانهٔ‌ لنین را محاصره کردند و تانک‌ها دیوارها و دروازه‌ها را شکستند. آنگاه نیروهای زوم به درون کارخانه‌ ریختند و با استفاده از گاز اشک‌آور کارگران اعتصابی را بیرون انداختند و رهبرانشان را دستگیر کردند. پس از این کار نیروهای ارتشی کارخانه را بستند تا دوباره به وسیله کارگران اشغال نشود. صدها نفر در آشوب‌های خیابانی در گدانسک و گدی‌نیا مجروح شدند. اخرین اعتصاب در معدنی رخ داد. در آنجا ١٠٠٠ کارگر معدن را در عمق زمین اشغال کردند. اینان اما پس از گذشت دو هفته به دلیل سرما و گرسنگی مجبور به ترک معدن و تسلیم خود شدند. یاروزلسکی اینک به طور کامل قدرت را در دست داشت.

          همبستگی تار و مار شده بود. در ظرف تنها چند روز جنبشی ۵٠٠ روزه که عمیقن در جامعه ریشه دوانده و میلیون‌ها لهستانی را به صفوف خود جذب کرده بود، به وسیله حاکمی نظامی که از مداخله روس‌ها در امور کشورش واهمه داشت، از صحنه محو شده بود.

          همبستگی نتوانسته بود خود را با واقعیت‌های سیاسی جدید وفق دهد. بین اوت ١٩٨٠ و مارس ١٩٨١ جنبش در مبارزهٔ بی‌خشونت علیه رژیمی که خود نمی‌خواست به اقدام‌‌های خشونت‌آمیز دست بزند، به استادی رسیده بود. به وسیلهٔ سازمان‌دهی یا تهدید به سازمان‌دهی اعتصاب‌های عمومی، همبستگی، دولت را بر سر یک سه راهی قرار داده بود: یا آن قدر به اعتصاب بی‌اعتنا بماند که اعتصاب‌کنندگان کوتاه بیاند، یا به زور متوسل شود و یا با همبستگی به توافق برسد. بحران اقتصادی در کشور گزینش راه اول را ناممکن می‌کرد و تجربهٔ ناگوار سال ١٩٧٠ گزینش راه دوم را. تنها راهی که باقی می‌ماند مصالحه با همبستگی بود. اما هر بار که رژیم به سازشی با همبستگی می‌رسید، موجب می شد که جنبش دامنهٔ محبوبیت و نفوذ خود را گسترش دهد.  در آغاز ١٩٨١ رژیم سیاستی کمتر سازش‌کارانه را به کار گرفت و به پنهان‌کاری در تصمیم‌گیری و مدیریت روی ‌آورد. در پایان سال، با گسترش بحران و تحت تاثیر فشار روس‌ها برای سرکوب همبستگی، یاروزلسکی به جنگی رضایت داد که پیشر تلاش کرده بود از آن اجتناب کند.

          وقتی که حملهٔ رعدآسای رژیم آغاز شد، همیستگی همان کاری را کرد که همیشه کرده بود: از مردم خواست که اعتصاب کنند. اما رژیم درسی را که باید از مقابله با این اعتصاب‌ها گرفته بود. یورش ١٢ دسامبر زوم تقریبن همهٔ رهبران همبستگی را از دور خارج کرده بود. قطع راه‌های ارتباطی و ارتباطاتی، اعتصاب‌کنندگان را مجبور به ماندن در شهر و منطقه خود کرده بود و در آنجا نیروهای ارتش و پلیس برای در هم شکستن و سرکوب آنان آماده بودند. دولت به فعالان فرصتی برای ایجاد نهادی که برنامه‌های اعتراضی را هماهنگ و سازماندهی کند، نداد. نیروهای نظامی کارخانه‌های اعتصابی را اشغال کردند و در این کار ابایی از مجروح کردن یا کشتن فعالان نداشتند. رقیب همبستگی این بار بسیار زیرک‌تر از پیش بود.

          جالب این بود که دولت آمریکا پیشاپیش از طرح یاروزلسکی برای سرکوب خبر داشت، اما هیچ اقدامی برای مطلع کردن همبستگی، که مهمترین جنبش مردمی در بلوک کمونیستی محسوب می‌شد، انجام نداد. یک سال پیش از آغاز سرکوب، جیمی کارتر از طریق مشاور امنیت ملی خود، زبیگنی‌یو برژینسکی، به رهبران همبستگی و پاپ در مورد احتمال اشغال لهستان به وسیله شوروی اخطار کرده بود. آن اشغال نظامی به وقوع نپیوست. منبع اطلاعاتی کاخ سفید در آن زمان سرهنگ ریشارد کوکلینسکی، معاون عملیاتی ارتش لهستان بود که برای سازمان سیا جاسوسی می‌کرد. کوکلینسکی تا نوامبر ١٩٨١ در سمت خود باقی بود. با این وجود هیچ نهاد یا مقامی در دولت ریگان (نه وزیر امور خارجه، نه سازمان سیا، و نه کمیتهٔ‌ ویژه‌ای که مسئول بررسی تحولات لهستان بود و به وسیله معاون رییس جمهور، جرج بوش، اداره می‌شد) طرح یاروزلسکی را برای حکومت نظامی به رهبران همبستگی خبر نداد: آن‌ها همه نگران حملهٔ احتمالی شوروی به لهستان  بودند و به طرح‌های رژیم لهستان اعتنایی نکردند۶٧.

پرسشی که اینجا مطرح می‌شود این است: اگر همبستگی در مورد حکومت نظامی می‌دانست برای مقابله با آن چه می‌توانست بکند؟ مهمترین و واضح‌ترین کار می‌توانست ایجاد شبکه‌ای از خانه‌های امن، پیک‌های مطمئن و حمل و نقل زیرزمینی باشد. همبستگی می توانست به رهبران و فعالانش در مورد بازداشت‌های احتمالی اخطار کرده و به پنهان شدن آنان کمک کند. اقدام دیگر می‌توانست جمع‌آوری کمک مالی باشد (چرا که بی‌تردید حساب بانکی جنبش بسته می‌شد). اقدام دیگر تهیه آذوقه و مواد غذایی برای کارگران اعتصابی در کارخانه‌هایی که رژیم به آن‌ها حمله نمی‌کرد، بود۶٨.

          اگر همبستگی، رهبری و منابع مالی و مادی‌اش را حفظ می‌کرد این احتمال وجود داشت که بتواند پس از یورش جنبش خود را به یک شبکهٔ‌ کارای زیرزمینی تبدیل کند. اما همبستگی از همان آغاز، جنبشی شفاف و دمکراتیک بود. اعضایی که در اواخر سال ١٩٨١ تلاش کرده بودند به مخفی‌کاری روی آورند و منابع مادی و ماشین‌های چاپ را به مکان‌های امنی منتقل کنند با تمسخر اعضای ستیزه‌جوی جنبش روبرو شده بودند. از این‌ها گذشته هیچ تلاشی نیز از سوی جنبش برای آگاه کردن و اخطار به نیروهای نظامی و انتظامی صورت نگرفته بود. خود یاروزلسکی فکر می‌کرد که چنین اتفاقی بیفتد. در اکتبر ١٩٠٨ آندره گرومیکو، وزیر امور خارجه اتحاد شوروی به پولیت بوروی حزب کمونیست آن کشور گفته بود که یاروزلسکی می ترسد که “ارتش علیه کارگران وارد عمل نشود”. پس از آغاز سرکوب، بوگدان بوروشویچ با دیدن تعدادی تانک‌ از کار افتاده در جادهٔ گدانسک گمان کرده بود که سربازان عمدن تانک‌های خود را خراب کرده‌اند تا دلیل موجهی برای شرکت نکردن در سرکوب داشته باشند. او نمی‌دانست که خرابی آن تانک‌های نتیجه مشکلات فنی عظیم ارتش بودند. او همچنین در چشمان خدمهٔ یکی از تانک‌هایی که به کارخانه لنین حمله کرده بود، اشک دیده بود۶٩.

          یاروزلسکی که می‌دانست سربازان ممکن است از پذیرش دستورات او سر باز زنند به بمباران تبلیغی و ترویجی آنان علیه همبستگی دست زده بود و همبستگی برای جلو گرفتن از آن هیچ نکرده بود. سال‌ها بعد زبیگنی‌یو بویاک این انفعال را خطای جنبش خواند و گفت که به سربازان گفته شده بود که همبستگی خود را برای ” به قتل رساندن سیاستمداران و فرزندانشان آماده می‌کند”.  با این همه یاروزلسکی از بدنهٔ ارتش به عنوان نیروی کمکی استفاده کرد و وظیفه اصلی سرکوب را به عهده زومو و نیروهای ویژه گذاشت- نیروهایی که به وفاداری‌شان اعتماد داشت ٧٠.

          برای همبستگی مقابله با سرکوب و پیروزی بر آن همانقدر خطرناک بود که شکست خوردن در برابر آن. اگر دولت لهستان در سرکوب همبستگی شکست می‌خورد احتمال مداخلهٔ نظامی پیمان ورشو بسیار بالا می‌رفت. تحت هیچ شرایطی مسکو اجازه نمی‌داد که مرزهای غربی بلوک شرق به دست نیروهایی بیفتد که به درستی “مخالفان حکومت کمونیستی” می‌خواند.

از نابودی تا میز مذاکره; فروپاشی تدریجی

          در روزهای پس از آغاز سرکوب، آن عده از فعالان همبستگی که از چنگ نیروهای امنیتی گریخته بودند در خانه‌ٔ دوستان و هواداران‌شان پنهان شدند. اینان به تدریج یکدیگر را پیدا کردند و شبکه‌ای زیرزمینی به وجود آوردند. هستهٔ گدانسک را بوگدان بورووشویچ، بوگدان لیس و آلکساندر هال (دبیر نشریهٔ یکی از گروهای ملی‌گرا)  تشکیل می‌دادند. بویاک خود را در لباس مبدل یک کارگر راه‌‌آهن به ورشو رساند. با آغاز ژانویه او و سایر فعالان در ورشو با هم ارتباط گرفتند. هسته‌های مشابهی در وروتسلاو و کراکو تشکیل شدند.

          در ظرف تنها چند هفته جنبشی که ده میلیون عضو داشت به سازمانی مخفی با چند صد فعال تبدیل شده بود. در آغاز ١٩٨٢، این هسته‌ها از طریق پیک‌های مخفی با یکدیگر ارتباط گرفته و در پی ایجاد یک شبکهٔ زیرزمینی سرتاسری بودند. در ماه آوریل، لیس (از گدانسک)، بویاک (از ورشو)، ولادیسلاو فراشی‌نیوک (از وروتسلاو) و ولادیسلاو هاردک (از کراکو) با یکدیگر ملاقات کردند و خود را کمیته موقت هماهنگی (یا ت.ک.ک) نامیدند. لیس و بویاک مخالف مرکزیت سازمانی بودند چرا که آنان را در مقابل نیروهای امنیتی آسیب‌پذیر می‌کرد. ت.ک.ک فقط هدف‌ها و سیاست‌‌های کلی را تعیین می‌کرد. تصمیم‌گیری‌ها و فعالیت‌های مشخص به عهده فعالان منطقه‌ای بود٧١.

          کمیته‌های گدانسک و وروتسلاو تصمیم گرفتند که به ضدحمله‌ای علیه حکومت نظامی دست بزنند و برای این کار به سازمان‌دهی هسته‌های مقاومت در کارخانه‌ها پرداختند. کارگران معترض تشویق شدند که در کارخانه، کمیته‌های مخفی تشکیل بدهند. امید لیس این بود که با تشکیل این کمیته‌ها در تعداد قابل توجهی کارخانه بتوان فراخوانی برای اعتصاب سرتاسری داد. در آن صورت او امیدوار بود که رژیم از ارتشیان عادی برای سرکوب اعتصاب‌ها استفاده کنند و ارتشیان نیز از پذیرش دستورات سر باز زنند. در همین حال برای نشان دادن اینکه مقاومت هنوز زنده است، کاگران تشویق شدند که هر ماه برای ١۵ دقیقه دست از کار بکشند. سوای این، یک تظاهرات خیابانی برای بزرگداشت توافق‌نامه اوت ١٩٨٠ برنامه‌ریزی شد٧٢.

          اما موجی از دستگیری، به هستهٔ وروتسلاو آسیب جدی رساند و کارگرانی که دست به آن اعتصاب ١۵ دقیقه‌ای زده بودند از کار اخراج شده یا به زندان افتادند. عدهٔ کمی در تظاهرات اعتراضی شرکت کردند و زمانی که در اکتبر، کارخانه لنین در اعتراض به غیرقانونی شدن همبستگی اعتصاب کرد، رهبران جنبش تصمیم به جلوگیری از گسترش آن به سایر کارخانه‌ها گرفتند. آن اعتصاب نیز به زودی در هم شکسته شد. ت.ک.ک فراخوانی برای یک اعتصاب ۴ ساعته در ١٠ نوامبر داد. اما تعداد اندکی گارگر در آن اعتصاب شرکت کردند. حکومت نظامی کاری کرده بود که جنبش تبدیل به یک سازمان دسیسه‌چین زیرزمینی  شود و با این کار مشروعیت آن را در چشم کارگران خدشه‌دار کرده بود. برای ادامهٔ مبارزه باید طرح نویی افکنده می‌شد٧۳. یاتسک کورون در مقاله‌ای که در ١٩٨٢ در زندان نوشت، و به طور غیرقانونی به خارج از زندان فرستاد، به اعضای باقی‌ماندهٔ جنبش پیشنهاد کرد که نهادی با یک مرکزیت قوی ایجاد کرده و هدف را سازمان دادن یک مقاومت ملی که شامل اعتصاب و “حملهٔ همزمان به مرکزهای اطلاعاتی و سازمانی رژیم” باشد قرار دهند. کورون معتقد بود که مخالفان باید آمادگی خود را برای رسیدن به توافقی با دولت اعلام کنند و برای جلوگیری از اشغال نظامی کشور با صدای بلند بگویند که نسبت به اتحاد شوروی تنها حسن‌نیت و نظر دارند٧۴.

          ولی بویاک و یکی دیگر از همرزمانش، ویکتور کولرسکی، با این نظر موافق نبودند. آن‌ها در نشریه‌های زیرزمینی دلیل آوردند که مقابله آشکار با رژیم تنها موجب سرکوب بیشتر یا حتا مداخله نظامی شوروی می‌شود. دولت می‌تواند در یک شبکهٔ متمرکز رخنه کرده و آن را از بین ببرد. به جای سازماندهی یک حرکت فوری و قطعی، حنبش باید به “نبردهای موضعی” و جسته گریخته علیه  رژیم بپردازد و به مبارزه‌ای طولانی و دشوار بیندیشد. “همهٔ مخالفان باید برای ایجاد یک شبکه مقاومت علیه انحصار‌طلبی رژیم در تمامی عرصه‌های زندگی متحد شوند”. در کارخانه‌ها فعالان باید تمرکز خود را بر دفاع از منافع کارگران و در صورت لزوم اعتصاب بگذارند. کلیسا باید کمیته‌هایی برای کمک به افرادی که به دلایل سیاسی از کار اخراج شده‌اند تشکیل دهد. به طور خلاصه جنبش باید دوباره شیوه‌های مبارزاتی پیشا‌هشتادی خود را به کار بگیرد٧۵.

          کولرسکی این استراتژی را اینگونه خلاصه کرد: هدف نباید قبضه تهاجمی قدرت باشد. ما باید بنا را  بر فروپاشی تدریجی رژیم بگذاریم. یک جنبش غیرمتمرکز به رژیم امکان مهار مغازه‌ها را می‌دهد، نه بازار را. اجازه می‌دهد که رژیم رسانه‌های گروهی را مهار کند، نه جریان اطلاعات را. اجازه می‌دهد که سیستم، مرکزهای پست و تلفن را در اختیار بگیرد، نه شبکه‌های ارتباطات را. مدرسه‌ها را مهار کند، نه آموزش و پرورش را”. وقتی که رژیم مهار خود بر جامعه را از دست داد چاره‌ای به جز پذیرش تدریجی “دمکراسی و اصلاحات” نخواهدداشت. به گفته بایاک “این استراتژی مسئولیت مبارزه را از دوش رهبران جنبش برداشته و بر دوش جامعه می‌گذارد”.

          ت.ک.ک ایدهٔ اعتصاب سرتاسری را به کل کنار نگذاشت ولی کلیت دیدگاه‌های بویاک و کولرسکی را پذیرفت. مردم نیز در چارچوب همان دید‌گاه‌ها مبارزهٔ تازه خود را سازمان می‌دادند. همانند کمیتهٔ دفاع از کارگران در دهه ٧٠، کمیته‌های مخفی کارخانه‌ها به جمع‌آوری کمک مالی برای یاری رساند به همکاران اخراج شده خود پرداختند. در این راه کشیشان کاتولیک همراه و یاور آنان بودند. مردم ولخرجانه کمک می‌کردند! یکی از زندانیان نوشت: “خانوادهٔ من کمک مالی بسیاری دریافت می‌کند. مردم لهستان دارند زیباترین خصوصیت‌های رفتاری خود را آشکار می‌کنند”. با این اقدام‌ها مردم روح همبستگی را زنده نگاه داشتند. همسر یکی از فعالان وقتی که فهمید همسرش بازداشت شده روند طلاق‌گیری از او را که در جریان بود متوقف کرد و گفت: “این دیگر یک مسئلهٔ شرافتی است”٧٧.

          نشریات مستقل و نویسندگان و ویرایش‌گران و چاپگران و توزیع‌کنندگانشان به شیوه‌های پیشین روزنامه‌نگاری روی آوردند. کمیته‌های زیرزمین به سرعت به چاپ و پخش آگهی ها، اعلامیه‌ها و روزنامه‌های خود پرداختند: کمیته ورشو چیزی بین ١۵ تا ۴٠ هزار نسخه روزنامه در طول هفته چاپ و توزیع می‌کرد. در سال ١٩٨۴ بویاک تخمین می‌زد که حدود یک میلیون لهستانی نشریه‌های زیرزمینی جنبش را می‌خوانند. چاپخانه زیرزمین نوا با ٢٠٠ کارگر و کارمند هنوز به کار خود ادامه می‌داد. دانشگاه سیار نیز دوباره کار خود را آغاز کرده بود.

          بار دیگر حکومت لهستان با ناراضیانی مواجه بود که خود را برای مقاومت در برابر سرکوب سازمان داده بودند. با ایجاد شبکهٔ خدماتی و اطلاعاتی خاص خود، جنبش بیشتر از آنکه به رژیم حمله کند، به آن بی‌اعتنایی می‌کرد. این همان استراتژی قدیمی جنبش بود. اما اینک مردم ترفند تازه‌ای را نیز به کار گرفته بودند: بایکوت. اتحادیه‌های جدیدی که رژیم پس از اعلام ممنوعیت همبستگی ایجاد کرده بود آماج حمله قرار گرفتند. ت.ک.ک. مردم را تشویق به ایجاد یک “جبهه رویگردانی” کرد (“جبهه رویگردانی” دانش‌واژه‌ای بود که رسانه‌ها برای نامیدن خوددرای کشورهای عربی از به رسمیت شناختن اسرائیل به کار می‌بردند): کارگران نمی‌بایست به ایحادیه‌های رسمی بپیوندند و آنان که می‌پیوستند باید از سوی همکاران خود طرد می‌شدند. بوگدان لیس می‌گفت: ” فقط خائنانی که از خیانت خویش آگاه‌اند  به اتحادیه‌های رسمی می‌پیوندند٧٨“.

          بایکوت همچنین رسانه‌های رسمی را نیز هدف گرفت. بیشتر هنرپیشه‌های معروف کشور از شرکت در برنامه‌ها و سریال‌های تلویزیونی خودداری کردند. تهیه‌کنندگان یک سریال تلویزیونی مجبور شدند که داستان را به کل عوض کنند تا برای ناپدید شدن پرسوناژ‌های اسلی فیلم توجیهی بیابند!  نهادهایی که از بایکوت پشتیبانی نمی‌کردند خود بایکوت می‌شدند. بایکوت رسانه‌ها گاهی به شکل جالبی انجام می‌شد. مثلن در شهر اسویدنیک مردم هنگام پخش اخبار تلویزیونی برای قدم زدن به خیابان‌ها می‌رفتند.

          در میانهٔ دههٔ هشتاد درگیری بین رژیم و مخالفان به نقطهٔ خاصی رسیده بود. از دید حزب کمونیست سرکوب موفق شده بود: بازداشت هزاران نفر و تعلیق آزادی‌های مدنی همبستگی را فرو پاشانده و اعتصاب‌ها را متوقف کرده بود.  حزب از دست یک اپوزیسیون قوی، متشکل و خطرناک خلاص شده بود. اما فعالان جنبش خود را با شرایط تازه تطبیق داده بودند و به ایدهٔ “جامعه زیرزمینی”  که کولرسکی می‌گفت تحقق بخشیده بودند. رژیم دیگر با جنبشی گسترده روبرو نبود. شکل تازهٔ مبارزه، مقاومت سرتاسری اما موضعی و کوچک در کشوری بود که سرانش در بین بیشتر مردم از مشروعیتی برخوردار نبودند.

حزب کمونیست مدت‌ها بود که محبوبیت خود را در میان مردم از دست داده بود و سرکوبی دسامبر ١٩٨١ نشان این واقعیت بود. نیروهایی که از سرکوب جنبش به جا مانده بودند نمی‌توانستند روند فروپاشی رژیم را سرعت بخشند، اما می‌توانستند نمود و نمایندهٔ آینده‌ای دیگر برای لهستان باشند، آینده‌ای که فی‌الحال در ذهن و روح بسیاری از لهستانی‌ها واقعیت داشت. وقتی که عاقبت رژیم از پا در ‌آمد این نیروها جای خالی آن را بر صحنه پر کردند و سیستمی دیگر بنیان نهادند.

          حکومت نظامی در واقع پایان برتری و تفوق سیاسی کمونیست‌ها در لهستان بود. یاروزلکسی تلاش نکرد که لهستان را به وضع سابق برگرداند. او نیروی خود را بر دستگیری تک تک رهبران اپوزوسیون زیرزمینی متمرکز کرد: وروتسلاو فراشینیوک در اکتبر ١٩٨٢ دستگیر شد، لیس در ژوئن ١٩٨۴، بوروشوویچ و بویاک در ١٩٨۶. یاروزلسکی در عین حال برای کسب محبوبیت تلاش کرد که بسیاری از طرح‌های همبستگی را، هرچند به گونه‌ای رقیق، در کشور پیاده کند و گفت که “وضعیت جنگی”  برای نجات دست‌آوردهای توافق‌نامه اوت ١٩٨٠ به کشور تحمیل شده است. به کارگران وعده داده شد که اتحادیه‌های جدید به آنان حق اعتصاب خواهد داد. رسانه‌های رسمی به انعکاس دیدگاه‌های متفاوت و حتا مخالف در کشور  پرداختند تا شاید روشنفکران از یاروزلسکی پشتیبانی کنند- همانطور که پیش از آن در دههٔ ۵٠ از گومولکا پشتیبانی کرده بودند. با موافقت با دیدار دوبارهٔ پاپ از لهستان در ١٩٨۳، ساختن کلیساهای تازه و پخش  رادیو تلویزیونی مراسم عید پاک، حزب کمونیست سعی در راضی نگاه داشتن کلیسا نیز می‌کرد.

          سخاوتمندی سیاسی یاروزلسکی حتا شامل حال مخالفانش نیز شد: در ١٩٨٢ والسا از زندان آزاد شد. دو سال بعد، دولت اعلام کرد که رهبرانی که خود را به نیروهای انتظامی معرفی کنند بخشوده خواهند شد (شمار اندکی خود را معرفی کردند). سپس در سال ١٩٨۶ همهٔ آن‌هایی که به وسیله حکومت نظامی بازداشت شده بودند عفو شدند. بیشتر این اقدام‌ها برای جلب نظر مساعد دولت‌های خارجی صورت گرفت- دولت‌هایی که پس از اعلام حکومت نظامی در ١٩٨١ لهستان را تحریم اقتصادی کرده بودند. پس از ١٩٨۶ دلیل اصلی یاروزلسکی برای انجام چنین کارهایی وضعیت نابسامان اقتصادی در کشور بود. اقتصاد لهستان بیمار بود و یاروزلسکی به دنبال مسکن می‌گشت. کمبود کالاهای مصرفی و صف‌های طولانی جلو فروشگاه‌ها دوباره آغاز شده بود و انتظار یک دورهٔ دشوار و پرریاضت دیگر می رفت. اما این بار دولت افزایش قیمت‌ها را بخشی از اصلاحات اقتصادی خود اعلام کرد  که از جمله شامل آزادی‌های بیشتری برای تاسیس بنگاه‌های خصوصی می‌شد. دولت هنوز ناراضیان پرحرف و رک‌گو را دادگاهی می‌کرد. با این وجود به تدریج به توافقی با اپوزوسیون رسید. طبق این توافق، دولت در کشور فضای باز بیشتری ایجاد می‌کرد و در مورد سیاست‌هایش با اپوزیسیون مشورت می‌نمود. در عوض اپوزیسیون به پشتیبانی از سیاست‌های تازه دولت می‌پرداخت. همانطور که یکی از کادرهای حزب در آن سال‌ها گفت: “دولت اینک اپوزوسیون را نیرویی ماندگار در صحنه سیاست لهستان قلمداد می‌کرد٧٩“.

پیروزی

          در سال ١٩٨۶، زمانی که میخاییل گورباچف رهبر شوروی شد، هنوز نمی‌شد دانست که او اصلاحات سیاسی و اقتصادی جسورانهٔ خود (پرستوریکا و گلوسنوست) را به اروپای شرقی نیز تعیمم خواهد داد.  این احتمال وجود داشت که نسل جوان کارگران لهستانی که در اعتصاب‌های اوت ١٩٨٠ شرکت نداشت و  در تماس یا پیوند با جنبش زیرزمینی نیز نبود، بتواند به نیرویی علیه رژیم تبدیل شود.

          بازیگران سال‌های ١٩٨٠-١٩٨١ هنوز بر صحنهٔ سیاسی کشور بودند اما نقش‌های تازه‌ای ایفا می‌کردند. یاروزلسکی خود را گورباچف لهستان می‌دانست و از یک جهت هم حق داشت: او به کاهش مهار سیاسی-اقتصادی حزب کمونیست در لهستان کمک کرده بود. تا آنجا که به همبستگی مربوط می‌شد، در پایان دههٔ ٨٠ این جنبش دیگر جنبشی مردمی با توان سازمان‌دادن میلیون‌ها لهستانی نبود. “همبستگی” اکنون به معنی رهبران و مشاوران اتحادیهٔ آزادی بود که در جبهه‌ای کوچک اما به لحاظ سیاسی هنوز بااعتبار گرد هم آمده بودند. ولی در این قالب کوچک و نه چندان قدرتمند نیز همبستگی نقشی اساسی در گذار سیاسی لهستان از کشوری تک‌حزبی به یک دمکراسی چند‌حزبی ایفا کرد.

          در آوریل ١٩٨٨ پس از افزایش دوباره قیمت‌ها موج جدیدی از اعتصاب لهستان را فرا گرفت. این بار اما اعتصاب‌ها  را همبستگی سازمان نداده بود. در جریان آن اعتصاب‌ها والسا گفت: ” من طرفدار اعتصاب نیستم. اما بر ضد آن هم نیستم”. و سپس اعلام آمادگی کرد که به یافتن راه‌حلی برای پایان دادن به اعتصاب نه روزهٔ کارگران در گدانسک کمک کند. کارگران جوانی که اعتصاب‌ را آغاز کرده بودند با حقارت به “سناتور”های جنبش مانند والسا می‌نگریستند: کسانی که در چشم آنان بیشتر خود را در قبال دولت مسئول می‌دانستند تا در قبال کارگران. چهار ماه بعد دور تازه‌ای از اعتصاب در کشور آغاز شد و یاروزلسکی به این نتیجه رسید که نیاز به کمک دارد٨٠.

          در ٢۶ اوت، ژنرال به پولیت‌بورو گفت که خواستار مذاکره بی‌قید و شرط با اپوزوسیون است. محافظه‌کاران حزبی در مقابل این خواسته مقاومت کردند. اما پنج روز بعد وزیر دفاع به والسا گفت که اگر جنبش کمک کند اعتصاب‌ها پایان گیرند، دولت همبستگی را قانونی اعلام خواهد کرد. والسا موافقت کرد. چند هفته بعد او را به مناظره‌ای تلویزیونی با رییس اتحادیه‌های رسمی دعوت کردند و در آن مناظره والسا با خوشرویی و نرمی رقیب خود را از میدان به در کرد. خوشرویی و نرمی والسا در آن مناظره به یاروزلسکی کمک کرد تا جلو محافظه‌کاران حزبی بایستد: چگونه مردی به این خوشخویی می‌توانست متعصب و پلید باشد؟!

 در یک گردهم‌آیی حزبی، وقتی که عده‌ای به انتقاد از رویکرد سازشکارانه یاروزلسکی پرداختند وی تهدید به استعفا کرد و مکان گردهم‌آیی را ترک نمود. محافظه‌کاران پا پس کشیدند و در ۶ فوریه ١٩٨٠ نمایندگان حزب و همبستگی در کاخ امیستنیکووسکی ملاقات کردند تا راه‌حلی برای برون رفت از بحران کشور بیابند. در آن مذاکرات بیست و نه نماینده از طرف حزب و بیست و شش نماینده از سوی همبستگی شرکت کرده بودند. نمایندگانی از کلیسا نیز به عنوان شاهد حضور داشتند. یکی از نمایندگان حزب بعدها در مورد آن روز گفت: ” در میان نمایندگان همبستگی آن‌هایی که ما گمان می‌کردیم مصالحه‌ناپذیرترین‌ها باشند منطقی‌ترین‌ها و انعطاف‌پذیرترین‌ها بودند”. یاروزلسکی بعد‌ها کتاب‌های میچنیک را خواند و به این نتیجه رسید که وی فردی است “با پرنسیب که به باورهای خود پایبند است٨١“.

          اکنون والسا، میچنیک، بویاک، لیس، کورون و سایر پیشگامان جنبش همبستگی خود را در صف اول تصمیم‌گیری در مورد آینده لهستان یافته بودند. در ۶ آوریل همبستگی به مهمترین هدف‌های خود رسید: اتحادیه‌های آزاد کارگری، آزادی‌های بیشتر بیان و تجمع، قاضیان مستقل  و انتخابات آزاد. در تاریخ ٢۴ اوت ١٩٨٩ همبستگی در انتخاباتی آزاد کمونیست‌ها را به سختی شکست داد. در ٢۴ اوت همان سال ائتلافی پارلمانی به رهبری همبستگی به حکومت کمونیست‌ها پایان داد و تادئوش مازیووتسکی را بر کرسی نخست‌وزیری کشور نشاند.

          در دهمین سالگرد توافق حزب کمونیست و جنبش همبستگی در سال ١٩٩٩، هزاران لهستانی در مقابل کاخ نامیستنیکووسکی گرد آمدند تا اتاقی را که در آن نمایندگان حزب و همبستگی ملاقات کرده بودند، ببینند. در آن اتاق یک کارگر سابق راه‌آهن گفت: “اینجا همان جایی است که آزادی ما آغاز شد”. او اشتباه می‌کرد. آزادی او از هزاران کارخانه‌ای ‌آغاز شده بود که در سال ١٩٧٠ اعتصاب کرده بودند. آزادی او از مکان‌های جمع‌آوری کمک مالی برای یاری‌رسانی به خانواده‌های کارگران زندانی در ١٩٧۶ آغاز شده بود. آزادی او با کارگرانی آغاز شده بود که در سال ١٩٨٠ دست از کار کشیده بودند. آزادی او از روزنامه‌های زیرزمینی  دههٔ ٨٠ آغاز شده بود.

مذاکرات زمانی نتیجه‌بخش می‌شود که توازن قدرت بین مذاکره‌کنندگان  به هم خورده باشد. وقتی که یاروزلسکی در ١٩٨٩ کلید ادرهٔ کشور را به دست جنبش همبستگی داد، این توازن فی‌الحال به نفع همبستگی به هم خورده بود٨٢.

*  *  *

          پایان بخشیدن به دیکتاتوری کمونیست‌ها تنها دست‌آورد جنبش بی‌خشونت همبستگی در لهستان نبود. در سال ١٩٨٩ همهٔ حکومت‌های کمونیستی در اروپای شرقی سرنگون شدند. این واقعه حتا در کشورهایی رخ داد که اعتراض مردمی خودانگیخته و بی‌نظم بود. حزب کمونیست لهستان به احتمال بدون اتحادیهٔ دفاع از کارگران و اعتصاب‌های اوت و جنبش همبستگی و کورون و والنتینوویچ و والسا و بویاک نیز فرو می‌پاشید. آنچه به این نام‌ها عظمت می‌بخشد فقط این نیست که آن‌ها پایان استبداد در لهستان را رقم زدند بلکه این است که در زمانی شعار خودگردانی و استقلال سر دادند که کسی تصور سرنگون شدن کمونیست‌ها را نمی‌کرد.

          اولین گام‌ در این راه در دههٔ ٧٠ و زمانی برداشته شد که روشنفکران لهستانی به کمک کارگران شتافتند، روزنامه و کتاب منتشر کردند و به تدریس غیررسمی پرداختند. آنچه اینان موفق به انجامش نشدند مجبور کردن رژیم به کاهش مهار خود بر قدرت و ایجاد فضای باز سیاسی بود. برای این کار به یک اقدام بی‌خشونت گسترده و سراسری نیاز بود: اعتصاب‌های اوت ١٩٨٠. با درس‌هایی که از قیام ١٩٧٠ و تجربه‌های مبارزاتی اتحادیهٔ دفاع از کارگران آموخته بودند، کارگران ساحل دریای بالتیک خود را به بهترین وجهی در ظرف تنها چند هفته سازمان دادند، مردم را به هیجان آوردند، و کمونیست‌های درون کارخانه و پای میز مذاکره را “خلع‌سلاح” کردند.

          در آن زمان همبستگی به همهٔ لهستانی‌ها امید دگرگونی می‌داد. جنبش اکنون نه تنها دولت را مجبور به پذیرش حضور خود در جامعه کرده بود و در هر فرصتی آن را با تهدید به اعتصاب به عقب‌نشینی وامی‌داشت بلکه فضایی برای ایجاد نهادهای مستقل در کشور نیز به وجود آورده بود. اتحادیهٔ دفاع از کارگران یک مبارزهٔ چریکی بی‌خشونت‌ را برای دستیابی به خواسته‌هایش  سازمان داد و پیش برد. همبستگی ولی جنبشی گسترده و مردمی به راه انداخت و آزادی‌های فراوانی را برای لهستان به ارمغان آورد. برای مدت کوتاهی لهستان کمونیست، جامعه‌ای آزاد و برخوردار از حقوق فردی و مدنی بود. پس از آغاز سرکوبی، یک نهضت زیرزمینی کوچک به مقابله با انحصار‌طلبی سیاسی رژیم ادامه داد. حتا در اوج قدرت حکومت نظامی تلاش برای سازماندهی نهادهای مستقل پایان نیافت. در پایان دههٔ ٨٠، یاروزلسکی که دیگر به تنهایی نمی‌‌توانست راهی برای نجات کشتی در حال غرق اقتصاد بیابد دست یاری به سوی تنها نیروی قدرتمند غیردولتی یعنی همبستگی دراز کرد و بااین کار آغازِ پایان  خود را رقم زد.

پس از جنبش بی‌خشونت مهاتما گاندی علیه استعمار انگلیس در هند، جنبش همبستگی بزرگترین جنبش مردمی علیه حکومت استبدادی در یک کشور به شمار می‌رفت. انگلیس‌ها برای یک قرن و نیم هند را با کمک گرفتن از همدستان هندی خود استعمار کرده بودند. به همین ترتیب کمونیست‌ها نیز سی سال لهستان را از طریق تطمیع و ایزوله کردن ناراضیان در مهار خود نگاه داشته بودند. این روند زمانی در هم شکست که ناراضیان راه دیگری برای مقابله با سرکوب یافتند: بی‌اعتنایی به دولت و رفتن به سوی ملت. زبی‌گنی‌یو بویاک کتاب واتسلاو هاول، ناراضی چکسلواکیایی، به نام “توان ناتوانان” را الهام‌بخش نوشته‌های خود می‌داند. هاول نیاز رژیم‌های کمونیست به همکاری مردم را نشان ضعف آنان می‌دانست چرا که این همکاری باید در حیطه‌ای پردروغ به وقوع می‌پیوست. از دید هاول “زندگی در راستی و با درستی” موجب ایجاد فضایی می‌شد که کمونیست‌ها قادر به مهار آن نبودند و این فضا جایی برای شکل‌گیری یک “قدرت سیاسی منحصر به فرد، پرقدرت و خطرناک ” بود.

          آنانی که در حیطهٔ دروغ زندگی می‌کردند هر آن ممکن بود که با ضربه‌ای از خواب بیدار شوند. حقیقت می‌توانست به سادگی چهرهٔ خود را از طریق “یک جنبش اجتماعی یا آشوب ناگهانی یا درگیری درون حزبی٨۳” نشان دهد. هشتاد سال پیش در آفریقای جنوبی، گاندی گفته بود که “نیروی حقیقت” (یا ستی‌یاگراها به زبان هندی) در فعالان یک جنبش به تدریج قدرت را از سرکوبگران می گیرد. در لهستان چنین اتفاقی افتاد: لخ والسا فضایی بینابینی و آزاد در کارخانهٔ خود ایجاد کرد و دولت حاضر به مذاکره با او شد. بویاک مخفی شد و هشت سال بعد، یاروزلسکی او و والسا و دیگر رهبران جنبش را دعوت کرد تا در ساختن آیندهٔ لهستان او را یاری کنند. نمایندگان همبستگی که در مذاکرات سال ١٩٨٩ شرکت داشتند به این دلیل به کاخ نامیستنیکووسکی دعوت شدند که از همکاری با رژیم سر باز زده بودند. آنان به خود دروغ نگفته بودند و در زندگی و کار خود محیطی برای ظهور حقیقت به وجود آورده بودند. مهمتر از همه اینکه اینان برای رسیدن به اهدافشان از به کارگیری خشونت خودداری کرده بودند.

          هاول می‌گفت: “یک ناراضی واقعی با هرگونه دگرگونی که حاصل خشونت باشد مشکل جدی دارد”. ولی اگر رژیم به خشونت متوسل می‌شد چه؟ در جریان اعتصاب اوت در گدانسک یک کارگر اعتصابی در دفتر خاطرات خود نوشت: “ما آماده بودیم که صلیب بر دوش و بی سلاح در مقابل تانک‌های ارتشی بایستیم٨۴“.

          در سدهٔ بیستم نهضت‌های آزادیبخش چریکی با سمبل معروف خود، چه‌گوارا ، از خشونت برای رسیدن به آزادی استفاده کردند. اما هیچ یک از این جنبش‌ها آزادی برای کسی به ارمغان نیاوردند. در جریان مبارزهٔ همبستگی تنها عکسی که به وسیله مردم در اعتراض‌ها و نشست‌ها حمل شد عکس پاپ بود- و فتنه‌انگیزترین حرف پاپ این بود که “سازشکار” نباشید. تنها نشان و مدال افتخاری که همبستگی به رهبران و قهرمانانش می‌داد یا بر سردر کارخانه‌ها نصب می‌کرد، دسته‌های گل بود- نه داس و چکش، مشت گره شده یا عکس اسلحه: دسته‌ گل!

          خوار شمردن دیکتاتورها آسان است. ولی خوار شمردن مهمترین سلاح آنان یعنی خشونت چندان آسان نیست، به ویژه وقتی که آماج این خشونت خود شما باشید. استفاده نکردن از خشونت اما نتیجه‌بخش‌ترین و موثرترین شیوه‌ٔ مبارزاتی است. کارگران لهستانی از به آتش کشیدن مرکزهای حزب کمونیست در ١٩٧٠ و ١٩٧۶ سودی نبرده بودند. اگر همبستگی، همانگونه که برژنف می‌خواست، انبار اسلحه داشت یا بویاک پس از سرکوب ١٩٨١ دسته‌های ترور تشکیل داده بود و رهبران سیاسی کشور را به قتل رسانده بود، آیا یاروزلسکی می‌توانست محافظه‌کاران در حزب را که معتقد بودند رهبران همبستگی مشتی جانی سیاسی هستند کنار بزند؟ گاندی به هموطنانش می‌گفت: “آنچه را می‌دروید که می‌کارید، “.

          شاید در نگاه اول نمی‌شد اهمیت خوددرای از به کارگیری خشونت در جریان اعتصاب ١٩٨٠ را تشخیص داد- اما دست کم می‌شد عواقب استفاده از خشونت را به سادگی حدس زد. کارگران کارخانهٔ کشتی‌سازی لنین می‌دانستند که مردم لهستان و در واقع جهان حرکات آنان را زیر نظر دارند. اگر وقتی که رییس کارخانه از پذیرش تمام و کمال خواسته‌های آنان خودداری کرده بود او را کتک زده و در خیابان انداخته بودند، آیا رژیم حاضر به مذاکره با کارگران می‌شد؟ آیا اگر پس از یورش پلیس به نمایندگان دهقانان در بیدگوژ، فعالان مردم را تحریک به حمله به پلیس کرده بودند، این احتمال وجود نداشت که بلافاصله در کشور حکومت نظامی اعلام شود و رهبران اونیفورم‌پوش کشور در چشمان مردم مشروعیت یابند؟

          آنانی که با خشونت می‌آغازند معمولن با ننگ تمام می‌کنند. اگر همبستگی، به جای استفاده از شیوه‌های بی‌خشونت مبارزه به گلوله و خون توسل جسته بود، آیا هرگز نزد مردم چنین ارزشی می‌یافت و آیا رژیمی که با آن می‌جنگید چنین در چشم مردم خوار و بی‌ارزش میشد؟ لح والسا در سال ١٩٨۳ جایزه صلح نوبل را برد که در واقع نماد پشتیبانی جهان از جنبش همبستگی بود. نمایندگانی که در سال ١٩٨٩ پشت میز بزرگ چوبی کاخ نامیستنیکووسکی نشستند تا در مورد آینده لهستان مذاکره کنند به مسئولیت تاریخی خود آگاه بودند. در آن مقطع این رهبران جنبش همبستگی و مردم بودند که رو به سوی آینده داشتند نه رهبران رژیم. در ظرف ٢٠ سال مبارزه، جنبش ابتدا قدرت گرفته و بعد ضعیف شده بود و حالا دوباره داشت قدرت می‌گرفت. آنچه رژیم را به زانو درآورد خشونت نبود بلکه اعتراضی گسترده و مدنی مردم بود. این اعتراض در هر کلیسایی که مخالفان در آن یکدیگر را ملاقات می‌کردند، هر کارخانه‌ای که در آن کارگران اعتصاب کرده بودند و هر خانه‌ای که عضوی از اعضای جنبش را پناه داده بود، نمود داشت و خود را نشان می‌داد.

          برای کاشتن گل آزادی در خاک لهستان کمونیستی ، جنبش همبستگی، رژیمی را به چالش خوانده بود که به خانوادهٔ مرگبارترین استبدادهای مدرن تعلق داشت. از نابودی کولاک‌ها در شوروی به وسیله استالین تا قتل‌عام‌های پول پوت در کامبوج، میلیون‌ها نفر به نام کمونیسم و یا در راه ایده‌آل‌های اولیه آن قربانی شده بودند. کمونیست‌های لهستانی به درنده‌خویی استالین و پول‌پوت نبودند، اما زندان‌هایشان چندان جای مناسب و مطبوعی برای ناراضیان نبود. برای مقابله با استبداد رژیم، همبستگی هدف‌های مشخص و دقیقی تعیین کرد، پشتیبانی مردمی گسترده‌ای به دست آورد، کلیسای کاتولیک را همراه و حامی خود کرد و از خارج از کشور کمک‌های مالی جمع‌آوری نمود. همبستگی این موفقیت‌ها را با اجتناب از به‌کارگیری خشونت‌ – یعنی همان کاری که حریف را در سرکوب خشن‌تر می‌کرد- و استفادهٔ بی‌سابقه و موثر از اعتصاب و سازماندهی نهادهای مستقل، به دست آورد. تنها ضعف جنبش در طول مبارزه، عدم‌آمادگی‌اش برای مقابله با حکومت نظامی بود.

          برژنف از آنچه که به واقع در لهستان می‌گذشت و مبارزهٔ پرشور مردم برای استقلال بی‌اطلاع بود. با این وجود چیزی را درست دریافته بود: او می‌دانست که “تفنگ” همبستگی قلب امپراطوری او را نشانه رفته است.

          جنبش همبستگی رهبری حزب را نپذیرفت و حکم‌ها و بخش‌نامه‌های دولتی را نادیده ‌گرفت.  از دید جنبش، هدف، می‌بایست جلب رضایت و تامین رفاه شهروندان لهستانی ‌بود، نه جلب رضایت دولت و مقام‌هایش. جنبش این جسارت را داشت که برای تحقق بخشیدن به هدف‌های خود  دولت را به هرج و مرج اقتصادی، بن‌بست سیاسی و رسوایی بین‌المللی تهدید کند. جنبش همبستگی کمونیسم را، بی‌ آنکه حتا به یک کمونیست آسیبی برساند، از تخت به زیر کشید. اگر برعکس این عمل کرده بود به احتمال هرگز به قدرت نمی‌رسید.

پانوشت‌ها

١. رمان لابا، ریشه‌های همبستگی: جامعه‌شناسی سیاسی مبارزهٔ طبقهٔ کارگر لهستان برای دمکراسی (پرینستون، ن.ج. پرینستون یونیورسیتی پرس، ١٩٩١. ص ١۵٨)

٢. شرح اعتصاب‌های دسامبر ١٩٧٠ برگرفته از کتاب لابا به نام ریشه‌های همبستگی. ص ١۵-٨٢

٣. یات ایو پوتل، نوید همبستگی، مبارزهٔ طبقه کارگر لهستان در ١٩٨٠ تا ١٩٨٢، (نیویورک، پریگر، ١٩٨١. ص ١۶ و ١٧)

۴. لوبا فاجفر، دسامبر ١٩٧٠، پیش‌درآمدی بر جنبش همبستگی، در کتاب انقلاب مستمر لهستان : مردم علیه نخبگان، از ١٩۵۶ تاکنون. ویرایش جین کری و لوبا فاجفر (واشنگتن، واشنگتن یونیورسیتی پرس، ١٩٩۶. ص ٧۵-٧۶)

۵. آدام زاگایوسکی، همبستگی و خلوت (نیویورک، اکو پرس. ص ٢۶)

۶. پیتر راینا، نارضایتی سیاسی در لهستان ١٩۵۴-١٩٧٧ (لندن، پوئتز اند پینترز پرس، ١٩٧٨. ص ١٧٩)

٧. آدام میچنیک، نامه‌های زندان و رساله‌ها (برکلی یونیورسیتی کالیفورنیا پرس، ١٩٨۵. ص ١٣۵، ١٣٨: دیوید اوست، همبستگی و سیاست ضد سیاسی: اپوزوسیون و اصلاحات در لهستان از ١٩۶٨ تاکنون (فیلادلفیا، تمپل یونیورسیتی پرس،١٩٩٠. ص ۵٨-۶٠)

٨. “اعمال بزدلانه” برگرفته از کتاب دیوار فروریخت: فروپاشی کمونیسم در اروپای شرقی (نیویورک، آکسفورد یونیورسیتی پرس، ١٩٩٣. ص ٢٢). “فقط به پلیس خدمت کنید” برگرفته از مینچیک در کتاب نامه‌ها. ص ١۴٢ و ١۴٣. “بااستفاده از زور” برگرفته از استوکس در کتاب دیوار فرو ریخت.

٩. “انحصارطلبی را به چالش بخوانید“، برگرفته از اوست در همبستگی ص ۶٩: نقل قول از میچنیک در کتاب نامه‌ها، ص ١۴٨.

١٠. برگرفته از استوکس در دیوار فرو ریخت ص ٢٢، یان کوبیک در قدرت نمادها علیه نمادهای قدرت: ظهور همبستگی و سقوط سوسیالیسم در لهستان (یونیورسیتی پارک، پی ای، پن استیت یونیورسیتی پرس، ١٩٩۴، ص٢۵۶)

١١. جامعه‌ٔ سازمان یافته. برگرفته از رابرت زوزوسکی در نارضایتی سیاسی و اپوزوسیون در لهستان: کمیته دفاع از کارگران (وست پورت، سی تی: پرگر ١٩٩٢، ص ۶٧ و ۶٨). و “هیچ چیزی سازنده نیست”، میچنیک، نامه‌ها، ص ١۴۴.

١٢. میچنیک، نامه‌ها. ص ١۴۵. برگرفته از زوزوسکی، مخالفت سیاسی، ص ١٢٩-١٣٢.

١٣. لورنس گودوین، شکستن سد، ظهور همبستگی در لهستان (نیویورک، آکسفورد یونیورسیتی پرس، ١٩٩١، ص ١٩۴. و میچنیک، نامه‌ها، ص ١۴۴ و ١۴۵.

١۴. یان جوزف لیپسکی، تاریخچهٔ کمیتهٔ دفاع از کارگران در لهستان، ١٩۶٧-١٩٨١ (بارکلی، یونیورسیتی آو کالیفورنیا پرس، ١٩٨۵. ص ۴۶-۵١، ۶۴، ۴۶٧ و ۴۶٨).

١۵. رینا، اپوزوسیون سیاسی، ص ٣۴۴.

١۶. برگرفته از کاژیمیر برندیز در دفتر خاطرات ورشو، ١٩٧٨-١٩٨١ (نیویورک، رندوم هاوس، ١٩٨٣، ص ۵۶) و برگرفته از لیپسکی، تاریخچهٔ کمیته دفاع از کارگران در لهستان، ص ٢۶۶-٢۶٨).

١٧. برندیز، دفتر خاطرات ورشو، ص ۵٨ و ۵٩.

١٨. کوبیک، قدرت نمادها، ص ١٠۴.

١٩. رادک سیکورسکی، رسیدن به پایان خط، بازگشت به لهستان آزاد (نیویورک، سایمون اند شوستر، ١٩٩٧، ص ۶٢).

٢٠. کوبیک، قدرت نمادها، ص ١٢۵ و ١٢۶.

٢١.همان، ص ١٢١-١٢٣.

٢٢. برندیز، دفتر خاطرات ورشو، ص ۶٧.

٢٣. برگرفته از تی‌موتی گارتون اش در انقلاب لهستان: همبستگی ( نیویورک، چارلز اسکریبنرز سان، ١٩٨۴، ص ٢٨ و ٢٩) و کوبیک در قدرت نمادها، ص ١٣٩ و ١۴٢-١۴۴ و استوکس در دیوارها فروریختند، ص ٣۴.

٢۴. برگرفته از کوبیک در قدرت نمادها، ص ١٣٨: “ما می‌تواانیم این کار را بکنیم” برگرفته از لارنس وچلر در شور لهستان: از همبستگی تا وضعیت جنگی (نیویورک، پانتئون، ١٩٨۴، ص ١۵).

٢۵. نقل‌قول‌های مربوط به جمعیت برگرفته از برندیز در دفتر خاطرات ورشو، ص ٧٩-٨١: نقل قول ژاکلین هایدن از والنتینوویچ در دو دنیای متفاوت: همبستگی و لهستان جدید (دوبلین. آیریش کادمیک پرس، ١٩٩۴، ص ٣٨).

٢۶. میچنیک، نامه‌ها، ص ١۶٠.

٢٧. برندیز، دفتر خاطرات ورشو، ص ٣٢ و ١۵۶.

٢٨. گوودوین، شکستن سد، ص ١۴١

٢٩.   شرح اعتصاب در کارخانهٔ کشتی سازی لنین در ١٩٨٠ در این پاراگراف و پاراگراف بعدی از کتاب استان پرسکی به نام در کارخانه کشتی‌سازی لنین: لهستان و ظهور اتحادیه‌ی کارگری همبستگی (ونکوور، نیو استار بوکز، ١٩٨١) گرفته شده است.

٣٠. گفتگوی تام ویلدینگر با یرژی بوروچاک که برای یک سریال مستند تلویزیونی به نام نیرویی قوی‌تر انجام شد (گدانسک، ٢۶ سپتامبر ١٩٩٨).

٣١. پرسکی، در کارخانه کشتی‌سازی لنین، ص ٩ و ١٠.

٣٢. گفتگوی تام ویلدینگر با بوگدان بوروشویچ که برای یک سریال مستند تلویزیونی به نام نیرویی قوی‌تر انجام شد (ورشو، ٢٢ سپتامبر ١٩٩٨).

٣٣. پرسکی، در کارخانه کشتی‌سازی لنین، ص ٢٢.

٣۴. بوروچاک، گفتگو با ویلدینگر.

٣۵. پرسکی، در کارخانه کشتی‌سازی لنین، ص ٢٣.

٣۶. گفتگوی تام ویلدینگر با کلمنس گلی‌یخ و آنا والنتینوویچ که برای یک سریال مستند تلویزیونی به نام نیرویی قوی‌تر انجام شد (گدانسک، ٢۶ و ٢٧ سپتامبر ١٩٩٨).

٣٧. گفتگوی تام ویلدینگر با آلینا پی‌ینکوسکا که برای یک سریال مستند تلویزیونی به نام نیرویی قوی‌تر انجام شد (گدانسک، ٢٨ سپتامبر ١٩٩٨).

٣٨. گفتگوی تام ویلدینگر با بوروشویچ.

٣٩. گفتگوی تام ویلدینگر با گنی‌یخ.

۴٠. گفتگوی تام ویلدینگر با بوروشویچ.

۴١. گودوین، شکستن سد، ص ١۶۵ و پرسکی، در کارخانه کشتی‌سازی لنین، ص ٧۶-٧٧.

۴٢.  گفتگوی ویلدینگر با گلی‌یخ، پرسکی: در کاخانه کشتی‌سازی لنین، ص ٧٧ و ٧٨، گفتگوی ویلدینگر با پیوکوسکا.

۴٣. گفتگوی تام ویلدینگر با بوروشویچ.

۴۴. اش، انقلاب لهستان، ص ۴۴.

۴۵. کوبیک، قدرت نمادها، ص ١٨۶ و ١٨٧.

۴۶. گفتگوی تام ویلدینگر با بوروشویچ،  گفتگوی تام ویلدینگر با پی‌ینکوسکا.

۴٧. گفتگوی تام ویلدینگر با بوروچاک، گفتگوی تام ویلدینگر با بوروشویچ، گفتگوی تام ویلدینگر با والنتینوویچ.

۴٨. گولدوین، شکستن سد، ص ٩ تا ٢١ و ١٧٨-١٧٩. برگرفته از تولد همبستگی: مذاکرات گدانسک، ١٩٨٠، ترجمه و پیشگفتار ازالف. کمپ ولخ (نیویورک، سنت‌ مارتینز پرس، ١٩٨٣، ص ۵۴.

۴٩. تولد همبستگی، ص ٨١ و ٨۴.

۵٠. “نجنگیدن”، برگرفته از همان، ص ٧٠. پرسکی، در کاخانه کشتی‌سازی لنین، ص ١٢۴-١٢۵.

۵١. پرسکی، در کاخانه کشتی‌سازی لنین، ص ١٣۴-١٣۵.

۵٢. اوست، همبستگی، ص ٧٧.

۵٣. نیل آشرسون،اوت لهستانی (هموندزورث، یو کی، پنگوئن، ١٩٨٢، ص ١٩).

۵۴. گرومیکو، برگرفته از تینا روزنبرگ در سرزمین نفرین شده، رودررویی با شبح اروپا پس از کمونیسم (نیویورک، رندم هاوس، ١٩٩۵، ص ١٨۴). بقیه برگرفته از پیتر راینا در لهستان، ١٩٨١. به سوی نوسازی اجتماعی (لندن، جورج الن و آن‌وین، ١٩٨۵، ص۵-٧ و ٩).

۵۵. سیکورسکی، دایرهٔ کامل، ص ٨١.

۵۶. آشرسون، اوت لهستانی، ص ٢۶۵. اش، انقلاب لهستان، ص ١۵٨ و ١۵٩، و گودوین، شکستن سد، ص ٢٩۶.

۵٧. آشرسون، اوت لهستانی، ص ٢۶۵. نقل‌قول اش از والسا در انقلاب لهستان، ص ١۶۴. برگرفته از راینا در لهستان، ١٩٨١، ص ٩٨-١٠١.

۵٨. میچنیک، نامه‌ها، ص ١۴۶.

۵٩. لابا، ریشه‌ها، ص ٨٨-٨٩. نقل‌قول والسا به وسیلهٔ پوتل در وعدهٔ همبستگی، ص ١٧. روزنبرگ در سرزمین نفرین‌شده، ص ١٣٨-١٣٩، ١۴۶-١۴٧، و ٢٠٢.

۶٠. روزنبرگ در سرزمین نفرین‌شده، ص ١۶۶، ١٨۵، ١٨٩-١٩۴.

۶١. اش در انقلاب لهستان، ص ١٧٨-١٨٢.

۶٢. روزنبرگ در سرزمین نفرین‌شده، ص ١٨٩، ١٩٢-١٩٣، ١٩٩-٢٠١.

۶٣. اش در انقلاب لهستان، ص ١٧٨-١٨٩، ١٩٣-١٩۶، ٢٠٣. و اوست در همبستگی، ص ١٢۶-١٢٧.

۶۴. اش در انقلاب لهستان، ص ٢۵٢ و ٢۵٣.

۶۵. برگرفته از همان، ص ٢٢٣. راینا، لهستان، ١٩٨١، ص ٣٣٠، ٣۴٨-٣۵٠، ٣۵٢.

۶۶. ماچی لوپینسکی، مارسین موسکیت و ماریوش ویلک در جنبش زیرزمینی همبستگی (یونیورسیتی آو کالیفرنیا پرس، ١٩٩٠، ص ۴-۶).

۶٧. روزنبرگ، سرزمین نفرین‌شده، ص ٢٠۵-٢٠٨.

۶٨. استوکس، دیوار فرو ریخت، ص ۴۴.

۶٩. لوپینسکی، جنبش زیرزمینی همبستگی، ص ٢٣-٢۴. 

٧٠. روزنبرگ، سرزمین نفرین‌شده، ص ١٨۴ و ١٩٧.

٧١. لوپینسکی، جنبش زیرزمینی همبستگی، ص ۴٠-۴۶ و ٧۴-٧۵.  

٧٢. همان، ص ۵٩-۶٢ و ٨۴.

٧٣. همان، ص ۶٠-۶٢، ٩٣-٩۵، ١۶۶-١۶٧، ١٧١-١٧٣، ١٧٧، ١٧٨، ١٨٠. لورنس وشلر، شور لهستان، از جنبش همبستگی تا وضعیت جنگی٠ نیویورک، پنتئون، ١٩٨۴، ص ١۵٨-١۶١). .

٧۴. مایکل اچ برنارد، بنیاد دمکراتیک کردن لهستان:  کارگران، روشنفکران و سیاست‌‌های مخالفان، ١٩٧۶-١٩٨۴ (نیویورک، کلمبیا یونیورسیتی پرس، ١٩٩٣، ص ١۶٣-١۶۴) و “حملهٔ همزمان” و “حسن‌نیت نسبت به” برگرفته از کتاب لهستان تحت رهبری یاروزلسکی: منبعی جامع در مورد لهستان در هنگام حکومت نظامی و پس از آن نوشته لئوپولد لابدژ (نیویورک، چارلز اسکرایبنر سانز، ١٩٨۴، ص ١۵٣- ١۵۴).

٧۵. تحت رهبری یاروزلسکی، ص ١۵۵-١۵٧.

٧۶. کولرسکی، برگرفته از لهستان تحت رهبری یاروزلسکی، ص ١۵٨-١۵٩. نقل‌قول بویاک از کتاب لوپینسکی: جنبش زیرزمینی همبستگی. ص ٧٩.

٧٧. برگرفته از جنین ودل، لهستان خصوصی (نیویورک، فکتز آن فایل پابلیکیشنز، ١٩٨۶، ص ١٨۵-١٨۶) و وشلر در شور لهستان، ص ١۴٩.

٧٨. لوپینسکی، جنبش زیرزمینی همبستگی. ص ١٠۴.

٧٩. اوست، همبستگی، ص ١٨٠ و ١٨١. استوکز، دیوار فرو ریخت، ص ١٢٢.

٨٠. استوکز، دیوار فرو ریخت، ص ١٢١-١٢٢.

٨١. همان، ص ١٢۴. برگرفته از روزنبرگ در سرزمین نفرین‌شده، ص ٢٣٣.

٨٢. پیتر فین، جدول تاریخ: بازدید لهستانی‌ها از مکانی که در سال ١٩٨٩ کشورشان را دگرگون کرد. “واشنگتن پست”، ١٢ فوریه ١٩٩٩، ص ٢٧.

٨٣. واتسلاو هاول، توان ناتوانان، ویراستار: جان کین (آرمونک، نیویورک، شارپ، ١٩٨۵. ص ۴١-۴٢).

٨۴. همان، ص ٧١. نقل‌قول بویاک از پیتر آکرمن و کریستوفر کروگلر، مبارزهٔ استراتژیک بی‌خشونت: پویایی‌شناسی قدرت مردم در سدهٔ بیستم (وست‌پورت، پریجر، ١٩٩۴، ص ٣٠۶). “ما آماده‌ایم” برگرفته از کوبیک در قدرت نمادها، ص ١٨٩

“وقایعی که شرح‌شان در این کتاب آمده از پیروزی حقیقت بر دروغ، عشق بر شر و زندگی بر مرگ‌ می‌گویند. با به کارگیری درس‌های این کتاب، مبارزان جنبش‌های بی‌خشونت می‌توانند به استبداد و سرکوب پایان بخشیده و جهان سدهٔ بیست و یکم را جهانی آزادتر، امن‌تر و انسانی‌تر کنند”.

جیمی کارتر، رییس جمهور پیشین آمریکا

” پیتر آکرمن و جک دو وال در این کتاب خوش‌نوشت و تاثیرگذار دلایل قاطع و قانع‌کننده‌ای در مورد سودمندی و اهمیت مبارزه بی‌خشونت ارایه می‌دهند…آنان توضیح می‌دهند که چگونه تاریخ را مردان و زنانی ساخته‌اند که به اهدافی جز منفعت شخصی خود اندیشیده‌ و در راه عملی کردن آن‌ها پیکار کرده‌اند…من خواندن این کتاب را به همهٔ کسانی که گمان می‌کنند قدرت از لولهٔ تفنگ بیرون می‌آید توصیه می‌کنم”.

جان مک‌کین، سناتور آمریکایی

در این کتاب، پیتر آکرمن، که مرجعی در زمینهٔ‌ مبارزه بی‌خشونت به شمار می‌آید، و جک دو وال، نویسندهٔ کهنه‌کار، به توضیح این نکته می‌پردازند که چگونه در یک سدهٔ گذشته جنبش‌های مردمی از مبارزهٔ بی‌خشونت برای سرنگون کردن دیکتاتوری‌ها، شکست دادن کودتاها و استحکام بخشیدن به حقوق بشر استفاده کرده‌اند. این کتاب به شرح وقایع در برخی  از دورترین و بحرانی‌ترین نقاط جهان می‌پردازد و به روشنی توضیح می‌دهد که چگونه شیوه‌ها و ابزار مبارزه بی‌خشونت (مانند عدم همکاری، اعتصاب، بایکوت و نافرمانی مدنی)   رژیم‌های استبدادی و بی‌رحم را ناتوان از مهار اهرم‌های قدرت کرده و به زانو در‌می‌آورد.

نیرویی قوی‌تر نشان می‌دهد که چگونه مردم عادی برای پایان بخشیدن به استبداد دست به اعمالی خارق‌العاده زده‌اند (اعمالی همچون مقاومت دانمارکی‌ها در برابر نازیان، پیکار پیروزمندانهٔ جنبش همبستگی علیه رژیم  کمونیستی در لهستان،  و مبارزهٔ مدنی مردم شیلی برای سرنگون کردن رژیم دیکتاتوری و وابستهٔ آن کشور). مبارزهٔ بی‌خشونت همچنان در سرتاسر جهان، از بالکان گرفته تا برمه، ادامه دارد و هر روز دگرگونی‌های بیشتری در می‌آفریند.

نیرویی قوی‌تر مملو از شرح زندگی شخصیت‌های برجسته‌ای مانند مهاتما گاندی،لخ والسا، فعالان سیاه‌پوستی  که موتور محرکهٔ جنبش مدنی در آمریکای دهه پنجاه و شصت بودند و مادران  ناراضیان ناپدیدشده در آرژانتین است (این کتاب اکنون همراه با مستندی تلویزیونی در مورد مبارزهٔ بی‌خشونت در بازار موجود می باشد). در دوره‌ای که بسیاری هنوز به خشونت به مثابه ابزار دگرگونی سیاسی و اجتماعی می‌اندیشند، این کتاب نیازی اساسی را پاسخ می‌گوید و به روشنی نشان می‌دهد که چگونه می‌توان بدون استفاده از خشونت به آزادی و عدالت رسید.

ترجمه: مرکز مطالعات بی خشونت 

 

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *