آرژانتین و شیلی: مقاومت در برابر سرکوب

از کتاب “نیرویی قدرتمند تر”

نوشته: پیتر اکرمن و جک دووال

ترجمه: مرکز مطالعات دفاع استراتژیک بی خشونت

 

آرژانتین: دلیری مادران; پیاده‌روی می‌کنیم تا زمانی که از پای بیفتیم

در روز نخست، نیروی مقاومت تنها از چهارده عضو تشکیل می‌شد – گروهی از زنان میان‌سالی که انجام چنان کنشی از آنها محتمل به نظر نمی‌رسید، زنانی گمنام و معمولی، سرشار از نگرانی و بی‌اطمینانی از اینکه مبادا دست خاکستری قدرت آنها را بشکند یا به سادگی از میان بردارد. در آفتاب آن پسینگاه معتدل پاییزی، نزدیک ستون سنگی هرمی که به یادبود صدمین سال استقلال کشور از فرمانروایی اسپانیا بر پا شده بود، این گروه کوچک مادران در یک صف بر سنگ‌فرش تاریخی‌ترین میدان شهر گرد آمدند.

آنها به میدان پلازا د ِمایو، در قلب شهر بوئنوس آیرس آمده بودند تا گونهٔ دیگری از استقلال را بجویند –  استقلال ازعدم اطمینانی که حتا بیش از سوگواری فکر را به خود مشغول می‌کند. آنها هنوز فکر می‌کردند که آنچه بر سرشان آمده رویدادی استثنایی بوده است، که شاید رهبران مملکت از انجام آن مبرا یا ناآگاه بوده باشند. آنها در آخرین روز آپریل ۱۹۷۷ در آن میدان، مقابل کاخ کازا روسادا گردآمده بودند تا خبر ناپدید شدن عزیزان خود را به گوش دیگران برسانند، و از حکومت درخواست کمک کنند.

یکی از شرکت‌کنندگان به نام ماریا دل روساریو د چروتی به یاد می‌آورد،‌ «ما جدا جدا به میدان رفتیم. کفشهای بدون پاشنه پوشیده بودیم تا اگر به ما حمله کنند بتوانیم فرار کنیم. تظاهرات در مقابل کاخ حکومتی کار خطرناکی بود.» اما آنها مانند کوهنوردانی که طناب خود را محکم به صخره می‌بندند، با ریسمان درد مشترکشان به یکدیگر پیوند خورده بودند. آنها همه مادر بودند؛ همه دارای فرزندی ناپدید شده بودند.۱

در روز نخست هیچ کس مزاحم آنها نشد. روز شنبه بود. مادران که با ساعت کاری کسب و کار آشنایی نداشتند، ناآگاهانه روزی را برای تظاهرات خود انتخاب کرده بودند که بانکها و اداره‌های دولتی،‌ از جمله کاخ صورتی رنگ ریاست جمهوری بسته بود. «ما قرار گذاشتیم که در یکی از روزهای کاری هفته … برگردیم و نامه‌ای بنویسیم و برای ویلدا بفرستیم.» ویلدا یک ژنرال آرژانتینی بود که در مقام ریاست جمهوری نشسته بود. آنها ساعت یک ربع مانده به سه بعد از ظهر را برای این کار برگزیدند، چرا که در آن ساعت خیابانها بسیار شلوغ بود. اما یکی از مادران به آنان یادآوری کرد که جمعه روز جادوگران است. پس آنها روز پنج‌شنبه را انتخاب کردند.۲

زنان که اکنون تعدادشان به چند ده نفر می‌رسید کم کم در ‌یافتند که آنها سطحی را می‌آزمودند که معلوم نبود در زیر آن چه چیزی نهفته باشد. بسیاری از کسانی که در جاهای دیگر جهان زیر سلطه‌ی حکومتهای دیکتاتوری زندگی کرده بودند می‌دانستند که آن زیر چه خبر است: دروغ‌گویی بیمارگونهٔ حکومت استبدادی. در هوای صاف، زندگی در آرژانتین هم‌چون گذشته در جریان بود. با توجه به ظاهر عادی امور، به نظر می‌رسید که رژیم حمله‌ناپذیر باشد. هیچ‌کس جرأت چنان کاری را به خود نمی‌داد، مگر آن چند زنی که به امان آمده بودند.

پس از دو ماه تظاهرات هفتگی، به سه نفر از مادران اجازهٔ دیدار با وزیر کشور داده شد. او یک ژنرال بود که ادعا می‌کرد پرونده‌ای حاوی نام ناپدیدشدگان در اختیار دارد،‌ و حتا نام برخی از اعضای خانوادهٔ دوستانش نیز در آن وجود دارد. اما او نمی‌دانست که چه کسی آنها را ربوده است؛ روساریو به یاد می‌آورد که وزیر به آنها گفته بود «که گروه‌های شبه نظامی وجود دارند که کسی نمی‌تواند آنها را کنترل کند. او مسئولیت را به گردن دیگران می‌انداخت. بعد او گفت شاید پسران ما زنی را بلند کرده و فرار کرده باشند، یا شاید هم دختران ما در جای دیگری مشغول روسپی‌گری بوده باشند.»۳

در آن هنگام، به نظر می‌آید که ترس مادران جای خود را به خشم داد. «ما به او گفتیم که آنها مشتی بزدل هستند، زیرا حتا فرانکو هم حکمهای اعدام را خودش امضاء می‌کرد … ما هر چه می‌خواستیم به او گفتیم و نیز گفتیم که ما هر هفته به آن میدان بر می‌گردیم تا زمانی که به ما پاسخی بدهند. به او گفتیم که ما هر پنج‌شنبه آن قدر دور میدان راه می‌رویم تا از پا بیفتیم.» هنگامی که ژنرال به آنها گفت که طبق قانون محاصره که آن زمان برقرار شده بود گردهمایی‌های همگانی ممنوع است، مادران به او گفتند که آنها در آنجا خواهند ماند تا زمانی که او پاسخشان را بدهد. اگر چه زنان سوگوار خود نمی‌دانستند، اما آنها با آن کار در واقع اعلام جنگ کرده بودند.

کودتاها، آدم‌ربایی‌ها، و آشفتگی

دشمن آن مادران یک حکومت نظامی بود که ریشه‌های در هم تنیده‌اش دارای سابقه‌ای به قدمت نیم قرن بود. در طول دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ دیکتاتوری‌های نظامی در طول و عرض آمریکای لاتین زیاد شده، کم شده و باز افرایش یافته بودند. هر از چند گاه، خودکامه‌ای پس از سالها حکومت به زیر کشیده می‌شد، مانند ماکسیمیلیانو هرناندز مارتینز در السالوادور. در دیگر جاها، نظامیان بر بالاترین کرسی‌های کشوری تکیه زده بودند، که به نظر برخی از مردم جایگزین قاطعی برای هرج و مرج به شمار می‌آمدند.

در بین سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۳، آرژانتین هشت کودتای نظامی به خود دید، و در آن مدت، تنها دو انتخابات آزاد برگزار شد، در سالهای ۱۹۴۶ و ۱۹۵۱٫ طنزآمیز این که مردی که مردم به او رأی دادند خود یک ژنرال بود به نام خوان دومینگو پرون. عوامگرایی او در میان طبقهٔ کارگر آمیخته با خودنمایی‌هایش در کلوبهای شبانه آرژانتینی‌های عاشق تضاد را شیفتهٔ او کرده بود. او که زن پر زیور و بزک خود، اویتا، را به رخ می‌کشید به پدیدهٔ نوینی در فرهنگ آمریکای لاتین تبدیل شد: عروسکی نمایشی با سردوشهای نظامی – و او به کمک لژیونهایی به نام پرونیستا، جنبشی سیاسی بسیار خشن و ناراضی به وجود آورد و این لژیونها کشور را به وضعی در آوردند که حکومت کردن بر آن تا تقریباً ناممکن شده بود. شیوهٔ حکومتی که او به وجود آورده بود و با فضای دو قطبی جنگ سرد نیز تقویت می‌شد، دو دهه بعد به سلطهٔ ترور در کشور منجر شد. در سال ۱۹۵۵، که دوران خوشآمدگویی به پرون به سر رسیده بود، او به تبعید در اسپانیا گریخت و جای او را ژنرال دیگری گرفت، که او نیز به نوبهٔ خود از سوی یک ژنرال دیگر سرنگون شد، و آن یکی نیز جای خود را به ژنرالی دیگر داد.۴

در سال ۱۹۶۶، یک خونتا (گروه نظامی) به رهبری خوان کارلوس آنگانیا بر قدرت سوار شد، فعالیت سیاسی و حزبهای سیاسی را ممنوع کرد، با نیروی نظامی به مقابله با اعتصابها فرستاد، و به استقلال سنتی دانشگاهها پایان داد. این کارها به شورش و ناآرامی دامن زد، گروههای شبه نظامی چپگرا در مبارزهٔ خود به شبه نظامیان راستگرای زیرزمینی پیوستند: گروهی به نام مانتانرو، که از گروه دیگری به نام پرونیست‌ها که خود سرکوب شده بودند انشعاب کرده بودند، در شهرها به آدم‌ربایی و بمب‌گذاری در خودروها پرداختند، و ارتش انقلابی مردم (ای.آر.پی.) که خود را پیرو فلسفهٔ گواریست (در پیروی از چه گورارا) می‌دانستند در استان روستایی‌نشین توکومان شورش کردند. در سال ۱۹۷۰، پس از آنکه مونتانروها یکی از رئیس جمهورهای پیشین را ربوده و به قتل رساندند، ژنرال دیگری آنگانیا را برکنار کرد، او نیز به نوبهٔ خود از سوی ژنرال دیگری به نام الهاندرو آگوستین لانوسه کنار گذاشته شد. اما هیچ‌یک از ارتشیان نتوانستند ثبات اقتصادی فراهم کنند یا چپگرایان خشونت‌گرا را به تسلیم وادارند. لانوسه برای برگزاری انتخابات زیر فشار بود، و این کار در واقع راه را برای بازگشت خوان پرون هموار کرد.

هرج و مرج برای پرون همچون سکونتگاهی طبیعی بود،‌ و در سال ۱۹۷۳، او به کاخ ریاست جمهوری برگشت، و همسر سوم خود، ماریا استلا مارتینز دِ پرون (معروف به ایزابلا)، را به معاونت رئیس جمهوری برگزید. دولت جدید همچون شیری درنده به چپگرایان تاخت و تلاش کرد که اقتصاد را سر و سامان دهد، اما افراطیان آرژانتینی حاضر نبودند که از جنگ و برادرکشی دست بکشند، تا اینکه بدن پرون از کار افتاد. در سال ۱۹۷۴، قلب او از کار افتاد و سکان کشتی حکومت به دست بیوهٔ بی‌تجربهٔ پرون افتاد. رئیس جمهور جدید با ناشی‌گری کشتی حکومت را به صخره‌ها کوبید، چرا که در نتیجهٔ افزایش سرسام‌آور بهای نفت تا سال ۱۹۷۶، نرخ تورم به ۳۰۰۰٪ در سال رسید.۵

در همین هنگام، یک همزیستی ویرانگر میان تندروهای چپ و راست به وجود آمد. مونتونروها به یک اقامتگاه ارتش در شهر فورموزا حمله کردند، ارتش انقلابی مردم (ای.آر.پی.) برای تصرف استان توکومان پیکار می‌کرد، و از طرف راستگرایان نیز در سال ۱۹۷۴، گروه آلیانزا آنتی کمونیستا آرژانتینا هفتاد تن از روشنفکران و حقوقدانان را کشت (و تا سال ۱۹۷۵ کشتارهای خود را تا پنجاه تن در هفته افزایش داد). هر دو گروه تندروهای چپ و راست سعی می‌کردند که با آدم‌ربایی بیشتر، دزدی، و اخاذی بیشتر قدرت خود را مستحکم نمایند. در پایان سال ۱۹۷۴ ایزابلا پرون شاخه‌های مختلف ارتش را متحد کرد. پنج هزار ارتشی در خیابانهای توکومان رژه رفتند تا صد شورشی ای.آر.پی. را شکست دهند. ارتش با ایجاد شبکه‌های جاسوسی و شبه نظامی، یک سازمان زیرزمینی مسلح درست کرد که مجاز بود به هر کاری که لازم می‌داند دست بزند. در ظرف  چند ماه، خشونت در آرژانتین فرو نشانده شد. اما ارتش در بازگشت به پادگان اهمال می‌کرد. در سالهای ۱۹۷۵ و ۱۹۷۶، هنگامی که کشور دوباره دستخوش خشونت شد، ارتشیان در خروجی را به ایزابلا نشان دادند. یک گروه نظامی به رهبری  فرمانده ارتش، ژنرال خورخه رافائل ویدلا به جای ایزابلا نشست – و آنچه پس از آن رخ داد حتا از ماجراهای پیشین نیز وحشتناک‌تر بود.۶

“کشور ملوک الطوایفی شد”

ویدلا با آب و تاب از برنامه‌ای به نام فرایند سازماندهی مجدد ملی آرژانتین (پروسسکو) پرده برداشت، و وعدهٔ بازگرداندن «اخلاق، شایستگی، و کارآمدی» را داد که برای بازسازی «مضمون و تصویر ملت» ضروری است. اما پروسسکو برای دستیابی به این هدفهای عالی، راهکارهای پستی را به کار گرفت: کنگره، دولتهای استانی و دادگاه عالی منحل شدند، اتحادیه‌های سیاسی و کارگری ممنوع شدند، ‌و شهروندان برای محاکمه به دادگاههای نظامی سپرده شدند.۷

هدف اصلی پروسسکو این بود که شورش را محو کند، و این به معنای یک جنگ تمام عیار بود – جنگی کثیف، که در آن دست یازیدن به هر وسیله‌ای مجاز بود. و دشمن که بود؟ رئیس جمهور ویدلا گفت که «یک تروریست، تنها به کسی گفته نمی‌شود که تفنگ یا بمب دارد.» یک شورشی «کسی است که با شیوهٔ زندگی آرژانتینی مخالف است.» بر طبق برنامهٔ پروسسکو، در هر منطقه زندان پنهانی بر پا شد و نیروهای ویژه‌ای به کار گرفته شدند تا مظنونان را دستگیر و بازجویی کنند. فرماندار نظامی بوئنوس آیرس توضیح داد، «ما نخست همهٔ شورشیان را می‌کشیم، آنگاه همدستان آنها را می‌کشیم؛ سپس … هوادارانشان را، آنگاه … کسانی که بی تفاوت هستند را؛ و سرانجام ترسوها را می‌کشیم.»۸

اما کشتن کار را چاره نکرد. چریکها بنا به ماهیت خود در بین مردم گم می‌شدند، مانند ماهی در دریا؛ برای از میان بردن ماهی نیز یا باید اقیانوس را تخلیه کرد یا آن را زهرآگین نمود. زهر مورد علاقهٔ خونتا عبارت بود از ترور دولتی. آنها برای این کار از تکنیکهای معمول آدم‌ربایی، بازجویی، شکنجه، و زندان مخفی استفاده می‌کردند. از زمان حکومت ژنرال آنگانیا، ناپدید کردن مردم – در جنگل، در ریو دِ لا پلاتا، انداختن مردم در اقیانوس با هلی‌کوپتر – شیوهٔ کار مورد علاقهٔ چپ و راست هر دو بود. ناپدید شدن مردم که در سال ۱۹۷۱ محدود به حدود صد تن می‌شد، در سال ۱۹۷۵ به چند صد تن رسید، ولی ناگهان این تعداد به عددی چهار رقمی افزایش یافت. در آن زمان، تعداد ۳۰،۰۰۰ آرژانتینی ناپدید شدند، و دولت هر کدام از ناپدید شدگان را تکذیب و کتمان می‌کرد؛ برای بازماندگان تنها جای خالی عزیزانشان باقی می‌ماند، انگار که آنان هرگز وجود نداشتند.۹

به طور معمول، دسته‌ای از مردان مسلح لباس شخصی سوار بر چندین خودرو فورد فالکن آبی‌رنگ سر می‌رسیدند. خودروهای فورد فالکن آبی‌رنگ در واقع علامت مشخصهٔ آنها بود. در آغاز، آنها کارشان را دیرگاه در شب انجام می‌دادند، اما هنگامی که بو بردند که آن کار باعث ایجاد ترس در پیرامونشان می‌شود، در روز روشن به آدم‌ربایی پرداختند. ناپدیدشدگان را به بازداشتگاهی می‌بردند تا آنها را تخلیهٔ اطلاعاتی کنند، اطلاعاتی که کمتر کسی داشت. این کار در حضور پزشکانی صورت می‌گرفت که مواظب بودند بازداشت شدگان پیش از تخلیهٔ کامل اطلاعات نمیرند؛ سپس در هفته‌ها و ماه‌های پس از آن بدرفتاری‌های فراوانی با آنان صورت می‌گرفت و در نهایت نیز اعدام می‌شدند. بنا به یک گزارش آرژانتینی یک دهه بعد، قربانیان «با برنامه‌ریزی عمدی و دقیق از همهٔ صفتهای انسانی خود محروم می‌شدند…»۱۰

با گسترش سرکوب، دستگاه ترور نیز جان تازه‌ای گرفت. کسان بسیاری تنها به این جرم ناپدید شدند که از بستگان درجه چندم فرد ربوده شدهٔ دیگری بودند. هر بازداشتگاه قانونهای خاص خود را داشت و برای شناسایی شکار خود از معیارهای دلبخواهی و خودسرانه‌ای استفاده می‌کرد. یکی از زندانیان سیاسی سابق به یاد می‌آورد که، «در آن روزها کشور ملوک الطوایفی شده بود؛ کسانی بودند که سپاه نخست آنها را نشان می‌کرد، سپاه دوم آنها را می‌ربود، و سپاه سوم آنها را می‌کشت، و سپاه پنجم دفاع را فراهم می‌آورد.» ترور هم‌چنین در کار خود برابری را رعایت می‌کرد: این ترور ممکن بود که علاقهٔ خاصی به دستگیری روزنامه‌نگاران، حقوق‌دانان، دانشگاهیان و سیاست‌مداران نشان دهد، اما از این امر نیز غافل نمی‌ماند که مردان و زنان معمولی و کودکان را نیز از غربال غیرانسانی خود عبور دهد.»۱۱

«نظامیان فرزندان ما را گرفته‌اند»

در آغاز مادران ناپدید شدگان از گم‌شدن فرزندان خود احساس کرختی می‌کردند. برخی چنان شکسته شده بودند که نمی‌توانستند چیزی بخورند، بخوابند یا از بستر بلند شوند. اما هنگامی که دریافتند که هیچ کس دیگری راز گم شدن فرزندان آنان را نخواهد گشود، مهاجرت غمبار خود را از جهان خانه و خانواده به جهان سرد و بی‌قانون سیاست در آرژانتین آغاز کردند.

آنها در ابتدا یک به یک و به تنهایی می‌پرسیدند که فرزندانشان به کجا برده شده‌اند و کی دوباره می‌توانند آنها را ببینند. گاهی حکم آزادی فرد بازداشت شدهٔ خود را هم در دست داشتند که این خود یکی از حقوق اساسی در قانون عرفی است، ولی به زودی دریافتند که آن حقوق اساسی نیز همراه با پسران و دخترانشان ناپدید شده است. هنگامی که ناپدیدشدن افراد گسترش بیشتری یافت، دوستان و خویشان از بازماندگان آن افراد فاصله گرفتند، و بازماندگان همچون مردم طبقهٔ فرودست و منفوران جامعه در هزارتوهای حکومت سرگردان ماندند. اما مادران می‌دانستند که تنها نیستند: اگر آنها ‌کس دیگری نداشتند، دست کم هم‌دیگر را داشتند.

طنز‌آمیز این است که مادران هنگامی پی بردند که آنها خود پشتیبان همدیگر هستند که در اتاقی در وزارت کشور گرد هم آمده بودند. در آنجا یک پلیس زن با احساس همدردی نام و نشانی آنها و نام فرزند ناپدیده شده‌ و بستگانشان را یادداشت می‌کرد – آنها کمی بعد دریافتند که دادن اطلاعات شخصی‌شان به پلیس خود تبدیل به گندمی برای آسیاب ترور می‌شود، ولی دیگر خیلی دیر شده بود. اما آنها پیش از ترک وزارت‌خانه به این نتیجه رسیدند که سکوت خود را بشکنند و با یک‌دیگر صحبت کنند، داستانهای ناگفتنی خود را برای یک‌دیگر تعریف کنند. به زودی آنها گردهمایی‌های خانگی خود را شروع کردند، و به این ترتیب بدون آنکه خود متوجه شده باشند، سوگشان آنها را به شکل یک جامعه، یک نیرو متحد کرده بود.

مادران که به ناگزیر نگاهشان به پشت پردهٔ زندگی عادی و روزمره افتاده بود،‌ متوجه واقعیتی شدند که حتا از تلفات شخصی ایشان نیز وحشتناک‌تر بود: یک پیکار ملی مرگ که با رضایت دستگاه قضایی کشور، با همکاری کشورهای همسایه و حتا با همدستی کلیسای کاتولیک صورت می‌گرفت. مادران اگر چه تجربهٔ سیاسی چندانی نداشتند، اما از شهود مادرانهٔ بالایی برخوردار بودند. آنها بی درنگ دریافتند که بیش از آن که زور فیزیکی خونتا پیکارشان را متوقف کرده باشد، رکود ترس‌آمیز خانواده‌های قربانیان باعث ایستایی آن شده است. بنا بر این آنها که در جستجوی سلاحی برای مقابله با دشمن خود بودند، به این نتیجه رسیدند که بهترین اسلحه این است که آنچه خونتا از آنان می‌خواهد را از آن دریغ نکنند: سکوت.

دورا دی باز به یاد می‌آورد، «اولین مشکل این بود که ما هم‌دیگر را نمی‌شناختیم، پس چگونه می‌توانستیم گردهمایی‌هایمان را سازمان دهیم. حضور پلیس و نیروهای امنیتی به حدی زیاد بود که نمی‌توانستیم بفهمیم کسی که کنارمان ایستاده چه‌کاره است. جوّ خیلی خطرناکی بود. پس برای این که بتوانیم هم‌دیگر را بشناسیم قرار گذاشتیم که با خودمان چیزهایا علامتهای خاصی حمل کنیم. برای مثال،‌ ممکن بود که یکی یک ترکه چوب کوچک در دست بگیرد، دیگری به جای کیف زنانه تنها یک کیف پول کوچک به دست بگیرد،‌ دیگری یک سنجاق به برگردان یقه‌اش بزند، هر چیزی که بتواند به ما کمک کند که بدانیم او هم یکی از مادران است.»۱۲

این زنان هم‌چنین اعلامیه‌هایی چاپ کردند که به مردم خبر می‌داد که کجا گرد هم خواهند آمد، و تابلوهایی درست کردند با این پیام، «فرزندان ناپدید شدهٔ ما کجا هستند؟» آنها هم‌چنین اعلام کردند، «نظامیان فرزندان ما را گرفته‌اند.» دورا دی باز هم‌چنین به یاد می‌آورد که آنها «شبها بیرون می‌رفتند و اعلامیه‌ها و شعارهایشان را به بدنهٔ اتوبوسها و قطارها می‌چسباندند.» آنها هم‌چنین پیامهای خود را بر اسکناسهای یک پزویی می‌نوشتند تا کسان بیشتری آنها را ببینند … در روزنامه‌ها هیچ گزارشی یافت نمی‌شد؛ اگر روزنامه‌نگاری گزارشی از آنها تهیه می‌کرد، خودش ناپدید می‌شد. تلویزیون و رادیو در کنترل کامل ارتش بود، برای همین هم بیشتر مردم بی‌خبر بودند.»۱۳

آزوسینا دِ ویلافلور دیِ دِ وینسنته به زودی به اولین رهبر مادران تبدیل شد. او خیلی هم بی‌تجربه نبود – والدین او از رهبران اتحادیه‌های کارگری و پرونیست بودند. اما او پس از ازدواج خانمی خانه‌دار شده بود که هرگز به ماجراهای بیرون خانه توجهی نداشت – تا اینکه در سال ۱۹۷۶، پسر پرونیستش به نام نستور به همراه همسرش راکوئل ناپدید شدند. از آن هنگام او گردبادی شد که مادران را به تظاهرات می‌خواند، در خانه‌اش گردهمایی بر پا می‌کرد، پیکار تومارنویسی به سازمان عفو بین‌الملل و کمیسیون حقوق بشر کشورهای آمریکایی به راه می‌انداخت. به پیشنهاد او بود که آنها اعتراضهای خود را آشکارا و علنی در میدان پلازا دِ مایو برگزار کردند، و مانند افسانه‌های دریانوردان باستانی، داستان خود را بازگو کردند.

ماریا دل روساریو به یاد می‌آورد، «در ابتدا ما دور میدان نمی‌چرخیدیم. ما بافتنی‌هایمان را به دست می‌گرفتیم و روی نیم‌کتها می‌نشستیم یا در گروههای کوچک می‌ایستادیم. ما باید پچ پچ می‌کردیم و تند حرفمان را می‌زدیم تا کسی فکر نکند که ما در یک گردهمایی هستیم. ولی وقتی که پلیسها تفنگهایشان را به سوی ما نشانه گرفتند و گفتند که راه بیفتیم … ما در گروههای دو نفری در حاشیه میدان به راه افتادیم. چند نفر بیشتر نبودیم و کسی متوجه حضورمان نمی‌شد. باید کاری می‌کردیم که مردم بفهمند ما وجود داریم. ما می‌خواستیم که مردم ما را ببینند … پس شروع کردیم به قدم زدن دور ستون یادبود وسط میدان.»۱۴

مادران همان‌طور که دور میدان می‌چرخیدند به فکر اجرای نمایشی سیاسی افتادند. گاهی تأثیرهایی که گم‌شدن فرزندان بر خودشان داشته را به نمایش می‌گذاشتند، و اغلب میخ‌های نجاری با خود حمل می‌کردند تا به آن وسیله همدردی خود را با مریم ،مادر مقدس، نشان دهند چرا که پسر او نیز بازداشت و تا مرگ شکنجه شده بود. در سپتامبر ۱۹۷۷ آنها تصمیم گرفتند که به زیارت سالانه برای ادای احترام به مریم باکره در لوهان بروند که در حدود سی مایلی بوئنوس آیرس واقع شده بود – آزوچینا فکر می‌کرد این کار به آنها فرصتی می‌دهد تا داستان خود را در مسیر آن راه‌پیمایی طولانی به گوش مردم برسانند. اما چگونه می‌توانستند خود را در میان هزاران زائر بشناسانند؟

آیدا دِ سوارز گفت، «پیشنهاد آزوچینا این بود که هر کس یکی از دستمالهای از پسر خود را مثل روسری سر کند، چرا که هر مادری یک چیزی مانند آن از زمان کودکی فرزندش به یادگار نگاه می‌دارد. در ضمن خیلی راحت است که بتوان زنان روسری به سر را در میان جمعیت پیدا کرد … از آنجا بود که ما تصمیم گرفتیم در ملاقات‌هایمان و نیز هر بار که به پلازا دِ مایو می‌رویم،روسری بپوشیم … و روی روسری‌ها اسم فرزندانمان را گلدوزی کردیم. بعد روی روسریهایمان عبارت دیگری را هم گلدوزی کردیم که معنی لفظی آن می‌شد «زنده پیدا شدن»، چرا که ما تنها برای فرزندان خودمان جستجو نمی‌کردیم بلکه برای همهٔ ناپدیدشدگان مبارزه می‌کردیم.»۱۵

«آنها فکر می‌کردند کاری از دست ما بر نمی‌آید»

در ماههای پایانی ۱۹۷۷، مادران پلازا دِ مایو، که دیگر به این نام مشهور شده بودند، از ۱۴ خانم خانه‌دار مردّد به ۱۵۰ مادر معترض افزایش یافته بودند که با صدها مادر دیگر نیز در ارتباط بودند،‌ که همه یک هدف داشتند و آن پیدا کردن فرزندانشان بود. هیبی دِ بونافینی گفت، «بسیاری از ما توانستیم بفهمیم که آنها در کجا زندانی شده بودند، چگونه و با چه ابزارهایی شکنجه شده بودند، شکنجه‌گران چه کسانی بوده و کجا زندگی می‌کرده‌اند … این چیزها آدم را تغییر می‌دهد … ما می‌دانستیم که کار خیلی سختی در پیش داریم ولی این را هم می‌دانستیم که حالا که به کشف حقیقت نزدیک شده‌ایم نمی‌توانیم توقف کنیم.»۱۶

در ۵ اکتبر آن سال، آنهان نخست موفق شدند که در روز مادر یک آگهی نیم‌صفحه‌ای در روزنامهٔ لا پرنسا چاپ کنند که رئیس دادگاه عالی، فرماندهان نیروهای مسلح، رهبران خونتا و کلیسا را مورد خطاب قرار می‌دد. درخواست آگهی این بود، «سنگدلانه‌ترین شکنجه برای یک مادر این است که از فرزندش بی‌خبر باشد. ما خواهان یک بررسی حقوقی برای تعیین بی‌گناهی یا محکومیت آنها هستیم.» چند هفته بعد با نوشتن توماری با ۲۴،۰۰۰ امضا و حاوی نامهای ۵۳۷ تن از ناپدیدشدگان، خواستهٔ خود را پیگیری کردند.

در این هنگام رسانه‌های خبری سراسر جهان و دولتهای خارجی متوجه قضیه شدند. حکایت شکنجه و ناپدیدشدگان در میان سازمانهای حقوق بشر دست به دست می‌شد. دولت کارتر که تازه در آمریکا سر کار آمده بود نمایندهٔ رک‌گویی به نام پاتریشیا دریان را به آرژانتین روانه کرد تا در مورد ستمگریها تحقیق کند. اما به همان اندازه که مادران همچون فانوسی در بارهٔ آنچه در آرژانتین می‌گذشت روشنگری می‌کردند، به همان اندازه هم آماج حمله‌های خونتا شدند. هر گاه حکومت احساس می‌کرد که آنان مادرانی بی‌کس و زنانی بی یاور هستند، آنان را زیر مشت و لگد می‌گرفت. هر از چند گاه جوخه‌ای از افراد پلیس با مادران خشونت می‌ورزید یا آنان را بازداشت می‌کرد، ولی هیچ‌یک از آنان ناپدید نشدند. دورهٔ مدارا و شکیبایی دیگر به سر آمده بود.

آیدا دِ سوآرز به یاد می‌آورد، «آنها دیگر ما را “زنان دیوانه” می‌نامیدند. هر گاه سفارت‌خانه‌ها یا خبرنگاران خارجی در مورد ما از حکومتیها می‌پرسیدند جواب می‌دادند که “حرفهای آن پیرزنها را جدی نگیرید. آنها مشتی دیوانه‌اند.” آنها باید هم ما را دیوانه می‌نامند. چطور نیروهای مسلح با آن قدرتشان می‌توانستند بپذیرند که یک گروه از زنان میان‌سال باعث نگرانی آنها می‌شوند؟ و به هر ترتیب کار ما یک جور دیوانگی هم بود. وقتی همه وحشت‌زده بودند، ما نخواستیم که در خانه بنشینیم و گریه کنیم – ما به خیابان رفتیم تا رو در رو با آنها درگیر شویم. ما دیوانه شده بودیم ولی این تنها کار عاقلانه بود.»۱۷

به گفتهٔ مارینا دِ کوریا، دولت در جدی گرفتن آنها خیلی دیر عمل کرد. «آنها ما را بی‌درنگ نابود نکردند چرا که فکر می‌کردند کاری از ما بر نمی‌آید، و وقتی که خواستند آن کار را بکنند دیگر خیلی دیر شده بود. آن وقت دیگر ما سازمانیافته بودیم … نخست آنها سعی کردند که ما را فریب دهند و مغفول کنند، بعد سعی کردند که با زندانی کردن و تهدید به مرگ ما را بترسانند.» اما او دشمن خود را می‌شناخت. «ارتش سعی می‌کرد که ما را بترساند. در حالی که ما می‌دانستیم هر گاه آنها بخواهند کاری بکنند هیچ‌گاه از پیش به ما اخطار نمی‌دهند.»۱۸

در میان داوطلبان مرد جوان مو بوری بود که ادعا می‌کرد برادرش ناپدید شده است. او می‌گفت که اسمش گوستاوو نینیو است و، به قول آزوچینا، اوچهره‌ای مسیحایی داشت طوری که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که آزارش به مگسی برسد. در پلازا، مادران او را در میان خود می‌گرفتند مبادا پلیس به او آسیبی برساند. یک روز هنگامی که مادران در کلیسای سانتا کروز گرد آمده بودند تا دومین آگهی خود را تنظیم کنند، نینیو با پولی که برای چاپ آگهی جمع کرده بود سر رسید، حال مادران را پرسید و به سرعت آنجا را ترک کرد. چند لحظه بعد مردانی که معلوم نبود از کجا پیدایشان شد بر سر مادران ریختند و شروع به کتک زدن آنها کردند و آنها را با خود بردند. ماریا دل روساریو که خود را در میان مردم عادی که برای عبادت آمده بودند پنهان کرده بود می‌گوید، «ما دیگر هرگز دوستانمان را ندیدیم.» گوستاوو نینیو دیگر هیچ‌گاه پیدایش نشد، ولی بعدها فهمیدند که او به فرانسه فرستاده شده بود تا در بارهٔ تبعیدیان آرژانتینی جاسوسی کند، و بعد از آن هم برای همین کار به افریقای جنوبی فرستاده شده بود.»۱۹

دو روز بعد آزوچینا را بردند. ماریا دل روساریو گفت که در سه روز، «آنها چهارده نفر را بردند … از جمله سه تن از مبارزترین مادرها را.» آیدا دِ سوآرز گفت، مقامات فکر می‌کردند که «با ربودن چهارده تن از مادران می‌توانند جنبش ما را نابود کنند. آنها نمی‌دانستند که این کارشان تنها ارادهٔ ما را قوی‌تر می‌کند. ما گفتیم، نه، آنها نمی‌توانند ما را از بین ببرند، ما پر توانتر از همیشه مبارزه را ادامه می‌دهیم. آنها فکر می‌کردند که ما از ترس دیگر به پلازا بر نخواهیم گشت. رفتن به پلازا کار سختی بود … ولی ما رفتیم.»۲۰

«ما می‌خواهیم آنها را زنده برگردانند»

برگشت به پلازا دِ مایو یک آیین گذر حیاتی در جنبش را رقم زد؛ مادران دیگر دریافته بودند که پیکار آنها دارای ماهیتی براندازنده و شورشی است، و فهمیده بودند که اعتراض خودجوش آنها اکنون به ضربه‌ای استراتژیک به خونتا بدل شده است. هنگامی که ژنرالها سعی کردند بر جنایتهای خود لباس مشروعیت بپوشانند، مادران روی همین نکته دست گذاشتند. مادران با وجود تهدیدهای فراوان و ناپدید شدن عده‌ای از همرزمانشان از تسلیم سر باز زدند. آنها اکنون با نشان دادن شجاعتی بی‌باکانه در برابر رژیمی که زمانی اعتراض‌ناپذیر و حمله‌ناپذیر پنداشته می‌شد، به شیوهٔ خودشان حمله‌ناپذیر شده بودند.

آرژانتین در سال ۱۹۷۸ میزبان جام جهانی فوتبال بود، و در آغاز،‌ مادران در میان کف وموج هیجان بازیها فراموش شده بودند. اما مادران به زودی دریافتند که این فرصتی برای آنهاست تا صدای خود را به مردم جهان برسانند. روزنامه‌نگارانی که برای پوشش خبری بازیهای فوتبال آمده بودند متوجه مادران روسری سفیدی شدند که هر هفته به دور میدان می‌چرخیدند. بازیکنانی از تیمهای اروپایی به میدان رفتند تا همبستگی خود را با مادران نشان دهند. هنگامی که آرژانتین جام جهانی را برد، تلویزیونهای داخلی ژنرالها را در میان جمعیت هوادارن نشان دادند؛ اما در تلویزیون هلند مادران نشان داده می‌شدند. هنگامی که در همان سال یک کنفرانس بین‌المللی در بوئنوس آیرس برگزار می‌شد، مادران هم آنجا در ازدحام رسانه‌های خارجی حاضر بودند – گزارشگران این شعار جدید مادران را دیدند، «آنها فرزندانمان را زنده بردند، ما می‌خواهیم آنها را زنده برگردانند.»۲۱

مادران که مشروعیت رژیم را در درون کشور به چالش کشیده بودند، اکنون با تظاهر به ناشی‌گری و ساده‌لوحی می‌خواستند که مشروعیت آن را در خارج هم از بین ببرند. سه تن از مادران راهی یک تور بین‌المللی شدند با این بیانیهٔ ساده که «ما مادران ناپدیدشدگان بوئنوس آیرس آرژانتین هستیم و به اینجا آمده‌ایم تا در بارهٔ حقوق بشر صحبت کنیم.» آنها دیگر به نوعی مشهور شده بودند و این مشروعیت برای حفاظت از آنها لازم بود: هم آنها و هم خونتا می‌دانستند که ناپدید کردن آدمهای مشهور آ سان نیست.۲۲

در اثر بیدارگریهای مادران، چندین سازمان حقوق بشری دیگر –  از جمله خانواده‌های ناپدیدشدگان سیاسی، گروه جهانی جهانی حقوق بشر، مجمع دائمی حقوق بشر –  در آرژانتین پای گرفتند. مرکز مطالعات حقوقی و اجتماعی با کمک وکیلان دادگستری و طرح شکایتهای حقوقی فراوان چوب لای چرخ ماشین ترور حکومتی فرو می‌کرد. آدولفو پرز اسکوئیول، یکی مشاوران مادران، به کمک سازمان خود خدمات مسیحی برای صلح و عدالت بر حکومت فشار می‌آورد، و او به خاطر خدمات خود بعدها جایزهٔ صلح نوبل را دریافت کرد. و مادربزرگان پلازا دِ مایو نیز در جستجوی نوه‌های خود به پا خاستند.

در سال ۱۹۷۹ انجمن مادران پلازا دِ مایو به طور رسمی ثبت شد. در این زمان شمار مادران به صدها تن می‌رسید، و شعبه‌هایی در سراسر آرژانتین بر پا کرده بودند. در همان سال کمیسیون بین‌آمریکایی حقوق بشر توانست به آرژانتین برود و گزارشهای مربوط به بازداشت غیر قانونی، شکنجه و ناپدید‌شدن را بررسی کند. گزارش ۳۷۴ صفحه‌ای آن کمیسیون که در آرژانتین ممنوع شده بود خونتا را محکوم می‌کرد و این کار ممکن است در کاهش تعداد ناپدید شدگان مؤثر بوده باشد – اما در جاهای دیگر کنش چندانی به بار نیاورد.۲۳

سرکوب مادران به شدت فزونی گرفت، به طوری که به جز در روزهایی که اعتراضهایی جسته گریخته به امید شکستن حلقهٔ محاصرهٔ پلیس صورت می‌دادند، مادران مجبور شدند که به طور موقت از گردآمدن در پلازا دِ مایو چشم بپوشند. اما در سال ۱۹۸۰ آنها به میدان بازگشتند و عزم خود را جزم کرده بودند که آن را باز پس بگیرند حتا اگر در این راه بمیرند. آنها در اولین پنج‌شنبه فوریه در میدان گرد آمدند و گردش آرام خود را به دور هرم میانهٔ میدان آغاز کردند. در هفتهٔ بعد، پلیس با باتون و سگ به جان مادران افتاد و بسیاری از آنان را دستگیر و بازداشت کرد. اما از آن زمان به بعد، مادران هر پنج‌شنبه به پلازا رفتند، طوری که حضور آنها را حتا ارتش نیز نمی‌توانستند پراکنده کند.

سرانجام شکافهایی در درون خونتا آشکار شد، چرا که نیروی هوایی از نیروی زمینی و دریایی جدا شد. تنشهای مربوط به جنگ کثیف و عادی نمایی ساختگی امور کار خودش را کرد، و نشانه‌های ورشکستگی اقتصادی نیز به آن دامن زد. در مارس ۱۹۸۱، ویدلا از ریاست جمهوری کنار گذاشته شد، ولی سقوط آزاد پزوی آرژانتنین آغاز شده بود، بانکها ورشکست شدند، و سرمایه‌ها به خارج فرار کردند. نظامیان بار دیگر رئیس جمهور را عوض کردند و این بار یک ضد پرونیست تندرو به نام ژنرال لئوپولدو گالیتاری را به ریاست جمهوری تعیین کردند. رژیم او به تدبیری دست زد که در واقع یک رد گم کنی خیلی عالی بود. در مارس ۱۹۸۲، نیروی دریایی آرژانتین در جزایر فالک‌لند پیاده شدند، این جزایر در مالکیت انگلیس بود ولی آرژانتین نیز ادعای مالکیت آن را داشت و آن را مالویناس می‌نامید. اما اشغال جزایر در واقع یک محاسبهٔ اشتباه ویران‌گر بود. در کمتر از چهار ماه نیروی دریایی آرژانتین به گونهٔ مفتضحانه‌ای از سوی ناوگان انگلیس، که به دستور نخست وزیر مارگارت تاچر به اقیانوس اطلس فرستاده شده بود، از آنجا بیرون رانده شدند. کاپیتان آلفردو آستیز، که در واقع همان گوستاوو نینیو، یهودای سابق مادران بود، یکی از کسانی بود که در جنگ فالک‌لند تسلیم شد. آخرین کنش نومیدانهٔ خونتا اکنون به شکست آنها منجر می‌شد. هنوز یک‌سال نگذشته بود که حکومت آرژانتین به دست دولتی قانونی و منتخب افتاد – که در یک ربع قرن سومین دولت قانونی و منتخب آن کشور به شمار می‌آمد.

این رویداد ممکن بود که برای مادران پلازا دِ مایو به منزلهٔ پایان یک مبارزهٔ طولانی و اغلب دست تنها باشد. اما در واقع این تنها یک نقطهٔ عزیمت جدید بود. در طول دورهٔ گذار، آنها همچنان مورد خصومت پلیس قرار می‌گرفتند. آنها اکنون به جای اعتراض در مورد ناپدید شدگان، ناگزیر بودند در برابر تلاشهای نظامیان برای اعلام عفو تبه‌کاران جنگ کثیف مقاومت کنند. آنها توضیح می‌دهند که هدفشان در آن زمان سوگواری برای کشته شدگانشان نبود که در گورهای دسته جمعی پیدا شده بودند، بلکه می‌خواستند کشندگان فرزندانشان را به دست عدالت بسپارند.

با پایان قرن، بازماندگان زنان شجاعی که نخستین موج شورش بی‌خشونت ۱۹۷۷ را رهبری کردند دیگر شصت سالگی، هفتاد سالگی یا هشتاد سالگی خود را می‌گذراندند. بسیاری از آنان هنوز تأثیر روزها و شبهای راه‌پیمایی و صف‌بندی در وزارت‌خانه‌ها و نیز کتک‌خوردنها و بازداشتها را احساس می‌کردند. اما توانی که آنها در مبارزه از خود نشان دادند تبدیل به یک ویژگی در صحنهٔ سیاسی آرژانتین شد، چرا که زنان آرژانتینی و دیگر زنان معترض در دیگر کشورهای آمریکای لاتین روسری‌های سفید را در مبارزه‌های خود بر سر می‌کردند. در قرن بیستم هیچ نمادی نمی‌تواند بهتر از کاری که آنها کردند نشان دهد که جایگزینی ترس با حقیقت اولین گام به سوی آزادی است.

آلمان، آرژانتین، شیلی

دلیری یکی از ویژگی‌های کنش بی‌خشونت است، به ویژه هنگامی که قدرت حاکم بر زور سرنیزه بنا شده باشد. سی سال پیش از جنبش مادران پلازا دِ مایو، هنگامی که یهودیان در آلمان به هالوکاست برده می‌شدند، زنان غیر یهودی آنان به مدت یک هفته در روزنستراس ایستادند و خواستار آزادی شوهرانشان شدند. رژیمهای نظامی آرژانتین و آلمان که هر دو به زور مردانهٔ خود غره بودند با گروهی از زنان بی مدعا و تسلیم‌ناپذیر روبرو شدند. شاید هیچ دو داستان دیگری نتوان پیدا کرد که در تاریخ طولانی مبارزهٔ بی‌خشونت این‌گونه تظاد میان دو مخالف را نشان دهد: نظامیان مهاجمی که ترور می‌کنند در برابر زنان بی‌سلاح.

در سال ۱۹۴۳ در برلین، همسران روزنستراس موافقت آلمانی‌ها با حکومت ترور نازی‌ها را به خطر انداختند، و رژیم از تن دادن به چنان خطری پرهیز کرد. در آرژانتین در سال ۱۹۷۷، مادران سکوت در برابر ترور حکومتی را شکستند و با این کار جهان را از موضوعی آگاه کردند که نباید با آن مدارا می‌شد. هر دو گروه فضایی کوچک اما سرزنده ساختند که در آن در برابر تبه‌کاری رژیم تنها سوگواری نمی‌کردند، بلکه هم‌زمان آن را محکوم می‌نمودند و با آن مخالفت می‌ورزیدند.

هنگامی که ویدلا در سال ۱۹۷۶ قدرت را در آرژانتین به دست گرفت، او رژیمی را الگوی خود قرار داد که سه سال پیش در شیلی به قدرت رسیده بود. اما کشور ویدلا با دموکراسی آشنایی چندانی نداشت، در حالی که شیلی حکومت نظامیان را چندان تجربه نکرده بود. در آرژانتین شمار ناپدیدشدگان به دهها هزار تن می‌رسید که از رقم کشتگان در دورهٔ کشتارهای گروهی شیلی بسیار بزرگتر بود. با این وجود در کشور غیر دموکراتیک آرژانتین بود که در کمتر از یک سال از آغاز جنگ کثیف، چهارده زن خانه‌دار میان‌سال به پلازا دِ مایو رفتند و آماده بودند که با خود شیطان رویارو شوند. بر عکس آرژانتین، کشور شیلی که زمانی دارای دموکراسی بود، به مدت یک دهه در مقابل دیکتاتور خود سکوت کرد، و هیچ مادری با روسری سفید در میدان روبروی کاخ ریاست جمهوری پیدا نشد – هر چند در سال ۱۹۸۳ نشانه‌هایی از احیای شجاعت پدیدار شد.

 

شیلی:  انکار ترس

۱۱ ماه می ۱۹۸۳

آن روز صبح، شهر سانتیاگو با بی‌میلی از خواب برخاست. آدمهای خیلی کمی بیرون از خانه و در سطح شهر بودند و ناوگان اتوبوس دیزلی که به طور معمول در بولوارهای شهر گشت می‌زد دیده نمی‌شد. بسیاری از مدرسه‌ها تعطیل بودند، و ساختمانهای اداری نیز پس از ظهر خالی شدند. شهر با همین شیوهٔ بی‌برنامه به فراخوان اپوزیسیون برای روز ملی اعتراض پاسخ داد، اعتراضی که حکومت ده سالهٔ نظامیان بر شیلی را به چالش می‌کشید. تا غروب، به نطر می‌رسید که اعتراض کمی صورت گرفته و تنها ضرباهنگ امور کندتر شده بود و تنش محدودی احساس می‌شد. اما در ساعت هشت همان شامگاه، شهر به ناگهان زندگی یافت. از هر محله پس از دیگری، صدای ضعیف دینگ دینگ فلزی برخاست، که با به هم زدن قابلمه و ماهی‌تابه‌ها کم کم به اوج رسید. در بخشهای فقیرنشین شهر جوانان آتش‌ بر پا کردند و راه‌بندان ایجاد کردند و افراد طبقهٔ متوسط با خودرهایشان به راه افتادند و یکسره بوق می‌زدند.۲۴

لیک ساگاریس، یک روزنامه‌نگار کانادایی که آنجا بود تعریف می‌کرد، «معرکه بود … خیلی بیشتر از آن چیزی بود که می‌توانستی تصورش را بکنی. روز یازدهم ماه می روز انفجار خوشی و هیجان بود، چرا که مردم از این که توانسته بودند صدای خود را بلند کنند به ذوق آمده‌ بودند –  که می‌توانستند حرف خود را بزنند. مثل این بود که شیلی جام جهانی را برده باشد.» به زودی پلیس ملی (کارابینروس) برای خاموش کردن جشن همگانی گاز اشک‌آور پرتاب کرد. دو نفر غیر نظامی، به احتمال به دست عاملان لباس شخصی پلیس، کشته شدند. رانندگان از خودروهایشان بیرون کشیده شده و کتک‌کاری شدند. بیش از ۶۰۰ تن دستگیر شدند، از جمله رودلفو سیگوئل، ‌رئیس اتحادیهٔ معدن مس که اعتراض را آغاز کرده بود، و در روزهای پس از آن خسارتها و تلفهای بیشتری به بار آمد.۲۵

آگوستو پینوشه، دیکتاتور نظامی شیلی، که اسیر اعتماد به نفس کاذب خود بود، اعتراضها را به منزلهٔ بیان انزجار به شمار آورد که می‌توانست آن را، به ویژه در میان تنگدستان، به آسانی فرو نشاند. اما روزنامهٔ ال مرکوریو که از رژیم پشتیبانی می‌کرد، پیام ناراحت‌کننده‌تری در زیر آن سر و صدا می‌دید. به نوشتهٔ آن روزنامه، اعتراضها «جدی‌ترین چالشی بود که حکومت در یک دهه عمر خود با آن مواجه می‌شد.»۲۶

آن‌چنان که بعدها معلوم شد، یازده ماه می همچون نقطه عطفی بود که صحنهٔ تاریخی شیلی را به دو بخش تقسیم می‌کرد. در چشم انداز دورتر کودتای سال ۱۹۷۳، یعنی برآمدن خشونت‌آمیز و سرآغاز حکومت پینوشه وجود داشت؛ در سمت نزدیکتر، رویدادهای برجستهٔ خشونت‌آمیز و بی‌خشونت دیده می‌شدند، تا اینکه برای رژیم جاده به پایان خود رسید. گنارو آریگادو، یکی از رهبران مسیحیان دموکرات گفت که در آن روز در ماه می، «هیچ‌کس مطمئن نبود که اعتراض به نتیجه برسد.» اما اعتراضها «زایندهٔ جنبشی توده‌وار و مردمی علیه رژیم نظامی شد.» روح شیلی اولین گام خود را به سوی دموکراسی برداشته بود.۲۷

 «یازدهم سپتامبر ۱۹۷۳»

در یازدهم سپتامبر ۱۹۷۳، دولت سوسیالیستی رئیس جمهور سالوادور آلنده گوسنس با یک کودتای نظامی برق‌آسا و بی‌رحمانه سرنگون شد، رهبران کودتا کار خود را اینگونه توجیه می‌کردند که کودتا تنها راهی است که می‌تواند شیلی، یکی از کهن‌ترین و با ثبات‌ترین دموکراسیهای آمریکای لاتین، را از مسیری که فیدل کاسترو در پیش گرفته است باز گرداند. خواه دولت آلنده را تجربه‌ای با نیتی خوب بدانیم که به بیراهه رفته بود یا اینکه آن را پیاده کنندهٔ مارکسیسم بدانیم، شیلی به مرز هرج و مرج و ویرانی اقتصادی در افتاده بود. بسیاری از شیلیایی‌ها از اینکه د رانتخابات سال ۱۹۷۱ اکثریت ناچیز ۳۶ درصدی رأی خود را به آلنده داده بودند پشیمان بودند. او به لا مونیدا، کاخ ریاست جمهوری شیلی راه یافت چرا که اپوزیسیون به شدت متشتت بود. کمتر کسی باور داشت که او در انتخابات آینده دوباره انتخاب شود.

اما نظامیان نمی‌خواستند تا انتخابات بعدی صبر کنند. در روزی که در نزد شیلیایی‌ها به “یادزهم” معروف شد، حملهٔ دو فروند هواپیمای هاکر هانتر و رگبار گلوله و تیراندازی اسلحه‌های سبک‌تر کاخ لا مونیدا را به توده هیزمی سوزان تبدیل کرد. آلنده خودکشی کرد. تا غروب، کشور زیر حکومت نظامی ۲۴ ساعته قرار گرفت، و حاکمان جدید خود را معرفی کردند: یک ژنرال نیروی هوایی، یک دریادار نیروی دریایی، یک ژنرال پلیس ملی، و مردی که آلنده خود یک ماه پیش به فرماندهی ارتش گماشته بود، ژنرال آگوستو پینوشه اوگارته. او دیرتر به کودتا پیوسته بود، اما چون رئیس بزرگترین شاخهٔ نیروهای نظامی بود، رهبری خونتا نیز به او می‌رسید.

حکومت جدید توضیح داد که کار آنها یک کودتا نیست،‌ بلکه تنها حرکتی برای نجات کشور است. حقوق افراد، بنگاهها، کارگران، همه طبق قانون اساسی ۱۹۲۵ رعایت خواهد شد. اما روز پس از کودتا، خونتا تمامی کشور را منطقهٔ اضطراری اعلام کرد، وضعیت محاصره برقرار کرد و به این ترتیب حقوق شهروندان را محدود و قدرت نظامیان را افزایش داد. اما مردم احساس آسودگی و رهایی می‌کردند از این‌که سواران به نجات آنان شتافته‌اند. از سال ۱۸۳۰ به این سو، شیلی روی هم تنها به مدت یازده ماه زیر حکومت نظامی قرار گرفته بود، و تا آن زمان نیروهای نظامی شیلی همواره حرفه‌ای و فساد ناپذیر بوده‌اند. حتا پینوشه که فردی سرسخت بود نیز اطمینان‌بخشی می‌کرد. او می‌گفت، «به محض این‌که کشور بهبودی یابد، خونتا حکومت را به هر کسی که مردم برگزینند تحویل خواهد داد.» بنا بر این بسیاری فکر می‌کردند که به محض آنکه رویارویی‌ها فرو بنشیند، مردم بهترین لباس یکشنبه خود را خواهند پوشید و به پای صندوقهای رأی خواهند رفت. هیچ چیز دیگری به فکرشان خطور هم نمی‌کرد.۲۸

اما امر تصورناپذیر در کمین نشسته بود. هنگامی که نیروهای نظامی لباس رزم پوشیدند کسی پیدا نشد که با آنها بجنگد، پس آنها هزاران مظنون را گرد آوردند و آنها را بازجویی، شکنجه، اعدام یا تبعید کردند. از دیدگاه سربازانی که برای نبرد با کمونیسم فراخوانده شده بودند، برای پاک کردن جامعه بعضی اقدامهای ناموافق می‌بایست انجام می‌شد. محله‌های فقیرنشین سانتیاگو بی‌رحمانه مورد حمله قرار می‌گرفتند، و جاسوسان سازمان اطلاعاتی تازه تأ سیس دینا (دیرکسیون د انتلیجنسیا ناسیونال) سرزمین دراز و باریک حد فاصل پرو تا پاتاگونیا را در می‌نوردیدند تا مردم را به وحشت بیاندازند. سازمان اطلاعات ملی دینا بازوی تروریستی خود را به خارج از مرزها نیز گسترش داد تا دهان منتقدان تبعیدی رژیم جدید را نیز ببندد. یک سال پس از کودتا، کسی که پیش از پینوشه در زمان آلنده فرمانده ارتش بود، ژنرال کارلوس پراتس و همسرش، در مقابل خانه‌شان در بوئنوس آیرس ترور شدند. در سپتامبر ۱۹۷۶، اورلاندو لتلیر، وزیر خارجهٔ آلند و سفیر پیشین شیلی در ایالتهای متحد آمریکا در انفجار خودرو در واشنگتن دی سی کشته شد.

در بین مردم، فرمانده ارتش تبدیل به حاکم عبوس رفتار و عقیدهٔ مردم شد، مردی که از پاکدامنی خود اطمینان کامل داشت. در ژوئن ۱۹۷۴ او خونتا را قانع کرد که حکمی صادر کنند و او را به عنوان رئیس کل منصوب کنند. و آن تنها یک گام تا مقام رئیس ملت و یک گام دیگر تا عنوان رئیس جمهوری فاصله بود. اما در میان اعضای خونتا نیز پینوشه سیاست تفرقه-بیانداز-و–حکومت-کن برقرار کرده بود. برای مثال، فرمانده نیروی هوایی عضو خونتا که پینوشه از رک‌گوییش رنجیده بود از وزارت دفاع برکنار شد و ژنرال فرناندو ماتئی جانشین او شد، که در فهرست جانشینان احتمالی نفر نهم به شمار می‌آمد.

پینوشه با به حاشیه راندن فرماندهان هم‌ردیفش حکومت را به قبضهٔ خود در آورده بود. جیبهای دولت فدرال شیلی جیب او بود و دشمنان او دشمن شیلی بودند. آن‌گونه که یکی از سیاستمداران شیلیایی می‌گوید، «او مردی است که هر روز باید یک دشمن بتراشد تا بتوند دوام بیاورد. او بدون دشمنانش هویتی ندارد.» دولت او سه-چهارم روزنامه‌ها را بست،‌ دانشگاهها را زیر نظارت نظامیان قرار داد، آواز خواندن در ملأ عام را ممنوع کرد، و حتا گیتار را غیر قانونی کرد. حتا یکی از سانسورچیان او حکم کرد که کتابهایی که در بارهٔ کوبیسم بودند را بسوزانند، چرا که معتقد بود کوبیسم در بارهٔ کوباست.۲۹

هیچ‌یک از این کارها در کلیسای کاتولیک هواداری نداشت، اگر چه این کلیسا زمانی هوادار براندازی آلنده بود. از همان آغاز، کلیسا در زمان ایجاد درگیری به فراریان پناه می‌داد و مخفیانه کمک می‌کرد، و هم‌چنین به سازمانهایی که، اگر هم ممنوع نشده بودند، از نظر حکومت “ارتجاعی” شمرده می‌شدند، امکان برگزاری گردهمایی می‌داد. چهار سال پس از فرمانروایی پینوشه، کاردینال رائول سیلوا هنریکز و سر اسقف سانتیاگو سازمانی به نام ویکاریا دِ لا سولیداریداد (خلیفه‌گری همبستگی) را برای کمک به قربانیان سرکوب ایجاد کردند. این سازمان اطلاعات ناپدید‌شدگان را ثبت می‌کرد و به بازماندگان کمکهای حقوقی، سر پناه و دارو ارائه می‌کرد.

کریستیان پرشت که رئیس ویکاریا بود توضیح داد، «رسالت ما حقوق بشر بود، نه فعالیت سیاسی، اما کاری که می‌کردیم ما را تبدیل به دشمن دولت می‌کرد. دفاع از حقوق بشر به طور خاص برابر با پیشبرد دموکراسی است. آنها مانند دو روی یک سکه هستند. ما به هر وسیلهٔ ممکن کمک می‌کردیم، و این کار گاهی خطرناک بود. کشیشها و راهبه‌های ما مورد حملهٔ حکومت واقع می‌شدند.» اگر چه ویکاریا ماجراهای کمتری نسبت به مادران پلازا دِ مایو داشت، اما برای دستیابی به هدفی مشابه می‌کوشید: تا جنایتهای رژیم را هر چه بیشتر و گسترده‌تر افشا کنند. هر چند این کار به تنهایی نمی‌توانست حکومت را بر اندازد، اما بدون آن نیز برپاکردن یک اپوزیسیون نیرومند ممکن نبود.۳۰

تا سال ۱۹۷۷، سازمان ملل متحد شیلی را برای زیر پا گذاشتن حقوق بشر محکوم کرده بود، و ایالتهای متحد آمریکا که در زمان نیکسون از سرنگونی آلنده حمایت می‌کرد، با به حکومت رسیدن جیمی کارتر دست از حمایت از پینوشه برداشت. این کشور به اعطای وامهای بین‌المللی به شیلی رأی ممتنع داد و از فرستادن اسلحهٔ آمریکایی به شیلی جلوگیری کرد. دیکتاتور شیلی در واکنش به این اقدامها سعی کرد چهرهٔ حکومت خود را بپیراید. دستگاه اطلاعاتی دینا که دیگر ماهیتش آشکار شده بود منحل گردید، ولی تشکیلات آن کم و بیش بر جای ماند. به جای آن دستگاه دیگری به نام سانترال ناسیونال دِ انفورماسیونس (سی.ان.آی.) ایجاد گردید.

در همین هنگام، مشاوران پینوشه که معروف به شیکاگو بویز بودند – مشاورانی که پیرو اقتصاددانان دانشگاه شیکاگو، میلتون فریدمن و آرنولد هاربرگر بودند – سیاستهای انحصارگرانهٔ بازار آزاد را بر اقتصاد بیمار شیلی پیاده کردند،‌ اما به خاطر رکود جهانی، سیاستهای آنان به سقوط اقتصادی وحشتناکی انجامید. بعدها که رکود جهانی فروکش کرد، اقتصاد شیلی نیز با انعطاف و توان رقابت بالاتری بهبود یافت. سپس، پینوشه که شرایط مساعد اقتصادی برایش مثل این بود که حمام آفتاب گرفته باشد، برای احیای مشروعیت قدرت خود به تلاش افتاد.

او با نادیده‌گیری خشم همکارانش، رهبران کلیسا،‌ و سه رئیس جمهور پیشین شیلی که همچنان در حیات بودند، اقدام به برگزاری یک همه‌پرسی در ژانویه ۱۹۷۸ کرد. رأی‌دهندگان با علامت زدن نماد پرچم تک‌ستارهٔ شیلی بر روی برگهٔ رأی به پرسش زیر رأی مثبت می‌دادند: «… من رئیس جمهور پینوشه را برای دفاع از حیثیت شیلی حمایت می‌کنم و مشروعیت دولت او را بازتأیید می‌کنم.» برگه‌های سفید رأی نیز به عنوان رأی مثبت شمرده می‌شدند. هیچ‌کس آن همه پرسی را دارای فرایندی منصفانه نمی‌پنداشت، اما دیکتاتور از این پیروزی مانند یک چماق استفاده کرد. پینوشه به دشمنان غیرنظامی نومید خود گفت، «آقایان سیاستمدار، این پایان کار شماست! امروز یک شیلی نوین وجود دارد.»۳۱

در هفتمین سالگرد کودتا، همه‌پرسی دیگری برگزار شد که با یک آری یا نه ساده باید به قانون اساسی جدید رأی داده می‌شد و مطابق آن گروههای مارکسیستی ممنوع می‌شدند، قدرت اجرایی دولت بیشتر می‌شد و بخشی از کنگره انتصابی می‌شد. پینوشه به مدت هشت سال دیگر در قدرت می‌ماند؛ آنگاه مردم در یک همه‌پرسی به داوطلب مورد تأیید خونتا رأی آری یا نه می‌دادند. رژیم همه‌پرسی را برد، اگر چه نه با آن اختلاف آرایی که ادعا می‌کرد – در جاهایی رأی دهندگان از شمار ساکنان منطقه بیشتر بودند. با وجود این، رژیم از پیروزی خود به عنوان مجوزی برای ادامهٔ سرکوب استفاده کرد. و رژیم خبر دلگرم‌کنندهٔ دیگری هم دریافت کرد. در واشینگتن، دولت محافظه‌کار رونالد ریگان بر سر کار آمده بود و علامتهای فراوانی می‌فرستاد که با رژیم سرسخت و ضد کمونیست شیلی مخالفتی نخواهد کرد.

روزهای اعتراض

پینوشه کاخ لا مونیدا را بازسازی کرد، و علاوه بر آن در سال ۱۹۸۱ ساختمانی خصوصی در جنوب شرقی سانتیاگو بنا کرد به نام ال ملوکونتیون، به معنی درخت هلو. به نظر می‌رسید که قدرت او به ژرفی ریشه دوانده باشد. اما دو همه‌پرسی که در بارهٔ حکومت و قانون اساسی او برگزار شده بود، اثری همه‌جانبه داشت که تا حدود زیادی از دیده‌ها پنهان ماند. تا دههٔ ۱۹۸۰ اپوزیسیون پراکنده بود، مانند زغالهای بوتهٔ آتش کمپینگ. اکنون آتش زیر خاکستر دموکراسی خواهی در کشور از ترس احتمال حکومت استبدادی بی‌پایان دوباره شعله‌ور می‌شد – درست هنگامی که جریان اقتصاد پر رونق داشت به خشکی می‌گرایید. در سال ۱۹۸۲، قیمت مس کاهش یافت، قیمت نفت وارداتی افزایش سرسام‌آور یافت، و موج افزایش نرخ وام‌گیری از ایاتهای متحد آمریکا به کشورهای جنوب آمریکا نیز سرایت کرد و نرخ بهرهٔ وام در شیلی را به بیش از ۱۶ درصد افزایش داد. در کشوری با ۱۱ میلیون نفر جمعیت، ۵ میلیون تن بی‌کار بودند.

پس از سال ۱۹۷۳، سازمانهای کارگری از فعالیت افتاده بودند، اما بسیاری از کارگران از پایان یافتن آشفتگی در محیط کار استقبال می‌کردند. اینطور نبود که همه ناراحت باشند از این‌که کارگران دیگر نمی‌تونستند اپوزیسیون را تقویت کنند. با این وجود یک جنبش کارگری در مقیاس و اعتبار رادیکال جنبش کارگران شیلی نمی‌توانست این باور را تغییر دهد که این جنبش نیرویی حیاتی برای ایجاد دگرگونی است. این نیرو گاه گاهی به حرکت در می‌آمد.

در سال ۱۹۷۸ هنگامی که معدن‌چیان در چوکوی کاماتا، معدن عظیم روباز در صحرای شمالی، پس از شکست در تقاضای افزایش دستمردشان می‌خواستند که سالن غذاخوری را تحریم کنند، دولت به سرعت آنها را سر جای خود نشاند. با محاصرهٔ سریع محل و اخراج رهبران تظاهرات به اتهام کمونیست بودن، اعتراض پایان یافت. چند سال بعد، کنشگران کارگری رادیکال‌تر سازمانی ملی درست کردند. اما ایجاد سازمان یک چیز است و انجام اقدام مؤثر چیز دیگر.

رژیم که از سوی سازمان آمریکایی آ.ف.ل.-سی.آی.او. برای بایکوت کالاهای شیلیایی تهدید شده بود اصلاحاتی را اعلام کرد. در اکتبر ۱۹۷۸ رژیم انتخابات اتحادیه‌های کارگری را اعلام کرد، که طی آن برای اولین بار از تاریخ یازدهم سپتامبر ۱۹۷۳، نیم میلیون کارگر می‌توانستند رئیس کارخانه‌ها را انتخاب کنند. اما نامزدها باید از سوی دولت تأیید می‌شدند و سوگند یاد کنند که به هیچ حزب سیاسی نپیوندند. چند ماه بعد دولت حق اعتصاب و گردهمایی بدون مجوز را قانونی کرد. اما شرطهایی گذاشته بود: کارکنان اعتصابی را پس از سی روز می‌توانستند جایگزین کنند، و اعتصاب بیش از شصت روز به معنی ترک کار تلقی می‌شد. به این ترتیب امکانی برای کنش فراهم شده بود و برای از کنترل خارج نشدن آن نیز جریمه‌هایی پیش‌بینی شده بود.

کنشهای دو تن از رهبران کارگران ظرفیت استفاده از فضای ایجاد شده برای ایجاد گسست در لالایی خواندن ملت برای پینوشه را نشان داد، و هم‌چنین خطرهای چنان کاری را. توکاپل خیمه‌نز(معروف به دون توکا)، حسابدار فروتنی بود که سالها در اتحادیه‌های خدمات شهری فعال بود. اما همین که به انتقاد از سیاستهای پینوشه پرداخت به جرم ایجاد مزاحمت از کار اخراج شد. او بی آنکه خللی به اراده‌اش راه دهد، به کوبیدن دولت ادامه داد ضمن اینکه کارگران را فرا می‌خواند که از رخوت به در آیند. یک روز صبح در فوریه ۱۹۸۲ دون توکا در راه خود به یک ملاقات با رهبران کارگران ناپدید شد. چند ساعت بعد، بدن بی‌جان او در خودروش در جاده‌ای خلوت پیدا شد که تیر خورده و گلویش بریده شده بود. دون توکا گفته بود، «من آنگاه دفاع از حقوق کارگران را وامی‌نهم که مرده باشم.» رژیم حرف او را باور کرده و به آن عمل کرده بود.۳۲

کنشگر دیگر یک عضو بیست و نه سالهٔ کنفدراسیون کارگران معدن مس، بزرگترین اتحادیهٔ کارگری شیلی، بود. رودلفو سیگوئل خود یک معدنچی نبود، ‌بلکه کارمند بخش حقوق و دستمزد در ال تنینته بود، معدن بزرگی که تونلهایی در زیر کوههای آند در ۲،۱۰۰ متری سطح دریا، و در پنجاه مایلی سانتیاگو دارد. معدنچیان به طور کلی در شمار اولین کسانی بودند که با شکایتهایشان قدم به پیش می‌گذاشتند، بی آنکه در برابر سختی‌های ناشی از حفر چندین کیلومتر مربع برای استخراج سنگ معدن از چاله‌های کنده شده در صحراهای شمالی کمر خم کنند. بیشتر وقتها، آنها احساسات خود را با موضوعهای عملی همراه می‌کردند – مانند حقوق، مسکن، بهداشت، یا ساعتهای کار. اما آنها در میان همهٔ کارگران نخبه شمرده می‌شدند، و با این همه، مس یعنی همان شیلی؛ بنا بر این هنگامی که این سلحشوران طبقهٔ کارگر به اعتراض پرداختند، دولت آن را جدی گرفت.

در سال ۱۹۸۱، سیگوئل اعتصابی ۵۱ روزه را در ال تنینته رهبری کرده بود، و این کار او را به اندازه‌ای نام‌آور کرده بود که در انتخابات ریاست اتحادیه در فوریه ۱۹۸۲ به عنوان یک نامزد مورد مصالحه شناخته شود، انتخاباتی که به برنده شدن او انجامید. او پس از اینکه به رهبری اتحادیه رسید عضو حزب دموکرات مسیحی شد، و به این ترتیب بزرگ‌ترین اتحادیهٔ کارگری کشور را به بزرگ‌ترین حزب سیاسی پیوند زد. در آوریل ۱۹۸۳ او رئیس کمیتهٔ ملی کارگران (سی.ان.تی.) شد و از یک ایدهٔ تحریک‌آمیز هواداری کرد: یک اعتصاب،‌ نه تنها از سوی معدن‌چیان، بلکه ترک کار همگانی، که در واقع به منزلهٔ دعوت از حکومت به مبارزه بود.

سیگوئل بعدها گفت، «همین که اعلام اعتصاب کردیم، بی درنگ معدن را در محاصرهٔ تانکها و سربازان یافتیم. بالگردهای نطامی بالای سرمان می‌چرخیدند. فهمیدیم که حمام خون به راه خواهد افتاد. من نمی‌خواستم مسئول چنان چیزی بشوم، بنا براین تنها چهار روز پیش از شروع اعتصاب، ما آن را به یک روز ملی اعتراض تغییر دادیم. سعی کردیم که آن را در سطح کشور گسترش دهیم، و به این ترتیب نه تنها به سختی‌های اقتصادی اعتراض کنیم، بلکه به زیر پا گذاشتن حقوق بشر و به تمامی سیستم اعتراض کنیم. یک نفر باید به خود جرأت می‌داد که به دیکتاتور بگوید که او یک دیکتاتور است، که حکومت ما یک دیکتاتوری است، و اینکه ما به تغییر نیاز داریم.»۳۳

اکنون که اتحادیه پیشگام مبارزه شده بود، اپوزیسیون رگبار اعتراضهای ماهانه‌ٔ خود را به سوی رژیم شلیک می‌کرد. دومین اعتراض در سه‌شنبه ۱۴ ژوئن اعلام شد و در آن هنگام اعتراضها نه تنها در سانتیاگو پیچید، بلکه در سراسر شیلی ولوله انداخت. شهروندان از هر سن و طبقه‌ای به اعتراض پیوستند و آگاهانه از خشونت پرهیز می‌کردند. ولی پس از آن اپوزیسیون دچار دو دستگی شد. یک دسته اعتراضها را همچون پیش درآمدی بر شورش می‌دانستند، و دستهٔ دیگر اصرار می‌کردند که اگر بناست اعتراضها مؤثر واقع شوند، باید بی‌خشونت بمانند. گنارو آریاگادا که یکی از روزهای اعتراض را سازماندهی کرده بود گفت، «من و دیگران بحث می‌کردیم که این اعتراضها باید برای این باشد که دولت را به پای میز مذاکره برای گذر به دموکراسی بکشاند.»۳۴

اما سه نفر در اعتراض ماه ژوئن کشته شده بودند، و صدها تن دیگر،‌ از جمله رودلفو سیگوئل دستگیر شده بودند. سیگوئل بعدها به یاد آورد که در حدود ساعت ۱:۳۰ صبح حکومتیها در خانه‌اش را شکستند، او را از بستر بیرون کشیدند و در یک خودرو انداخته،‌ بردند. او فکر می‌کرد که یا او را می‌کشند یا تبعیدش می‌کنند. اتحادیه‌ها در اعتراض به دستگیری سیگوئل فراخوان اعتصاب همگانی دادند – و به گونه‌ای مؤثر نیروی خود را بر سر این کار گذاشتند تا از احتمال شکست آن بکاهند. ثابت شده است که در زمانهای سخت واقعیت بی‌کاری بیش از تهدید به شکنجه، زندان، یا تبعید تعیین‌کننده است. این حقیقت، به اضافهٔ حضور آشکار نظامیان باعث شد که معدنچیان دست از کار نکشند.۳۵

آریاگادا گفت، «این اعتصاب ناکام اولین و آخرین تلاش اتحادیهٔ کارگری برای بازی کردن نقش رهبری در اعتراضها بود. اگر چه نشان داده شده بود که اعتصاب ملی کاری ناممکن است، اما ایدهٔ یک چنین اعتصابی هم‌چنان قدرت هنگفت خود را حفظ کرده بود – تا اندازه‌ای که اعتقاد به آن برای برخی همچون نیازی احساسی  بود تا اینکه یک پایبندی خردمندانه باشد.» به تقریب در همین زمان، کسانی در جنبش همبستگی لهستان نیز که ناگزیر شده بود فعالیتش را زیرزمینی کند، در پی ایدهٔ مشابهی بودند.۳۶

در ۱۲ ژولای، فراخوان سومین روز اعتراض داده شد تا به دستگیری رهبران دموکرات مسیحی،‌ از جمله رهبر حزب گابریل والدیس اعتراض کنند. کاری که از سوی معدنچیان ناراضی شروع شده بود اکنون به گونه‌ای گسترده سیاسی شده بود، اما هنوز هدف مشخصی برای آن اعلام نشده بود. بسیاری از سر سادگی فکر می‌کردند که گسترش دامنهٔ اعتراضها خود به خود به سرنگونی دیکتاتوری خواهد انجامید. اما آشکار شد که قبضهٔ پینوشه بر قدرت محکم‌تر از آن است که بتوان با مجازاتهایی که چندان قوی‌تر از اعتراضهای خیابانی نیستند باز شود. آریاگادا به یاد می‌آورد که «فکر می‌کنم هیچ‌کس باور نداشت که جنبش مورد پشتیبانی بیکاران که از طریق چند تظاهرات ناچیز به ایجاد اختلال می‌پرداخت می‌توانست رژیم نظامی را براندازد، هرچند تردیدی نیست که آن جنبش دارای مشروعیت اخلاقی بالایی بود.»۳۷

بحثهایی طولانی، به ویژه در گروههای زنان، انجام می‌شد بر سر اینکه مبارزه باید مسلحانه باشد یا به تمامی بی‌خشونت. بسیاری از آنان می‌دانستند که آنان هرگز نخواهند توانست به اندازه‌ای اسلحه و قدرت نظامی به دست بیاورند که بر نظامیان پیروز شوند. پاتریشیا وردوگو، روزنامه‌نگاری که پدرش پس از قدرت‌گیری پینوشه بی‌درنگ اعدام شده بود، به یاد می‌آورد که به زنان معترض گفته شده بود که به محض سر رسیدن پلیس، باید بر زمین زانو بزنند و مشتهای گره شده‌شان را بالا بگیرند، به این ترتیب ضربه‌های پلیس به مشتهایشان اصابت می‌کرد، ضمن اینکه حالت “آشتی‌جویانهٔ” خود را نیز حفظ می‌کردند. منظور از این کار این بود که نشان دهند که آنها «متفاوتند از جوانانی که لاستیک می‌سوزاندند و در خیابان راه‌بندان درست می‌کردند یا سنگ پرتاب می‌کردند.» با این وجود، خطر خشونت‌ورزی از سوی پلیس و هم از سوی نیروهای چپ باعث دلسردی معترضان جدید برای پیوستن به جنبش می‌شد، که خود گسترهٔ اعتراضها را محدود می‌کرد.۳۸

سازماندهی کردن یا ویران کردن

در اوایل آگوست ۱۹۸۳ گروهی به نمایندگی از طیف وسیعی از گروههای سیاسی شیلی در سانتیاگو گرد آمدند: از راست‌گرایان حزب جمهوریخواهان، از میانه‌روها حزب دموکرات مسیحیان، سوسیال دموکراتها و رادیکال دموکراتها،  و برخی از گروههای سوسیالیستی از طیف چپ. به دلیل گرایش شدید کمونیستها به خشونت از آنها دعوت به عمل نیامده بود. همهٔ این حزبها غیر قانونی شده بودند اما به شکل زیر زمینی به حیات خود ادامه می‌دادند. اکنون آنها گروه جدیدی تشکیل می‌دادند به نام آلیانزا دموکراتیکا (آ.دی.)، به رهبری گابریل والدس. آنها هدف خود را در یک جمله خلاصه کرده بودند: «به عنوان افرادی با موضع‌گیریهای سیاسی، فلسفی، و مذهبی متفاوت، متحد می‌شویم تا اصول و ارزشهای اخلاقی خاصی که تقویت کنندهٔ دموکراسی است را به پیش ببریم چرا که بدون آنها ایجاد جامعه‌ای آزاد، کامیاب، عادلانه و برادرانه ناممکن است.» اعضای آ.دی. نیز مانند آزادیخواهان روسی در آغاز قرن بیستم می‌کوشیدند که بر اختلافهای طبقاتی و ایدئولوژیک خود چیره شوند و اپوزیسیونی فراگیر ایجاد کنند. این کار آسان نبود.۳۹

در دهم آگوست ژنرال در تلویزیون ملی ظاهر شد و اعلام کرد که چند تن از اعضای کابینه‌اش را تغییر می‌دهد و به وزیر کشور جدید، سرجیو اونوفره هارپا رهبر پیشین حزب دست راستی ناسیونال پارتی، نیز اختیار می‌دهد تا با اپوزیسیون گفتگو کند و از سوی دیگر ۱۸،۰۰۰ نظامی نیز در روزهای تظاهرات پیش رو به خیابان می‌فرستد. این در واقع همان مشت آهنین معروف بود که در دستکشی مخملی پوشانده شده بود. صبح روز بعد نیروهای ارتشی در امتداد ساحل رود ماپوچو که مرکز سانتیاگو را دو قسمت می‌کند به خط شده بودند. در نبردی که سپس در گرفت ۲۶ تن (به گفتهٔ رژیم ۱۷ نفر) از جمله سه کودک کشته شدند.

حکومت که خمیرهٔ خود را بار دیگر آشکار کرده بود اعلام کرد که آمادهٔ گفتگوست. با میانجی‌گری کاردینال جدید در سانتیاگو، خوان فرانچسکو فرسنو، تماس بین هارپا و آلیانزا دموکراتیکا برقرار شد. در نخستین دیدار، والدس و همراهانش فهرستی از درخواستهای خود را ارائه کردند که با تقاضای استعفای پینوشه شروع می‌شد. هارپا حتا از پذیرش آن سند نیز خودداری کرد. به گفتهٔ هارپا آنها دو بار دیگر نیز ملاقات کردند، اما پیشرفتی به دست نیامد، زیرا از دید او، اپوزیسیون فقط از دولت می‌خواست که از قدرت کناره‌گیری کند. با این وجود گفتگو ادامه پیدا کرد، و هارپا با دادن سه امتیاز موافقت کرد: شماری از تبعیدیان اجازه یافتند که بازگردند، برخی فعالیتهای سیاسی علنی مجاز شد، و به ناشران اجازه داده شد که کتابهایشان را بدون مجوز قبلی منتشر کنند.۴۰

بسیاری از میان اپوزیسیون فکر می‌کردند که این امتیازها نشان می‌داد که با تظاهرات بیشتر، و با به هم زدن بیشتر قابلمه ها و کفگیرها می‌توان پینوشه را به زیر کشید. اما تغییر واقعی که اعتراضها ایجاد کرده بودند چیزی ظریفتر از این بود. روزنه‌هایی که از طریق گفتگو با هارپا باز شده بود دیکتاتور را تهدید نمی‌کرد، اما فضایی که اپوزیسیون دموکراتیک در آن عمل می‌کرد را گسترش می‌داد و به این ترتیب فرصتهای جدیدی را برای کنش‌گری در آینده فراهم می‌کرد. نیروهای دموکراتیک مخالف پینوشه هنوز کشف نکرده بودند که ایجاد یک جنبش و مبارزه با رژیم به معنی پشت سر هم چیدن چند تکه رویارویی منجر به پیروزی و شکست نیست، بلکه به معنی فرایندی تعاملی است که طی آن همچنانکه کنش‌ها تغییر می‌یابند اپوزیسیون باید بتواند استراتژی خود را نیز تغییر دهد.

آلیانزا دموکراتیکا چهرهٔ خشونت پرهیز اپوزیسیون بود، و این اعتقاد راسخ شیلیایی‌ها را بازتاب می‌داد که هیچ چیز بدتر از یک جنگ داخلی نیست. در شیلی نیز، همانند مبارزه‌های پیشین در قرن بیستم، کنش بی‌خشونت توانسته بود پشتیبانی مردمی را جلب کند،اما افراطیان گروههای راست و چپ نمی‌خواستند از این اعتقاد خود دست بردارند که دستیابی به قدرت به این معنی است که هر کس سر راه قرار گیرد باید کشته شود. درست همانگونه که بلشویکها قیام بی‌نتیجهٔ دسامبر ۱۹۰۵ را به راه انداختند، و فاشیستهای آلمانی که خرابکاری خشونت‌آمیزی در برابر اشغالگران فرانسوی در سال ۱۹۲۳ صورت دادند، چپهای افراطی شیلی نیز سرسختانه معتقد بودند که قدرت تنها از لولهٔ تفنگ به دست می‌آید.

در ۱۹۸۰ هنگامی که دیکتاتور قانون اساسی جدید خود را به پیش می‌برد، کمونیستها نیز جبههٔ میهن‌پرستانهٔ مانوئل رودریگز (اف.پی.ام.آر) را بازآفرینی می‌کردند که به نام یکی از قهرمانان چریکی جنگ استقلال شیلی در قرن ۱۹ نامگذاری شده بود. اعضای تبعیدی یک گروه دیگر به نام جنبش چپ انقلابی (ام.آی.آر.) که تعدادی از آنها در نیکاراگوآ، کوبا، الجزایر و اروپای شرقی آموزش چریکی دیده بودند – در اوایل آن دهه پنهانی به شیلی برگشته بودند. گروههای تندرو چپی که از گفتگو با هارپا کنار گذاشته شده بودند ائتلاف دیگری ایجاد کردند به نام جبههٔ دموکراتیک مردمی (ام.دی.پی.) که عنصرهای سوسیالیست را با ام.آی.آر متحد می‌کرد. استراتژیهای متفاوت آلیانزا و ام.دی.پی. نمایانگر شکافی اساسی در میان اپوزیسیون پینوشه بود. آریاگادا نوشت، «آلیانزا به اعتراضها همچون فشاری اجتماعی می‌نگریست که باید دولت را وادار به مذاکره کند.» اما ام.دی.پی. به اعتراضها به منزلهٔ تخته پرشی برای شورش همگانی نگاه می‌کرد. در هنگامی که وزیر کشور به اپوزیسیون امتیاز می‌داد، ام.دی.پی. به آن پوزخند می‌زد – و ام.آی.آر وارد جنگ شد.۴۱

یک روز صبح در آگوست، فرماندار نظامی سانتیاگو از درون یک کامیون عبوری مورد تیراندازی قرار گرفت که به کشته شدن او و دو دستیارش انجامید. ترور آنان به ام.آی.آر. منتسب شد چرا که پیش از آن نیز چنان اقدامهایی کرده بود – در سال ۱۹۸۰ یکی از نگهبانان در بنای یادبود کودتای ۱۹۷۳ با گلوله کشته شده بود – اما تا این زمان کسی که اینچنین به مرکز قدرت نزدیک باشد به قتل نرسیده بود. رژیم انگیزه‌های خود را برای برقراری حکومت نظامی بررسی کرد. اما یک هفته بعد، جوخه‌هایی از سی.ان.آی. با رگبار مسلسل به دو خانهٔ تیمی ام.آی.آر. یورش بردند و پنج تن از ساکنان را به قتل رساندند.

با گشودن باب خشونت‌ورزی، چریکهای چپ‌گرا و نیروهای حکومتی خوشحال بودند که جنگ را به عنوان شیوه‌ای برای سایه انداختن بر دگرگونی در شیلی جایگزین گفتگو کرده بودند. بسیاری از ناراضیان جوانتر به اف.پی.ام.آر. و ام.آی.آر. تمایل پیدا کردند و از آنچه که به گمان آنها پختگی مطیعانهٔ آلیانزا بود دوری گرفتند. آریاگادا به یاد می‌آورد، « در نگاه کمونیستها، هر گونه رفتاری پذیرفتنی بود، از خرابکاری و غارتگری گرفته تا سنگ‌پرانی به نیروهای امنیتی … چیزی که حزب کمونیست و چپ افراطی نمی‌خواست درک کند این بود که چنین خشونتی نه تنها در مبارزه علیه حکومت به تمامی نامؤثر بود، بلکه مؤثرترین شیوهٔ نابودی جنبش اعتراضی بود.» هر چه خشونت بیشتر در اعتراضهای ماهانه بروز پیدا می‌کرد، پشتیبانی طبقه‌های متوسط و بالا هم کاستی گرفت. چیزی که زمانی به شکلی عمودی طبقه‌های مختلف جامعهٔ شیلی را به خود جلب کرده بود، اکنون به مفری برای ناخشنودی تهی‌دستان شیلی تبدیل شده بود.۴۲

پنجمین اعتراض ماهانه در روز پنج‌شنبه ۸ سپتامبر فراخوانی شد، که تنها سه روز تا دهمین سالگرد کودتا فاصله داشت. هر دو حزب توافق کرده بودند که این تظاهرات باید صلح‌آمیز باشد؛ به هر صورت، گفتگو میان آلیانزا و هارپا همچنان ادامه داشت. قرار گذاشته شده بود که سربازان در مسیر تظاهرات فرستاده نشوند و تنها پلیس ملی برای برقراری نظم حضور یابد. اما هنگامی که اعتراض آغاز شد، پلیس با گاز اشک‌آور و فشار آب دست به حمله زد. آریاگادا یکی از کسانی بود که با باتوم کتک خورده بودند. ششمین روز اعتراض در ۱۱ اکتبر از سوی ام.دی.پی. و نه آلیانزا سازمان داده شد. طبقهٔ متوسط در این تظاهرات حضور پیدا نکرد. شش تن، در محله‌های فقیرنشین، کشته شدند.

تا هنگامی که آلیانزا در نوامبر برای اعتراض فراخوان داد، اولین اعتراض که در ۱۱ ماه می انجام شده بود همچون گذشته‌ای خیلی دور به نظر می‌رسید، بهای گزافی پرداخته شده بود در حالی که پیشرفت خیلی کمی صورت گرفته بود، و بخت دستیابی به هدفی مانند دموکراسی دورتر از همیشه می‌نمود. گابریل والدس می‌گوید که «خیلی خیلی می‌ترسیدم که استراتژی ما برای بسیج سیاستمداران، متخصصان، آموزگاران، رهبران اجتماعی، رهبران اتحادیه‌ها، روشنفکران و هنرمندان از جانب تندروهای حزب کمونیست کنترل شود.» او می‌خواست که به هر قیمت از جنگ چریکی پرهیز کند. «من متوجه شدم که نمی‌توانیم در این مسیر ادامه دهیم چرا که خشونت شکلی افراطی به خود گرفته بود.» اما آلیانزا با کم اهمیت شمردن اعتراضهای آشکار، در عمل صحنه را به کسانی که خواهان شورش جنایت‌آمیز بودند واگذار کرده بود.۴۳

اعتراضها که در مارس ۱۹۸۴ با خشونتهای پر سر و صدایی همراه شد، از قبیل بمب‌گذاری در ایستگاه قطار شهری، حمله به پلیس، و دینامیت‌گذاری تیرهای برق. یک بیانیهٔ اف.پی.ام.آر. اعلام می‌کرد که ارتشی مردمی باید ایجاد شود «تا بتواند ضربه‌هایی بزند که نیروهای دیکتاتوری را نابود سازد.» کمونیتسها به دنبال یک اعتصاب ملی بودند که بتواند سراسر شیلی را به رکود بکشاند، و در پی آن تمامی جمعیت کشور سر به شورش بردارد، از جمله اعضای نیروهای نظامی (که باز هم نشانگر توهم دیرپای چپ انقلابی بود که گمان می‌کرد که سربازها در حالی که به آنها شلیک می‌شود به گونه‌ای به آنان خواهند پیوست). اعضای ام.آی.آر. و دیگر شبه نظامیان جنگ تروری به راه انداختند که در سال ۱۹۸۴ بیش از ۷۰۰ بمب‌گذاری در سراسر شیلی انجام داد. در نوامبر پینوشه وضعیت اضطراری اعلام کرد و،‌ همانند روزهای آغازین کودتا هزاران تن از مردان محله‌های فقیرنشین را بازداشت کرد. صدها تن از آنان را در درون کشور تبعید کرد و ۸،۰۰۰ تن را بازداشت کرد.۴۴

چنین مبادله‌هایی میان چپ خشونت‌گرا و رژیم ظالم به تقارنی مانند عدسی دوربین دست یافته بود، که در آن کنش یک طرف بی هیچ تغییر واکنش طرف دیگر را دامن می‌زد. همان‌گونه که بنا به یک گزارش دیپلماتی گفته بود، «این حکومت و چریکها با هم یک رابطهٔ خوب و مبتنی بر همزیستی دارند.» تداوم قدرت پینوشه باعث می‌شد که چپ تندرو دست به ترور بزند،‌ و این خشونت نیز بهانه‌ای به او می‌داد که قدرت انباشتهٔ خود را به کار برد.۴۵

نیروی جنبشی جدید، خشونت جدی

در آگوست ۱۹۸۵،‌دو سال پس از نخستین ملاقات سران اپوزیسیون، رهبران برجستهٔ آنها بار دیگر در کلوب اسپانیش سیرکل که کلوبی شیک در سانتیاگو بود گرد هم آمدند. کاردینال فرسنو و یکی از وزیران دورهٔ پیش از پینوشه به نام سرجیو مولینا پس از چند ماه کلنجار رفتن توانسته بودند کوششگران نومید اپوزیسیون را در آن مکان جمع کنند. نمایندگان ۱۱ حزب در آنجا حاضر بودند، از سوسیالیستهای سرسخت هم‌دورهٔ آلنده گرفته تا حزبهای دست راستی نوپایی مانند اتحاد مستقل دموکراتیک (یو.دی.آی.) که متشکل از گروهی از کاپیتالیستهای جوان بود،‌ و حزبهای میانه‌روتری مانند حزب نوبنیاد یونیون ناسیونال که هارپا بنیانگزارش بود. هارپا از وزارت کشور استعفا کرده بود. نمایندگان همهٔ حزبها به جز کمونیستها و حکومت حاضر بودند. با وجود گونه‌گونی دیدگاهها، آن گروه بر یک استراتژی مشترک توافق کرد که در سندی به نام پیمان ملی برای گذر کامل به دموکراسی (آکوئردا ناسیونال) تدوین شد.

آکوئردا ناسیونال چالشی بی‌باکانه ولی معقولانه بود در مقابل سیاست به اصطلاح بازگشت تدریجی – و به باور برخی یخچالی – به دموکراسی که پینوشه مطرح کرده بود. این پیمان خواهان استعفای پینوشه نبود و در یک حرکت سنجیده، که ممکن بود همه چیز را به خطر بیاندازد، قانون اساسی ۱۹۸۰ را می‌پذیرفت – و این یعنی پذیرش دستگاهی قضایی که ممکن بود پینوشه را تا پایان عمرش در قدرت نگاه دارد. در عوض، این پیمان پیشنهاد می‌کرد که همه‌پرسی بلی-خیر که برای سال ۱۹۸۸ در نظر گرفته شده بود با انتخاباتی آزاد و رقابتی جایگزین شود، و هم‌چنین خواهان پایان دادن به وضعیت اضطراری،‌ ایجاد یک آیین‌نامهٔ جدید انتخاباتی، بازگرداندن آزادیهای شهروندی و پایان بخشیدن به تبعید مردم شده بود.۴۶

هم‌زمان با دستیابی به آن پیمان، چشم‌انداز پیشرفت جنبش نیز بهبود یافته بود، چرا که تظاهرات خیابانی دوباره از سر گرفته شده بود.؛ شیلیایی‌های آبدیده‌شده در تظاهرات اکنون با بردن شکایتهایشان به خیابان دوباره پلیس و سربازان را به مبارزه فرا می‌خواندند. حتا در واشینگتن هم وضعیت عوض شده بود. آریاگادا اشاره می‌کند که «نشانه‌های موافقتی که در سالهای نخست دولت ریگان دیده می‌شد اکنون جای خود را به مخالفت فزاینده داده بود.» انتشار چند گزارش مفصل از خشونتهای رژیم باعث بالا گرفتن مخالفتهای داخلی و خارجی شده بود.۴۷

در ۲۹ مارس ۱۹۸۵، عاملان امنیتی رژیم دو مرد، رهبر اتحادیهٔ آموزگاران و یک جامعه‌شناس که با یک گروه در کلیسا همکاری می‌کرد، را از دفتر حقوق بشر کاتولیک در سانتیاگو ربودند. مأموران هم‌چنین دو گلوله به شکم آموزگار دیگری که سعی کرده بود مانع شود شلیک کردند. روز بعد، مأموران در لباس شخصی آن دو تن را به همراه یک نفر دیگر، که هر سه از کنشگران کمونیست بودند، با خودرویی بردند. در آخر همان هفته، جسد آنان در حالی که سرشان تقریباْ از بدن جدا شده بود در همان جادهٔ خلوتی یافته شد که سه سال پیش بدن توکاپل خیمه‌نز پیدا شده بود.

هر چند کشته شدن خیمه‌نز باعث نومیدی شده بود، قتل این سه تن با گلوهای نیمه بریده مایهٔ واکنش تند همگانی شد که خود نشانه‌ای از فرو ریختن ترس مردم بود. با وجود وضعیت اضطراری پنج ماهه، حدود ۱۵،۰۰۰ در تشییع جنازه از کلیسای جامع تا گورستان شرکت کردند. دستگاه قضایی نیز ترسی از خود بروز نداد. یک تحقیق چهار ماهه به اعلام جرم علیه ۱۴ تن از مقامات پلیس و استعفای رئیس پلیس ملی منجر شد. سپس معلوم شد که رئیس پلیس جدید، ژنرال رودلفو استانگه، حاضر نیست که عروسکی در دست پینوشه باشد، و به این ترتیب او کنترل رئیس جمهور بر خونتا را کمرنگ کرد.

دیگر به نظر می‌رسید که مدارای واشنگتن با دیکتاتورهای آمریکای لاتین دارد فرومی‌کشد. در ماه می، یکی از هواداران دهن دریدهٔ حکومت پینوشه به نام لانگورن ماتلی که معاون وزیر کشور در امور کشورهای آمریکایی بود برکنار شد و الیوت آبرامز جای او را گرفت، که خود پیشتر وزیر کشور در حقوق بشر و کمکهای انساندوستانه بود. سپس یکی دیگر از مدافعان پینوشه، سفیر آمریکا در سانتیاگو که از سال ۱۹۸۲ در آن سمت بود برکنار شد و به جای او هری جی. بارنز جونیور که یک دیپلمات با سابقه بود منصوب شد. بنا به گزارشها، بارنز در هنگام تحویل استوارنامهٔ خود به پینوشه به او گفت که «نارسایی‌های دموکراسی را تنها می‌توان با دموکراسی بیشتر درمان کرد.»۴۸

به نظر می‌رسید که گرمای بهاری دارد از راه می‌رسد. وضعیت اضطراری در ماه ژوئن برداشته شد،‌ و در چهارم سپتامبر اعتراضی که از آریکا در شمال تا پونتا آریناس در جنوبی‌ترین نقطه را در بر می‌گرفت بدون حضور گستردهٔ پلیس ملی و سربازان انجام شد. به نظر عده‌ای، این خویشتن‌داری نشان می‌داد که همکاران پینوشه در خونتا ناآرام هستند و ممکن است که او را تعویض کنند، یا اینکه پینوشه خود درک روشنتری از آینده پیدا کرده باشد و ایدهٔ همه‌پرسی خود را به دور بیاندازد و آن را با یک انتخابات آزاد و کامل جایگزین کند. اما برای پینوشه، این گونه پیش‌بینیها چیزی نیست جز افکار پوچی که بعضی‌ها از سیاستمداران انتظار دارند. او اعلام کرد، «خیانت به مردم شیلی خواهد بود اگر ما به یک دموکراسی رسمی و توخالی برگردیم که برخی سیاستمداران آرزو می‌کنند.»۴۹

اما خواستهٔ مردم شیلی به تمامی با ادعای پینوشه متفاوت بود. کلیسا که فعالیتهایش را در خلیفه‌گری همبستگی متمرکز کرده بود، و اداره‌های باثبات و مفید زیر مدیریت کاردینال فرسنو هم‌چون تیرهای دیگری در ترکش اپوزیسیون عمل می‌کردند – گروهی از کشیشان و راهبه‌ها که در مقابل مکانهای شناخته‌شدهٔ شکنجهٔ حکومتی به اعتصابهای در-نشست می‌پرداختند. در همین زمان، رودلفو سیگوئل و همکارانش از یک منبع سکولار انگیزهٔ نوینی یافتند. او به یاد می‌آورد، «فکر کنم آن منبع فیلم گاندی بود. آن فیلم در سال ۱۹۸۳ در سینماها نشان داده می‌شد، همان وقت که ما مبارزه را شروع کرده بودیم، و ما هر کداممان دست کم دو بار آن را دیدیم. برای اینکه آن را به تمامی درونی کنیم باید آن را چند بار می‌دیدیم.» سیگوئل مشابهت‌هایی میان گاندی و لخ والسای لهستانی می‌دید. «هر دو مرد مبارزه‌ٔ بی‌خشونتی را به پیش بردند که نتیجه‌ای بهتر از مبارزهٔ مسلحانه به دست داد.»۵۰

معترضان همچنین شعار جدیدی یافتند: « دستان ما پاک است.» دانشجویان در خیابانهای شهرهای شیلی کف دستهای خود را بالا می‌گرفتند. هنرپیشه‌ها بعد از اجرای نمایش کف دستهایشان را به تماشاچیان نشان می‌دادند،‌ و تماشاچیان نیز در سکوت و به علامت توافق کف دست خود را نشان می‌دادند. پیام آنها تنها این نبود که اپوزیسیون دست به خشونت نمی‌زند، بلکه این را هم می‌خواستند برسانند که با دست یازیدن به تاکتیکهای رژیم نمی‌توان دموکراسی را برگرداند. مردم باید تحریمها و مجازاتهایشان را منطبق با هدفشان برگزینند. به این ترتیب اپوزیسیون نه تنها حساب خود را از رژیم جدا می‌کرد، بلکه از شورشیان خشونت‌گرای چپ نیز فاصله می‌گرفت.

اما در روستاها، به نظر می‌رسید که چریکها گوش خود را بر چنین ظرافتهایی بسته بودند، چرا که آنان هم‌چنان از شیوه‌های خشونت‌آمیز حکومت تقلید می‌کردند و با این کارشان باعث تبرئهٔ حکومت از کارهای نفرت‌آورش می‌شدند. در پی تشییع جنازهٔ سربریدگان، انفجاری در نیروگاه اصلی شیلی واقع شد که سه-چهارم کشور را در تاریکی فرو برد. در مقابل هر نشانه‌ای که خبر از تغییر می‌داد، نشانهٔ دیگری هم بود که از وجود دو ارتش متقابل در صحنه خبر می‌داد. اگر زمانی آنها به تمامی در برابر هم صف‌آرایی می‌کردند، شیلی در گردابی از جنگ داخلی فرو می‌رفت. بار دیگر، اپوزیسیون دموکراتیک خود را در تلهٔ این همدستان خشونت‌ورز یافت. در پایان سال، کاردینال فرسنو با این امید که شاید حال و هوای کریسمس رئیس جمهور را نرمخو کرده باشد، خود از پینوشه درخواست کرد که با امضا کنندگان پیمان ملی مذاکره کند. پینوشه پاسخ داد، «بهتر است که ما ورق را برگردانیم.» اما ورق جدید با آتش، خون و نومیدی سیاسی نوشته شده بود.۵۱

در ژانویه ۱۹۸۶، سناتور ادوارد کندی از شیلی دیدن کرد، و با وجود پرتاب تخم‌مرغ و دشنام‌های شخصی که از سوی هوادارن حکومت انجام شد، او روحیهٔ اپوزیسیون را تقویت کرد، چیزی که به شدت مورد نیاز آنان بود. فوریه سرشار از خبرهای ناخوشایند بود (برای فردی خرافاتی مانند پینوشه): دو فرد مستبد، ژان کلود دووالیه در هاییتی و فردیناند مارکوس در فیلیپین به تبعید گریختند. سرنگونی مارکوس مفهومی را در جهان رواج داد که هم اکنون در شیلی نیز در جریان بود: قدرت مردم. اندکی پس از آن، هنگامی که از دانلد ریگان، رئیس دفتر ریاست جمهوری آمریکا، پرسیدند که آیا ایالتهای متحد به تضعیف رژیم پینوشه کمک می‌کند،‌ او بدون شوخی جواب داد، «نه، اکنون نه،» که این احساس را بر می‌انگیخت که ممکن است در آینده چنین کاری بکند. سازمان ملل نیز با پشتیبانی آمریکا نقض حقوق بشر در شیلی را محکوم کرد.۵۲

اما با وجود پشتیبانی جهانی، اپوزیسیون نتوانست پیشروی چندانی داشته باشد. امضا کنندگان پیمان ملی که از یک سو با خودداری پینوشه از مذاکره و از سوی دیگر با موج ترورهای چپ تندرو روبرو شده بودند خود را در حاشیه یافتند و بر سر انتخاب تاکتیک برای تظاهراتهای آینده دچار دو دستگی شدند. سوسیالیستها و عده‌ای از دموکرات مسیحیان هوادار ادامهٔ اعتراضها بودند، در حالی که محافظه‌کاران که می‌ترسیدند حمایت طبقهٔ متوسط را از دست بدهند خواهان ملایمت بودند. در این هنگام یک گروه جدید شکل گرفت به نام مجمع شهروندی که ائتلافی بود از رانندگان کامیون، مغازه‌داران، متخصصان و گروههای دیگر. در دورهٔ آلنده، یک چنین ائتلافی می‌توانست پیامدهای ویرانگری داشته باشد؛ شیلیایی‌ها می‌دانستند که اعتصاب کامیون‌داران می‌تواند تجارت را خفه کند، مغازه‌داران می‌توانستند اقتصاد را منجمد کنند، و متخصصان می‌توانستند باعث تعطیلی بیمارستانها، دانشگاهها و دادگاهها شوند. مجمع برای شماری از روزهای اعتصاب ملی فراخوان داد، که از دوم جولای آغاز می‌شد. عده‌ای از میان اپوزیسیون پا پس گذاشتند، چرا که مطمئن بودند طبقهٔ متوسط بی تردید در خانه خواهد ماند و اینکه چپ تندرو آتش‌افروزی خود را متوقف نخواهد کرد. در عمل، توفیق اندک اعتصاب در میان شعله‌های بی‌رحمی جدید گم شد.۵۳

در دوم جولای، رودریگو روهاس دِ نگری نوزده ساله در محلهٔ فقیرنشین لس نگالس به عنوان عکاس خبری آزاد برای یک مجله کار می‌کرد اما کارت خبرنگاری به همراه نداشت. او که در ایالتهای متحد آمریکا بزرگ شده بود، پسر یک زن شیلیایی بود که پس از کودتا شکنجه شده بود و سپس به تبعید به آمریکا رفته بود. او داشت به سمت یکی از راه‌بندانهای خیابانی می‌رفت که به دو مرد جوان برخورد که داشتند لاستیکهای کهنهٔ خودرو، یک قوطی نفت (یا شاید پارافین)، و چند شیشه برای ساخت کوکتل مولوتوف حمل می‌کردند.  به زودی یک دختر دانش‌آموز ۱۸ ساله به نام کارمن گلوریا کوینتانا هم به آنها پیوست که داشت از محلهٔ لس نگالس خارج می‌شد. این گروه چهار نفرهٔ شیلیایی‌های جوان به اعتراض پیوستند. کوینتانا و روهاس آشنایی مختصری با یکدیگر داشتند چرا که چند روز پیش روهاس در یک غذاخوری کوینتانا را دیده بود که داوطلبانه کار می‌کرد.۵۴

ناگهان کامیونی وارد خیابان شد که پر از سربازان سراپا مسلحی بود که صورتهایشان را برای استتار در شب رنگ کرده بودند. هم‌زمان با پیاده شدن سربازان، آن چهار جوان هم هر یک به سمتی فرار کردند، و به جز دو نفرشان بقیه توانستند در بروند. گشتی‌ها روهاس و کوینتانا را دستگیر کردند و به یک کوچهٔ پر از چاله بردند و در حالی که با قنداق تفنگ آنها را می‌زدند بازجویی خود را شروع کردند. سپس سربازان بنزین بر روی آنها ریختند و آتش زدند. هورهه سانهوزا که با وحشت و استیصال از پشت یک تیر چراغ برق آنها را می‌دید گفت، «آن دو جوان هر دو سعی می‌کردند که آتش خود را خاموش کنند، ولی یکی از سربازان با تفنگش به دهان آنها می‌کوبید تا اینکه پسر بی‌هوش شد. کمی بعد، آنها را در پتو پیچیدند و مثل محموله‌ای پشت کامیون انداختند.»

کامیون ارتشی به سوی فرودگاه حرکت کرد، سر راهش ایستاد و محمولهٔ اندوهبار خود را در حاشیهٔ جادهٔ خلوتی که خونریزیهای فراوانی را به خود دیده بود رها کرد – توکاپل هیمه‌نز و سه گلوبریدهٔ دیگر نیز در کنار همان جاده مرده پیدا شده بودند. کوینتانا و روهاس هنوز زنده بودند، اگر چه بدن و صورتشان پر از زخمهای سوختگی درجه سه  بود. آنها سینه خیز خود را از جوی کنار خیابان بیرون کشیدند و افتان و خیزان در مسیر جاده به پیش رفتند تا اینکه موتورسواری ایستاد و آنها را سوار کرد. چهار روز بعد روهاس در بیمارستانی که برای درمان سوختگی مجهز نبود درگذشت. پنج هزار سوگوار تابوت او را تا گورستان تشییع کردند، بارنز، سفیر آمریکا نیز در تشییع جنازه شرکت کرد و اعتنایی به پرتاب گاز اشک آور از سوی پلیس که مراقب وقایع بود نکرد. کارمن کوینتانا به بیمارستان دل تراباهادور که امکانات بهتری داشت منتقل شد و چند ماه به بیمارستان دیو در مونترآل فرستاده شد.

همانگونه که کوینتانا تا لب گور رفته و برای بازگشت به زندگی مبارزه می‌کرد، حکومت خود را آماده می‌کرد که حکایت او را از اعتبار بیاندازد. حکومت ادعا کرد که روهاس و کوینتانا داشته‌اند کوکتل مولوتوف اسیدی درست می‌کرده‌اند که به پلیس پرتاب کنند ولی به طور اتفاقی خود را آتش زده‌اند. سناتور آمریکایی جسی هلمز که در سفری غیر رسمی در شیلی می‌چرخید، ادعا کرد که قربانیان سوخته شده “تروریستهای کمونیست” بوده‌اند و از رسانه‌های آمریکایی به خاطر دیدگاه متعصبانه‌شان نسبت به حکومت پینوشه انتقاد کرد. تنها شاهد آن رویداد، هورهه سانهوزا ربوده و تهدید به مرگ شد که داستانش را تغییر دهد، ولی او و خانواده‌اش به کلیسا پناه بردند و سپس استرالیا به آنها پناهندگی داد. رژیم با همهٔ تلاشهایش نتوانست داغ آن ستم را از خود بزداید، هم‌چنانکه آن دو نوجوان نتوانستند شعله‌های آتش بر بدن خود را خاموش کنند. برای تضمین پژوهش پیرامون آن رویداد سه افسر، پنج درجه‌دار و هفده سرباز وظیفه بازداشت شدند. اکنون رژیم چهرهٔ دیگری یافته بود – این بار نه چهرهٔ پینوشه، بلکه چهرهٔ زخم‌دیدهٔ کارمن کوینتانا.

این تصویر می‌بایست برای برانگیختن کشور کافی باشد. اما اگر مردم منزوی و دلمشغول مشکلات دیگری باشند، خشم و هیجان بازتاب نمی‌یابد. حتا زمانی که ماسکهای نیکوکاری گوناگون از چهرهٔ رژیم برگرفته می‌شد، اقتصاد شیلی در حال احیای دوباره بود. تولید ناخالص داخلی رشد قابل ملاحظه‌ای یافته بود، بیکاری و تورم به کنترل در آمده بود. مازاد تجاری سالانهٔ کشور نزدیک به یک میلیارد دلار بود، و در حالی که دیگر کشورهای آمریکای لاتین با تأخیر در بازپرداخت وامهایشان دست به گریبان بودند، شیلی به عنوان الگوی درستکاری مالی سر بر آورده بود. خیلی از شیلیایی‌ها و بسیاری از شریکان بازرگانی خارجی آنها مایل نبودند که وضعیت اقتصادی با یک حرکت اشتباه دولت به هم بخورد – امری اگر چه اندوه‌زا اما نه به معنی پایان جهان.

جنگ سرد، که آن روزها همواره مطرح بود، کمتر از شش هفته پس از سوزاندن آن دو نوجوان، دوباره به مسئلهٔ برجستهٔ‌ روز تبدیل شد. سازمان جاسوسی آمریکا، سیا، از طریق ماهوارهٔ‌ جاسوسی خود انبارهای اسلحه‌ای را در شیلی کشف کرد و این اطلاعات را در اختیار هم‌قطاران خود در سانتیاگو گذاشت. این خبر تحقق یکی از رؤیاهای ضد کمونیستها بود. بیش از ۳۰۰۰ قبضه تفنگ ام-۱۶، صدها خمپاره‌انداز، و چندین تن مواد منفجره، نارنجک، و فشنگ از ده جایگاه، سه‌تای آن در نزدیکی سانتیاگو و هفت جایگاه در صحرای شمالی به دست آمد. هنگامی که دولت ترس نهفتهٔ شیلیایی‌ها از شورش کمونیستها را بر می‌انگیخت، اپوزیسیون به لرزه افتاد: چپ افراطی دوباره وام  زندگی سیاسی پینوشه را تمدید می‌کرد.

ام.دی.پی. سعی کرد که روز پنج‌شنبه، چهارم سپتامبر را روز اعتصاب عمومی اعلام کند. به غیر از حضور معمولی آب پر فشار و گاز اشک‌آور، چند آتش‌سوزی عمدی، دزدی، و دو کشتهٔ دیگر هیچ حادثهٔ دیگری روی نداد. رهبر ام.دی.پی. تصدیق کرد که «این ضعف اپوزیسیون است که باعث تدوام حکومت پینوشه می‌شود، نه قدرت او.» اندک زمانی پس از آن، تداوم حکومت پینوشه فراطبیعی شمرده شد.۵۵

در آن روز یکشنبه، کاروان موتوری رئیس جمهور از میان مه رقیق شامگاهی دامنهٔ آند گذشت، در حالی که دو پلیس موتورسوار و ستونی از پنج خودرو پیشاپیش او حرکت می‌کردند. آنها از ال ملوکوتون به سانتیاگو باز می‌گشتند. هنگامی که کاروان پینوشه از میان یک صخرهٔ بلند و یک شیب تند در نزدیکی پل رودخانهٔ کلرادو عبور می‌کرد، ناگزیر شدند که سرعت خود را کم کنند زیرا یک خودرو واگن-کش درست وسط جاده پارک شده بود، مثل اینکه در هنگام دوربرگردان خاموش شده باشد. به ناگهان کاروان رئیس جمهور از دو سوی جاده هدف گلوله قرار گرفت. خمپاره‌ای ه به خودرو اپل پیشقراول خورد و آن را به گویی آتشین بدل کرد، خمپارهٔ دیگری خودرو دوم را که یک فورد گرانادا بود به آتش کشید. خودرو سوم،‌که یک مرسدس سواری ضد گلوله بود به رگبار گلوله و خمپاره بسته شد و نابود گردید؛ آنگاه رگبار گلوله متوجه خودروهای چهارم و پنجم شد در حالی که راه برگشت آنها نیز با یک واگن‌کش دیگر بندآمده بود.۵۶

در حالی که آتشباری خودروهای متوقف شده ادامه داشت، رانندهٔ خودرو پنجم توانست خودرو ضد گلولهٔ خود را به عقب ببرد،‌ دور بزند و با سرعت به محل امنی در ال ملوکوتون، حدود ده مایل دورتر از محل درگیری، برود. خودرو سواری با گلوله مثل غربال شده بود، پنجره‌هایش در هم شکسته، لاستیکهای میشلین ضد پنچری آن در اثر گلوله پاره پاره شده؛ و یک خمپاره منفجر نشده بر سقفش افتاده بود. حمله‌کنندگان در روستاهای اطراف ناپدید شدند،‌ برخی گزارشها حاکی بود که آنها لباسهای مأموران سی.ان.آی. پوشیده بوده‌اند و به همین دلیل توانسته بودند به راحتی از راه‌بندان امنیتی پینوشه بگذرند. تا چند ساعت بعد، هیچ‌کس از هویت سرنشینان خودرو ناپدید شده خبر نداشت: راننده، یک دستیار، یک پسر ده ساله به نام رودریگو، و پدربزرگ آن پسربچه، آگوستو پینوشه.

آن شب، ژنرال در تلویزیون ظاهر شد و بازوی باندپیچی شدهٔ خود و نیز مرسدس سوراخ سوراخ شده‌اش را به ملت نشان داد. دیکتاتور گفت که اولین احساسش این بوده که خودرو را ترک کند، ولی سپس متوجه می‌شود که نوه‌اش در خطر است،‌ پس سعی می‌کند خود را سپر او کند چرا که سواری آنها داشت پر از فلز و خرده‌شیشه می‌شد. اما هر چه که بتوان به این پیرمرد هفتاد ساله نسبت داد،‌ دست کم نمی‌‌توان او را بزدل خواند.

اکنون شیلی دوباره در وضعیت اضطراری فرو می‌رفت، یک حکومت نظامی دیگر، و عاملان سیاهی دوباره در شبهای سانتیاگو گام می‌زدند. پیشتر در هشتم سپتامبر گروهی از مردان لباس شخصی یک کمونیست و دو مرد دیگر که با ام.آی.آر. مرتبط بودند را از خانه‌هایشان بردند؛ و یک شب بعد یک مرد دیگر نیز از خانه‌اش برده شد. جسدهای سوراخ‌شده از گلولهٔ آنها در محله‌های مختلف پیدا شد. هشت تن از رهبران اپوزیسیون بازداشت شدند، چندین کشیش خارجی از شیلی اخراج شدند، و مجله‌های ناراضیان تعطیل شدند. در پیامد فرار اعجاب‌انگیز ژنرال از چنگال مرگ، رژهٔ از پیش برنامه‌ریزی شده‌ای در ۹ سپتامبر طبق برنامه انجام شد، با احساسی ویژه،‌ و در حالی که دیکتاتور دست تکان می‌داد و سربازانش قدم آهسته رژه می‌رفتند.

آن رویداد به چریکهای کمونیست نسبت داده شد –  در یک کنفرانس خبری در بوئنوس آیرس اف.پی.ام.آر. اعلام کرد که حمله را یک گروه ۲۵ نفره انجام داده‌اند و وعدهٔ حمله‌های بیشتری از آن دست داد – آن حمله بر حرفهای جنگ سرد محور خودکامه صحه می‌گذاشت. از آن بدتر، یورش به او هاله‌ای از شکست‌ناپذیری اعطا کرد، و اپوزیسیون می‌دید که بخت برگشت به دموکراسی از طریق مذاکره در دود برخاسته از لولهٔ تفنگها و خمپاره‌ها به هوا می‌رود. به ناگهان مثل این بود که آنها با دو فاجعهٔ جایگزین روبرو هستند: آرزوی آنها برای برقراری دموکراسی یا در زیر حکومتی نظامی که جانی دوباره یافته مچاله می‌شد، یا در انتقامجویی شورشگرانهٔ شبیه سالهای آلنده به خاکستر بدل می‌شد.

اما رویدادهای جادهٔ ال ملوکوتون بر هر سمتی توهم افکنده بود. جان به در بردن پینوشه اعتقادش به سرنوشت را تقویت کرده بود و این باور را در او تقویت کرده بود که او نامزد شکست ناپذیر همه‌پرسی ۱۹۸۹ خواهد بود که مطابق قانون اساسی قرار بود برگزار شود. شبیخون برای مخالفان خشونت‌پرهیز تنها یک گزینه باقی گذاشته بود و آن شرکت در همه پرسی بود، که در نظر آنها کاری زننده به شمار می‌آمد و می‌دانستند که در صورت مشارکت چیزی جز باخت نصیبشان نخواهد شد. و چریکهای چپ‌گرایی که تا مرد مورد نظرشان تنها یک تار مو فاصله داشتند، بی تردید خود را در سپیده‌دم یک جنگ داخلی تصفیه‌گر می‌دیدند. اما اینها همه خیالبافی بود. همه در اشتباه بودند.

بازی کردن طبق مقررات

از زمان تروری که ناکام ماند تا زمان رأی‌گیری سال ۱۹۸۹ (که تاریخ آن سپس به اکتبر ۱۹۸۸ تغییر یافت)، ستارهٔ راهنما در آسمان حکومت همان همه‌پرسی بود، که حکومت مصمم بود که در آن برنده شود. با توجه به شیوهٔ رأی‌گیری بلی-خیر و اینکه تنها  می‌شد به یک نامزد حکومتی مورد تأیید خونتا رأی داد و نه کسی دیگر، عقربهٔ همهٔ سنجشها پینوشه را نشان می‌دادند. اما اگر به فرض محال او می‌باخت،‌ باز هم او هفده ماه دیگر در قدرت می‌ماند تا زمانی که انتخابات کامل و آزاد برگزار شود. و در آن صورت هم اگر در انتخابات آزاد می‌باخت، هم‌چنان تا هشت سال دیگر فرمانده ارتش باقی می‌ماند – و هر گاه از ارتش بازنشسته می‌شد، سناتوری او تا پایان عمر تضمین بود.

اعتماد به نفس جدید پینوشه شکلهای غافلگیر‌کننده‌ای به خود گرفت. وضعیت اضطراری و حکومت نظامی که در آگوست برقرار شده بود در روز تحویل سال نو برداشته شد، و تبعیدیان سیاسی اجازه یافتند که برگردند. محافظه‌کاران برای صرف ناهار به کاخ لا مونیدا دعوت شدند و به این ترتیب خلع سلاح شدند، و بازدید پاپ ژان پل دوم در آوریل فرصت درخشانی برای عکس انداختن به پینوشه داد، به رغم اینکه پاپ کارمن کوینتانا که به شیلی برگشته بود را در آغوش کشیده بود. پول زیادی در محله‌های فقیرنشین صرف شد – تاکتیکی که رژیم افریقای جنوبی کم و بیش در همان زمان به کار می‌گرفت تا اپوزیسیون را تضعیف کند – و تمامی دستگاه حکومتی از بالا تا به شهرداران مناطق روستایی و فرماندهان پادگانها برای پیکار رأی آری به کار افتاده بودند.

ژنرال سخت‌گیر هم به نظر می‌رسید که نرم‌خوتر شده باشد؛ مرد عبوسی که همه او را در یونیفورم دیده بودند اکنون به شخص مهربان کت و شلوارپوشی تبدیل شده بود. رأی‌دهندگان تصویرهای او را می‌دیدند که کلاه ایمنی معدنچیان بر سر گذاشته، کودکان را بغل می‌کند و حتا لبخند می‌زند. تلویزیون که تا حدود زیادی در انحصار دولت بود مخاطبان اسیر خود را با صحنه‌های کامیابی و ثبات بمباران می‌کرد. مبارزه‌های انتخاباتی که در آن پینوشه سیاستمداران را با احتمال نامزدی خود اذیت می‌کرد با تداومی بی نقص به پیش برده می‌شد.

به نظر می‌رسید که اپوزیسیون در برابر این نیروی ویرانگر در وضعیتی نومیدانه قرار دارد. با تغییر موضع محافظه‌کاران، پیمان ملی ضربهٔ سختی خورد و نیروهای اپوزیسیون به ناگزیر تصدیق کردند که اعتراض، در هر شکل و شیوه‌ای که صورت گیرد،‌ هرگز نخواهد توانست دولت را سرنگون کند. آنچه بر مشکلهای اپوزیسیون می‌افزود این بود که چپ تندرو هم گاه و بی‌گاه اقدامهای تروریستی خود را در سانتیاگو و در سطح کشور ادامه می‌داد و این ایده را تقویت می‌کرد که تنها راه حل کشتن و کمونیسم است. رهبران اپوزیسیون نسبت به امکان دستیابی به نتیجه از طریق مذاکره تردید داشتند، با این وجود اعتقاد کامل داشتند که در سال ۱۹۸۹ نه یک همه‌پرسی به آن شکل، بلکه یک انتخابات آزاد باید برگزار شود.

در آغاز چنین خواستی به نظر دست یافتنی می‌نمود، اگر چه برای چنان کاری لازم بود که قانون اساسی مصوب ۱۹۸۰ تغییر داده شود. حتا نمایندگان نیروی هوایی و نیروی دریایی در خونتا گفته بودند که با چنان تغییری موافقند. سرجیو مولینا با چنان هدفی پیکار برای برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه در پایان سال ۱۹۸۶ را به راه انداخت و از مونیکا هیمه‌نز که به مدت ده سال رئیس کمیسیون صلح کلیسای کاتولیک بود درخواست کرد که رهبری پیکار را به عهده بگیرد. هیمه‌نز در زمانی مناسب به دعوت وزارت کشور به آمریکا دعوت شد و در آنجا به او گفته شد که آنها باید یک جنبش سازمان دهند؛ آمریکاییها به او نمونه‌هایی از برنامه‌هایی که بر مشارکت مردمی استوار بودند را نشان دادند، برنامه‌هایی از قبیل جرگهٔ زنان رأی‌دهنده و اتحادیه‌های کارگری.۵۷

نام این جنبش نبرد برای مشارکت شهروندان گذاشته شد – بعدها آن را به اختصار مشارکت خواندند – و به زودی ۷،۰۰۰ داوطلب به جنبش جلب شدند و برای نامنویسی رأی‌دهندگان اقدام کردند. شیلی ۱۲ میلیون نفر جمعیت داشت که سه چهارم آنان در شهرها زندگی می‌کردند. هشت میلیون نفر دارای حق رأی بودند ولی تنها سه میلیون تن نامنویسی شده بودند. هیمه‌نز توضیح داد، «ما با یک پیکار به تمامی آشکار و آزاد آغاز کردیم، که در آن به سراغ همه می‌رفتیم. ولی بعد … بر منطقه‌های دشوارتر تمرکز کردیم. کنسرتهای موسیقی راک برگزار کردیم، که در آنها موسیقی ممنوع اجرا می‌شد. از شرکت کنندگان در کنسرت پول نگرفتیم، ولی برای ورود به کنسرت مردم باید کارت نامنویسی رأی خود را نشان می‌دادند. این کار جوانان را تشویق کرد که برای رأی دادن نامنویسی کنند.»۵۸

هیمه‌نز به یاد می‌آورد، «محله‌های فقیرنشین دشوارترین وضعیت را داشتند، زیرا از یک سو هویت کمونیستی و سوسیالیستی در این منطقه‌ها به ویژه نیرومندتر بود، و از سوی دیگر سرکوب در آنجاها شدیدتر بود … شایعه‌هایی در جریان بود که رأی ندهید چرا که با دستگاه‌هایی مخفی رأی‌ها را ثبت و شناسایی می‌کنند.» فقیران از یک نظر دیگر هم از شرکت در انتخابات دلسرد می‌شدند چرا که از آنها خواسته می‌شد که کارت شناسایی بگیرند و این‌کار هم وقت می‌گرفت و هم هزینه می‌برد که خیلی‌ها توانایی پرداخت آن را نداشتند. «پس ما کمکشان می‌کردیم که از پس این مانعها بر آیند.» مهلت نامنویسی دو ماه پیش از همه‌پرسی به پایان می‌رسید. جنبش پارتیسیپا توانست تا پیش از پایان مهلت تعیین شده چهار میلیون رأی‌دهنده را نامنویسی کند. اما با وجود شمار بالای نامنویسی رأی دهندگان، احتمال برگزاری یک انتخابات آزاد، منتفی بود، تا نیمه‌های سال که نتیجهٔ همه‌پرسی روشن شده باشد. با این همه، به هیچ رو امکان تغییر قانون اساسی سال ۱۹۸۰وجود نداشت، هم‌چنین تغییر شیوهٔ رأی گیری آری-نه نیز ممکن نبود. وقت و تلاش زیادی در شروع این بازی صرف شده بود به این امید که در نهایت امتیازی به دست آید، ولی حالا برنده شدن در انتخابات با مشکل بزرگی روبرو شده بود. اپوزیسیون می‌بایست مردم را قانع می‌کرد که می‌توان مطابق مقررات پینوشه عمل کرد ولی برنده شد، و اینکه شمارش رأی‌ها به درستی و منصفانه صورت خواهد گرفت. و اینکه آنان باید بتوانند از تلویزیون برای صحبت کردن با مردم استفاده کنند.

اپوزیسیون، به دور از چشم همگان، در بارهٔ احساس واقعی مردم نسبت به رژیم نظرخواهی کرد. گنارو آریاگادا، یکی از رهبران جنبش گفت، «ما چندین سنجش افکار عمومی انجام دادیم. بیست تا سی درصد مردم فکر می‌کردن که حکومت پینوشه خیلی خوب است. هفتاد تا هشتاد درصد جمعیت عقیده داشتند که حومت پینوشه بد است. اما … بررسی‌ها هم‌چنین به ما نشان داد که هشتاد درصد مردم فکر می‌کردند که پینوشه شکست ناپذیر است. » اپوزیسیون از پشتیبانی اکثریت مردم برخوردار بود،‌ اما باید به آنها نشان می‌داد که برنده شدن هم کاری امکان‌پذیر است.۵۹

اپوزیسیون برای متمرکز کردن پیکار خود، ائتلافی از شانزده حزب به نام کماندو پارا ال نو به رهبری آریاگادا تشکیل داد. این ائتلاف داری منابع مالی چندانی نبود، اما از نظر کادر تشکیلاتی از نیروهایی برخوردار بود که تخصص و کنشگری سیاسی‌شان به مدت پانزده سال بلا استفاده مانده بود، و اکنون شبکه‌های ارتباطی‌شان – نظام چرخه‌ای قدرت مردم شیلی – از خواب بر می‌خاست. به زودی آهنگی که آرم جنبش‌شان بود در همه جا شنیده شد «ای شیلی، شادی در راه است،» و لوگوی آنها، یک رنگین کمان با یک کلمهٔ «نه»، در ذهن مردم جای گرفت.

در ضمن، رهبران مورد احترام مردم مانند ریکاردو لاگوس، رهبر سوسیالیستها نیز به میان مردم رفتند. پیام اینها این بود: اگر مردم رأی دهند “نه” برنده می‌شود؛ مردم قدرت این را دارند که دموکراسی را دوباره به شیلی برگردانند. پاتریسیو ایلوین که جایگزین والدس به عنوان رهبر کریستین دموکراتها شده شود،‌ همچون نامزد اپوزیسیون عمل می‌کرد تا جای خالی نامزد هواداران “نه” را پر کند. شاید از همه مهم‌تر این بود که سرانجام جر و بحث در اردوگاه حزبهای اپوزیسیون فروکش کرده بود، چرا که آنان دریافته بودند که اگر رأی “آری” برنده شود، آنها چه خواهند باخت. حتا سوسیالیستهای رادیکال هم خشونت را محکوم کردند تا پشت سر جنبش “نه” متحد شوند. در آخر، حتا کمونیستها هم به جنبش پیوستند.

تلویزیون اهمیتی حیاتی یافته بود. در یک مناظرهٔ تلویزیونی در ماه ژوئن، ریکاردو لاگوس به دوربین خیره شد و انگشت اتهامش را به سوی پینوشه گرفت، و در حالی که مستقیم پینوشه را خطاب قرار می‌داد گفت، «تو به کشور وعدهٔ هشت سال دیگر شکنجه، آدم‌کشی، و نقض حقوق بشر را می‌دهی. برای من پذیرفتنی نیست که یک شیلیایی چنان شیفتهٔ قدرت باشد که بخواهد آن را به مدت ۲۵ سال حفظ کند.» آنگاه هنگامی که دیگر شرکت کنندگان در مناظره سعی می‌کردند که او را ساکت کنند او سخن خود را با این جمله پایان داد، «باید مرا ببخشید. من پس از ۱۵ سال سکوت دارم صحبت می‌کنم.» این رویداد او را به قهرمان ملی تبدیل کرد. بعدها او گفت که هیچ نمی‌دانسته که تلویزیون چه قدرتی دارد. این مناظره همچون سکوی پرشی برای پشتیبانی مردمی شد، آن چنان حمایتی که گاندی هم آن را در خواب می‌دید.۶۰

خونتا در آگوست تاریخ همه‌پرسی را تعیین کرد – ۱۵ اکتبر ۱۹۸۵ – و پینوشه را نامزد خود برای رأی آری تعیین کرد، که به عقیدهٔ برخی نامزدی پینوشه را با اکراه پذیرفته بودند. برای اولین بار در خاطرهٔ شیلیایی‌ها، رأیی گرفته می‌شد که همچون سکه ساده بود: پینوشه در یک روی سکه، و همهٔ اپوزیسیون در سوی دیگر. در آن هنگام، رسانه‌های فراوان دولتی، رفتاری مانند خود ژنرال داشتند، خشن و دچار پارانویا، و یکسره اخطار می‌دادند که هر گزینه‌ای به جیز پینوشه به هرج و مرج خواهد انجامید. شیپور تبلیغات حکومتی در تضاد شدید بود با پیامهای ساده‌تر و انسانی‌تر اپوزیسیون – کارگران و بازرگانان، جوان و پیر، دیده می‌شدند که با دوستی و بی خشونت گرد هم می‌آمدند.۶۱

جنبشی که برای شمارش صیحی رأی‌ها بر پا شده بود باعث تقویت نهایی جنبش “نه” شد. انتخابات سال ۱۹۸۸ به دلیل شیوهٔ برگزاریش در سرشت خود شفاف بود و احتمال تقلب در آن خیلی پایین‌تر از همه‌پرسی قانون اساسی در سال ۱۹۸۰ بود، و چیزی که باعث شگفتی همگان شد این بود که دادگاه قانون اساسی وظیفهٔ خود را خیلی جدی گرفت، و بر سر هر صندوق رأی ناظرانی گمارد – و به آن طریق به روند رأی‌گیری اعتبار بخشید. اپوزیسیون نیز با برپایی یک شمارش رأی موازی، یک لایهٔ دیگر برای پیشگیری از تقلب به پروسهٔ شمارش افزود. از آنجا که شیلیایی‌ها رأی خود را به صورت آشکار می‌دادند، از میان ۲۰،۰۰۰ صندوق رأی، برای ناظران صندوقها در ۱۰ درصد صندوقهای نمونه این امکان فراهم شده بود تا اطلاعات خود را به یک مرکز کامپیوتری در سانتیاگو بفرستند. آنگاه به کمک این نمونه‌گیریها برآوردی تخمینی از نتیجهٔ واقعی به دست داده می‌شد.

پینوشه که به پیروزی خودش مطمئن بود به رأی مردم نیاز داشت تا بتواند فرمانروایی خود را به گونه‌ای بی چون و چرا تثبیت کند. پیروان پینوشه هر جا که می‌توانستند اپوزیسیون را اذیت می‌کردند و برایشان مانع‌تراشی می‌کردند، اما آشکار بود که او دلش نمی‌خواست به سرنوشتی همانند فردیناند مارکوس دچار شود، چرا که اانتخابات تقلب‌آمیزی که او برگزار کرد انگیزهٔ تبعیدش را فراهم آورد. با این همه، عده‌ای فکر می‌کردند که پینوشه نقشه‌هایی برای دست‌کاری در انتخابات کشیده است تا برنده شدن خود را تضمین کند.

برای پیش‌گیری از این کار، اپوزیسیون به پشتیبانان خارجی خود متوسل شد. یک ماه پیش از برگزاری انتخابات، مونیکا هیمه‌نز به همراه یکی از همکارانش به دیدار رئیس امنیت شهر رفت، تا برای یک هیأت نظارت بین‌المللی مجوز بگیرد. افسر امنیتی به آنها گفت که پلیس شایعه‌هایی در بارهٔ نافرمانی شنیده است و خود را برای بدترین شرایط آماده می‌کند. هیمه‌نز به یاد می‌آورد که، «سرانجام او به ما گفت که پلیس قصد دارد تعداد زیادی مأمور در خیابانها مستقر کند و به دنبال بهانه هستند تا به زور مسلط شوند و انتخابات را بقاپند.» یکی از رهبران سیاسی شیلی هیمه‌نز را نصیحت کرد که یکراست به دیدن سفیر آمریکا برود. ساعت دو بامداد بود، ولی هیمه‌نز به هر حال به دیدار سفیر رفت. سفیر بارنز را از خواب بیدار کردند، و او تلگرافی به وزارت کشور فرستاد – و وزارت کشور آمریکا نیز صبح روز بعد پیامی به وزارت خارجه‌ی شیلی فرستاد. هیمه‌نز گزارش داد که آن پیام اظهار می‌کرد که اگر چنان چیزی روی دهد، ایالتهای متحد آمریکا نتیجه‌ی انتخابات را به رسمیت نخواهد شناخت.۶۲

نه به گذشته

چادر ضخیم و کبودرنگ دودی که به طور معمول بر آسمان پایتخت شیلی گسترده است را بادی خنک به کنار زد، به گونه‌ای که آن روز چهارشنبه، در سحرگاه بهاری نیمکرهٔ جنوبی انفجاری از نور همچون تندری از شرق کوردیرا برآمد، آنگاه از میان هوای گرم و پاک به سمت سانتیاگو وزید تا شهر را جلا ببخشد و روشن گرداند. آن روز پنجم اکتبر ۱۹۸۸، روز رسیدگی به نامهٔ اعمال در شیلی بود.

لیک ساگاریس به خاطر می‌آورد، «من بیرون رفتم و گشتی زدم. همه بهترین لباسهایی که یکشنبه‌ها هنگام رفتن به کلیسا می‌پوشند را به تن کرده و در صف ایستاده بودند … با آرامش و انضباط منتظر بودند که رأیشان را به صندوق بیاندازند. صبح هنگام صفهایی طولانی تشکیل شده بود، ولی طرفهای عصر چندان کسی در صف نبود، چرا که همه صبح رأی داده بودند از ترس اینکه مبادا انتخابات یک وقت منتفی شود یا بر هم زده شود.» کامیونهای ارتشی و گشتی‌های سیاه‌رنگ پلیس ملی، به همراه سربازان رزمی با لباس و تجهیزات کامل در همه جای شهر حضور داشتند. پینوشه خودش به گزارشگران گفت که او ۲۵،۰۰۰ نیرو آماده دارد. شایعه‌هایی شنیده می‌شد از وجود دسته‌های ارواح مانندی که نقاب اسکی بر چهره دارند و در گوشه‌-کنار سانتیاگو پنهان شده‌اند.۶۳

هنگامی که روز به پایان خود نزدیک می‌شد، مونیکا سرجیو کامپیوتر خود را از اطلاعاتی که دانشجویان خبررسان برایش آورده بودند پر می‌کرد. هنگام ساعت ۹ شب، با حساب او رأی  نه حسابی جلو بود، اما دولت همچنان ادعا می‌کرد که رأی آری در حال برنده شدن است. دو عضو خونتا، ژنرال فرناندو ماتئی و دریادار هوزه مرینو هر دو شمارش رأیها را پیگیری می‌کردند و به زودی دریافتند که رأی نه به ااحتمال زیاد برنده می‌شود. در کاخ ریاست جمهوری به پلیس ملی گفته شد که تدارک جشن در مرکز شهر را رها کنند و بهانه‌ای بتراشند تا انتخابات را بر هم بزنند –  اما آنها از آن کار سرپیچی کردند. آریاگادا شمارش موازی رأیها را ادامه داد اما کار او تأثیر چندانی نداشت. تلویزیون دولتی رأی آری را جلوتر اعلام کرد، و سپس برنامه‌های خود را تغییر داد و کارتون و سریالهای کمدی آمریکایی پخش کرد. پس از آن‌که تا نیمه شب نتیجهٔ انتخابات اعلام نشد، دو رقیب دیرینه، سرجیو اونوفره هارپا و پاتریسیو ایلوین، با هم در کانال تلویزیونی دانشگاه کاتولیک ظاهر شدند. آنها گفتند که به نظر می‌رسد رأی نه برنده است.

طولی نکشید که پینوشه کابینهٔ خود را فراخواند و گفت که آنها – که او – انتخابات را باخته است و از آنها خواست که بی‌درنگ استعفای خود را اعلام کنند. آنگاه که وزیران بهت زده جلسه را ترک کردند، او سه فرمانده دیگر عضو خونتا را صدا کرد و آنها از وزارت دفاع در آن‌سوی میدان به کاخ لا مونیدا رفتند. ژنرال ماتئی سر راه خود ایستاد و با روزنامه‌نگاران صحبت کرد و گفت که رأی نه برنده شده است. هنگامی که اظهار نظر او در شهر پخش شد، اپوزیسیون دریافت که با وجود همهٔ مانعها، آنها پیروز شده‌اند. مردی که در دفتر خود منتظر سه ژنرال دیگر بود از خشم بر میز می‌کوبید و به یاوه حرف از خیانت می‌زد.

هنگامی که خونتا جلسهٔ خود را شروع کرد، پینوشه گفت که او بر روی حمایت همکارانش حساب می‌کرده، و به تلویح به آنها فهماند که انتظار داشته آنها نیروهای خود را بفرستند تا حکومت نظامی برقرار کنند. اما هیچ‌یک از آن افسران بلندپایه که به شغل خود مفتخر بودند حاضر نشدند از او پیروی کنند. پینوشه با انزجار گفت، «خیلی خوب. ارتش به تنهایی این کار را می‌کند. ما به پشتیبانی شما نیازی نداریم.» آنگاه از آنها خواست تا پیمانی را امضا کنند. آنها پرسیدند، «چه پیمانی؟» دستیارانش کاغذهایی را پیش آوردند. افسران  عضو خونتا کاغذها را خواندند. او بیانیه‌ای تنظیم کرده بود که طبق آن دیگر عضوهای خونتا همهٔ قدرت خود را به پینوشه منتقل می‌کردند. یکی از ژنرالها همانجا جلوی چشم رئیس جمهور کاغذها را پاره کرد و بر زمین ریخت. مخالفان پینوشه نیز همکاران سابق او را به جمع خود پذیرفتند. کار تمام شده بود.۶۴

پیروزی جنبش “کماندو دِ نو”، جنبش رأی نه، به یکی از پر ستیزه‌ترین دوره‌های تاریخ شیلی پایان داد، هر چند آن پیروزی هنوز به معنی آغاز دموکراسی کامل نبود،‌و رابطهٔ دردناک کشور با آگوستو پینوشه نیز با آن به پایان نرسید. بیش از یک سال بعد، ‌هنگامی که پاتریسیو ایلوین ۵۵ درصد از حدود ۶ میلیون رأی داده شده در انتخابات ریاست جمهوری را برد، که دو برابر رأی نامزد مورد حمایت رژیم بود، او رئیس جمهور شد ولی فرماندهی ارتش به او واگذار نشد. پینوشه همچنان همچون کرکسی بالای سر حکومت نشسته بود. رهبران خونتا نیز در صورت تمایل می‌توانستند تا سال ۱۹۹۷ در قدرت بمانند.

اما بی‌درنگ در پستاب پیروزی، مردم شیلی را می‌بایست برای جشن گرفتن پایان برزخ سیاسی کشور بخشید. در شب انتخابات، خیابانهای شیلی پر از شیلیایی‌هایی بود که پرچمها و پلاکاردهای نه حمل می‌کردند. پلیس ملی خویشتندارانه به نظارت ایستاده بود و مردم همانند ماه مه پنج سال پیش بوق خودروهایشان را به صدا در آوردند، و لی این بار می‌توانستند فریاد بزنند “خداحافظ پینوشه” و می‌دانستند که دستگیر نخواهند شد – و ته دل خود می‌دانستند که پیروزند.

***

سالهای پس از آن انتخابات و انتخابات متعاقب آن همچنان داغ انفجارهای تروریستی از سوی راست و چپ هر دو را بر خود داشتند،‌ و برگشت به شیلی به دموکراسی چندان آرام نبود، چرا که کشور نیاز به زمان داشت تا کینه‌های زمان پینوشه را فرو نشاند. ژنرال پینوشه در دههٔ ۱۹۹۰ از ارتش بازنشسته شد و عنوان سناتوری خود را مطالبه نمود. در پایان قرن بیستم، او یک بار دیگر در مرکز صحنه قرار گرفت، اما این بار نه به گونه‌ای که خود می‌خواست. هنگامی که یک قاضی اسپانیایی تلاش کرد که  بریتانیا او را (که برای درمان پزشکی به آنجا رفته بود) به جرم شکنجه و نسل‌کشی به اسپانیا تحویل دهد، او در مرکز توجه قرار گرفت،‌ نه به عنوان معمار ثبات بخشیدن به شیلی، بلکه به عنوان فردی متواری از نظم جهانی نوپدید، یعنی نظم نوینی که مصمم است نقض حقوق بشر را هر جا که روی دهد مجازات کند. اگر چه تور قانون و بدنامی که می‌خواست او را در خود بپیچد در روزهای پایانی عمرش برای او حتا نیمی ازپیچیدگیهای راه هم میهنانش به سوی آزادی را هم نداشت، شکست نهایی پینوشه برای بازگرداندن احترام تاریخ از پیش خبر از شکست او در حفظ موافقت مردمش می‌داد.

موافقت مردمی در لحظه‌ای ترک برداشت که در سال ۱۹۸۳ مردم یک دهه سکوت خود را شکستند و ثابت کردند که امکان بیان مخالفت و ایستادگی وجود دارد. اما از نخستین روز اعتراض تا روز پایانی یک دیکتاتور به ندرت مسیری سرراست و رو به جلو وجود دارد، و بر خلاف اعتصاب کنندگان پیرو سالوادور آلنده در سال ۱۹۴۴، اپوزیسیون شیلی نتوانست یک استراتژی واحد علیه حاکم تدوین کند. در طول سالهای میانی دههٔ ۱۹۸۰، چپ افراطی به شورش خشونت‌آمیز پایبند ماند، که هرگز بختی واقعی برای پیروزی نداشت، ولی خشونتی را تقویت می‌کرد که پینوشه به خوبی می‌دانست چگونه از آن بهره بگیرد.

کارگرانی که مصمم بودند قدرت پیشین خود را دوباره به دست آورند، خانواده‌ها و دوستان کسانی که به دست رژیم ستم دیده یا کشته شده بودند، و مرکز گستردهٔ زندگی سیاسی شیلی – اینان نیروهایی بودند که ترس خود را فرونهادند و پس از آن هرگز از نبرد برای بازگرداندن دموکراسی دست نکشیدند. به کمک حفظ اعتراض همگانی و استفاده نکردن بیش از حد از آن، با پرهیز از خشونت که به افزایش سرکوب می‌انجامد، و با برانگیختن نهادها و دولتهای خارجی، این جنبش نیمه‌تمام اما منعطف اهرمی شد که دیکتاتور را از تخت خود فروکشید. پینوشه توانست دشمنان خشونت‌ورز خود را خنثا کند، اما جنبشی که خشونت آغاز شده از سوی او را نفی می‌کرد تبدیل به کاتالیزوری برای سقوطش شد.

شیلیایی‌هایی که با پینوشه مخالفت می‌ورزیدند، مانند مادران پلازا دِ مایو در آرژانتین، کاری بسیار ساده کردند که اگر قرار باشد مردم حاکم مستبد را به زیر بکشند بسیار مهم است:‌ آنها به حکومت اجازه ندادند وانمود کند که از پشتیبانی واقعی مردمی برخوردار است. با ایجاد یک اعتراض پس از دیگری، آنها در درون کشور و در خارج نسبت به کنترل بر رویدادها تردید ایجاد کردند، و هنگامی که غرور رژیم فرصت اندکی برای موفقیت جنبش در پای صندوقهای رأی ایجاد کرد، آنها از مقررات خود دیکتاتور استفاده کردند تا دعوی قدرت او را باطل کنند. آنگاه هیأت حاکمه از هم پاشید، و ژنرال در همان جزیره‌ای از تاریخ تک و تنها ماند که مارتینز و مارکوس پیش از او تنها مانده بودند. گلوله‌هایی که به او شلیک شد تنها در او خراشی ایجاد کردند،‌ اما صندوقهای رأی او را اخراج کردند.

 

پی‌نوشت

  1. جو فیشر، مادران ناپدید شدگان (بوستون: انتشارات سوند اِند، ۱۹۸۹)، ص ۲۸٫
  2. همان.
  3. همان، ص ۲۹٫
  4. الیسون بریسک، سیاستهای حقوق بشری در آرژانتین، تغییر و دموکراتیزه کردن (استانفورد، کالیفرنیا: انتشارات دانشگاه استانفورد، ۱۹۹۴)، ص ۲۶ف.
  5. همان، ص ۳۲٫
  6. همان، ص ۳۰٫
  7. همان، ص ۳۴٫
  8. گفتاورد از فیلیپ مک‌مانوس و جرالد شلاباخ، ویراستاران، ماندگاری سرسختانه: کنش بی‌خشونت در آمریکای لاتین (فیلادلفیا: ناشران نیو سوسایتی، ۱۹۹۱)، ص ۸۴؛ «ما اول می‌کشیم» گفتاوردی از بریسک، سیاستهای حقوق بشری، ص ۳۵٫
  9. بریسک، سیاستهای حقوق بشری، ص ۳۸٫
  10. همان، ص ۳۷٫
  11. گفتاورد از رابرت هاروی، در مجله‌ی اکونومیست، ۲۶ ژانویه ۱۹۸۰، نوشته شده در زندانی بی نام، سلول زندان بی شماره، ژاکوبو تیمرمن، مترجمان: توبی تالبوت (نیو یورک: کناپف، ۱۹۸۱)، ص ۳۹؛ بریسک، سیاستهای حقوق بشری، ص ۳۹٫
  12. فیشر، مادران ناپدید شدگان، ص ۵۳٫
  13. همان.
  14. همان.
  15. همان، ص ۵۵٫
  16. همان، ص ۶۶٫
  17. همان، ص ۶۰٫
  18. همان.
  19. همان ص ۶۳٫
  20. همان، ص ۶۸-۷۰٫
  21. مارگریت گوزمن بووار، انقلابی کردن مادرانگی: مادران پلازا د مایو (ویلمینگتون، د.ای.: نشر اسکولارلی ریسورسز، ۱۹۹۴)، صص ۸۰ف- ۸۱٫
  22. همان، ص ۸۷٫
  23. همان، ص ۹۵٫
  24. ماری هلن اسپونر، سربازان در یک باریکه زمین: رژیم پینوشه در شیلی (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۹۴)، ص ۱۸۷٫
  25. لیک ساگاریس، مصاحبه ویدیویی از استیو یورک برای سریال تلویزیونی مستند نیرویی توانمندتر، سانتیاگو، شیلی؛ ۵ اکتبر ۱۹۹۸٫
  26. اسپونر، سربازان در یک باریکه زمین، ص ۱۸۸٫
  27. گنارو آریاگادا، مصاحبه ویدیویی از استیو یورک برای سریال تلویزیونی مستند نیرویی توانمندتر، واشینگتن، دی.سی.؛ ۲۸ اکتبر ۱۹۹۸٫
  28. پاملا کانستابل و آرتورو والنزوئلا، ملتی از دشمنان: شیلی زیر سلطه‌ی پینوشه (نیویورک: دبلیو. دبلیو. نورتون، ۱۹۹۱)، ص ۶۵٫
  29. دیوید لویس و دیگران، «در محاصره ولی همچنان نیرومند،» نیوزویک، ۱۵ سپتامبر ۱۹۸۶٫
  30. کریستیان پرشت، مصاحبه ویدیویی از استیو یورک برای سریال تلویزیونی مستند نیرویی توانمندتر، سانتیاگو، شیلی؛ ۲ اکتبر ۱۹۹۸٫
  31. کانستابل و والنزوئلا، ملتی از دشمنان، ص ۶۸٫
  32. همان، ص ۲۳۰٫
  33. رودلفو سگوئل، مصاحبه ویدیویی از استیو یورک برای سریال تلویزیونی مستند نیرویی توانمندتر، معدن مس ال تنینته، رانکاگونا، شیلی؛ ۱ اکتبر ۱۹۹۸٫
  34. آریاگادا، مصاحبه با یورک.
  35. سگوئل، مصاحبه‌ی یورک؛ و اسپونر، سربازان در یک باریکه زمین، ص ۱۸۹٫
  36. گنارو آریاگادا، پینوشه: سیاست قدرت، مترجمان نانسی موریس و دیگران. (بوستون: آنوین هیمان ۱۹۸۸)، ص ۵۸٫
  37. آریاگادا، مصاحبه با یورک.
  38. پاتریشیا وردوگو، مصاحبه ویدیویی از استیو یورک برای سریال تلویزیونی مستند نیرویی توانمندتر، سانتیاگو، شیلی؛ ۵ اکتبر ۱۹۹۸٫
  39. آریاگادا، پینوشه، ص ۶۹٫
  40. وردوگو، مصاحبه با یورک.
  41. آریاگادا، پینوشه، ص ۷۰٫
  42. همان، صص ۵۷ و ۶۲٫
  43. گابریل والدس، مصاحبه ویدیویی از استیو یورک برای سریال تلویزیونی مستند نیرویی توانمندتر، والپارائیزو، شیلی؛ ۶ اکتبر ۱۹۹۸٫
  44. آریاگادا، پینوشه، ص ۷۱٫
  45. اسپونر، سربازان در یک باریکه زمین، ص ۱۹۸٫
  46. آریاگادا، پینوشه، ص ۷۵٫
  47. همان، ص ۶۷٫
  48. کانستابل و والنزوئلا، ملتی از دشمنان، ص ۲۹۰٫
  49. آریاگادا، پینوشه، ص ۷۶٫
  50. سگوئل، مصاحبه با یورک.
  51. آریاگادا، پینوشه، ص ۷۶٫
  52. اسپونر، سربازان در یک باریکه زمین، ص ۲۰۷٫
  53. آریاگادا، پینوشه، ص ۷۶٫
  54. این پارارگراف و پاراگرفهای بعدی از اینجا گرفته شده‌اند: اسپونر، سربازان در یک باریکه زمین، صص ۲۰۹ – ۲۱۴٫
  55. لوئیس، «در محاصره ولی همچنان نیرومند،» نیوزویک، ۱۵ سپتامبر ۱۹۸۶٫
  56. شرلی کریستیان، «ارتش شیلی به حمله‌ها واکنش نشان می‌دهد، فوئز را دستگیر می‌کند و مجله‌ها را می‌بندد،» نیویورک تایمز، ۹ سپتامبر ۱۹۸۶٫
  57. مونیکا هیمه‌نز، مصاحبه ویدیویی از استیو یورک برای سریال تلویزیونی مستند نیرویی توانمندتر، سانتیاگو، شیلی؛ ۳۰ جولای ۱۹۹۸٫
  58. این پاراگراف و پاراگرافهای بعدی: همان.
  59. آریاگادا، مصاحبه با یورک.
  60. ریکاردو لاگوس، ترجمه‌ی خلاصه‌ای از یک برنامه تلویزیون شیلی، کانال ۱۳، ۲۹ ژوئن ۱۹۸۸٫
  61. کانستابل و والنزوئلا، ملتی از دشمنان، ص ۳۰۷٫
  62. هیمه‌نز، مصاحبه با یورک.
  63. ساگاریس، مصاحبه با یورک.
  64. شاهد عینی (هویت محرمانه).

 “وقایعی که شرح‌شان در این کتاب آمده از پیروزی حقیقت بر دروغ، عشق بر شر و زندگی بر مرگ‌ می‌گویند. با به کارگیری درس‌های این کتاب، مبارزان جنبش‌های بی‌خشونت می‌توانند به استبداد و سرکوب پایان بخشیده و جهان سدهٔ بیست و یکم را جهانی آزادتر، امن‌تر و انسانی‌تر کنند”.

جیمی کارتر، رییس جمهور پیشین آمریکا

” پیتر آکرمن و جک دو وال در این کتاب خوش‌نوشت و تاثیرگذار دلایل قاطع و قانع‌کننده‌ای در مورد سودمندی و اهمیت مبارزه بی‌خشونت ارایه می‌دهند…آنان توضیح می‌دهند که چگونه تاریخ را مردان و زنانی ساخته‌اند که به اهدافی جز منفعت شخصی خود اندیشیده‌ و در راه عملی کردن آن‌ها پیکار کرده‌اند…من خواندن این کتاب را به همهٔ کسانی که گمان می‌کنند قدرت از لولهٔ تفنگ بیرون می‌آید توصیه می‌کنم”.

جان مک‌کین، سناتور آمریکایی

در این کتاب، پیتر آکرمن، که مرجعی در زمینهٔ‌ مبارزه بی‌خشونت به شمار می‌آید، و جک دو وال، نویسندهٔ کهنه‌کار، به توضیح این نکته می‌پردازند که چگونه در یک سدهٔ گذشته جنبش‌های مردمی از مبارزهٔ بی‌خشونت برای سرنگون کردن دیکتاتوری‌ها، شکست دادن کودتاها و استحکام بخشیدن به حقوق بشر استفاده کرده‌اند. این کتاب به شرح وقایع در برخی  از دورترین و بحرانی‌ترین نقاط جهان می‌پردازد و به روشنی توضیح می‌دهد که چگونه شیوه‌ها و ابزار مبارزه بی‌خشونت (مانند عدم همکاری، اعتصاب، بایکوت و نافرمانی مدنی)   رژیم‌های استبدادی و بی‌رحم را ناتوان از مهار اهرم‌های قدرت کرده و به زانو در‌می‌آورد.

نیرویی قدرتمندتر نشان می‌دهد که چگونه مردم عادی برای پایان بخشیدن به استبداد دست به اعمالی خارق‌العاده زده‌اند (اعمالی همچون مقاومت دانمارکی‌ها در برابر نازیان، پیکار پیروزمندانهٔ جنبش همبستگی علیه رژیم  کمونیستی در لهستان،  و مبارزهٔ مدنی مردم شیلی برای سرنگون کردن رژیم دیکتاتوری و وابستهٔ آن کشور). مبارزهٔ بی‌خشونت همچنان در سرتاسر جهان، از بالکان گرفته تا برمه، ادامه دارد و هر روز دگرگونی‌های بیشتری در می‌آفریند.

نیرویی قوی‌تر مملو از شرح زندگی شخصیت‌های برجسته‌ای مانند مهاتما گاندی،لخ والسا، فعالان سیاه‌پوستی  که موتور محرکهٔ جنبش مدنی در آمریکای دهه پنجاه و شصت بودند و مادران  ناراضیان ناپدیدشده در آرژانتین است (این کتاب اکنون همراه با مستندی تلویزیونی در مورد مبارزهٔ بی‌خشونت در بازار موجود می باشد).

در دوره‌ای که بسیاری هنوز به خشونت به مثابه ابزار دگرگونی سیاسی و اجتماعی می‌اندیشند، این کتاب نیازی اساسی را پاسخ می‌گوید و به روشنی نشان می‌دهد که چگونه می‌توان بدون استفاده از خشونت به آزادی و عدالت رسید.

                                                                                                                                                                                                          پیتر آکرمن تدوینگر و رایزن سریال مستند تلویزیونی نیرویی قوی‌تر است. او دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته‌ روابط بین‌المللی از مدرسهٔ قانون و دیپلماسی فلچر در دانشگاه توفتز است. آکرمن اکنون مدیر هیئت سرپرستان این مدرسه است.

 جک دووال، مدیر تولید سریال مستند تلویزیونی نیرویی قوی‌تر است. او در زمینهٔ تنظیم و بسط برنامه‌های تلویزیونی با شبکه‌هایی از قبیل پی بی اس و لرنینگ چنل همکاری  کرده است. دووال پیش از این نایب رییس شبکه‌ تلویزیونی وتا و مدیر روابط بین‌شرکتی دانشگاه شیکاگو، سخنرانی‌نویس سیاسی و مامور ضداطلاعاتی بوده است.

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *