دانمارک، هلند، روزنستراس: ایستادگی در برابر نازی ها

 از کتاب “نیرویی قدرتمند تر”

نوشته: پیتر اکرمن و جک دووال

ترجمه: مرکز مطالعات بی خشونت

دانمارک: جنگ به شیوه‌ای دیگر

«آنها دانمارک را اشغال کرده بودند»

 هنگامی که در ۹ آوریل ۱۹۴۰ در آبراه‌ها و شهرهای دانمارک سپیده دمید، دانمارکی‌ها دیگر حاکم کشور خود نبودند. شب هنگام ارتش آلمان به سرعت حمله کرده بود و نیروهای نظامی دانمارک را در جزیره‌های زیلند، جاتلند، ‌و فین شکست داده بودند. تصرف پایتخت نیز به همان آسانی صورت گرفت. کشتی جنگی هانسِستادت دانزیگ در قلب شهر پهلو گرفت و تا ساعت پنج صبح نیروهای آلمانی پادگان نظامی سیتادل را، که یک قلعه‌ی قدیمی مشرف بر لنگرگاه بود، به اشغال خود در آوردند و هفتاد سرباز دانمارکی را بدون شلیک یک تیر اسیر کردند.۱

همزمان با رخدادهای بالا، هواپیماهای جنگی آلمان نیز در ارتفاع پایین بر فراز پایتخت پرواز می‌کردند طوری که مردم شهر می‌توانستند آرم لافتواف را روی بدنه‌ی آن به راحتی بخوانند. آنها اعلامیه‌هایی فرو می‌ریختند با این مضمون که آلمانیها می‌آیند تا «جلو اشغال انگلیسیها را بگیرند،» اما هدف اصلی آلمانیها این بود که مردم را بترسانند تا بی سر و صدا تسلیم شوند. جیت برون، یک مغازه‌دار ساکن کپنهاگ، به یاد می‌آورد، «هواپیماهای آلمانی که فرو آمدند… ما از بسترهایمان بیرون پریدیم و از پنجره‌ها به بیرون نگاه کردیم و دیدیم که آنها آنجا بودند. و ناگهان متوجه شدیم که چیزی وحشتناک روی داده است، اینکه آنها دانمارک را اشغال کرده‌اند.»۲

چند ماه پس از آنکه ارتش ویرانگر آدولف هیتلر لهستان را در سپتامبر ۱۹۳۹ به اشغال در آورد، و با این کار جنگ جهانی دوم را به راه اندازد، هیچ طراح عملیات جنگی یا رهبر جهانی گمان نمی‌کرد که دانمارک کوچکترین بختی برای مقاومت در برابر یورش آلمانیها را داشته باشد. وینستون چرچیل در فوریه ۱۹۴۰ اظهار داشت، «من نمی‌توانستم دانمارک را سرزنش کنم اگر در برابر حمله‌ی نازیها تسلیم می‌شد. در مورد دو کشور دیگر اسکاندیناوی، نروژ و سوئد، دست کم می‌شد از طریق خلیج باریکی که وجود داشت آن ببر را تغذیه کرد، اما دانمارک بد جوری به آلمان نزدیک بود، طوری که کمک رسانی به آن کشور ناممکن بود.»۳

پادشاه دانمارک، کریستین دهم و دولت دانمارک متوجه خطر شده بودند و امیدشان به پیمان منع حمله‌ای بود که در مه ۱۹۳۹ با آلمان امضا کرده بودند. هیتلر خودش در سخنرانی در برابر رایشتاگ در ۶ اکتبر این توهم را تقویت کرده بود که آلمان قصدی خیرخواهانه دارد و «یک همکاری وفادارانه و دوستانه» با دانمارکی‌ها ایجاد شده است. اما آنچنانکه جهانیان کمی بعد دیدند، آلمانها ترجیح می‌دادند که شریکشان خراجگزارشان باشد.۴

در ۱۹۳۹ اما کمتر دانمارکی‌ای این موضوع را دریافت. در روز اشغال، نیروهای دانمارکی کمتر از ۵۰۰۰ تن بودند، که چندان بیش از نصف تعداد قبلی نیروهای نظامی آن کشور نبود.ولی با وجود برتری نظامی ارتش آلمان، استراتژیستهای آلمانی حمله‌ی خود را خیلی به دقت برنامه‌ریزی کرده بودند زیرا می‌دانستند که مقاومت هماهنگ دانمارکی‌ها می‌تواند جدول زمانی حمله‌ی آلمانی‌ها را به خطر بیاندازد و اشغال هم‌زمان نروژ را ناممکن کند. انجام یک اعتصاب همگانی حتمی بود.۵

پنج روز پیش از عملیات، فرمانده نیروهای لشکری که مأمور تصرف کپنهاگ بود برای شناسایی اولیه به آنجا رفته بود. او که خود را یک بازرگان معرفی کرده بود، به بندرگاه رفته و جای مناسبی برای پیاده کردن نیروها را شناسایی کرده بود. سپس به پادگان سیتادل و از آنجا به اقامتگاه رئیس کل ستاد ارتش دانمارک رفته بود. سربازانی که نگهبانی می‌دادند محترمانه به بازرگان کنجکاو خوشآمد گفته و او را به سرگروهبان معرفی کرده بودند. سرگروهبان هم به او مرکز فرماندهی کل، مرکز ارتباطات، و دو دروازه‌ی اصلی پادگان را به او نشان داده بود. او به آلمان برگشت در حالی که از پیروزی احتمالی نیروهایش هیچ نگرانی نداشت.۶

شب پیش از حمله‌ی نیروهای آلمان، ژنرال کورت هیمر، رئیس ستاد نیروی ویژه‌ی اشغالگر، به سیسیل وان رنته-فینک، سفیر آلمان در دانمارک تلفن کرد و به او پیامی داد تا چند ساعت بعد برای دولت دانمارک ببرد. وان رنته-فینک، که یک دیپلمات بلندرتبه بود و با دانمارکی‌ها رابطه‌ی خوبی داشت، از این موضوع یکه خورد. پیام او در واقع یک التیماتوم بود که از دانمارکیها می‌خواست تا تسلیم شوند – و به آنها می‌گفت که آلمانیها آمده‌اند تا آنها را در مقابل برنامه‌ی متفقین برای به جنگ کشاندن کشورهای اسکاندیناوی محافظت کنند و اینکه آلمان هیچ برنامه‌ی خصمانه‌ای ندارد، ولی هر گونه مقاومتی را در هم خواهد شکست. التیماتوم یک اطمینان خاطر دیگری را هم در بر داشت: آلمان هیچ تعرضی «به تمامیت ارضی دانمارک یا استقلال سیاسی آن نخواهد کرد.»۷

در حالی که صدای شلیک گلوله از پیرامون کاخ آمالینبورگ به گوش می‌رسید، پادشاه کریستین با وزیرانش، از جمله نخست وزیر توروالد استانینگ و وزیر خارجه ادوارد مانش تشکیل جلسه داد تا تصمیم بگیرند که چه کنند. نخست وزیر و وزیر خارجه هر دو پیشنهاد تسلیم شدن می‌دادند. پادشاه چند دقیقه مانده به ساعت ۶ صبح با تسلیم شدن موافقت کرد. ژنرال هیمر، که کمی بعد با شاه دیدار کرد، گفت که به نظر می‌رسید که شاه «از درون در هم شکسته باشد در حالی که ظاهر بیرونی خود را به خوبی حفظ کرده بود.» پادشاه گفت که او و دولتش «هر اقدام ممکنی را انجام خواهند داد … تا هر اختلافی بین نیروهای آلمانی و کشور دانمارک را برطرف کنند. او آرزو کرد که بتواند کشورش را از بدبختیهای بیشتر حفظ کند.»۸

با برآمدن روز، دانمارکیها را بهت و ناباوری فرا گرفت. نخست وزیر استانینگ در پیامی از مردم خواست که پایبندی به قانون را حفظ کنند، و در برابر نیروهای آلمانی «به درستی» عمل کنند. او توضیح داد، « دولت دانمارک تصمیم گرفته است که، ضمن بیان اعتراض، شرایط کشور را در رابطه با اشغال تدوین کند. دولت با تعهدی صادقانه اقدام کرده است و کشور را از سرنوشتی شوم‌تر نجات داده است … و ما باید بر همکاری مردم تکیه کنیم.»۹

این پیام به معنی گردن نهادن بود ولی به معنی تسلیم و پذیرش شکست نبود – این سیاست به یک خیال‌ورزی سودمند متوسل می‌شد که عبارت بود از اینکه اگر چه کشور اشغال شده، ولی به تصرف در نیامده است و همچنان یک دولت مستقل است. این سیاست همکاری همچنین یک استراتژی برای فراهم کردن فضای هر چه بیشتر جهت حق تعیین حیات ملی بود. تاریخ‌نگار دانمارکی، پال لارینگ بعدها نوشت، «احتمال داشت که ما در ۹ آوریل قهرمانانه خودکشی کنیم. ولی هدفی که برگزیدیم این بود که “زنده بمانیم”.» اما همه‌ی دانمارکیها موافق نبودند. به عنوان یکی از نخستین کنشهای مقاومتگرانه، سفیر دانمارک در ایالتهای متحده خود را سفیر دانمارک “آزاد” اعلام کرد.۱۰

در آن هنگام هنوز کسی پیش بینی نمی‌کرد که جنگ تبدیل به یک جنگ جهانی خواهد شد که کشورهای فراوان و دهها میلیون انسان را درگیر خواهد نمود. رهبران دانمارک گمان می‌کردند که جنگ کوتاه خواهد بود و شاید هم به یک اروپای یکدست و یک دولتی زیر حکومت هیتلر منجر شود. اگر چنین می‌شد، به رسمیت شناخته شدن استقلال دانمارک از سوی آلمان می‌توانست همچون چتری جامعه‌ی دانمارک را پوشش دهد، به جای آنکه دانمارک هم مانند دیگر کشورها به سلطه‌ی رایش آلمان در آید. در چنین حالتی، همکاری به منزله‌ی انتخاب بد در مقابل بدتر بود. آلمانها به نوبه‌ی خود می‌خواستند که دانمارک را مطیع نگاه دارند تا بتوانند از نیروی کار، کشاورزی، و منبعهای طبیعی آنها بهره‌کشی کنند. برای تداوم صدور پارچه‌های دانمارکی، ساز و برگ نظامی و غذا به سوی سرزمین پدری، آلمانیها ترجیح می‌دادند که به جای اینکه کشور را به خاک خود ضمیمه کنند، با حکومت موجود در دانمارک کار کنند.

آلمانیها مایل بودند که برای حفظ آرامش در دانمارک، رفتاری متفاوت از طرز برخوردشان با دیگر کشورهای اشغالی پیشه کنند. افسران ورماخت سربازانشان را از خرید کالاهای کوپنی دانمارکی منع کردند و از پخش روزنامه‌ی ارتش آلمان خودداری کردند. جزوه‌ای در میان سربازان آلمانی توزیع شد که از آنها می‌خواست که با زنان و دختران دانمارکی به احترام رفتار کنند، بحث سیاسی نکنند، و فراتر از این همه، به یاد داشته باشند که دانمارکیها دشمن نیستند و در سلسله‌مراتب نژادی آلمان از جایگاه ممتازی برخوردارند. برلین مایل بود که دانمارک یک “تحت‌الحمایه‌ی الگو” باشد که بتواند آن را به جهان به عنوان سندی از مدنیت آلمانی نشان دهد. و اگر دانمارکیها فرمانبردار باشند، برای کنترل کشور نیازی به سربازان بیشتر نخواهد بود.

برای بسیاری از دانمارکیها، اشغال کمابیش آرامش خیال به حساب می‌آمد، زیرا خطر جنگ تمام عیار را پشت دروازه نگه می‌داشت – و پند پادشاه که از مردم می‌خواست آرامش خود را حفظ کنند نیز خردمندانه می‌نمود. با آنکه دانمارک هم حزبهای فاشیست و ناسیونالیست داشت، ولی ترکیب‌بندی سیاسی آن کشور تندروهایی از آن دست را به حاشیه رانده بود، و نیز خیابانها را از درگیریهای ایدئولوژیک، و اغلب خشونت‌آمیزی که در دیگر کشورهای اروپایی زیر اشغال نازیها وجود داشت، بری نگاه داشته بود. از آنجا که ساختار اداری و نهادهای دانمارک، به عنوان نمادهای اقتدار سیاسی دانمارک، همچنان بر پا مانده بودند، انگیزه‌ی چندان مبرمی برای ایستادگی وجود نداشت – مقاومت تمام عیار می‌توانست به معنی پرهیز از همکاری باشد.

اما بسیاری از دانمارکیها سرخورده شده بودند از اینکه کشورشان نتوانسته است به جنگ برخیرد؛ بسیاری معتقد بودند که رهبرانشان خیلی زود تسلیم شده‌اند. دانمارکیها و آلمانیها به مدت چندین سده بر سر اشلسویگ (جنوبی‌ترین استان دانمارک یا شمالی‌ترین ایالت آلمان) درگیری داشته‌اند، اما در جنگ دانمارک-پروس در سال ۱۸۶۴ آن نبرد به اوج خود رسید و به شکست دانمارک انجامید – و بد رفتاری آلمانیها با مردم دانمارک در دهه‌های پس از آن جنگ بر کینه‌ی دانمارکی‌ها افزوده بود. بنا بر این در پشت سازش آرام ظاهری و رسمی، اندوه و اضطراب وجود داشت. هربرت پاندیک، که در آن زمان یک دانشجوی ۱۳ ساله بود، به یاد می‌‌آورد، «مخالفت فیزیکی خیلی کمی وجود داشت، اما از همان آغاز هم … می‌توانستی حس کنی که دانمارکی‌ها قصد خوشآمدگویی به آلمانها ندارند.»۱۱

«دانمارکی خوب چه کسی است؟»

در زمان اشغال آلمانی‌ها، آرن سجر یک دانش‌آموز ۱۷ ساله بود که با والدینش در اسلاگلس، شهری کوچک در غرب استان زیلند، زندگی می‌کرد. در ۹ آوریل، او سر راهش به مدرسه از رفتار دوستانه‌ی مردم با سربازان تازه‌ رسیده یکه خورده بود و پس از آن هم متعجب شده بود از اینکه چگونه مردم یک گروه موسیقی ارتش آلمان را پس از اجرای چند ترانه‌ به زبان دانمارکی تشویق می‌کردند. او یک روزنامه‌ی محلی گرفت و دید که پادشاه به مردم پیام داده است که همچون دانمارکی‌های خوب رفتار کنند. او از خود پرسید، «دانمارکی خوب چه کسی است؟ یک دانمارکی خوب در موقعیتی اینچنین که کشورش در اشغال دشمن است، چه رفتاری باید داشته باشد؟»

سجر به خانه برگشت و پاسخهای خود را در قالب فهرستی به نام ده فرمان برای دانمارکیها تدوین کرد. او ۲۵ نسخه از آن فهرست تهیه کرد. فهرست ده فرمان سجر به شرح زیر بود:

  1. نباید در نروژ و آلمان سر کار بروی.
  2. باید برای آلمانیها بد کار کنی.
  3. باید برای آلمانیها کندتر کار کنی.
  4. باید ماشین‌ها و ابزارهای مهم را خراب کنی.
  5. باید هر چیزی که به درد آلمانی‌ها می‌خورد را خراب کنی.
  6. باید حمل و نقل را با تأخیر انجام دهی.
  7. باید فیلمها و روزنامه‌های آلمانی و ایتالیایی را تحریم کنی.
  8. نباید از فروشگاههای آلمانی خرید کنی.
  9. باید با خیانتکاران آنطور که سزاوارند برخورد کنی.
  10. باید به هر کسی که مورد پیگرد آلمانی‌هاست پناه بدهی.

به مبارزه برای آزادی دانمارک بپیوندید!

آنگاه سجر فهرستی از با نفوذترین آدمهای ساکن اسلاجلس تهیه کرد، از جمله شهردار، بانکداران، پزشکان، و روزنامه‌نگاران. شب بعد، او بر دوچرخه‌اش سوار شد و ده فرمان خود را در صندوق‌های پستی آنها انداخت. او به زودی دریافت که احترام همگانی دانمارکیها نسبت به آلمانها همچون نقابی بود بر روحیه‌ی قوی مقاومت آنها، و سجر توانست راههای جدیدی را برای بیان آن مقاومت بیابد. او و دوستانش در باک بنزین خودروهای ارتشی و شخصی آلمانها شکر می‌ریختند و اعلامیه‌های ضد آلمانی را به دانش‌آموزان در سراسر کشور پست می‌کردند. طولی نکشید که ده فرمان سجر در میان دانمارکیها دست به دست می‌شد و برای دانمارکیهایی که مقاومت ملی را به پیش می‌بردند حکم سندی مقدس پیدا کرد.۱۲

در ماه مه، تعدادی از گروههای جوانان در کپنهاگ دیدار کردند و با راهنمایی هال کاچ که یک استاد الهیات بود، انجمن جوانان دانمارکی را ایجاد کردند که هدف آن پاسداری از هویت دانمارکی و ارزشهای دموکراتیک بود. افزون بر آن، کاچ مخاطبان فراوان و پوشش مطبوعاتی زیادی را متوجه سخنرانیهای خود در باره‌ی تاریخ دانمارک کرد و از آن طریق بر نیاز مبرم به همبستگی ملی در برابر آلمانیها و نازیهای دانمارکی تأکید کرد. او استدلال می‌کرد که اشغال کشور دانمارک نمی‌تواند قدرت و مشروعیت ملت دانمارک را خنثا کند.۱۳

این روحیه‌ی قوی ملی آشکارترین توفندگی خود را در جشنواره‌های موسیقی محلی نشان داد، که اغلب به رخدادهای منطقه‌ای بزرگی تبدیل می‌شدند. در ۱۴ جولای در نزدیکی شهر آلبورگ حدود ۱۵۰۰ تن سرودهایی در باره‌ی جنگ ۱۸۶۴ با آلمان، دلیری سربازان و دختران ِ بر جا مانده خواندند. در ماههای آگوست و سپتامبر سه-چهارم میلیون دانمارکی در جشنواره‌های گوناگون آن سرودها را خواندند. در هفتادمین سالروز تولد پادشاه در ۲۶ سپتامبر، هزاران تن در خیابانهای کپنهاگ گرد آمدند تا با سرودهایشان تولد پادشاهی را تبریک بگویند که نماد ملت دانمارک بود. جیت بران به یاد می‌آورد، « آدمهای زیادی فکر می‌کردند که جمع شدن توی پارکها و آواز خواندن یک جور تحریک کردن آلمانها بود.»۱۴

درگیری رو در رو با اشغالگران می‌توانست به منزله‌ی نقض سیاست همکاری دولت باشد، اما شرافت و شخصیت دانمارکی را می‌شد به عنوان ارزشهایی که در ظاهر غیر سیاسی هستند ابراز نمود. با این وجود، در زمانی که روحیه‌ی همگانی می‌توانست دچار افسردگی شود، آنها چیرگی آلمان را به چالش کشیدند. با این وجود جنبش مقاومت تا سال ۱۹۴۱ شکل نگرفت، جشنواره‌های موسیقی و دیگر کنشهای اعتراضی نمادین روزانه شالوده‌ی روانی اعتراض را بنا نهادند – بر خلاف شیوه‌ی مبارزه‌ی کارگران جنگجو و روشنفکران ناراضی که سی سال بعد در لهستان کمونیستی توانست فضایی اجتماعی‌ برای اپوزیسیونی به وجود آورد که هنوز به یک جنبش تبدیل نشده بود.

روزنامه‌نگاران دانمارکی نیز در پیدایش جنبش مقاومت نقش داشتند. اندکی پس از اشغال، وابسته‌ی مطبوعاتی آلمان به دفتر مطبوعاتی وزارت خارجه‌ی دانمارک رفت تا مقررات انتشارات را برای آنها تعیین کند: همه‌ی خبرهای خارجی و سرمقاله‌ها باید پیش از انتشار از هرگونه انتقادی نسبت به نیروهای اشغالگر پاکسازی شوند، و هیچ گونه خبر نظامی بدون موافقت قبلی اجازه‌ی چاپ ندارند. اما رسانه‌های دانمارکی که به آزادی کامل خو گرفته بودند، به شکلی پنهانی از این مقررات سرپیچی می‌کردند. یک روزنامه‌ی عصر به نام اکسترا بلادت مقاله‌هایی را به شکل یک خط در میان چاپ کرد و با این کار به خوانندگان خود فهماند که باید نانوشته‌های میان سطرها را هم بخوانند. گوینده‌های رادیو کالوندبورگ و رادیو کپنهاگ اغلب خبرهای سانسورشده‌ی جنگ را به همان شکل رسمی می‌خواندند، «این آخرین اعلامیه‌ی خبری آلمانیهاست،» و با یک اعلام رسمی نیز خبر را پایان می‌دادند، «آنچه شنیدید اعلامیه‌ی خبری آلمانیها بود،» که با لحنی ریشخندآمیز گفته می‌شد.۱۵

هیچ گوشه‌ای از دانمارک از این موج فزاینده‌ی هویتخواهی دانمارکی برکنار نمانده بود، اگر نگوییم که با اشغالگران رویارو شده بود. ملت مسئولیت روحیه‌ی ملی خود را پذیرفت هنگامی که دولت باید برای همکاری با اشغالگران اقدامهایی بکند – که هر هفته بیش از پیش شکست ناپذیر می‌نمود. کمتر از شش هفته پس از اشغال دانمارک، کشورهای هلند، بلژیک و فرانسه نیز به اشغال در آمدند، و بریتانیا تنها کشور اروپایی بود که در برابر ماشین جنگی نازیها همچنان مقاومت می‌کرد.

«مرگ بر خائنان!»

حزب نازی دانمارک، که از پیروزیهای آلمان در میدانهای جنگ جسارت یافته بود و پشتش نیز به نازیهای آلمان گرم بود، سعی کرد که در ژوئن ۱۹۴۰ در کپنهاگ کودتا کند. کودتا شکست خورد، اما رهبران دانمارک کاری کردند که دانمارک در برابر هر اقدام دیگری برای دستیابی نازیها به حکومت بیمه شود. در ۲ جولای، پنج حزب دانمارکی یک گروه پارلمانی تشکیل دادند به نام کمیته‌ی نه نفره، که از آن پس تصمیمهای اصلی حکومتی را اتخاذ می‌کرد. وزیران نادلخواه را برکنار کردند، از جمله مونش که وزیر خارجه بود و اثر انگشت او در همه جای سیاست همکاری به چشم می‌خورد. اما با وجود اخراج مونش، سیاست او کنار گذاشته نشد.۱۶

اریک اسکاونیوس به وزارت خارجه گماشته شد که پیشتر نیز همین سمت را داشت و در زمان جنگ جهانی اول سفیر دانمارک در آلمان بود و در آن زمان دانمارک توانسته بود در جنگ بی‌طرف بماند. اگر چه اسکاونیوس فردی متکبر و غیر مردمی بود، اما عمل‌گرا بود و بهترین کسی بود که می‌توانست با آن جانور برلین سر و کله بزند – و او نسبت به قرارداد سیاست همکاری رویکردی قضا و قدری داشت. اگر چه او هوادار آلمان نبود، اما باور داشت که آن کشور در جنگ پیروز می‌شود، بنا بر این هدف خود را بر نجات کشور از ستم و سرکوب قرار داد.

اسکاونیوس به شکل قابل توجهی به سمت اربابان جدید دانمارک گرایید، با این بیان که ملت «نباید در هیچ شرایطی با همسایه‌ی بزرگ جنوبی خود درگیر شود.» او پیروزیهای آلمان در میدان جنگ را ستود و گفت که «دوره‌ی نوینی در اروپا» آغاز شده است، و دانمارکیها را فراخواند تا به «همکاری فعال دوجانبه» با آلمانیها بپردازند. این رویکرد چاپلوسانه خوراکی برای نازیهای دانمارکی فراهم کرد و آنها از شاه خواستند تا همه‌ی وزیران را به جز اسکاونیوس اخراج کند و نازیهای دانمارکی را جایگزین آنها کند که «دوره‌ی نوین را درک می‌کردند.» شاه از این کار سر باز زد ولی حکومت همچنان به حساسیتهای آلمانیها احترام می‌گذاشت. در آغاز سال ۱۹۴۱ بیانیه‌های همگانی که نسبت به روابط خارجی دانمارک زیان‌‌آور دانسته می‌شدند را جرم به شمار آوردند – حتا یک گفتگوی خصوصی نیز ممکن بود به زندانی شدن فرد بیانجامد. قانونهای جدیدی گذرانده شد که برای «دشمنان قدرت اشغالگر» زندان ابد در نظر می‌گرفت.۱۷

در ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ نیروهای آلمانی به اتحاد جمهوریهای شورایی حمله کردند. آلمانی‌ها از دانمارک خواستند که رابطه‌ی دیپلماتیک خود با جمهوریهای شورایی را قطع کند و رهبران حزب کمونیست دانمارک (د.ک.پ.) را دستگیر کند. این درخواست رهبران دانمارک را در قید و بند قرار داد: گردن نهادن به این درخواست حقوق قانون اساسی شهروندان دانمارکی را نقض می‌کرد، اما رد آن نیز می‌توانست به دستگیری کمونیستها از سوی آلمانیها بیانجامد. عضوهای حزب محافظه‌کار مردم پذیرفتند که این درخواست «با دریافت عرفی مردم دانمارک از مفهوم عدالت در تناقض است» ولی از سوی دیگر کمونیستها را نیز متهم کرد که «مرتکب وحشت افکنی و اخلال» شده اند. در ماه آگوست پارلمان دانمارک، ریگسداگ، حزب کمونیست را منحل کرد و پلیس ۳۰۰ عضو آن حزب، از جمله سه نماینده‌ی پارلمان، را دستگر کرد. فضای آزادیهای دانمارکیها تنگتر شد.۱۸

با ادامه‌ی جنگ در جبهه‌های شرقی، هیتلر تصمیم گرفت که نبرد علیه بلشویسم باید همه‌ی اروپا را شامل شود، و در نوامبر ۱۹۴۱ از دانمارک دعوت کرد که وارد جنگ شود. وزیران دانمارک در یک نشست اضطراری موضعی دو پهلو گرفتند. در ۲۳ نوامبر وان رنته-فینک دعوت آلمان را تکرار کرد: «دانمارک باید فوری پیمان پیوستن به جنگ را امضا کند. وگر نه … دانمارک کشوری دشمن شمرده خواهد شد و باید با پیامدهای گریزناپذیر آن رویارو شود.» اسکاونیوس به برلین رفت و پیمان را امضا کرد.

روز بعد دانشجویان در میدان کاخ آمالینبورگ کپنهاگ گرد آمدند و تا دفتر روزنامه‌ی نازی دانمارک و از آنجا تا ریگسداگ راه‌پیمایی کردند. روزنامه‌ی تایمز لندن نوشت، «آنها پلیس را کنار زدند و با فریادهای “مرگ بر اسکاونیوس” و “مرگ بر خائنان” در بخشهای گوناگون شهر راه‌پیمایی کردند. پلیس از نورافکن استفاده کرد و با باتون به جمعیت حمله کرد، و با شلیک تیرهای بی هدف توانست تظاهرات کنندگان را از رفتن به سوی … مرکز فرماندهی آلمان باز دارد.» اسکاونیوس با محافظت شدید نیروهای امنیتی از برلین برگشت، مبادا که برگشت او تظاهرات بیشتری را دامن بزند.۱۹

این واکنش دولتهای آلمان و دانمارک را غافل‌گیر کرد، و آنها را به این نتیجه رساند که سیاست همکاری از هیچ گونه حمایت همگانی واقعی برخوردار نیست. چند روز بعد روزنامه‌ها معترضان را سرزنش کردند، اما کابینه‌ی دانمارک خاموشانه تصمیم گرفت که اگر آلمانها تصمیم بگیرند که از نیرو یا ساز و برگ نظامی دانمارک در جبهه‌های خاوری استفاده کنند، یا اگر از دانمارک خواسته شود که قانونهای ضد یهود تصویب کند، چنان درخواستهایی را رد کند. اما این اندک قد علم کردن نیز چندین هفته بعد از بین رفت، زیرا دولت ناچار شد که شش قایق اژدر انداز نو را به نیروی دریایی آلمان تحویل دهد. در زمینه‌ی جلوگیری از استخدام سربازان دانمارکی از سوی آلمانیها نیز کار چندانی صورت نگرفت. به زودی همه‌ی مردان دانمارکی که به سن خدمت سربازی می‌رسیدند به استخدام فریکورپس دانمارک در آمدند. گزینه‌های مقابله با اشغالگران نیز دیگر تنها به جشنواره‌های موسیقی یا راه‌پیمایی‌های خیابانی محدود نمی‌شد – اکنون گزینه این بود که آیا باید در کنار آنها جنگید یا در مقابل آنها.

«همه‌ی ما باید اقدام کنیم»

از همان آغاز سال ۱۹۴۲ دانمارکیها با نیروی فیزیکی و حتا با اخلالگری و خرابکاری آلمانیها را به چالش کشیدند. یک گروه از دانش‌آموزان آلبورگی که خود را کلوب چرچیل می‌نامیدند، شعارشان این بود، «اگر بزرگسالها کاری نکنند، ما می‌کنیم.» یکی از رهبرانشان به یاد می‌آورد، «ما یک تابلو ضد نازی داشتیم که یک صلیب شکسته بود که در هر شاخه‌اش یک نوک پیکان داشت و آن را بر روی دیوارها، راه پله‌ها، و هر جا که می‌توانستیم نصب می‌کشیدیم. بهترین کارمان این بود که یک قطار باری پر از ساز و برگ نظامی را به آتش کشیدیم.»۲۰

فعالترین گروههای خرابکاری گروههایی بودند که رهبریشان با کمونیستهایی بود که پس از حمله‌ی آلمان به جمهوریهای شورایی به فعالیت زیرزمینی روی آورده بودند. آنها که خود را سازمان کوپا یعنی پارتیزانهای کمونیست می‌نامیدند به کارخانه‌هایی که کارشان تولید ساز و برگ جنگی بود حمله می‌کردند. در ظرف چند ماه، آنها به غیر کمونیستها هم اجازه‌ی پیوستن به سازمان دادند و نام آن را به بوپا (پارتیزانهای طبقه‌ی متوسط) تغییر دادند. از آن عملیات خسارت اندکی به بار آمد، اما آنها اجرای سیاست همکاری را مشکل کردند: اگر دولت می‌خواست به اخلالگران حمله کند، پشتیبانی اندکی که برایش مانده بود را هم از دست می‌داد؛ اگر هم کاری نمی‌کرد، دشمنی اربابهای آلمانی خود را بر می‌انگیخت که ادامه‌ی حکومتشان به آن بستگی داشت.۲۱

در همان زمان، مطبوعات زیرزمینی که به تازگی رشد فراوانی یافته بودند، به ترویج کنش علیه نیروهای اشغالگر پرداختند. در پاییز ۱۹۴۱ روزنامه‌ی دی فری دانسک و پس از آن روزنامه‌ی زیرزمینی فریت دانمارک از سوی سیاستمداران ضد آلمانی و روزنامه‌های دیگر شروع به انتشار کردند. بسیاری از کسانی که در کار انتشار روزنامه‌های زیرزمینی مشارکت کردند جوانانی بودند که تجربه‌ی چندانی در این کار نداشتند و تنها تعداد اندکی ماشین تایپ و چند دستگاه تکثیر کهنه داشتند. پیدا کردن پول، کاغذ، جوهر و دستیاران قابل اعتماد، و نیز پیدا کردن جایی که خطر شناسایی نداشته باشد کاری سخت بود. با این وجود، مطبوعات زیرزمینی به سرعت به بلوغ رسیدند و سرکوب آنها چندان ممکن نشد. در آخرهای سال ۱۹۴۲ یک خبرگزاری مخفی به نام اینفرمیشن گزارشهایی را از منابعی مانند بی بی سی، سوئد، وزارتخانه‌های دانمارک، و منابع سانسور نشده گرد آورد. در ۱۹۴۳ نشریه‌های غیرقانونی به تیراژی معادل ۲٫۶ میلیون نسخه دست یافتند و یک کمیته‌ی هماهنگی مطبوعات غیر قانونی و اتاق خبر مشترک تشکیل شد.۲۲

آرن سجر و دوستانش که شهر اسلاگلس را ترک کرده و در دانشگاه کپنهاگ دانشجو بودند به جبهه‌ی انتشاراتی پیوستند. آنها یک ماشین تکثیر کهنه تهیه کردند و خدمات اطلاعاتی دانشجویان را ایجاد کردند. آنها به زودی شروع به انتشار کتابهای غیرقانونی کردند. کتابها را با مقوا جلد می‌کردند و از خانه‌ها و آپارتمانهایشان پخش می‌کردند. کتاب ماه غروب کرده استنوشته‌ی جان اشتاین بک و یک کتاب دانمارکی به نام کتاب سفید که شامل سندهای نشستهای هیأت دولت در زمان اشغال آلمانیها بود دو تا از پر فروشترین کتابها بودند. اقدامهای سازشکارانه‌ی دولت که در آن کتاب افشا شده بود بسیاری از دانمارکیها را بهت زده کرد؛ بیش از ۲۰،۰۰۰ نسخه از آن کتاب فروش رفت. کتاب دیگری به نام فوهرِروُرت که مجموعه‌ای از سخنرانیهای هیتلر بود بر روی جلدش تصویری از هیتلر را نشان می‌داد که زره شوالیه‌ها را پوشیده و سوار اسبی سفید بود و پرچم صلیب شکسته در دست داشت. دو هزار نسخه از آن کتاب به نشانیهای پستی ارتش آلمان فرستاده شد؛ نازیها که فکر می‌کردند آن تصویر نامحترمانه است به خشم آمده بودند.۲۳

خواه در قالب انتشار زیرزمینی و خواه در خود جامعه، مقاومت و پرهیز از همکاری درونمایه‌ی اصلی پاسخ دانمارکیها به اشغال شد.  در مراسم رسمی پُرسه‌ی نخست وزیر استاونینگ در مه ۱۹۴۲، بیش از ۱۲،۰۰۰ تن در بزرگترین تالار کپنهاگ گرد آمدند تا به او احترام بگزارند. انتظار می‌رفت که پادشاه کریستین در مراسم شرکت کند، و هنگامی که در ردیفهای جلو سالن جمعیت تکان خورد، همه سر پا ایستادند تا رهبر محبوبشان را ببینند. به جای آن وزیر آلمانی وان رنته-فینک وارد شد. یکی از ناظران گفت، «نمی‌شود توصیف کرد که مردم با چه سرعتی سر جای خود نشستند، و چون سالن بزرگ بود،‌ این کار مثل یک موج بود و سکوت بی مانندی حاکم شد.» سرانجام هنگامی که پادشاه وارد شد، به گرمی از او استقبال شد.۲۴

پادشاه کریستین که نماد میراث دانمارک بود به یک چهره‌ی کلیدی اجتماعی و روحانی تبدیل شد. پیش از جنگ، او هر روز سوار بر اسبش از خیابانهای کپنهاگ می‌گذشت، و او به اسب سواری خود در طول جنگ ادامه داد. از آنجا که او بدون محافظ بود، مردم در مسیر او می‌ایستادند و برایش هورا می‌کشیدند و برخی نیز پیش می‌رفتند و با او دست می‌دادند. سربازان آلمانی نیز گاهی می‌خواستند توجه او را جلب کنند ولی او بی استثنا نگاهش را از آنها بر می‌گرداند. به گفته‌ی اسقف کپنهاگ، «او ما را حفظ می‌کند، او ما را متحد می‌کند، او ما راهنمایی می‌کند.»

یکی دیگر از انگیزه دهندگان، جان کریستمس مولر، یک نماینده‌ی پارلمان بود که حاضر به همکاری با آلمانها نبود و در سال ۱۹۴۱ که او وزیر بازرگانی بود زیر فشار بود تا استعفا کند. پس از آنکه او در مطبوعات زیرزمینی و در گردهمایی‌های عمومی همچنان به انتقاد از سیاستهای آلمان پرداخت، وان رنته-فینک درخواست کرد که مولر از نمایندگی پارلمان اخراج شود و از ایراد سخنرانی ضد آلمانی منع شود. دانمارکیها از این کار سر باز زدند، و آلمانیها تصمیم گرفتند که او را دستگیر کنند. اما او به لندن گریخت و در طول جنگ همچون شیپور فریاد اعتراض خود را از طریق سخنرانیهای آتشین رادیویی ادامه داد.

در آگوست ۱۹۴۲ آلمانیها با درخواست افزایش سانسور و تقاضای حکم اعدام برای مبارزان مقاومت سعی کردند که جلو مقاومت فزاینده را بگیرند. دولت آن درخواستها را رد کرد،‌ ولی مقاومت را نیز محکوم کرد. چند روز بعد، مولر سخنرانی رادیویی متفاوتی را از رادیو بی بی سی برای مردمش پخش کرد، سخنانی که بیشتر نشان دهنده‌ی روحیه و شخصیت هم میهنانش بود: «همه‌ی ما باید اقدام کنیم. وظیفه‌ی ماست که تنها یک چیز در نظر داشته باشیم، چیزی که بیش از همه به آلمان صدمه می‌زند … وظیفه‌ی خود را انجام دهید – کار خود را انجام دهید.»۲۵

توهینها، مدالها و اعتصابها

با شدت یافتن مقاومت در دانمارک، هیتلر به این نتیجه رسید که کشور در آستانه‌ی شورش است. در این مرحله، بریتانیا و آمریکا در حال آماده‌سازی طرحهای نهایی اشغال شمال افریقا بودند،‌ و تمرکز فوهرر بر مانع شدن از پیشرفت متفقین بود. آلمانها ناگزیر بودند از هر گونه انحرافی، از جلمه در دانمارک، پیشگیری کنند. بنا بر این رهبر آلمان به این نتیجه رسید که روابط آلمان-دانمارک باید تغییر یابد – هر چند او برای توجیه کار خود نیاز به یک بهانه داشت.

آلمان در ۲۶ سپتامبر ۱۹۴۲، در هفتاد و دومین سالروز تولد شاه کریستین، چنان بهانه‌ای را پیدا کرد. هیتلر تلگرافی به شاه فرستاد و تولد او را تبریک گفت و بهترین آرزوها را برای او آرزو کرد. شاه با سردی و موجزانه پاسخ داد: «با بالاترین سپاسهایم، کریستین رکس.» هیتلر این جواب را به معنی یک رویارویی شخصی و نشانه‌ای از ناهمکاری دانمارک تعبیر کرد. در پاسخ، هیتلر وان رنته-فینک را فراخواند و از دانمارک خواست که ۳۰،۰۰۰ نیروی جوان دانمارکی در اختیار ارتش آلمان بگذارد،‌ و نیز خواهان برکناری دولت دانمارک شد. روزنامه‌ی دیلی تلگراف لندن در عنوان اصلی خود نوشت، «هیتلر آماده‌ی تصرف دانمارک می‌شود. حکومت گشتاپو تهدیدی است برای پادشاه کریستین.»۲۶

آلمانی دو تن از مردان خود را برای به زیر کشیدن دولت دانمارک گسیل کردند. ژنرال هرمان وان هانکن اعزام شد تا فرماندهی ارتش را به دست بگیرد. ژنرال اس اس، دکتر ورنر بِست که یک مقام دفتری با سابقه‌ی نازی بود سفیر تام الاختیار آلمان در دانمارک شد؛ هیتلر در یک ملاقات خصوصی به او دستور داد که با “مشت آهنین حکومت” کند. آخرین دستور برلین این بود که اسکاونیوس، که فرد مورد علاقه‌ی نازیها بود، را به نخست وزیری بگمارد. او به سرعت کابینه‌ی خود با همکاران آلمان‌دوست خود پر کرد. مردم دانمارک که مخالفتشان با او آشکار بود در سراسر دانمارک به اعتراض و تظاهرات پرداختند.

ورنبر بست تشخیص داد که نباید کاری کند که پیمان معروف به «تمایل به عرضه» را به خطر نیاندازد، او معتقد بود که اولویت نخست آلمان این بود که در جنگ پیروز شود و در پیش گرفتن سیاستهای سرکوبگرانه می‌توانست به رشد مقاومت دامن بزند. این سیاست او را در رویارویی مستقیم با هانکن قرار داد، اما حرف نهایی با بست بود مگر اینکه از برلین فرمان دیگری برسد. او در پی برقراری روابطی دوستانه با پارلمان دانمارک بر آمد، و در گزارشی که از نخستین ماه مأموریت خود می‌داد نوشت، مردم دانمارک از جنگ «خسته و بیزارند،» صادرات دانمارک به آلمان بالا رفته، و تولید صنعتی و کشاورزی افزایش یافته است. برلین او را تحسین کرد، اما بست موقعیت را ماست‌‌مالی کرده بود: واقعیت این بود که در زیر سطح به ظاهر آرام، موجهای نیرومندی علیه اشغالگران در جریان بود.۲۷

در ۲۳ مارس ۱۹۴۳، بست در یکی از بزرگترین اشتباه‌هایش، به دانمارک اجازه داد تا انتخابات پارلمانی برگزار کند؛  آلمان می‌خواست ثابت کند که به ارزشهای کشورهای زیر اشغال خود احترام می‌گذارد. هر چند کمونیستها از مردم خواسته بودند که رأی سفید به صندوقها بیاندازند، حزبهای دیگر در پی به دست آوردن رأی هر چه بالاتر بودند. بیشتر گروههای مقاومت از ائتلاف حزبهای دموکراتیک پشتیبانی کردند. ائتلاف جنبش همکاری جوانان دانمارک بیش از یک میلیون نشان توزیع کرد که بر آنها تصویر پرچم دانمارک بود و زیر آن نوشته شده بود «رأی داده است.» به سینه چسباندن آن نشانها تنها یک کار نمادین نبود، بلکه مایه‌ی شرم کسانی می‌شد که رأی ممتنع (برگه‌ی سفید) می‌دادند. در پایان ۸۹٫۵ درصد مردم در انتخابات شرکت کردند که در تاریخ دانمارک بی‌سابقه بود. حزبهای ائتلافی بیش از ۹۴ درصد رأیها را به دست آوردند و ۱۴۱ صندلی از ۱۴۹ صندلی ریگسداگ را به خود اختصاص دادند. نازیهای دانمارک به سختی توانستند سه صندلی خود را حفظ کنند.۲۸

بست ناکامی نازیهای دانمارک را به دلیل بی کفایتی فریتز کلاوسن رهبر حزب دانست. او نتوانست بفهمد که نتیجه‌ی آن انتخابات برای نازیها یک شکست بزرگ بود زیرا انتخابات گواه روشنی بود بر این‌که مردم دانمارک به روشنی دموکراسی بومی خود را بر سلطه‌ی خارجی ترجیح می‌دادند. در سده‌ی بیستم کمتر رژیم خودکامه‌ای توانسته به این نکته پی ببرد که برگزاری انتخابات می‌تواند چه قدرت ذهنی– و چه امکانی برای تقویت اپوزیسیون – برای جنبشهای مردمی فراهم آورد. اکنون مقاومت به طوری فزاینده دلیل اقدامهای خود را به فرصت دانمارکیها برای ایجاد تغییر در جنگ پیوند می‌زد. بی بی سی مبارزه‌ی تبلیغاتی خود را افزایش داد و از دانمارکیها خواست که از آلمان ببُرند. لیست سیاهی نوشته شد و نام دانمارکیهایی که در کنشهای هواداری از آلمان دخالت داشتند از رادیو اعلام می‌شد – این کار تقلیدی بود از کاری که هندیها در زمان استعمار انگلیس برای رسوایی خائنان می‌کردند و بر سر آنها آب ننگ می‌ریختند. پیروزیهای متفقین، به ویژه پیروزی استالینگراد، پوشش گسترده‌ای در رسانه‌ها یافت شاید دانمارکیها را به مقاومت بر انگیزد.

این اقدامها باعث شد که اخلالگری بیشتری انجام شود. در ماه جولای ۹۳ مورد خرابکاری و در آگوست  ۲۲۰ مورد انجام شد. یکی از گروههای خرابکاری اصلی گروه هالجر دانسک بود که نام خود را از یک قهرمان استوره‌ای دانمارک گرفته بود که هر گاه کشورش به خطر می‌افتاد از خواب بر می‌خاست. جینس لیلولند در باره‌ی اینکه چرا آن گروه را تشکیل دادند توضیح داد که «من در مسیر هارالدسگید دوچرخه‌سواری می‌کردم … و هنگامی که یک گروه از سربازان قدم زنان از کنارم گذشتند، از کوره در رفتم و به آنها تف کردم. چند نفر پلیس مرا گرفتند و به یک پاسگاه پلیس بردند … تصمیم گرفتم که بار دیگری که دستگیر شوم باید برای کاری باشد که به آلمانیها صدمه زده باشد.» اما آن چیزی که بیشترین ضربه را به اشغالگران می‌زد چیزی غیر از خرابکاری بود.۲۹

کارگران که از دیگر شکلهای ایستادگی فعال انگیزه گرفته بودند، دست به اعتصاب زدند. این گونه اعتراض برای دانمارکیها کار تازه‌ای نبود: در ۱۹۲۰، یک اعتصاب سراسری از سوی رهبران کارگری برای تغییر قانون اساسی (که به قدرت تصمیم‌گیری بیشتر برای کابینه و پارلمان انجامید) سازماندهی شده بود. اکنون هدف یک دشمن خارجی بود. هنگامی که در پی یک اقدام خرابکارانه علیه یکی از نفربرهای آلمانی که در دست تعمیر بود، فرمانده آلمانی شهر نیروهایش را به درون کشتی‌سازی آدنس فرستاد، کارگران دست از کار کشیدند. همانند کارگران آلمانی روهر، هیچ چیزی برای کارگران دانمارکی دردناکتر از این نبود که مجبور شوند برای بیگانگان کار کنند. هنگامی که خبر اعتصاب به دیگر کارخانه‌های شهر رسید، کارگران در همبستگی با آنها دست از کار کشیدند.

اعتصابها از آدنس به اسبیرگ، بندری در ساحل غربی جاتلند کشیده شد که در آنجا اعتصاب کارگران یک انبار ماهی به یک “اعتصاب سراسری در شهر” تبدیل شد. همه‌ی مردم، از جمله ماهیگیران، پلیس، آتش‌نشانها، کارکنان اداره‌ها، و کارکنان دولتی دست از کار کشیدند، در محل کار خود را بستند، و در مرکز شهر گرد آمدند. آلمانیهای خشمگین مقررات منع رفت و آمد بر قرار کردند ولی مردم آن را نادیده گرفتند. مردم در خیابانها جمع شدند و گفتند تا زمانی که منع رفت و آمد لغو نشود به سر کار خود بر نخواهند گشت. پس از پنج روز،‌ آلمانیها تسلیم خواست آنان شدند. دو روز بعد، اعتصاب دیگری در آدنس شروع شد، و مقاومت به شهرهای بزرگتری مانند آلبورگ و آرهوس کشیده شد. در آدنس، مقامهای وزارتی، شهردار، و حتا رهبران اتحادیه‌ها از کارگران خواستند که به سر کار برگردند. اما کارگران دریافته بودند که اعتصاب چگونه سربازان و مقامهای آلمانی را برآشفته می‌کند. حالا که کارگران دریافته بودند که آلمان به اقتصاد کارآی دانمارک نیاز دارد، می‌خواستند هر کار از دستشان بر آید انجام دهند تا چرخهای آن را از کار بیندازند.

اعتصاب آدنس به خشونت گرایید. یک بار، یک سرباز آلمانی که مورد اعتراض یک گروه خشمگین واقع شده بود، تفنگش را کشید و به درون جمعیت چندین تیر شلیک کرد، و چهار تن از جمله یک پسر نوجوان را زخمی کرد. جمعیت که به خشم آمده بود بر سر سرباز ریخته و او را چنان زده بودند که کشته شده بود. هیتلر پس از آنکه خبر را شنید بی درنگ شهر را جریمه کرد که یک میلیون کرونر به ارتش آلمان بپردازد. منع رفت و آمد نیز بر قرار شد، تئاترها و سینماها تعطیل شدند و تهدید کردند که اگر «عاملان کشتن آن افسر» تسلیم آلمانیها نشوند، دستگیری صورت خواهد گرفت.۳۰

برای ورنر بست، اعتصابها مایه‌ی سر افکندگی کامل بود، و او از حکومت دانمارک درخواستهای فراوانی کرد تا موقعیت را به کنترل در آورد. کابینه و پارلمان دانمارک درخواست بر گشت به «آرامش و نظم» کردند ولی پس از آنکه کارگران موضوع را با رهبران مقاومت در میان گذاشتند، این درخواست نادیده گرفته شد. بست به برلین احضار شد تا پاسخگوی آن رویدادها باشد. او پیشنهاد ادامه‌ی برخورد ملایمت آمیز داد و گفت که اعتصابها رویدادهایی تکرار ناشدنی هستند. اما این بار او مغلوب ژنرال هانکن شد که مدتها بود از یک راه حل نظامی دفاع می‌کرد. با گسترش کنترل ناپذیر اعتصابها و اخلالگریها، و در حالی که جنگ برای آلمانیها وضعیت ناجوری پیدا کرده بود، هیتلر سرانجام با ژنرال موافقت کرد. در صورتی که دانمارکیها با شرایط سخت جدید موافقت نکنند، وضعیت اضطراری حکومت نظامی برقرار خواهد شد و وان هانکن بر کشور مسلط خواهد شد.

«این یک نقطه‌ی عطف است»

در ۲۸ آگوست ۱۹۴۳، آلمانیها به دولت دانمارک اولتیماتوم دادند: وضعیت اضطراری اعلام کن و هشت اقدام مشخص انجام بده – اعتصاب ممنوع، گردهمایی بیش از پنج نفر و ملاقات خصوصی در مکانهای بسته یا فضای باز ممنوع، رفت و آمد شبانه ممنوع؛ جمع آوری هر گونه سلاح؛ سانسور مطبوعاتی به آلمانیها واگذار شود؛ ایجاد یک دادگاه سر پایی برای اجرای این مقررات؛ و صدور حکم اعدام برای خرابکاری، مقاومت در برابر ارتش آلمان، یا در اختیار داشتن اسلحه. به طور خلاصه، دانمارک باید خفه و اخته می‌شد.

اولتیماتوم بی درنگ رد شد. دولت پاسخ داد، «اجرای درخواستهای آلمان امکان آرام نگاه داشتن مردم را از دولت سلب می‌کند.» سیاست همکاری به پایان رسید. اسکاونیوس و کابینه‌اش استعفا دادند. روز بعد، سربازان آلمانی ایستگاههای راه آهن ، نیروگاههای برق، کارخانه‌ها، و دیگر مکانهای کلیدی را اشغال کردند. سربازان وارد خانه‌ها شدند و استادان با نفوذ دانشگاهها، دبیران روزنامه‌ها، نمایندگان پارلمان و بازرگانان را دستگیر کردند. کشیکهای آلمانی در همه‌ی ساختمانها و تأسیسات مهم گمارده شدند. هنگامی که دانمارکیها رادیوهایشان را روشن کردند تا خبرها را گوش کنند، اعلامیه‌ی وان هانکن را شنیدند: «کارکنان دولت باید به کار خود ادامه دهند و از دستورهای مقامهای آلمانی پیروی کنند … اعتصاب ممنوع و مجازات آن مرگ است.» یک خبر دیگر هم بود: تلفنها قطع شده و خدمات پستی به تمامی تعطیل شده بود.

حکومت نظامی باعث شده بود که ورنر بست از معادله خارج بماند و اکنون او مشتاق بود که کسی را برای سرنگونی خود سرزنش کند. مانند هر بازنده‌ی سیاسی خودخواه دیگر سده‌ی بیستمی، او نیز مطبوعات را عامل ناکامی خود می‌دانست، و آنها را سرزنش کرد که اخطارهای او برای پرهیز از خشمگین کردن آلمانیها را نادیده گرفته بودند. او در یک ملاقات با روزنامه‌نگاران برجسته گفت، «در این کشور کوچک مسخره، مطبوعات این باور را ترویج کرده‌اند که آلمان ضعیف است. دیشب، شما پاداش خود را گرفتید.» به اعتقاد مقاومت دانمارک، آلمان به درستی همان بود که او می‌گفت. سرکوب رسالت و هدف آلمانیها را آشکارتر کرد. روزنامه‌ی زیرزمینی فریت دانمارک نوشت، «البته این یک نقطه‌ی عطف است. اما در حقیقت معنایش این است که وضعیتی که به آرامی در حال گسترش بود … اکنون آشکارا تأیید شده است.» اعتصابهای آگوست نشان داده بودند که دانمارکیها به مقابله با آلمانیها بر می‌خیزند؛ سربازان در خیابانها اکنون یادآور این بودند که آنها بخشی از یک جنگ بزرگتر هستند.۳۱

برای مردم دانمارک به طور عام، اکنون مقاومت همگانی برای آنان خطر شخصی به همراه داشت. در سه سال گذشته، دولت دانمارک بر خلاف سیاست همکاری که مورد نفرت مردم بود، همچون یک حائلی میان مردم عادی دانمارک و آلمانیها عمل کرده بود. اگر چه وزارت‌خانه‌ها پس از استعفای کابینه نیز به منظور حفظ خدمات همگانی و اجتماعی به کار خود ادامه می‌دادند، اما آن حائل اکنون از میان رفته بود و به هیچ روی نمی‌شد دریافت که ژنرال وان هانکن چه خواهد کرد.

برای ۸۰۰۰ یهودی آلمانی، ترس از ناشناخته بیش از دیگران بود. از آغاز اشغال، دولت دانمارک حقوق برابر را برای آنها تضمین کرده بود. آلمانها که امیدوار بودند بتوانند از ناآرامی جلوگیری کنند، با موضوع یهودیان آلمانی با ملایمت برخورد کرده بودند. درست شش روز پس از اشغال اولیه، وان رنته-فینک به برلین اخطار داد که «اگر ما در این مورد اقدامی شدیدتر از آنچه ضرورت دارد انجام دهیم، باعث فلج شدن، یا آشفتگی جدی زندگی سیاسی و اقتصادی خواهد شد. اهمیت این مسئله را نباید دست کم گرفت.»۳۲

هنگامی که ورنر بست در دیدار با روزنامه‌نگاران آن سخنان را بیان می‌کرد، او رویکرد از کنار گود صحبت کردن خود را ادامه داد، و مقام فرادست او، وزیر خارجه یوآخیم وان ریبنتروپ، هرگز او را در فشار نگذاشت تا سیاستش را تغییر دهد، با وجود آنکه از سوی آدولف آیشمن و هنریش هیملر در فشار بود. اما با گسترش اعتصابها و خرابکاریها در آگوست ۱۹۴۳، بست که به خوبی می‌توانست تغییر جهت وزش بادهای سیاسی را حس کند، مسیر قایق خود را تغییر داد. او در ۸ سپتامبر یک تلگرام طولانی به برلین نوشت و پیشنهاد دستگیری همه‌ی یهودیان دانمارکی را داد زیرا می‌دانست که این پیشنهاد مایه‌ی خوشنودی آیشمن، هیملر و از همه مهمتر هیتلر خواهد شد. او همچنین توصیه کرد که نیروهای پلیس دانمارک دستگیریها را اجرا کنند.

نیروهای اس اس و مقامهای امنیتی در ۱۵ سپتامبر به کپنهاگ وارد شدند و دو روز بعد بست موافقت رسمی هیتلر را دریافت کرد. در این زمان بست نگران شده بود که گردآوری یهودیان به ناآرامی بیشتر دامن زند. او نگرانی خود را با جرج داکویتز، یکی از نزدیکترین دوستان مورد اعتماد خود در میان گذاشت. داکویتز که وابسته‌ی ترابری آلمان بود و از دوران نوجوانی در حزب نازی فعال بود، با دستگیری یهودیان مخالفت کرد زیرا این کار ممکن بود روابط آلمان-دانمارک را تیره کند. شبی که او پاسخ هیتلر به بست را دید، در دفتر خاطره‌های خود نوشت، «می‌دانم چه باید بکنم.»۳۳

بست می‌دانست که با وجود نگرانیهایی که دارد ناگزیر است از دستور پیروی کند و دستگیری یهودیان را انجام دهد. در حالی که جشن روش هشانا، سال نو یهودی در روز پنجشنبه آغاز می‌شد، خانواده‌های یهودیان در پنجشنبه سی‌ام سپتامبر و جمعه یکم اکتبر در خانه‌های خود می‌ماندند تا سال نو را جشن بگیرند. بنا بر این او توصیه کرد که دستگیریها در ساعت ۱۰:۰۰ شب جمعه شروع شود و تا صبح شنبه ادامه یابد. اگر همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت، یهودیان غافل‌گیر می‌شدند و با کمترین سر و صدایی در خانه‌های خود دستگیر می‌شدند. اما هیچ آلمانی، حتا ورنر بست پیش بینی نمی‌کرد که جرج داکویتز چه خواهد کرد.

در سه‌شنبه ۲۸ سپتامبر، داکویتز پس از دیدار با بست به هانس هدتافت، یک سیاستمدار دانمارکی و دوست شخصیش تلفن کرد و از او خواست که با او و یک همکارش در حزب سوسیال دموکراتیک دیدار کند. هنگامی که آن بعد از ظهر آنها با یکدیگر دیدار کردند، داکویتز حرف خود را در باره‌ی برنامه‌ی آلمانیها به صراحت به آنها زد و از آنها خواست که به یهودیان اخطار دهند. بی درنگ آنها با یهودیان سرشناس تماس گرفتند، از جمله با کاهن مارکوس ملکیور، کاهن بزرگ، و جولیوس مارگولینسکی که او نیز یک خدمات پیامرسانی تشکیل داد تا به یهودیان اخطار دهد که به مخفی‌گاه امنی پناه ببرند.

با کمک بسیاری از دانمارکیهای غیر یهودی، خبر مانند برق پخش شد. یورگن کاندسن که یک راننده‌ی آمبولانس بود در کتابچه‌ی تلفن دنبال نامهایی که به نظر می‌آمد یهودی باشند می‌گشت. آنگاه با آمبولانسش به آن نشانیها می‌رفت تا به آنان اخطار بدهد، و اگر آنها جایی برای پنهان شدن نداشتند، آنها را به بیمارستان یا به خانه‌ی پزشکانی که در جنبش مقاومت فعال بودند می‌برد. یهودیان دیگر در خیابانها با غریبه‌هایی مواجه می‌شدند که کلید خانه‌ یا آپارتمانهایشان را به آنها می‌دادند تا در آنجا مخفی شوند. آنگونه که لنی یاهیل، استاد تاریخ معاصر یهودیان در دانشگاه هیفا می‌گوید، «این چیزی بود که آیشمن و مردانش به آن عادت نداشتند.» یهودیان دانمارک «در ظرف یک شب، به پشت یک دیوار زنده‌ی انسانی از مردم دانمارک پناه گرفتند.» یک دانمارکی نوشت: «… ما تجربه‌ی بزرگی از سر گذراندیم، زیرا دیدیم همان مردمی که تا آن زمان به خود می‌گفتند که در مقابل بیم از قدرت آلمان “ما چه می‌توانیم بکنیم؟” – چگونه همین مردم به ناگهان یک پارچه در برابر آلمانیها به پا خاست و به برادران بی‌گناه خود کمک کرد.»۳۴

نجات یهودیان کشور را یکپارچه کرد، و یهودیان زیادی را به مقاومت اجباری واداشت. روزنامه زیرزمینی فریت دانمارک اظهار کرد که دانمارکیها نمی‌توانند در برابر تهدیدهای آلمانیها سر خم کنند، حتا «هنگامی که به خاطر کمک به هم میهنان یهودیشان مجازات سخت و احتمال تبعید به آلمان در انتظارشان باشد… و ما باید به هر شیوه‌ی ممکن به کمک رسانی به آنها ادامه دهیم. رویدادهای دو شب گذشته برای دانمارک سرنوشت‌ساز بوده است، و اگر ما در این مصیبت یهودیان را تنها بگذاریم، سرزمین مادری خود را تنها گذاشته‌ایم.»۳۵

سازمانهایی که کمابیش از لایه‌های گوناگون جامعه‌ی دانمارک نمایندگی می‌کردند کنش آلمانیها را محکوم کردند. دانشگاههای کپنهاگ و آرهوس به نشانه‌ی اعتراض یک هفته تعطیل شدند. وزارت مذهب دانمارک نامه‌ای اعتراضی به ورنر بست فرستاد و نیز مضمون آن را به روحانیان و کشیشان داد تا در خطابه‌های مذهبی خود از آن استفاده کنند. (از این لحظه به بعد کلیساها به تشکیل شبکه‌های زیرزمینی کمک کردند، و کلیسا روها در شمار زیاد به گروههای مقاومت موجود پیوستند.) سرانجام شورای تازه تأسیس آزادی، یک گروه هفت نفره به نمایندگی از گروههای مقاومت گوناگون اعلامیه‌ای صادر کردند و «قتل عامی که آلمانیها در پیش گرفته بودند» را محکوم کردند.۳۶

اما یهودیان هنوز هم امنیت نداشتند. در ۲ اکتبر از آلمان دستور رسید که همه‌ی غیر یهودیان باید یهودیان را به آلمانیها تسلیم کنند – به این ترتیب آنها هیچ جای امنی برای پنهان شدن در جامعه نداشتند. آنها باید راهی پیدا می‌کردند تا به سوئد فرار کنند که در جنگ بی طرف بود. دهها گروه تشکیل شد تا یهودیان را از پناهگاهایشان در دانمارک به اسحل برسانند تا از آنجا بر قایقهای ماهیگیری، قایق تفریحی و حتا قایق پارویی سوار شوند. گروه خرابکاری هالجر دانسک فعالیتهایش را بر نجات یهودیان متمرکز کرد و آنها را در خانه‌هایی در ناحیه‌ی بندری کپنهاگ مخفی می‌کرد تا در هنگام غروب و با تاریکی هوا آنها را با قایقهای دوازده‌گانه‌ی خود به سوئد منتقل کنند.

آرن سجر و همکارانش در گروه خدمات اطلاعات دانشجویی اطلاعات مربوط به فعالیتهای نیروهای آلمانی در مسیر قایقهای حامل یهودیان را گردآوری می‌کرد – یک همیاری بسیار بزرگ بود که هزینه‌ای گزاف در پی داشت: در یک مأموریت شناسایی، پنج تن از دانشجویان کشته شدند. گزارشگران نشنال تیدند تماس خود را با گروههای مقاومت و تیمهای نجات مخفی حفظ کردند و اطلاعاتی در باره‌ی مسیرهای فرار و تعداد نیروهای آلمانی فراهم می‌کردند. برای اشاره به پناهندگان یهودی از کلمه‌ی رمز «سیب زمینی» استفاده می‌شد. یکی از روزنامه‌نگاران به یاد می‌آورد که در گزارشی نوشته بود «هیجده گونی سیب زمینی امروز به خانم اگز فروخته شد … بیست گونی به کمک یک دلال در لینگبی فروخته شد … فکر خوبی بود که سیب زمینیها به مکان دیگری منتقل شدند.»۳۷

با هر قایق پر از یهودیان که به سوئد می‌رفت، جنبش مقاومت دانمارک می‌توانست مزه‌ی یک پیروزی دیگر را بچشد، و هر یک از آن پیروزیها کمکی بود به تقویت اراده‌ی مقاومت و افزودن بر شمار نیروهایشان. اگر چه سربازان آلمانی به پیگرد یهودیان دانمارکی ادامه دادند، ولی تلاشهایشان تا میزان زیادی بی نتیجه ماند چرا که ۷،۲۰۰ یهودی با موفقیت به سوئد فرار کردند. در زمان شبیخون در روزهای اول و دوم اکتبر، تنها ۴۷۲ یهودی به چنگ آلمانیها افتادند. همبستگی ملی که باعث موفقیت این عملیات شد دانمارک را به اپوزیسیون قویتری برای آلمانیها تبدیل کرد. افزون بر این، همبستگی هم به متفقین و هم به دانمارکیهای مظنون ثابت کرد که تلاش خوب سازمانیافته‌ی مقاومت با داشتن هدفهای ملموس می‌تواند قدرت رایش سوم را سرنگون کند.

«بزرگترین پیروزی مردم دنمارک»

مقاومت دانمارک، در پی موفقیت خود در نجات یهودیان، بیشترین رشد خود را هنگامی یافت که یکی از محترمترین شاعران و نمایشنامه‌نویسان کشور به نام کاج مانک به قتل رسید. مانک که یک کشیش بود، در خطبه‌ی شب سال نو اشغالگری آلمانیها را محکوم کرد و مخاطبان خود را تشویق کرد که به خرابکاری بپردازند. اندکی بعد یک جوخه از تروریستهای آلمانی او را از خانه‌اش بیرون کشیدند و به قتل رساندند. در همان شب، کجلد آبل که یک هنرپیشه بود در آغاز یک نمایش در تئاتر رویال کپنهاگ از مخاطبان درخواست کرد که «لحظه‌ای به یاد بزرگترین نمایشنامه‌نویس دانمارک که امروز در گذشت» بیندیشند. سالن تئاتر در سکوت فرو رفت و تماشاچیان دیدند که آبل کت خود را برداشت و خارج شد. در طول چند روز بعد، بر خلاف ممنوعیتهای اعمال شده از سوی آلمانیها، مجلسهای یادبود فراوانی برای مانک برگزار شد، و کتابفروشان ویترینهای فروشگاههایشان را سیاه‌پوش کردند.۳۸

برای بهره گرفتن و اقدام کردن بر مبنای این گونه شرایط دشوار، شورای آزادی که یک سازمان مخفی بود موافقت ارتش دانمارک را جلب کرد تا آن سازمان را به عنوان دولت دی فاکتو به رسمیت بشناسد،‌ تا زمانی که پادشاه بتواند آزادانه دولت تشکیل دهد. شورای آزادی توافق کرد که هدف نخست مقاومت باید مخالفت فعال با نیروهای آلمانی باشد، و یک کمیته‌ی فرماندهی تشکیل دهد تا همه‌ی کنشهای مقاومت را همآهنگ کند. این سازمان مقاومت دانمارکی که صدها شعبه داشت و شمار عضوهایش افزایش چشمگیری یافته بود، اکنون دارای یک فرماندهی مرکزی و صدایی یگانه بود.

در ابتدای سال ۱۹۴۴ دانمارک به شش ناحیه‌ی مقاومت تقسیم شده بود، که هر کدام از دیگران مستقل بود اما همه پیرو کمیته‌ی فرماندهی بودند. در هر منطقه گروههای زیرزمین شبه نظامی تشکیل یافته بود و با جنگ افزارهایی که از بریتانیا و سوئد به شکل قاچاق وارد شده بود آموزش دیده بودند. در ظرف یک ماه این گروهها همراه با واحدهای خرابکاری اقدام می‌کردند و به شماری از مرکزهای اسلحه‌سازی، تانکها، هواپیماها و جنگ افزارهای آلمانیها ضربه می‌زدند. در ماه ژوئن، خرابکاران نوزده بار به خطهای راه آهن حمله کردند، که نسبت به میاگین حمله‌های پنج ماه پیش، سه برابر رشد داشت.

شورای آزادی اکنون مقاومت را از رسالت اولیه‌اش که محدود به ایجاد فضایی برای ابراز استقلال دانمارک بود فراتر برده بود و با پویایی به کنشهایی دست می‌زد که می‌توانست استثمار آلمان را به طور جدی کاهش دهد. اما یکی از بنیانگزاران آن باور داشت که شورا باید نخست به هدف دیگری دست یابد. فراد یاکوبسن نامه‌ای به جان کریستمس مولر نوشت و موافقت کرد که «برای من نبرد برای روح هم میهنانمان از هر چیز دیگری ضروری‌تر است… برای من مسئله این است: “چگونه می‌توان توده‌ی مردم را به مبارزه کشاند؟” من بر سر این نقیضه‌نما شرط می‌بندم که اگر نتیجه یکسان باشد، بهتر است که کار به وسیله‌ی ۱۰۰۰ نفر انجام شود به جای ۱۰ نفر.»۳۹

یاکوبسن به تمایل ارتش دانمارک برای داشتن یک ارتش مخفی اعتراض کرد، زیرا او معتقد بود که همه‌ی شهروندان باید بتوانند در مقاومت شرکت کنند، و بسیاری از آنان نمی‌توانند به زندگی مخفی روی بیاورند. او می‌خواست که همه‌ی جامعه به مخالفت با آلمانها بپردازند، نه یک گروه مسلح تفنگداران، همانگونه که گاندی دریافته بود که اگر بنا باشد که به شیوه‌ای مؤثر با یک قدرت اشغالگر بیگانه مخالفت شود، مردم در هر سن و سالی باید بتوانند شرکت کنند. هنگامی که اکثریت مردم به مخالفت با نیروی بیگانه برخیزند – هنگامی که موافقت خود را از آنان پس بگیرند – آنگاه نیروی اشغالگر دیگر نه آن همکاری لازم برای ادامه‌ی حکومت را از مردم دریافت خواهد کرد، نه مشروعیتی خواهد داشت که بتواند چنان وانمود کند.

شورا با خطاب قرار دادن مردم دانمارک، اولویت را به مقاومت بی‌خشونت داد. «همه‌ی ما باید هدفمندانه و خستگی ناپذیر … در راه آنها مانع ایجاد کنیم … انکار کنیم، به تأخیر بیندازیم و کاهش دهیم.» مقاومت خشونت‌آمیز تنها از سوی کسانی «که جسارت و توانایی آن را دارند» می‌بایست صورت گیرد و می‌بایست « نقطه‌هایی که برای قدرت اشغالگر دارای اهمیت حیاتی » هستند را هدف قرار دهند. اما با افزایش خرابکاری، انتقامجویی آلمانیها نیز افزایش یافت. این کار اغلب به دست سپاه شالبورگ انجام می‌شد که متشکل از سربازان سابق فریکورپس دانمارک بود که هوادار نازیها بودند. سپاه شالبورگ از تاکتیکهای ضد خرابکاری که به تاکتیکهای شالبورتاژ معروف شده بود استفاده می‌کرد و به نمادهای ملی و مکانهایی که برای دانمارکیها محترم بود حمله می‌کرد. برای مثال،‌ دو روز بعد از یک عملیات خرابکاری در کارخانه‌ای که برای آلمانیها تفنگ می‌ساخت، سپاه شالبورگ کارخانه‌ی چینی‌سازی رویال دانیش را آتش زد و در باغ مشهور تیوولی کپنهاگ بمب کار گذاشت.۴۰

در نیمه‌ی ژوئن، هاینریش هیملر به بست دستور داد که به خرابکاران یورش ببرد. او وضعیت اضطراری دیگری در سراسر کشور اعلام کرد، و بین ساعت ۸:۰۰ شب تا ۵:۰۰ صبح مقررات منع آمد و شد برقرار کرد. در پاسخ، روز بعد ۱۲۰۰ کارگر کارخانه‌ی کشتی‌سازی بورمیستر اند وین در کپنهاگ ساعت ۱۰:۰۰ شب دست از کار کشیدند. آنها به کارفرمای خود گفتند که اعتصاب نمی‌کنند، بلکه فقط سر کار حاضر نمی‌شوند تا به کشت در باغچه‌شان برسند چرا که به خاطر منع رفت و آمد آنها وقت دیگری برای این کار ندارند. خبر این ترفند کارگران به زودی به کارخانه‌های دیگر رسید و دلیلی شد برای آنان تا دست از کار بکشند.

کارگران اعتصابی به جای آب دادن به باغچه‌هایشان، در خیابانهای کپنهاگ گرد آمدند و علیه آلمانیها راه‌پیمایی و تظاهرات می‌کردند. خبرگزاری زیرزمینی اینفورمیشن گزارش داد که «کپنهاگیها در گروههای چند صد نفری در نبش تقاطعهای شهر تجمع می‌کردند تا بتوانند وقتی گشت آلمانیها سر می‌رسند از طریق خیابانهای فرعی فرار کنند. آنها به پلیس دانمارک می‌گفتند، «شما دخالت نکنید؛» و پلیس هم دخالت نمی‌کرد. … مردم با نرده‌های حاشیه‌ی پیاده‌روها، مینی‌بوس و دوچرخه در خیابانها راه‌بندان درست می‌کردند، و به آلمانیها چیز پرتاب می‌کردند و آلمانیها نیز با خشم بی هدف شلیک می‌کردند.» در پایان روز، شش دانمارکی کشته شده و دهها تن زخمی شده بودند.۴۱

صبح روز بعد کارگران کارخانه‌های مختلف شهر به اعتصاب پیوستند. پیکار «زود به خانه برو» گسترش یافت و اکنون بخشهایی از شهر آشکارا شورش کرده بودند. ورنر بست که می‌ترسید وضعیت بدتر شود ساعت قدغن را یک ساعت عقب‌تر و به ساعت ۱۱:۰۰ شب برد، اما موفقیتی نداشت؛ قطارهای شهری و اتوبوسها از خط خارج شده و آتش زده شدند، راه‌بندانهای بیشتری ایجاد شد، و شعله‌های آتش آسمان شب را روشن کرد. بست که از آشفتگی به خشم آمده بود، خواهان یک ملاقات اضطراری با مقامهای دانمارکی و رهبران اتحادیه‌های کارگری شد. اعتصابها باعث توقف تولید و حمل اسلحه و وسیله‌های نقلیه برای ارتش آلمان شده بود، اکنون تعداد این اعتصابها از هر جای دیگر در اروپا بیشتر بود. بست تهدید کرد که اگر اعتصابها ادامه یابند مجازات بیشتری اعمال خواهد کرد و به مقامهای دانمارکی اخطار داد که آنها را شخصن مسئول خواهد شناخت.

پس از تأمل در آن، دولت دانمارک دست به دامن مردم شد. «خطر آن می‌رود که اقدامهایی انجام شود که پیامدهای جبران ناپذیری به بار بیاورد … بنا بر این از همگان صمیمانه درخواست می‌شود که کار روزانه‌ی خود را از سر گیرند.» اما از آنجا که می‌دانستند دانمارکیها به درخواستشان ترتیب اثر نخواهند داد مگر آنکه به سرکوب آلمانیها نیز توجه شود، در بیانیه جمله‌ای نیز در آن مورد آمده بود، «زیرا آنها متأسفانه اقدامهای گوناگونی را در پیش می‌گیرند.» این بیانیه بست را به خشم آورد و او دستور داد که گاز، برق و آب شهر را قطع کنند. بست در آخرین دیدارش با مقامهای دانمارکی گفت، «شرافت آلمان به لجن کشیده شده است، و این کار مجازات دارد … کپنهاگیهای فرومایه و اوباش باید مزه‌ی شلاق را بچشند.»۴۲

شامگاه ۳۰ ژوئن، شورای آزادی نشستی اضطراری برگزار کرد و تصمیم گرفت که از آنجا که اعتصابها تاکنون بزرگترین کنش مقاومتی در برابر آلمانها را رقم زده‌اند، شورا باید از ادامه‌ی آن پشتیبانی کند. صبح روز بعد، شورا اعلامیه داد، «این بزرگترین تظاهرات ملی است که در دانمارک روی داده است. یورشهای مکرر سپاه شالبورگ به زندگی و داراییهای مردم و نقض سیستماتیک قانونها و حقوق مدنی از سوی نیروهای اشغالگر آلمانی کاسه‌ی صبر مردم را لبریز کرده است. شواری آزادی از ادامه‌ی اعتصاب پشتیبانی می‌کند تا زمانی که سپاه شالبورگ بر چیده شود و محدودریتهای وضعیت اضطراری لغو شود.» خشونت‌ورزیهای جنبش مقاومت آلمانیها را چندان ضعیف نکرده بود، اما خشونت‌ورزی علیه ملت باعث شد که آنها به کنش بی‌خشونت توده‌ای روی بیاورند – به گونه‌ای که رهبران مقاومت به تکاپو افتادند تا از مردم عقب نمانند.۴۳

آلمانیها آنگاه سعی کردند که کپنهاگ را از جهان خارج جدا کنند. اما از آنجا که نیروهای آلمانی از دانمارک فراخوانده می‌شدند و به جبهه‌های دیگر فرستاده می‌شدند، نیروی کافی برای راه‌بندان کپنهاگ نداشتند و هزاران شهروند کپنهاگی توانستند به آسانی از شهر خارج شوند. اعتصابها در خود شهر شدت یافت، در شهر سنگربندی شد و خندق کنده شد، کارگران سنگفرش خیابانها را می‌کندند و به سربازان آلمانی پرت می‌کردند. این کار باعث شد که سربازان نیز به آنها تیراندازی کنند. تا شب شنبه دوم جولای، ۲۳ دانمارکی کشته و بیش از ۲۰۳ تن زخمی شده بودند. اعتصابها و اعتراضها به زیلند و جاتلند کشیده شد. آلمانیها انتقام‌گیری کردند: تانکها در مرکز شهر مستقر شدند، و شایعه‌های فراوانی پخش شد که پایتخت با بمباران وادار به تسلیم خواهد شد. از آنجا که خدمات شهری قطع شده بود، مردم از دریاچه‌های پیرامون شهر آب می‌آوردند و هیزم گرد می‌آوردند تا در خیابان غذای خود را بپزند. گروههای زیرزمینی مخفیانه توزیع شیر، تخم مرغ، و پنیر را هماهنگ می‌کردند و مغازه‌داران میوه و تره‌بار را با تخفیف می‌فروختند.

با وجود این مبارزه‌ها، نمی‌شد گفت که مردم تا چه مدت می‌توانند در آن شرایط دوام بیاورند، ‌و تهدید بمباران لافتواف خطری واقعی به نظر می‌رسید. بنا بر این مقامهای محلی، رهبران اتحادیه، و نمایندگان شاخص پارلمان میان آلمانیها و شورای آزادی میانجی‌گری کردند، شاید بتوانند چرخه‌ی تحریک دانمارکیها و تلافی‌جویی آلمانیها را بشکنند. بست موافقت کرد که سپاه منفور شالبورگ را از شهر خارج کند، منع رفت و آمد را پایان دهد، و به سربازان آلمانی دستور دهد که بر روی شهروندان دانمارک آتش نگشایند. او هم‌چنین قول داد که اگر اعتصابها پایان یابد، وضعیت اضطراری را لغو کند و خدمات گاز، آب، و برق را دوباره برقرار کند.

«اعتصاب مردمی» برای آلمانی‌ها مکاشفه‌ای پریشانگر بود: شورای آزادی با سیاست عدم همکاری خود، اکنون بر دانمارک رهبری می‌کرد، و اعتصاب مردمی باعث شده بود که آن مقدار اعتبار آلمان نیز از میان برود. اثرهای این عقب نشینی با شکستهای مکرر در سراسر اروپا در هم آمیخت، و روحیه‌ی نیروهای اشغالگر را تضعیف و دانمارکیها را نیرومندتر کرد. در شامگاه چهارم جولای، شورا «بولتن پیروزی» خود را منتشر کرد، و در آن امتیازهایی که آلمانیها داده بودند را بر شمردند و مقاومت شهروندان دانمارکی را در برابر سرکوب آلمانیها ستودند. بیانیه‌ی پیروزی همچنین نتیجه‌گیری کرد که «اعتصاب کامل اسلحه‌ای بسیار مؤثرتر از خرابکاریهای گاه به گاه است. اعتصاب مردمی تعین کننده بود – نه راه‌بندانها یا ناآرامیهای خیابانی … اعتصاب مردمی در کپنهاگ بزرگترین پیروزی مردم دانمارک تا این زمان در مدت اشغال بوده است.»

از آن لحظه به بعد، شورای آزادی دیگر بر عملیات خرابکاری و کنشهای نظامی تأکید نکرد و به کنش بی‌خشونت روی آورد. در آگوست ۱۹۴۴ شورا از سازماندهی شبه نظامیان زیرزمینی دست برداشت و به جای آن به هماهنگی تلاشها برای اعتصاب پرداخت. یکی از هموندان شورا نوشت، «ما می‌توانیم در ظرف چند ساعت یک اعتصاب همگانی ترتیب بدهیم، که از اداره‌های همگانی تا بخشهای گوناگون اداری تا مدیرهای رده پایین را در برگیرد. هنگامی که ما اراده کنیم، همه‌ی کشور به سکون در خواهد آمد، و از این گذشته، ما می‌توانیم به بخشهایی از کار که خودمان صلاح بدانیم دستور اعتصاب بدهیم و بگذاریم که بخشهای دیگر به کار خود ادامه دهند.» اکنون شیوه‌ی مبارزه این امکان را داشت که اعتصابهای بی‌خشونت محدود و کنترل شده به راه بیاندازد.۴۴

در نیمروز ۱۲ جولای، به یاد کسانی که در طول اعتصاب مردمی کشته شدند، در سراسر کشور دو دقیقه سکوت برقرار شد، و این کار در ۲۹ آگوست نیز تکرار شد. از آن پس، تا پایان اشغال چنین یادمانهایی به فراوانی برگزار می‌شد. در ۱۴ آگوست ۱۹۴۴، در واکنش به اعدام ۱۱ نوجوان دانمارکی به جرم مشارکت در کنشهای خرابکاری، کارگران کشتی‌سازی بورمیستر اند وین دست به اعتصاب زدند. شورای آزادی نیز از این کار حمایت کرد و خواهان یک اعتصاب ۲۴ ساعته در روز بعد شد. شورا همچنین از کارگران خواست تا «از تظاهرات بپرهیزند. آرامش و متانت خود را حفظ کنید.» اعتصاب به سرعت در سراسر کشور گسترش یافت، و در مدت ده روز، پنجاه و چهار شهر در آن مشارکت کردند.۴۵

تنها یک ماه بعد، در ۱۴ سپتامبر، اعتصابهای همگانی در اعتراض به تبعید زندانیان دانمارکی به هامبورگ کشور را فرا گرفت. در اجرای توافقنامه‌ی میان ورنر بست و دولت پیشین دانمارک، اردوگاهی در فروسلو بر پا شده بود تا زندانیان دانمارکی بتوانند در خاک دانمارک بمانند. اکنون بست این بخش توافقنامه را نقض می‌کرد، و ۲۰۰ زندانی به آلمان منتقل می‌شدند. در پاسخ، کارگران دانمارکی راه‌آهن که در مسیر مرز آلمان کار می‌کردند از کار دست کشیدند. به زودی اعتصاب در سراسر استان جاتلند گسترش یافت، و شبکه‌ی راه آهن را به تعطیلی کشاند. آلمانیها به شدت به راه آهن نیاز داشتند تا نیروهایشان را به جبهه برسانند؛ آنها واکنشی همانند واکنش فرانسویها در روهر نشان دادند و ایستگاههای ممهم را اشغال کردند. آنها اعتصابگران را به اعدام تهدید کردند، و ۵۰۰ زندانی دیگر نیز در نوبت تبعید به آلمان بودند. رئیس راه آهن استان و رهبران اتحادیه‌ی کارگری که می‌ترسیدند آلمان تهدید خود را عملی کند، سعی کردند اعتصابگران را قانع کنند که به سر کار برگردند – اما توفیقی نیافتند؛ در جاتلند اعتصاب همگانی برقرار شد. شورای آزادی از آنها حمایت کرد و فراخوان اعتصاب همگانی در سراسر کشور داد، که تا ظهر دوشنبه ادامه می‌یافت. صبح روز اعتصاب، زندگی در شهرهای دانمارک از حرکت ایستاد، و بار دیگر عرضه‌ی تدارکات به ارتش آلمان متوقف شد.

آخرین و بزرگترین اعتصاب علیه اشغال کمی پس از آن فرا رسید. در ۱۹ سپتامبر، در لفافه‌ی آژیر حمله‌ی هوایی که به دروغ نواخته شد، در شهرهای کپنهاگ، آرهوس، آلبورگ و آدنس، سربازان آلمانی با کامیون به مرکزها و پاسگاههای پلیس هجوم بردند و افسران پلیس دانمارکی را دستگیر کردند. از دید آلمانیها، پلیس دانمارک قابل اعتماد نبود زیرا که چشمش را بر خرابکاری و نافرمانی می‌بست. در پایان روز، نزدیک به ۱۰،۰۰۰ نیروی پلیس دستگیر و خلع سلاح شده بودند. در کاخ آمالینبورگ، نیروی پلیس محافظ شاه  زندانی شدند. هنگامی که یک افسر آلمانی به شاه گفت که او دستور دارد که پرچم صلیب شکسته را بر فراز کاخ بر افرازد، شاه سر باز زد و با تعجب گفت، «اگر چنین شود، یک سرباز دانمارکی خواهد رفت و آن را پایین خواهد کشید.» افسر آلمانی پاسخ داد، «به آن سرباز دانمارکی شلیک خواهد شد.» شاه پاسخ داد، «آن سرباز دانمارکی خود من خواهم بود.» پرچم صلیب شکسته هرگز بر فراز کاخ آمالینبورگ افراشته نشد.۴۶

در واکنش به دستگیری پلیس دانمارک، شورای آزادی برای یک اعتصاب بی‌خشونت سراسری یک هفته‌ای فراخوان داد. از شهروندان خواسته شد که آرام بمانند و از رفتن به خیابان بپرهیزند تا وقتی که «زمان آن فرا برسد.» بار دیگر پنجاه و هشت شهر و سراسر استان جاتلند به اعتصاب پیوستند، رویاروییهای خشونت‌آمیز اندکی نیز روی داد. اما بدون حضور پلیس در خیابانها، در شهرهای بزرگ میزان جرم و جنایت افزایش محسوسی یافت. در ۲۲ سپتامبر، شورای آزادی خواهان حفظ نظم شد، مجازات برای بعضی از جرمها افزایش یافت، و شبه نظامیان زیرزمین کار سپاه نگهبانی شهرها را بر عهده گرفتند.

در پاییز، نظم کم و بیش به کشور باز گردانده شد، در آن زمان دانمارکیها همانند بیشتر اروپای اشغالی انتظار داشتند که جنگ تا چند هفته‌ی دیگر به پایان برسد. اما هنگامی که جنگ تا زمستان دیگر به درازا کشید، در دانمارک قحطی زغال سنگ، گاز، آب، برق و غذا پیش آمد. با کمبود شدید نیروی پلیس، قحطی به افزایش جرم دامن زد. هم‌زمان، گشتاپو گروههای مقاومت را هدف قرار داده و در میان نیروهای آنها نفوذ کرده بود، برخی را شکنجه و عده‌ای را به قتل رسانده بود. سپاه شالبورگ به کپنهاگ برگشته بود و مخفی‌گاههای مظنونان به خرابکاری را به آتش می‌کشیدند. آنگاه همه‌ی گروههای مقاومت، همراه با عضوهای بلند پایه‌ی شورای آزادی دستگیر شدند. اعتراضهای تلافی‌جویانه‌ای به راه افتاد، اما به دلیل هوای نامساعد تأثیر چندانی به بار نیاورد. کار مقامهای دانمارکی در خودداری از عرضه‌ی نیروی کار برای کارخانه‌های آلمانی جاتلند تأثیرگذاری بیشتری داشت – و گروههای مقاومت زیرزمینی با افزایش چشمگیر داوطلب مواجه شدند؛ در پایان جنگ، آنها ۴۵،۰۰۰ عضو داشتند.

با این وجود دانمارک اشغالی همچنان در خطر بود. اگر آلمانیها موفق به نابودی شورای آزادی می‌شدند، هیچ راهی باقی نمی‌ماند که باقی‌مانده‌ی مقامهای دانمارکی که خود را سپری برای مردم دانمارک می‌پنداشتند، بتوانند با آن تهدیدهای جدید مقابله کنند. در کل، شهروندان هنوز هم دولت دانمارک را با سیاستهای همکاری زمان اسکاونیوس مساوی می‌دانستند، و برای همین به شورای آزادی اعتماد بیشتری داشتند. گروههای مقاومت که موضعشان ضعیف شده بود، برای اینکه از حمله‌ی آلمان جلوگیری کنند، از نیروی هوایی پادشاهی بریتانیا درخواست کردند که سه مرکز اصلی فرماندهی گشتاپو را در شهرهای آرهوس، آدنس، و کپنهاگ را بمباران کند – این حمله به احتمال زندگی هزاران مبارز مقاومت را نجات داد.

در بهار، سرانجام صلح به اروپا برگشت. در اول مه ۱۹۴۵، خبر خودکشی هیتلر از بی بی سی پخش شد، و سه روز بعد مردم سراسر اروپا از خبر تسلیم آلمان آگاه شدند. دانمارکیها به شادمانی پرداختند و در خیابانهای هر شهر و روستا جشن گرفتند. نینا آلمدال که در آن زمان در کپنهاگ دانشجو بود، به یاد می‌آورد، «ناگهان در همه‌ی پنجره‌ها شمع روشن شده بود. و بعد مردم به خیابانها ریختند و … در مرکز شهر گرد آمدند … و به کاخ آمالینبورگ رفتند. ناگهان خودروها در خیابانها به راه افتادند. خیابانها پر از هموندان جنبش زیر زمینی بود. مردم برای آنها هورا می‌کشیدند و احساس آزادی و شادی وصف ناپذیری داشتند.»۴۷

گروههای مقاومت مسئولیت برقراری نظم و قانون را بر عهده گرفتند، تا زمانی که گروههای شبه نظامی مخفی دانمارکیهایی که با آلمانیها همکاری می‌کردند را دستگیر کردند. شورای آزادی، دیگر رهبران مقاومت و جان کریستیان مولر که به تازگی به دانمارک برگشته بود به یکدیگر پیوستند و دولت موقت تشکیل دادند. اندکی پس از جنگ، ورنر بست و ژنرال وان هانکن برای دستور دادن عملیات ضد خرابکاری و تبعید یهودیان محاکمه شدند. بست گناهکار شناخته و به مرگ محکوم شد، ولی ژنرال هانکن به هشت سال زندان محکوم شد. هر دو درخواست فرجام کردند و در یک دادگاه منطقه‌‌ای به درخواست فرجام آنها رسیدگی شد. حکم بست به پنج سال کاهش یافت و ژنرال هانکن آزاد شد. مقاومت باعث نشده بود که دانمارکیها از خوی آسانگیری خود رویگردان شوند.

دانمارکیها، به دلیل همبستگی مدنی که مقاومت را پرورانده بود، با وضعیت مناسبی از جنگ سر بر آوردند. مقامهای متفقین پی بردند که دانمارک نه تنها می‌توانست خود را تغذیه کند، بلکه مواد خوراکی برای صادرات به دیگر کشورهای اروپایی نیز داشت. دانمارکیها اشغال آلمان را تاب آوردند بدون آنکه مانند دیگر اروپاییان سختگیریهای شدید نازیها را تجربه کرده باشند – و این نتیجه‌ی مقاومت بی‌خشونت آنها بود بدون اینکه باعث فروپاشی جامعه بشوند. برخی دانمارکیها از اینکه هم میهنانشان مانند نروژیها، یونانیان یا صربها تفنگ برنداشتند که در هر ایستگاه راه آهن، لنگرگاه و میدان هوایی با اشغالگران بجنگند نومید شده بودند. اما زمینهای پست و پر آب دانمارک برای عملیات پارتیزانهای مسلح جای مناسبی نبود و تا پیش از آنکه آلمانها در همه‌ی جبهه‌های اروپا متوقف نشده بودند، مقاومت دانمارک هزینه‌ای متفاوت اما چشمگیر بر نازیها تحمیل کرده بود.

دانمارکیها ثابت کردند که دشمن هر چه وحشتناک باشد، اگر با کنش بی‌خشونت مواجه شود، اگر مقاومت انعطاف‌پذیر و مبتکرانه باشد، مجازاتهای نظامی برای خاموش کردن جنبش مردمی کافی نخواهند بود – و انتقام‌جوییهای خشونت‌آمیز تنها اپوزیسیون را راسخ‌تر می‌کند. با دانستن اینکه آلمانیها خواهان وضعیت عادی در دانمارک بودند، مقاومت دانمارک دست به کار شد تا چنین چیزی را از آنها دریغ کند، و همچنین مانع از آن شد که کنشهای اعتراضی از کنترل خارج شوند تا جایی که به آلمانیها بهانه بدهد که به سرکوب تمام عیار بپردازند یا زندگی بسیاری از شهروندان عادی را به خطر بیاندازد. اگر با کمک دانش‌آموزان، خرابکاران غیر حرفه‌ای، و کشیشان مخفی شده می‌شد تعادل نازیها، که بی‌رحمترین ماشین کشتار در تاریخ سده‌ی بیستم بودند، را بر هم زد، چه رژیم دیگری را می‌توان تصور کرد که در برابر مقاومت بی‌خشونت شکست ناپذیر باشد؟

از روتردام تا روزنستراس: رایش شکست خورد

«ما آزادی خود را باز به دست خواهیم آورد»

یک ماه و یک روز پس از آنکه آلمانیها در آوریل ۱۹۴۰ دانمارک را به تصرف در آوردند، سربازهای وهرماخت از مرز هلند عبور کردند در حالی که هواپیماهای آلمانی میدان هوایی هلند را بمباران می‌کردند. همزمان، سفیر برلین در هیگ یادداشتی تسلیم مقامهای هلندی کرد و ادعا کرد که آلمانیها وارد هلند شده‌اند تا بی‌طرفی آن کشور را حفظ کنند و از دولت دعوت کرد تا خود را به زیر حفاظت رایش در آورد. ملکه ویلهلمینا بی درنگ پیشنهاد آلمانیها را رد کرد.

در همان زمانی که بمب افکنهای آلمانی روتردام و دیگر شهرهای هلند را بمباران می‌کردند، خانواده‌ی پادشاه لندن گریختند تا حضور قانونی خود را تضمین کنند. ملکه اعلام کرد، «من به این وسیله اعتراض شدید خود را به … نقض مناسبات مرسوم میان ملتهای متمدن اعلام می‌کنم.» اما پنج روز بعد، ژنرال ه. ج. وینکلمن، فرمانده کل نیروهای مسلح هلند تسلیم نامه را امضا کرد. در ۲۹ مه دکتر آرتور سیس-اینکوارت، کمیسر رایش سخنرانی افتتاحیه‌ی تحویل گرفتن حکومت هلند را ایراد کرد. او ادعا کرد که هلندیها و آلمانیها مانند برادر هستند و وعده داد که همه‌ی اسیران جنگی هلندی را تا نیمه‌ی ژوئن آزاد کند. اما نازیها نقشه‌های بسیار بدتری برای هلند کشیده بودند: تبدیل هلند به یک دولت سوسیالیست ملی، بهره‌کشی از اقتصاد هلند برای ماشین جنگی آلمان، تبعید و نابودی بیش از ۱۰۰،۰۰۰ یهودی و کولی هلندی، و سرکوب کردن هر گونه مقاومت.۴۸

هلندیها دارای سنت بی‌طرفی در جنگ بودند و در تاریخ معاصر خود تجربه‌‌ی مقاومت در برابر اشغالگران را نداشتند. در هلند نیز مانند دانمارک، به دلیل زمینهای پست و نبود کوه مقاومت پارتیزانی و شبه نظامی مشکل بود. اما از نخستین روز اشغال، گروههایی از دانشجویان و کارگران گرد هم آمدند تا برای مقاومت تدبیری بیندیشند. یک گروه از آمستردام که خود را کمیته‌ی کنش گوزن می‌نامید، پیامی پخش کرد و اعلام کرد که در حال تشکیل سازمانی است که برای آزادی هلند مبارزه خواهد کرد: «ما روزی آزادی خود را دوباره به دست خواهیم آورد … کشور ما نباید بخشی از آلمان شود!»۴۹

در ۲۹ ژوئن که روز تولد شاهزاده برنارد بود، مردم آمستردام علیه آلمانها راه‌پیمایی کردند. شاهزاده عادت داشت که در تعطیلی‌ها و مراسم همگانی یک میخک سفید به سینه‌ی خود بزند. در روز تولد شاهزاده، گلدانهای پر از میخک از پنجره‌های خانه‌ها و فروشگاهها قابل دیدن بود. در نیم روز مردم آرام آرام پیرامون مجسمه‌ی مادر ملکه ویلهلمینا گرد آمدند. هر نفر گل میخکی آورده و در پای مجسمه می‌گذاشت. در پایان روز، مجسمه زیر دریایی از گل مدفون شده بود. در واکنش، آلمانیها دو تن از سازماندهندگان مراسم را دستگیر کردند – و حتا ژنرال وینکلمن که هیچ ارتباطی با راه‌پیمایی نداشت را هم دستگیر کردند.

 نازیها ابتدا همه‌ی یهودیانی که در شغلهای همگانی و دولتی بودند را اخراج کرده و در پاییز پیگرد یهودیان را آغاز کردند. در دانشگاه لیدن، اخراج استادان یهودی به یک تظاهرات بزرگ انجامید که با خواندن سرود ملی هلند به اوج خود رسید. در دانشگاه فن دلف، دانشجویان دست به اعتصاب زدند و دانشگاه را به تعطیلی کشاند‍ دانشگاه لیدن نیز به آنان پیوست. همانند دانمارک، آلمانیها دریافتند که قربانی کردن شهروندان، حتا یهودیان، باعث ژرفتر شدن تنفر از اشغالگران خواهد شد.

در ۲۲ فوریه ۱۹۴۱، سه روز پس از یک رویارویی خشم‌آلود میان نازیهای هلندی و شهروندان یهودی مسلح در آمستردام، ۶۰۰ سرباز اس اس وارد شهر شدند، محله‌ی یهودیان را محاصره کردند، و ۴۰۰ مرد جوان یهودی را دستگیر کردند. آنها را کتک زدند و سپس به اردوگاه اسیران جنگی بوخنوالد منتقل کردند. خبر این ماجرا به زودی پخش شد. کارگران کمونیست یک شب دیر هنگام گرد هم آمدند و یک اعتصاب توده‌ای را تدارک دیدند. به کمک چاپگرهای زیرزمینی، اعلامیه‌هایی برای پیوستن دیگر کارگران به اعتصاب چاپ و پخش کردند. دو روز بعد کارگران کارخانه کشتی‌سازی و رانندگان اتوبوسهای اتوبوسرانی شهری جزء اولین کسانی بودند که از کارشان دست کشیدند؛ کارگران صنعتی هم به زودی از آنها پیروی کردند. پیشه‌وران، کارگاهها، اداره‌ها، و فروشگاهها نیز تعطیل شدند، و کارگران در مرکز شهر جمع شدند و در آنجا شعارها و سرودهای اعتراضی سر دادند. بیش از ۳۰۰،۰۰۰ تن از جمعیت ۸۰۰،۰۰۰ نفری در اعتصاب شرکت کردند.

هر چند آلمانیها از این موضوع حیرت‌زده شده بودند، ولی به سرعت به آنها حمله کردند. صدها پلیس آلمانی و سرباز اس اس در آن حمله شرکت کردند. آنها دستور تیراندازی بدون اخطار قبلی به معترضان داشتند. مقررات منع رفت و آمد برقرار شد و کسانی که آن را نقض کنند دستگیر می‌شدند. شهردار آمستردام تهدید به انتقام‌جویی را تاب نیاورد و به کارکنان شهرداری اعلام کرد که اگر به سر کار خود برگردند اخراج خواهند شد. بر خلاف دانمارک، هلند تسلیم شده بود و رئیس دولت به تبعید گریخته بود، بنا بر این اداره‌کنندگان هلندی کشور به حال خود رها شده بودند – و در روزهای آغازین جنگ، بسیاری مجبور بودند که دستورهای آلمانی‌ها را اجرا کنند. این همکاری اولیه به این معنی بود که اعتصاب کنندگان خودسرانه کار می‌کردند، و اعتصاب فوریه تداوم نداشت.

اما در لایه‌های زیرین جامعه‌ی هلند، مقاومت همچون کنشی میهن‌دوستانه به شمار می‌آمد، و بیشتر مردم در آن شرکت می‌جستند. آموزگاران از اینکه نامشان را برای تأیید نزد آلمانیها بفرستند سر باز می‌زدند. هنرمندان از پیوستن به کولتورکامر (اتحادیه‌ی فرهنگیان) خودداری کردند، با این وجود که سرپیچی از این کار باعث می‌شد که از درآمد و حضور در جامعه محروم شوند. بیش از ۱۶۰،۰۰۰ کشاورز پرداخت اجباری به آلمانیها را نگاه داشتند، و هزاران مرد جوان از گزارش دادن در باره‌ی آربیتسدینست خودداری می‌کردند. آربیتسدینست یک لشکر زمان اشغال بود که هدفش بازپس گیری کشور بود.

حدود شصت نشریه‌ی زیرزمینی پدیدار شد. (یکی از تأثیرگذارترین آنها به نام هت پارول هنوز منتشر می‌شود و از معتبرترین روزنامه‌های کشور به شمار می‌رود.) در طول جنگ احوالپرسی و کارهای هر روزه با غروری نمادین در آمیخته شده بود. علامت پیروزی V جایگزین دست دادن موقع احوالپرسی شد و در همه‌ی شهرهای بزرگ بر دیوارها و کیوسکها نقاشی شده بود. احوالپرسی ساده‌ای مانند Hallo به عنوان علامت اختصاری (Hang alle landverraders op) “خائنان را دار بزنید” تعبیر می‌شد. شهروندان همچنین سکه‌های تصویر ملکه ویلهلمینا را به لباس خود می‌زدند.۵۰

سیس-اینکوارت دریافت که هلندیها قصد ندارند ناسیونال سوسیالیستهای مطیع و سر به زیری بشوند، پس آلمان سرکوب خود را شدیدتر کرد. تا پایان سال ۱۹۴۲ بیش از ۸۰۰ جنگجوی مقاومت دستگیر شدند و به اردوگاههای اسیران جنگی آلمان فرستاده شدند. بزرگترین حزب سیاسی پروتستان هلند منحل شد، و عضوهای آن مجبور شدند که به یک اتحادیه‌ی کارگری زیر کنترل آلمانیها بپیوندند. هنگامی که کلیسای کاتولیک هلند به اداره‌کنندگان آلمانی کشور نامه و تلگرام فرستاد و به اخراج یهودیان اعتراض کرد، حدود ۷۰۰ کاتولیک یهودی تبار دستگیر و به آشویتس فرستاده شدند.

در کمتر از سه سال، ۳۰۰،۰۰۰ هلندی به آلمان تبعید شدند تا در روهر بیگاری کنند – این کار تهدیدی بود برای امرار معاش خانواده‌های هلندی که تمایل خود به مقاومت را نشان می‌دادند. بیش از ۱۰۰،۰۰۰ تبعیدی توانستند فرار کنند و به هلند برگردند و نزد کشاورزان و صاحبخانه‌های دیگر در جای امنی پناه بگیرند. سازمانی به نام لندلیجک اورگانیزاتی (سازمان ملی) و صندوق حمایت ملی در این کار نقشی حیاتی بازی کردند. سازمان ملی حدود ۱۵،۰۰۰ نفر عضو داشت. صندوق حمایت ملی از سوی گروهی از بانکدارانی که به انگلیس گریخته بودند ایجاد شده بود. صندوق همچنین حمایت مالی از جوخه‌های خرابکاری را بر عهده گرفته بود. جوخه‌های خرابکاری به راه آهن هلند خسارت وارد می‌آوردند، مانع انتقال اسلحه می‌شدند، و به کاروانهای تدارکات آلمانیها شبیخون می‌زدند.

شاید بزرگترین همبستگی از سوی پزشکان هلندی صورت گرفت. به آنها گفته شده بود که باید به اتحادیه‌ی پزشکان بپیوندند و از دستور کار پزشکی آلمان پیروی کنند، از جمله این‌که تبار نژادی و نقص ژنتیکی بیماران را بررسی و گزارش کنند. بیش از سه چهارم پزشکان کشور از پیوستن به اتحادیه سرپیچی کردند، و در عوض دست از کار کشیدند و نامشان را از تابلو مقابل مطب و منزلشان برداشتند. یک گروه از پزشکان تشکلی به نام تماس پزشکی ایجاد کردند که از طریق یازده نمایندگی ناحیه‌ای با پزشکان محلی همکاری می‌کرد تا به پزشکانی که مورد پیگرد پلیس آلمان بودند کمک کنند. سازمان تماس پزشکی توانست با متمرکز کردن جهت فعالیت خود از تسلط آلمانیها بر حرفه‌ی پزشکی در کشور جلوگیری کرد.۵۱

در ۲۹ آوریل ۱۹۴۳، آلمانیها اعلام کردند که همه‌ی سربازان پیشین ارتش هلند که در سال ۱۹۴۰ اسیر و آزاد شده‌اند باید دوباره به اسارت در آیند و به اردوگاه کار اجباری در آلمان فرستاده شوند. این دستور تکان دهنده بیش از ۳۰۰،۰۰۰ تن را شامل می‌شد. کارگران در شهر هنگلو بی درنگ دست از کار کشیدند. اعتصاب به سرعت استان اوریجسل را فرا گرفت و به شهر بزرگ آیندهاون رسید و در آنجا کارخانه‌های فیلیپس از تولید باز ایستادند. در استان لیمبورگ بیش از ۱۰،۰۰۰ معدنچی از تونل معدن بیرون آمدند و دست به اعتصاب زدند. تا صبح روز بعد تعداد اعتصاب کنندگان به ۴۰،۰۰۰ تن رسید. آنگاه پلیس و سربازان آلمانی وارد شدند و بی هدف به مردم شلیک کردند. کسانی که دستگیر شدند در دادگاهی فرمایشی محاکمه و به مرگ محکوم شدند. پس از آن از شدت اعتصابها در همه جای کشور کاسته شد مگر در لیمبورگ. نیروی پلیس آلمان به آن شهر فرستاده شد و برخوردهای خشونت‌آمیزی صورت گرفت. در ۵ مه، سرانجام معدنکاران لیمبورگ تسلیم شدند و به سر کار برگشتند. اعتصاب بیش از ۱۸۰ کشته، ۴۰۰ زخمی، و ۹۰۰ اسیر جنگی بر جای نهاد. اسیران جنگی به اردوگاه اسیران در آلمان فرستاده شدند.

در ماههای بعد مقاومتهای دیگری نیز رخ داد، اما بر خلاف پایداری گروههایی مانند پزشکان و کارگران کارخانه‌ها که زندگیشان زیر تأثیر مستقیم پلیس آلمان نازی بود، مقاومت در کل از یک رهبری سازمانی برخوردار نبود. همانند دانمارک، گروههای مقاومت در سطح محلی سر بر می‌آوردند و ارتباط‌گیری آنها با یکدیگر بسیار کند بود. تنها در دوره‌ی پایانی جنگ بود که گروهی به نام دی کرن (هسته) – متشکل از مدیران اتحادیه‌ها، رهبران مقاومت، و دبیران روزنامه‌های زیرزمینی – سعی کردند که اقدامی ملی را سازمان دهند. آنها هر هفته در آمستردام جلسه می‌گرفتند اما هرگز نتوانستند به جایگاهی هم پایه‌ی شورای آزادی دانمارک دست یابند و به همین دلیل نمی‌توانستند به نمایندگی از اکثریت کارگران هلندی و مبارزان مقاومت سخن بگویند. در نتیجه، مقاومت هلند هرگز هدف ملی روشنی نداشت، و کنشی استراتژیک برای به چالش کشیدن سلطه‌ی آلمان بر کشور هرگز صورت نگرفت.

آخرین کنش مقاومت عمده در سپتامبر ۱۹۴۴ روی داد، که در آن کارگران راه‌آهن هلند اعتصاب کردند تا از انتقال یهودیان به اردوگاه اسیران در شرق جلوگیری کنند و برگشت سربازان آلمانی برای دفاع از سرزمین پدری در مقابل نیروهای متفقین را کُند کنند. همانند آنچه فرانسویان بیست سال پیش در روهر آلمان انجام داده بودند، و شبیه همان کاری که آلمانیها در دانمارک کرده بودند، آلمانیها کارگران راه آهن خود را آوردند تا قطارها را در حرکت نگاه دارند. آلمانیها همچنین برای انتقامجویی، حدود ۵۰،۰۰۰ هلندی را از روتردام به آلمان منتقل کردند تا آنها را در دفاع از شهرهای آلمان به کار بگیرند. در نتیجه‌ی یک پیامد تلخ و ناخواسته‌ی اعتصاب کارگران راه آهن هلند، حمل زغال سنگ، گاز و غذا به روتردام و دیگر شهرهای هلند متوقف شد، و زمستانی که از راه می‌رسید برای بسیاری از مردم تحمل ناپذیر بود. پیروزی متفقین که در بهار به دست آمد هلندیها را از جنگی نجات داد که بسیار از آنچه دانمارکیها دیده بودند خشن‌تر بود.

بر خلاف رویدادهای دانمارک، نازیها در آغاز جنگ مقامهای هلندی را وادار به امضاء تسلیم‌نامه‌ی رسمی کرده بودند، و آنها نیم میلیون کارگر هلندی را با شکنجه به انجام خدمات جنگی برای آلمانیها وادار کرده بودند. آلمانیها که این همه بر روی تسلیم هلند سرمایه‌گذاری کرده بودند مایل بودند که برای حفظ هلند، در مقایسه با دانمارک، تلاش بسیار بیشتری به عمل بیاورند. در دانمارک آنها از سیاست چماق و هویج استفاده کردند – همان رویکردی که فرانسویها در ۱۹۲۳ برای آلمانیها به کار بردند – و این سیاست نتیجه‌ای دو پهلو داشت. افزون بر این، مجازاتهای آلمانیها شمار نیروهای مقاومت‌گر هلندی را بسیار کاهش داد و فضای عملیاتی آنها را بسیار تنگ کرد. هلندیها که تنها می‌توانستند به شکلی پراکنده و جسته گریخته عملیات مقاومت انجام دهند نتوانستند نازیها را از استثمار نیروی کار هلند باز دارند یا مانع شوند که آلمانیها از هر ده یهودی هشت تن را از هلند خارج وبه هلوکاست بفرستند.

اگر نیروی مقاومت در هلند سازمان‌یافته‌تر بود، ممکن بود که این هزینه‌ی وحشتناک جانی و جریحه‌داری شرافت مردم کاهش یابد. اگر چه مقاومت به خاطر همکاری آغازین برخی مقامهای هلند و نبود هیچ گونه هماهنگی با تأخیر شروع شد، اما با این همه مقاومت توانست مانع تبدیل شدن هلند به یک دولت اقماری آلمان شود، امری که مورد نظر آلمانیها بود. مقاومت کار اخراج و تبعید را به یک مبارزه‌ی دائمی برای آلمانیها تبدیل کرد و مجبورشان کرد که وقت و منابعشان را از فعالیتهای دیگر منحرف کرده و در این جبهه مشغول شوند. نازیها هر دو کشور دانمارک و هلند را از راه عملیات تهاجمی به تصرف در آورده بودند. اما در هر دو کشور در اثر شیوه‌ی مقاومت بی‌خشونت نازیها مجبور شدند که در پشت جبهه فعالیتهای دفاعی فراوانی را انجام دهند تا از بهایی که برای اشغال آن کشورها پرداخته‌اند پاسداری کنند. در دانمارک، آن قیمت استهلاک شدیدی یافته بود. در هلند، ارزش اشغال کشور دست کم کاهش قابل توجهی پیداکرده بود.

«بگذارید شوهرانمان بروند!»

در ۲۷ فوریه ۱۹۴۳، سربازان اس اس و گشتاپوی محلی در عملیاتی به نام «گردآوری و دستگیری نهایی» به دستگیری یهودیان برلین پرداختند. آنها را به درون کامیون می‌ریختند و به ساختمان مدیریت جامعه‌ی یهودی در پلاکهای ۲ و ۴ خیابان روزنستراس در قلب شهر می‌بردند. هدف این بود که سرانجام شهر را به شهری جودِنفِری (یعنی پاک شده از یهودیان) تبدیل کنند. این کار مستلزم گردآوری یهودیانی بود که همسر آلمانی داشتند و دارای فرزندانی با تبار مخلوط بودند. این یهودیان به مدت دو سال توانسته بودند از آرواره‌های هالوکاست بگریزند زیرا آنها یا همسران آلمانیشان برای کمک در جنگ مورد نیاز بودند، و رژیم نمی‌خواست که در جبهه‌ی درون میهن با وضعیتی ناخوشایند روبرو شود. اما شکست گیج کننده‌ی آلمان در استالینگراد که در آغازین روزهای همان روی داده بود روحیه‌ی آلمانیها را متلاشی کرد و باعث شد که هیتلر علیه یهودیان درون آلمان و ارتش متفقین «جنگ تمام عیار» اعلام کند.۵۲

خبر آدم‌رباییهای برلین به زودی پخش شد، و یک گروه از همسران آلمانی در خیابان روزنستراس گرد آمدند و برای شوهران یهودی خود غذا و دیگر وسایل شخصی آورده بودند. آنها فکر می‌کردند که شوهرانشان در آنجا نگهداری می‌شوند. یکی از آن زنان به نام شارلوت اسرائیل هنگامی که رسید ۱۵۰ زن دیگر آنجا بودند. او از یکی از نگهبانها خواست که کارت کوپن سیب زمینی که نزد شوهرش بود را از او بگیرد. شوهرش جولیوس در پشت کارت کوپنها نوشته بود «حالم خوب است.» زنان دیگر هم در باره‌ی مسائل شخصی چیزهایی پرسیدند و هدفشان این بود که دریابند آیا شوهرانشان در میان بازداشت شدگان هستند یا نه. وقتی معلوم شد که شوهرانشان در بازداشتند، همسران خواهان آزادی آنها شدند. برادر یکی از آن زنان که سربازی در حال مرخصی بود به یک نگهبان اس اس مراجعه کرد و گفت، «اگر دامادم آزاد نشود، من به جبهه بر نخواهم گشت.» بر خلاف سرمای شدید هوا، جمعیت فراوانی گرد آمد، و زنان شب و روز بیرون آن ساختمان ایستادند، آواز خواندند، و شعار دادند «بگذارید شوهرانمان بروند!» در دومین روز اعتراض، بیش از ۶۰۰ زن در خیابان روزنستراس به بیدارمانی پرداختند.

این نخستین باری نبود که آن زنها نارضایتی خود را اعلام می‌کردند. آنها و خانواده‌هایشان به مدت یک دهه با فرستادن نامه و برگزاری اعتراضهای خُرد در حال چالش با سیاستهای نژادی نازیها بودند و تأکید می‌کردند که رژیم با پیگرد شوهران یهودیشان به دیگر شهروندان آلمانی آسیب می‌رساند. هیتلر و حلقه‌ی پیرامون او همواره تلاش می‌کردند که ناآرامیهای درونی را کاهش دهند و از آن گونه اپوزیسیون داخلی که در زمان جنگ جهانی اول راستگرایان آلمان را زمین گیر کرد بپرهیزند. راستگرایان اپوزیسیون را متهم می‌کردند که به آنها «از پشت خنجر» زده‌اند. تا آن زمان رژیم توانسته بود که تا میزان زیادی راز نسل کشی یهودیان را پنهان نگاه دارد. اما هنگامی که سیاست نسل‌کشی دامان گروهی گرفت که از اعتراض کردن به سیاستهای نازیها باکی نداشتند، پنهان کردن راز نسل کشی به خطر افتاد.

چیزی که به اعتراض همسران طنین بیشتری می‌داد این بود که اعتراضها در قلب برلین روی می‌دادند، شهری که هرگز اشتیاق چندانی نسبت به نازیسم نداشت. برلینی‌های جهانشهری همواره ایدئولوژی نازیسم را یک انحراف خام باواریایی به شمار می‌آوردند. از آن گذشته، برلین پایگاه آن دسته از خبرگزاریهای خارجی بود که در زمان جنگ نیز همچنان در آلمان حضور داشتند. اگر ناراضیان سیاسی یا خبرگزاریها از اعتراضها بویی می‌بردند، استوره‌ی دولت مقتدر نازی در هم می‌شکست. در واقع، رادیو لندن خبر تظاهرات را گزارش کرد.

در سومین روز تظاهرات، به نیروهای اس اس دستور داده شد که تفنگهایشان را به سوی جمعیت نشانه روند ولی تنها تیر اخطار شلیک کنند. آنها چندین بار چنین کردند، و زنان را به کوچه‌های دور و بر فراری دادند. اما همسران همواره بر می‌گشتند و دوباره جای پیشین خود را اشغال می‌کردند. آنها می‌دانستند که سربازان هرگز مستقیم به آنها شلیک نخواهند کرد زیرا آنها خون آلمانی داشتند. همچنین دستگیری و بازداشت زنان نیز نشانه‌ای از نهایت دورویی می‌بود: بنا بر نگره‌های نازیسم، زنان از نظر فکری توانایی کنش سیاسی ندارند. به همین دلیل، نازیها هرگز نمی‌خواستند که آلمانیها چیزی در باره‌ی زنان ناراضی بشنوند، و به شهادت رساندن آنها باعث می‌شد که این تصویر خودپنداشته‌ که نازیها پاسدار مقام مادری هستند فرو ریخته می‌شد.

پیکار به زودی گسترش یافت و زنان و مردان دیگری که دارای ازدواج آمیخته نبودند را نیز در بر گرفت. شمار اعتراض‌کنندگان به هزار تن رسید. آنها شعار می‌دادند که زندانیان را آزاد کنید و سربازان اس اس را سرزنش می‌کردند. ژوزف گوبلز که تلاش می‌کرد از افزایش شمار معترضان جلوگیری کند، ایستگاه اتوبوس نزدیک آن خیابان را بست، اما زنان پیاده از یک ایستگاه آن سوتر راه می‌پیمودند تا به ساختمانهای پلاک ۲ و ۴ خیابان روزنستراس برسند. در پایان هفته، برای گوبلز راهی به جز آزادی زندانیان نماند. به حدود سی و پنج یهودی بازداشتی که به آشویتس فرستاده شده بودند دستور داده شد که وسایل شخصی‌شان را جمع کنند و با یک قطار مسافری به برلین برگردند.

بدون اینکه خود به درستی بدانند که چه کاری کرده‌اند، زنان خیابان روزنستراس نازیها را مجبور کرده بودند که بین دو گزینه یکی را انتخاب کنند: یا با یک خواسته‌ی محدود موافقت کنند و بهایی معین بپردازند- اگر بنا بود همه‌ی زندانیان یهودی دارای ازدواج مختلط آزاد شوند، تعدادشان به  ۱،۷۰۰ تن می‌رسید. یا اینکه پیه یک پیشآمد ناشناخته را به تن خود بمالند و شاهد اعتراضهای روزافزون در مرکز برلین باشد و در این کشمکش با زنان خشونت‌ورزی کنند. برای نازیها حفظ نظم اجتماعی مهمتر از این بود که مطمئن شوند تک و توک یهودیان بازمانده نیز به اتاق گاز فرستاده شوند. رژیمی که سراسر اروپا را به وحشت افکنده بود در آستانه‌ی دروازه‌ی خود از به کارگیری خشونت علیه زنان ناتوان بود. نازیها سنگدل بودند اما کودن نبودند.

همزمان با آن رویداد، بسیار بیشتر از ۳۵ مرد یهودی آزاد شدند. آن تظاهرات نازیها را با یک پرسش حل نشده روبرو ساخت: با دیگر یهودیان دارای ازدواج مختلط چه کنیم. گوبلز می‌خواست که آنها را از برلین تبعید کند تا بتواند به هیتلر بگوید که شهر از یهودیان پاک شده است. هیملر جلو تبعید یهودیان را گرفت، اما گوبلز به دروغ به هیتلر گفت که این کار انجام شده است – و آنگاه سعی کرد که یهودیان مانده در برلین را وادارد که ستاره‌ی داود را بر لباس خود نپوشند. یک ماه بعد، معاون آدولف آیشمن در پاریس می‌خواست بداند که با یهودیان دارای ازدواج مختلط فرانسوی چه کند. در ۲۱ مه معاون هیملر همه‌ی آنها را در همه‌ی اردوگاه‌ها آزاد کرد. پنج سال پیش از آن از گاندی در باره‌ی نازیها پرسش شده بود. او پیش‌بینی کرده بود، «مردان، زنان و کودکان غیر مسلح اگر به مقاومت بی‌خشونت بپردازند، برای آنها تجربه‌ی جدیدی خواهد بود.»۵۳

در فوریه ۱۹۴۳ روث گراس که یک دختر ده ساله بود به خیابان روزنستراس رفت شاید بتواند پدرش را یک نگاه ببیند. پدر روث یکی از یهودیان بازداشتی برای انتقال به اردوگاه بود. یک روز او پدرش را دید و او برایش دست تکان داد. سالها بعد او گفت، «چیزی بود در روزنستراس که همواره مثل یک پیوند میان من و پدرم باقی ماند.» هنگامی که در پایان عمرش در بیمارستان به دیدار او می‌رفت، هر بار موقع خداحافظی او بر می‌خاست و برایش دست تکان می‌داد، همانگونه که در روزنستراس برای هم دست تکان داده بودند. «من این را دریافته بودم که او هم همواره به آن صحنه در روزنستراس فکر می‌کرده است. در باره‌ی صحنه‌ای که او ایستاده بود و برایم دست تکان می‌داد.» هنگامی که عشق سر می‌رسد تا زندگی را نجات دهد، هیچ‌کس آن دم را فراموش نمی‌کند.

***

اشغال یک کشور هر دو طرف اشغالگر و اشغال شده را وارد در یک بازی عجیب بدگمانی نسبت به یکدیگر می‌کند: اشغالگر مانند یک مالک جدید عمل می‌کند و از مستأجران می‌خواهد که مؤدب باشند و اجاره‌شان را سر وقت بپردازند، اما کسانی که خانه‌شان اشغال شده حس می‌کنند که به آنها تجاوز شده – آنها می‌دانند که مالکیت بر کشور حق آنهاست، و هر چند نمی‌توانند اشغالگران را به طور عملی از کشور بیرون بریزند، اما تلاش می‌کنند که در برابر مقررات و شرایط تحمیلی اشغالگران مقاومت کنند. شاید اگر اشغالگر دریابد که بازی ارزش آن همه تلاش را ندارد، خودش کشور را بگذارد و برود. یا شاید هم به کشتن مستأجرانی بپردازد که از همکاری سرپیچی می‌کنند. اما این بازی یک امتیاز مهم برای اشغال شدگان دارد: آنها تعیین می‌کنند که تا چه میزان همکاری کنند. و طنزآور این است که متجاوز باید از آنچه به زور به چنگ آورده دفاع کند.

هم در دانمارک و هم در هلند، جنبشهای مقاومت علیه نیروهای اشغالگر دست به حمله زدند. آنها از طریق اعتراضهای نمادین و فرهنگی حق خود برای به دست گرفتن امور زندگیشان را بیان کردند، و این کار روحیه‌ی همگانی را بالا برد – که به نوبه‌ی خود الهامبخش مقاومت جسورانه‌تر شد. مقاومت‌کنندگان بی‌خشونت با اعتصاب، رویارویی در کارگاهها، و خسارت رساندن به داراییهای دشمن، به منافع اقتصادی اشغالگران حمله کردند. در دانمارک یک شبکه‌ی ارتباطی جایگزین از طریق انتشار روزنامه‌های زیر زمینی ایجاد شد تا با دروغهای تبلیغاتی اشغالگران مقابله کند. مقاومتگران دانمارکی با مشارکت شمار زیادی از شهروندان در اعتصابها، تظاهرات، و شکلهای دیگر مخالفت ورزی آلمانیها را وادار کردند که از خشونت ورزی تلافی جویانه دست بردارند و مقررات منع آمد و شد را لغو کنند. آنها نازیها را از دستیابی به هدف اصلیشان که هدفهای کوچکتر به آن بستگی داشت: عادی جلوه دادن واقعیت اشغال کشور!

طبق تعریف، یک اشغال نظامی موفق در عرصه‌های زمینی، هوایی و در توانایی استفاده از نیروی فیزیکی و خشونت‌ورزی به اشغالگر برتری می‌دهد. بر خلاف این، هنگامی که یک اشغالگر نظامی کنترل آنچه مردم می‌خوانند و باور می‌کنند را از دست بدهد، و نتواند زمان کار کردن یا نکردن مردم را کنترل کند، و بر نحوه‌ی پول خرج کردن آنها نفوذی نداشته باشد – هنگامی که اشغالگر مدام در موضع دفاعی باشد – آنگاه او نخواهد توانست با خشونت‌ورزی کنترل رویدادها را به دست گیرد.

اما هنگامی که مقاومت به خشونت می‌گراید، ظرفیت آن برای هدایت کردن مبارزه به ضعف می‌گراید. در سال ۱۹۲۳ در روهر آلمان، خرابکاری و خشونت ورزی شبه نظامیان آلمانی اشغالگران فرانسوی را به تلافی‌جویی واداشت، که در ترکیب با اشتباه‌های اقتصادی آلمانیها باعث از پای در آمدن روهرکامپف شد. اما در دانمارک، شواری آزادی در بیشتر موردها موفق شد که جلو خرابکاری خشونت ورزانه را بگیرد، و آلمانیها مجبور بودند سرکوبگری را در اندازه نگاه دارند تا مانع شورش همگانی شودند، زیرا هر دو طرف می‌دانستند که بهای خشونت ممکن است بسیار زیاد تمام شود.

در سال ۱۹۴۳ در خیابان روزنستراس، در مرکز بزرگترین گردباد کشتار سده‌ی بیستم، خشونتی که ممکن بود بر زنان آلمانی و حدود ۲،۰۰۰ یهودی اعمال شود خنثا گردید – به دلیل پایداری چند صد همسر که حاضر نشدند به خانه‌هایشان برگردند. تمایل نازیها در به کارگیری خشونت زبانزد بود. اما برتری نظامی نتوانست آنها را شکست ناپذیر کند: آنها از اعتراض در مقابل کاخ فرماندهیشان وحشت داشتند، و هزینه‌ی احتمالی سرکوب به شیوه‌ی خشونت آمیز – گر چه از نظر میزان خونریزی و زمان مورد نیاز چندان زیاد نبود – از نظر سیاسی بسیار بالا بود. بنا بر این با همه‌ی خوی اهریمنی که در آنان وجود داشت، در آن زمان و مکان ناتوان بودند.

جنگ تاریخ ملتهایی که درگیر آن می‌شوند را پیچیده می‌کند، اما بزرگی ملتهایشان را نیز نمایان می‌کند. دانمارکیها، هلندیها، و حتا آلمانیهای ناراضی یکی از بربرترین رژیمهای دوره‌ی مدرن را به چالش کشیدند و این کار را نه با نیروی نظامی و تانک، بلکه با آواز خواندن، برگشت به خانه برای رسیدن به باغچه، و ایستادن در میدانهای همگانی کردند. اما آنها قدرت خود برای ایستادگی در برابر نازیها را تنها از آن اقدامها کسب نکرده بودند. این قدرت از تصمیم بنیادینی بر آمده بود که دهها هزار تن از آنان گرفتند، تصمیم به این که از پذیرش شرایط تحمیلی آزاردهندگان سر پیچی کنند – و این قدرت همچنین از جنبشهایی ناشی می‌شد که آنها به راه انداختند و از استراتژیهایی که به کار بستند. آنها تصمیم خود را به صورت دشمنشان کوبیدند و توانایی او برای جنگیدن را فروکاستند.

دانمارکیها آموختند که چگونه آلمانها را از غنیمتهای حاصل از تصرف دانمارک محروم کنند. هلندیها مطیعانه به دستور آلمانیها راهسپار آن کشور نشدند. همسران روزنستراس پی در پی به خیابان برگشتند تا زمانی که به خواستهای خود رسیدند. زمان و شیوه‌ی سر از تسلیم باز زدن هرگز چیزی خارج از دسترس و توان نیست. شاه کریستین این را می‌دانست. روث گراس هم همین طور.

***

 “وقایعی که شرح‌شان در این کتاب آمده از پیروزی حقیقت بر دروغ، عشق بر شر و زندگی بر مرگ‌ می‌گویند. با به کارگیری درس‌های این کتاب، مبارزان جنبش‌های بی‌خشونت می‌توانند به استبداد و سرکوب پایان بخشیده و جهان سدهٔ بیست و یکم را جهانی آزادتر، امن‌تر و انسانی‌تر کنند”.

جیمی کارتر، رییس جمهور پیشین آمریکا

” پیتر آکرمن و جک دو وال در این کتاب خوش‌نوشت و تاثیرگذار دلایل قاطع و قانع‌کننده‌ای در مورد سودمندی و اهمیت مبارزه بی‌خشونت ارایه می‌دهند…آنان توضیح می‌دهند که چگونه تاریخ را مردان و زنانی ساخته‌اند که به اهدافی جز منفعت شخصی خود اندیشیده‌ و در راه عملی کردن آن‌ها پیکار کرده‌اند…من خواندن این کتاب را به همهٔ کسانی که گمان می‌کنند قدرت از لولهٔ تفنگ بیرون می‌آید توصیه می‌کنم”.

جان مک‌کین، سناتور آمریکایی

در این کتاب، پیتر آکرمن، که مرجعی در زمینهٔ‌ مبارزه بی‌خشونت به شمار می‌آید، و جک دو وال، نویسندهٔ کهنه‌کار، به توضیح این نکته می‌پردازند که چگونه در یک سدهٔ گذشته جنبش‌های مردمی از مبارزهٔ بی‌خشونت برای سرنگون کردن دیکتاتوری‌ها، شکست دادن کودتاها و استحکام بخشیدن به حقوق بشر استفاده کرده‌اند. این کتاب به شرح وقایع در برخی  از دورترین و بحرانی‌ترین نقاط جهان می‌پردازد و به روشنی توضیح می‌دهد که چگونه شیوه‌ها و ابزار مبارزه بی‌خشونت (مانند عدم همکاری، اعتصاب، بایکوت و نافرمانی مدنی)   رژیم‌های استبدادی و بی‌رحم را ناتوان از مهار اهرم‌های قدرت کرده و به زانو در‌می‌آورد.

نیرویی قدرتمندتر نشان می‌دهد که چگونه مردم عادی برای پایان بخشیدن به استبداد دست به اعمالی خارق‌العاده زده‌اند (اعمالی همچون مقاومت دانمارکی‌ها در برابر نازیان، پیکار پیروزمندانهٔ جنبش همبستگی علیه رژیم  کمونیستی در لهستان،  و مبارزهٔ مدنی مردم شیلی برای سرنگون کردن رژیم دیکتاتوری و وابستهٔ آن کشور). مبارزهٔ بی‌خشونت همچنان در سرتاسر جهان، از بالکان گرفته تا برمه، ادامه دارد و هر روز دگرگونی‌های بیشتری در می‌آفریند.

نیرویی قوی‌تر مملو از شرح زندگی شخصیت‌های برجسته‌ای مانند مهاتما گاندی،لخ والسا، فعالان سیاه‌پوستی  که موتور محرکهٔ جنبش مدنی در آمریکای دهه پنجاه و شصت بودند و مادران  ناراضیان ناپدیدشده در آرژانتین است (این کتاب اکنون همراه با مستندی تلویزیونی در مورد مبارزهٔ بی‌خشونت در بازار موجود می باشد).

در دوره‌ای که بسیاری هنوز به خشونت به مثابه ابزار دگرگونی سیاسی و اجتماعی می‌اندیشند، این کتاب نیازی اساسی را پاسخ می‌گوید و به روشنی نشان می‌دهد که چگونه می‌توان بدون استفاده از خشونت به آزادی و عدالت رسید.

                                                                                                                                                                                                          پیتر آکرمن تدوینگر و رایزن سریال مستند تلویزیونی نیرویی قوی‌تر است. او دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته‌ روابط بین‌المللی از مدرسهٔ قانون و دیپلماسی فلچر در دانشگاه توفتز است. آکرمن اکنون مدیر هیئت سرپرستان این مدرسه است.

 جک دووال، مدیر تولید سریال مستند تلویزیونی نیرویی قوی‌تر است. او در زمینهٔ تنظیم و بسط برنامه‌های تلویزیونی با شبکه‌هایی از قبیل پی بی اس و لرنینگ چنل همکاری  کرده است. دووال پیش از این نایب رییس شبکه‌ تلویزیونی وتا و مدیر روابط بین‌شرکتی دانشگاه شیکاگو، سخنرانی‌نویس سیاسی و مامور ضداطلاعاتی بوده است.

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *