نمی‌توانید روح را بکشید: زنان و کنش بی خشونت

 پام مک‌آلیست*

ترجمه جهانداد معماریان

مرکز مطالعات بی خشونت

مشی خشونت‌پرهیزی می‌تواند بر پیچیدگی ای فائق آید که راهبردهای خشونت‌‌آمیز چاره‌ای جز انکار آن ندارند. این نکته، نکته‌ای است که من را با قوت تام به سمت و سوی  این مشی متمایل کرده است. سخن بر سر آن قسم پیچیدگی و مشکلی است که فمینیست‌های خشمگین از نظام مردسالار با آن مواجه هستند. آنها در عین این خشم عاشق پدر، برادر، پسر، شوهر و دوستان مردشان هستند. منظور آن پیچیدگی ای است که سبب می‌شود ما مرد کارگری با دستمزد ناچیز را که بر روی همسرش دست بلند می‌کند هم ستمدیده بخوانیم و هم ستمکار. راهبرد های خشونت آمیز مبتنی بر تفکری دوگانه انگارانه است که مستلزم تقسیم کردن همگان به دوگانه خوب و بد است. دسته بندی کلشیه ای خوب و بد نتیجه اش معلوم است یعنی اینکه افردا بد را باید از بین برد آن هم با لوله تفنگ.مشی خشونت‌پرهیزی بر پیچیدگی موجود در سرشت مبارزاتمان صحه می‌گذارد و از ما می‌طلبد که تنوع را به نحو معقولی بپذیریم و مبنای مشترکمان را درک کنیم و ارج نهیم.

باربارا دمینگ[۳] در مقاله‌ی ۱۹۷۷ خود با عنوان «به یاد داشتن کسی که ما هستیم»[۴] از این «حقیقت پیچیده» به زبانی قانع‌کننده سخن می‌گوید:

چگونه کسی بیش از این می‌تواند بین ستمکار و ستمدیده تمایزهای شسته‌رفته بگذارد؟ مگر غالباً چنین نیست که شخص واحدی را می‌‌بایست هم ستمکار بدانیم و هم ستمدیده؟ بله، غالباً چنین است. زندگی دقیقاً تا به این اندازه پیچیده است. و دعوی آن داشتن که زندگی این اندازه پیچیده نیست، نمی‌تواند کارگشا باشد. می‌بایست از تمایزهای شسته‌رفته که جز توهمات نیستند، رهایی یابیم…

اگر حقیقت پیچیده این است که بسیاری از ستمدیدگان خود ستمکار هستند، و بسیاری از ستمکاران، خود ستمدیده _ مواجهه‌ی بی خشونت تنها شیوه‌ی مواجهه است که مجال پاسخی واقع‌بینانه را فراهم می‌کند. در چنین مبارزه‌ای ما هم بدانچه از قبول آن از سوی دیگران ابا داریم توجه می‌کنیم، هم بدانچه که در دیگران محترم می‌شماریم و در آن با آنها شریک هستیم _ به هر اندازه که باشد، بسیار یا اندک.[۵]

باربارا از دو دست بی خشونت یاد می‌کند. وی می‌نویسد که خشونت‌پرهیزی دو دست بر فراز ستمکار به ما می‌دهد –  «دستی که می‌گیرد از او آنچه را حق او نیست، دستی دیگر که در حین این کار او را آرام می‌کند.» در جستاری دیگر می‌نویسد: «می‌توانیم بر معارضی که نسبت به او دغدغه‌ی انسانی از خود نشان می‌دهیم،  فشار بیشتری وارد آوریم. ما او را با دو فشار مواجه می‌کنیمم: فشار مخالفت با او و فشار احترام ما برای زندگیش _ و چنین است که این دو فشار در کنار هم تأثیری بی‌مانند دارند.»[۶]

استعاره‌ی تصویری زیر به خوبی به کار توصیف نگرشی می‌‌آید که در پس حساسیت خشونت‌پرهیزانه قرار دارد. با یک دست ما به فرد ستمکار می‌گوییم: «دست از کارهایت بردار. من دست رد می‌زنم بر بزرگ داشتن نقشی که تو برای بازی کردن انتخاب کرده‌ای. دست رد می‌زنم به فرمان بردن از تو. دست رد می‌زنم بر همکاری کردن با خواسته‌هایت. دست رد می‌زنم به ساختن دیوارها و بمب‌ها. دست رد می‌زنم به پول دادن برای تفنگ‌ها. با این دست حتی مانع هر کار خطایی خواهم شد که تو انجام ‌می‌دهی. می‌خواهم نگذارم چنین آسوده‌ مسیر زندگی ات را دنبال کنی.» اما این تمام داستان نیست. پیرو خشونت‌پرهیزی در این هنگام دست دیگرش را بلند می‌کند. او این دست را کامل باز می‌کند _ چه بسا با عشق و همدلی،  چه بسا هم بدون آن _  اما همواره کاملاً باز همراه با این پیام که «نه، تو دیگری نیستی؛ و نه، من دیگری نیستم. هیچ کس دیگری نیست.» با همین دست می‌گویم: «تو را رها نخواهم کرد و یا از نژاد انسانی بیرون نخواهم انداخت. ایمان دارم که می‌توانی انتخاب بهتری از انتخاب کنونیت بکنی. و من اینجا خواهم بود هنگامی که آماده‌ شدی. بخواهی یا نخواهی، ما بخشی از یکدیگر هستیم.» قوت خاص مشی خشونت‌پرهیزانه دقیقاً ریشه در سرشت دوگانه‌ی رویکردش _ یعنی همین دو دست _ دارد.

در تابستان ۱۹۸۳ زنانِی که اردوگاه صلح سنکا[۷] در ایالت نیویورک را به پا داشته بودند، از همین دو  دست خشونت‌پرهیزانه استفاه کردند. بارابار در همان روزی که زنانِ این اردوی برای صلح آن راه‌پیمایی تاریخی را انجام دادند و از برابر خانه‌های هریت توبمن[۸]  و الیزابت کدی  سانتون[۹]  و نیز  محل نخستین کنوانسیون حقوق زنان[۱۰]   عبور کردند. اما طی این راه‌پیمایی زنان در واترلو[۱۱]  با جماعتی از مردم خشم‌آلود و مجنون مواجه شدند. مردم، نوکِ تیز پرچم‌های کوچک آمریکایی را که در دست داشتند همچون نیزه‌های کوچک در بدن زنان اردوی صلح فرو می‌کردند و فریاد می‌زدند: «کمونیست‌های لزبین عوضی، برگردید به روسیه!» و «لیاقت شما دخترا این هستش که یک کوچولو گاییده بشید» در این لحظه باربارا دید که چگونه دو دستِ خشونت‌پرهیزی سرِ حساس‌ترین بزنگاه، وقتی که راه بر پیش رفتن زنان بسته و خطر بسیار نزدیک شده بود، به کار گرفته شد:

دیدم که تعدادی از زنان نشسته بودند، سپس حلقه‌ای را تشکیل دادند … می‌توانم اطمینان خاطری را که به یکباره و با دیدن آن افرادِ به آرامی نشسته احساس کردم به یاد آوردم. بی آنکه کلامی بر زبان آورند آنها سخنی را گفتند که بیان آن بسیار ضروری بود. این سخن که ما هیچ تهدیدی برابر شما قرار نمی دهیم  – قصدی هم برای باز کردن راه خود از میان جمعیت نداریم. اما در عین حال بیان می‌کردند که قصد عقب‌ نشستن نیز نداریم. ما از حقوق خود در قانون اساسی آگاهیم. ما حق راه‌پیمایی در این مکان داریم. این پیام دو‌گانه بود که به این تلاش خشونت‌پرهیزانه قدرت و نفوذش را می‌بخشید: با قلدری شما از جا به در نخواهیم رفت، و شما هم نیازی ندارید از ما بترسید. شما نیازی ندارید از ما بترسید؛ ما هم با قلدری شما از جا به در نخواهیم رفت.[۱۲]

پاسخ من به جهانم مستلزم چنین پیچیدگی ای است که راهبردهای بی خشونت بر آن صحه می‌گذارند. همچنان که من از مشی خشونت‌پرهیزی یاد گرفته و هنوز یاد می گیرم، این نکته را دریافته‌ام که به ‌رغم برداشت نخستین، خشونت‌پرهیزی نه تنها مجال آن‌ می‌دهد که من بر اساس گستره‌ی کاملی از احساس‌ها و واکنش‌هایم دست به عمل و رفتار بزنم، بلکه مستلزم چنین چیزی است. این مشی با بیان کلِ حقیقتِ پیچیده، و واکنش نشان دادن به تمامیت مبارزه مرتبط است، و مستلزم تلخ‌ترین کلماتم، شادمانه‌ترین خنده‌هایم، بیشترین میزان شفقتم، و نهایت تیزهوشی ام است.

خشونت‌پرهیزی تاکتیکی

بحث بالا درباره‌ی روحیه و حساسیت یک فلسفه‌یِ خشونت‌پرهیزانه‌یِ مقاومت چه بسا در مقابل کاربردهای عملی اش، شکوهمند به نظر آید. در واقع، بیشتر مردمی که این مشی را در عمل اجرا می‌کنند نه دغدغه و توجه چندانی نسبت به فلسفه‌ی زیربنایی آن دارند، و نه حتی می‌دانند اعمال شان در ذیل این مشی قرار می‌گیرد. بسیاری از آنها سخت شگفت‌زده می شوند وقتی می فهمند تا چه حد در استفاده از تاکتیک‌های بی خشونت استاد هستند و یا هر بار که آنها دست به اعتصاب زده، درخواست‌نامه‌ای امضا کرده، چیزی را تحریم کرده، ساکت در زیر نور شمع‌ها شب را صبح کرده، یا به یک تظاهرات پیوسته‌اند، از فنون بی خشونتبهره گرفته اند. سرودها، سرخط خبرها، و بودجه‌های ملی، بمب‌هایی را که در هوا منفجر می‌شوند برجسته می‌کنند و داستان‌های عامیانه، آثار هنری پرفروش و موفق، انگیزه‌ی انتقام‌جویی را بزرگ می‌دارند، با این‌همه همین فنون خشونت‌پرهیزانه است که بیش از فن های خشونت‌آمیز استفاده شده و موفقیتی بیشتر از آنها یافته‌اند. اکثریت مردمی که با موفقیت بر خشونت‌پرهیزی تاکتیکی اتکا کرده‌اند، تنها به این نکته پی برده‌اند که این مشی، شیوه‌ی مستقیم و عرف عامی برای اعتراض کردن، دخالت کردن، یا دست رد زدن به همکاری با شرایطی است که ناعادلانه تلقی می‌کنند.

کنش بی خشونت را غالباً کسانی به کار می‌برند که به همان اندازه تمایل دارند ز فن های خشونت‌آمیز نیز در پاره‌‌ای شرایط استفاده کنند. مردمانی که تردیدی در به دست گرفتم اسلحه در دفاع از پرچم و خانواده‌اشان ندارند، همان‌هایی اند که در محل کارشان به اعتصاب (تاکتیک/فن بی خشونت کلاسیک) رأی می‌دهند، و هر روز شاید بتوان نمونه‌ی آنها را در صف‌های اعتصاب‌کنندگانی که سد راه دیگران می‌شوند (یک تاکتیک/فن خشونت‌پرهیزانه‌ی دیگر) مشاهده کرد. وانگهی، خشونت‌پرهیزی تاکتیکی ستون خیمه‌ی غالب مبارزات آزادی‌طلبانه‌ی ملی است، مبارزاتی که عموماً آنها را «انقلاب‌های خشونت‌آمیز» می‌نامند. این انقلاب‌ها بر مبارزانی تکیه دارند که قادرند و تمایل دارند از فنون خشونت‌آمیز و اسلحه‌های کشنده استفاده کنند. اما این انقلاب‌ها همچنین وابسته به بسیاری از رفتارهای مقاومتِ خشونت‌پرهیزانه از سوی کارگران، دانشجویان، زنان، پیران، و کودکانی می‌باشند که از انواع کاملی از تاکتیک‌ها از جمله اعتصاب، راه‌بندان فیزیکی، تحصن، اعتصاب غذا، نوشتن درخواست‌نامه‌ها، کم‌کاری در کارخانه‌ها، تظاهرات اعتراضیِ دسته‌جمعی، عدم‌همکاری اقتصادی با اعمالی نظیر بایکوت کردن و پرداخت ‌نکردن مالیات، نافرمانی مدنی، و گسترش انتشارات زیرزمینی و/یا سازمان‌های مخفی نیز استفاده می‌کنند. در این مبارزات حتی سوادآموزی به مردم گاه یک رفتار انقلابی مرتبط با نافرمانی مدنی است که خطر عظیمی نیز به دنبال دارد. رفتارهای خشونت‌پرهیزانه، به‌ویژه برای آن مردمان نامسلح یا نه چندان مسلحی معنای موجه یافته که دشمنانشان نه تنها مجهز به انواع ابزارهای نظامی هستند، بلکه به خوبی نیز آموزش دیده، آماده و مایل به استفاده از خشونت هستند. رفتارهای خشونت‌پرهیزانه سال ها پیش از آنکه لفظ خشونت‌پرهیزی برای نخستین بار در سال ۱۹۲۳ و در  نوشته‌ای از کلارنس مارش کیس[۱۳]  با عنوان اجبار بی خشونت: مطالعه‌ای در روش‌های فشار اجتماعی[۱۴]  بیاید، مورد استفاده قرار می‌گرفتند. انسان ها راه‌هایی برای زندگی کردن بدون آسیب رساندن به دیگران را می‌جستند و راه‌های مبارزه با بی‌عدالتی را بدون به کار بردن خشونت به آزمون‌ می‌گذاشتند، اما هیچ نامی نداشتند تا با استفاده از آن بتوانند این پایبندی را به عنوان فلسفه‌ای آگاهانه و عامدانه بازشناسند یا به آن شکل دهند. مورخانی که خشونت‌پرهیزی را به مطالعه می‌گیرند تنها می‌توانند مواردی را بیابند که عمل خشونت‌پرهیزانه‌ی خاصی انجام شده است، اما هر گونه کوشش برای یافتن فلسفه یا راهبردی بی خشونت به حدس و گمان ختم می شود.

جین شارپ[۱۵]، اندیشمند نظریه‌پرداز، سه مقوله یا دسته‌ی فنی/تاکتیکی اصلی را در مشی بی خشونت تعریف می کند: دسته‌ی نخست، اعتراض و اقناع بی خشونت است. ما با چنین عمل‌هایی چیزی را که اشتباه می‌شماریم مشخص می کنیم، انگشتمان را به سوی آن نشانه می‌رویم و سعی می‌کنیم دیگران را نیز در فهم این مطلب یاری رسانیم.  فنونی چون درخواست‌نامه نوشتن، ممانعت از ورود و خروج افراد به محل مورد اعتراض،  تظاهرات و لابی کردن در این دسته قرار می‌گیرند. دسته‌ی دوم عدم‌همکاری بی خشونت است. در اینجا عمداً دست‌ روی دست گذاشته،  رو برگردانده  و از همکاری با آنچه خطا می‌دانیم خودداری می‌کنیم. فنونی چون تحریم کردن، اعتصاب، و عدم پرداخت مالیات در این دسته جای دارند. سومین دسته ، مداخله بی خشونت است. در این کنش در برابر خطایی که تشخیص داده‌ایم می‌ایستیم، خطایی که از کمک کردن به آن  پرهیز می‌کنیم، بر سر راهش می‌ایستیم، دخالت می‌کنیم و مانع ایجاد می کنیم. فنونی چون راه‌بندان فیزیکی، محاصره کردن جایی، نافرمانی مدنی و تحصن در این دسته جای می‌گیرند.

مقاومت ها تکرار می‌شوند

داستان‌ مقاومت ها مدام از ما پوشانده ، کتاب‌ها سوزانده و سرودها یا در گلو خفه و یا ممنوع شده‌اند. آواز‌خوانندگان دوره‌گرد به سرزمین‌های وحشی ای فرستاده شده‌اند که گوشی برای شنیدن داستان‌هایی که آنها روایت می‌کنند وجود ندارد. برخی از این داستان‌ها البته روایت شده‌اند، اما راویان آنها نتوانسته‌اند علاقه‌ی ما را به خود جذب کنند. ما هیچ توجهی نکردیم. و اکنون آنکه آزادی بیان را ویران خواهد کرد، در تلویزیون‌های مان دوستانه به روی مان لبخند می‌زند.

چه می‌توانیم بکنیم؟ شایعه‌ای بر سر زبانه‌ها افتاده که هر یک از ما به زودی جمع شده، شماره‌هایی به دست‌مان داده و به سویی روانه می‌شویم. چه می‌توانیم بکنیم؟ این اتفاق پیشتر نیز افتاده است. بسیار. دیگران در زمان‌های مشابه چه کرده‌اند؟ می‌کوشیم به یاد آوریم، اما دشوار است. ما به داستان‌های مان، به میراث مقاومت‌مان نیاز داریم. راویان داستان‌های مان با خبرهایی خوب بازگشته‌اند. ژست های شجاعت از روزگاری به روزگاری دیگر تکرار می‌شود، و میراثی در رویا، خون و حافظه‌ی جمعی‌مان دست به دست می‌شود. حتی اگر ما فراموش کنیم، حتی اگر داستان‌ها را دوباره از ما بگیرند، آنگاه که زمانش فرا‌می‌رسد ما چیزی را به یاد خواهیم آورد. رازی بیش نیست، اما درست است. ژست‌های شجاعت در طول روزگاران تکرار می‌شوند. برای نمونه فن خشونت‌پرهیزانه‌ی فراهم آوردن یک پناهگاه و حریم امن را در نظر بگیرید:

۱)                     در ۱۳۰۰ پیش از میلاد، قانونی پسربچه‌ها را محکوم به مرگ می‌کرد. شاهزاده‌ای مصری و یک مادر برده‌ی عبری دسته‌بندی‌های قومی و طبقه‌ای را کناری گذاشته، دست به دست هم داده تا این قانون را نقض کنند. دستان زنان از میان بوریاها پسربچه‌ای را دست به دست کرده، به مکانی امن فرستادند و از خشم فرعون و تیغ‌های تیز سربازانش پناه دادند. این کار، هنر باستانی فراهم آوردن حریمی امن است. اقدامی که منجر به آفریدن مکانی امن در جهانی خشن شد.زنان در مقاومت‌شان در برابر دیوانگی روزگارشان شجاعانه، زیرکانه و خلاقانه عمل کرده اند.

۲)                     در  ۱۸۴۴ یک کشاورز کوکر[۱۶]  شمعی را در کنار پنجره اش گذاشت به نشانه‌ی آنکه مزرعه‌ی او ایستگاهی برای «راه‌آهن زیرزمینیِ» مخفی خواهد بود. دیرهنگام در آن شب او مادر سیاهی را با بچه‌اش در انبار علوفه پنهان کرد تا اینکه شکارچیان بردگان از آنجا عبور کردند.

۳)                     در ۱۹۴۴ در آلمان، یک زن پروتستان گشتِ نازیان را می‌بیند که از برابر خانه‌ی او قدم‌رو رد می‌شوند. هر بار که او صدای آژیری می‌شنید، نفسش در سینه حبس می‌شد. کل یک خانواده‌ی یهودی در اتاق زیرشیروانی‌اش پنهان شده بودند.

۴)                     در ۱۹۸۴ یک داوطلب جوان درِ پناهگاهِ زنانِ رانده‌شده از خانه  را به سوی یک زن مستأصل و کودک نگرانش گشود. برای کودک شیر یافت و برای مادر چای و آنها را به اتاقی برد که شب را در ایمنی به سر کنند.

۵)                     یک کشیش زن در ایوا به نام لوان[۱۷] در ۱۹۸۷ ماشینش را به سوی پارکینگ کج کرد، در را برای یک «بیگانه‌ی غیرقانونیِ» ترسیده‌یِ جوان باز و به او خاطر نشان کرد که قصد دارد تا او را به خانه‌ی امن بعدی برساند. او نقش خودش را در جنبش پناهگاه، «راه‌آهن زیرزمینی» دهه‌ی ۱۹۸۰ بازی می‌کرد.

این ژست، ژست پناه دادن است، هنری قدیمی برای محافظت و مقاومت در مقابل قدرتی ناعادل. به سادگی می‌توان ژست‌های آشنایی را تصور کرد که از طریق نسل‌های زنان تکرار می‌شوند  که قاشق‌های پر از غذای شان را به سوی دهان‌ بچه‌ها می‌برند و دست‌های سرد بر پیشانی‌های مرطوب و تب‌دار می‌نهند. این ژست‌ها به همان آشنایی ژست‌های مقاومت در برابر ستم و سرکوب نیستند اما به همان اندازه باستانی‌ اند و بخشی از میراث ما را تشکیل می‌دهند. در این داستان‌ها قدرتی نهفته است. قدرتی در به یاد داشتن آنها قرار دارد.

زنان تماشاگر و ناظر هستند

در یک روز سرد مه‌آلود از نوامبر ۱۹۸۴، بیش از هزار زن در خیابان‌های نیویورک و در تظاهراتی با عنوان «نه به نام ما» راه‌پیمایی کردند تا  خود را برای یک نافرمانی مدنی در فردای آن روز آماده کنند. زنان به آوای طبل‌ها و زنگ‌هایی که در راه‌پیمایی نواخته می‌شدند سرود می‌خواندند، عروسک‌ها و پرچم‌های بزرگی در دست داشتند، شعار می‌دادند و می‌رقصیدند. در میان تماشاگران اعلامیه‌هایی پخش کردند و انگشت های اتهام شان را به سوی مراکز شرکت‌هایی که سلاح‌های هسته‌ای تولید می‌کردند و بانک‌هایی که با حکومت سفیدپوست آفریقای جنوبی تجارت می‌کردند، نشانه رفتند. آنها فریاد می‌زدند: «ما جنگ نمی‌خواهیم! به نام ما جنگ نکنید! از آفریقای جنوی خارج شوید! دارایی‌های خود را همین حالا بفروشید! به نام ما با آپارتاید تجارت نکنید! نه به نام ما! نه به نام ما!»

پیشاپیش جماعت راه‌پیمایان در آن روز، گروه کوچکی از زنان میله‌‌های بلندی را در دست گرفته بودند که بر فراز هر یک از آن میله‌ها چشمی تزئینی از مقوا و کاغذهای رنگی قرار داده بودند. این چشم‌های مقوایی از فراز سر دیگر راه‌پیمایان، از فراز سر جماعت تماشاگر می‌نگریستند. چشم‌ها جلودار راه بودند، نگاه خیره‌ی خشک شان را به سوی مراکز موسسه‌های می‌چرخاندند که دولت‌های ستمگر را یاری مالی رسانده، سلاح‌های هسته‌ای تولید کرده، با کارگران شان رفتاری عادلانه نداشته، جماعت‌های کم‌درآمد را بی‌جا و مکان ساخته و بر سیاست‌های نژادگرایانه و مبتنی بر تبعیضی جنسی مهر تأیید زده بودند. چشم‌ها به سوی این مؤسسه ها می‌چرخید در حالی که راه‌پیمایان شعار می‌دادند: «زنان تماشاگر و ناظر هستند! زنان تماشاگر و ناظر هستند!» راه‌پیمایان فریاد می‌زدند: «زنان تماشاگر و ناظر هستند!»[۱۸]

دیدن آنچه بنا نیست ما ببینیم، بازشناختن وتشخیص آنچه که بنا نیست تشخیص دهیم، مرئی و آشکار ساختن آنچه نامرئی و پنهان است، این‌ها همگی رفتارهایی هستند از سر نافرمانی. زنانی که تماشا می‌کنند، چشمانشان را به زیر نینداخته‌اند یا نمی‌کوشند تا با روی گرداندن مؤدبانه _چیزی که زنان به خوبی یاد گرفته‌اند _ از شرم دیگران جلوگیری کنند. آنها چیزی را می بینند که بنا نیست کسی ببیند. با تماشا کردن این چیزها، آنها به حریصان و جنگ‌افروزان می‌گویند «می‌دانیم شما که هستید. می‌دانیم شما چه می‌کنید.»

نویسنده‌، فعال سیاسی صلح‌طلب و فمینیست، باربارا دمینگ، در شعرش «سرودی برای گورگون‌ها » [۱۹]، به تفکر درباره اسطوره‌ی گورگون‌ها می‌پردازد. آنها خواهرانی بودند در اسطوره‌های یونانی با گیسوانی از مار  و تجسم‌بخش خشم زنانه. همچون اسطوره‌ها، آنها نگاه خیره‌ی خشمگینانه‌ای داشتند که به محض روبروشدن کسی با آن، او را تبدیل به سنگ می‌کرد. در روایت مجددی که بارابارا از این اسطوره به دست می‌دهد، زنی که جسارت رویارو شدن با این نگاه خیره را پیدا کرده نه به سنگ، به سنگ تبدیل نشد بلکه به طبیعت خویشتن خویش که خشمی بصیرتمند را در درونش بیدار می کرد مبدل شد. به نظر باربارا، این خشم بصیرتمندانه است که می‌تواند همه‌ی ما را نجات دهد. بارابار در شعرش «درخشش تند و گستاخ‌وار چهره‌هایمان با آن چشم‌های تمام‌‌ـ‌باز و حقیقت‌ فش‌فش کننده‌اشان» را، که به واسطه‌ی آنها ما حقیقت را می‌توانیم ببینیم و پرده از پیوندها برداریم، بزرگ می‌دارد. آنها می‌توانند به مردان هم کمک‌ کنند تا حقیقت را ببینند، و بدین‌گونه با همدیگر می‌توانیم نقطه‌ی پایانی بر نظم جهانی مردسالاری بکشیم که زندگی همه‌امان را از مسیر درستش منحرف ساخته است.

این سرود را برای آنهایی می‌خوانم با چشمانی که آغاز می‌کنند،

موهای مجعدی که خش‌خش می‌کنند.

خشم اتهام‌خورده‌ی ما حقیقت‌مان است، و _

اگر ما این را بزرگ داریم _

نه مرگ، که شفا را می‌توانیم قسمت کنیم.[۲۰]

مادران ناپدیدشدگان

در آرژانتین، مادرانی که با درخشش تند و گستاخ چشمانی تمام‌‌ـ‌باز تماشا می‌کردند و نظاره می‌کردند، توانستند حکومتی که تقسیم‌کننده‌ی مرگ بود را واژگون کنند. از زمان کودتای نظامی ۱۹۷۶، فرزندان آنها و فرزندان فرزندانشان ناپدید می‌شدند. آنها ناپدید می‌شدند، اگر مشت‌هایشان را بلند می‌کردند، اگر صداهایشان را بلند می‌کردند، اگر ابروهایشان را بلند می‌کردند. آنها ناپدید می‌شدند اگر به اتحادیه می‌پیوستند، سرودهای آزادی می‌خوانند، در جا و زمانی که نباید می‌بودند با کسانی بودند که نباید می‌بودند. گاه هم می‌شد که آنها ناپدید می‌شدند حتی اگر کاری نکرده بودند. گام‌هایی سنگین شباهنگام می‌آمدند، فریادهای خفه شده، و سپس هیچ _ نه بدنی، نه نشان شکنجه‌ای، نه انزجار جهانیی.

برای‌ خانواده‌های حیرت‌زده‌ی «ناپدیدشدگان» نه سخنی از امید در میان بود و نه سخنی از خبرهای بد. وقتی سخنی نبود، نه تشیع جنازه‌ای می‌توانست در میان باشد، نه فرجامی، نه کنار آمدنی، نه زمانی برای عزاداری و یا التیام یافتن. زمان تنها زمان حیرت، امید، دعا و انتظار بود و انتظار و انتظار. فرزندان این مادران در سکوت ناپدید می‌شدند و بنا هم نبود کسی چیزی بگوید. آنها اگر می‌دانستند که خیرشان در چیست، نگاهشان را می‌بایست به دیگر سو می‌گرداندند.

هر روز بسیاری از این مادرانِ فرزند ناپدید‌شده به وزارت کشور در بوینس آیرس[۲۱]  می‌رفتند تا از مقامات رسمی اطلاعاتی در این باره جویا شوند. مادران در سالن‌های دراز کسل‌بار منتظر می‌ماندند. وقتی سرانجام یکی از این زنان با یک مقام رسمی دیدار می‌کرد، تنها جوابی که می‌شنید این بود که پرونده‌ی او «به جریان می‌افتد» اما به احتمال بسیار زیاد فرزندِ ناپدید‌شده‌ی او یا از خانه فرار کرده، یا خانواده را ترک گفته، یا رابطه‌ی پنهایی در جایی داشته، یا تروریستی بوده که توسط دیگر تروریست‌ها اعدام شده است. مقامات رسمی لبخند تلخی می‌زدند و به مادر می‌گفتند به خانه برگردند. بااین‌همه، مادران هر روز به آنجا می‌رفتند و در آن سالن‌های دراز منتظر می‌ماندند. یک روز یک مقام رسمی لبخند تلخی زد وقتی که آزوسنا دی ویسنتی[۲۲]  را روانه‌ می‌کرد. وی پیرزنی سالخوردهو غمگین در اواخر ۶۰ سالگی بود. رنج وی به هیچ‌وجه دغدغه‌ی آن مقام رسمی نبود. اما آن روز آزوسنا دی ویسنتی بسیار خشمگین بود. در راه خروج از آن سالن و در حالی که از کنار سایر مادران منتظر و نگران می‌گذشت زیر لب گفت: «اینجا جایی نیست که ما باید باشیم. باید به پلازا دی مایو[۲۳]  برویم. و وقتی تعداد ما به اندازه‌ی کافی رسید، به کاسا رسادا[۲۴]  خواهیم رفت و با رئیس جمهور درباره‌ی بچه‌های گم‌شده‌مان دیدار خواهیم کرد.»[۲۵]

و این‌گونه بود که ماجرا آغاز شد.

شنبه‌ی روز بعد در ۱۳ آوریل ۱۹۷۷، ۱۴ زن خانه‌های شان را ترک کردند تا دست به شجاعانه‌ترین کاری بزنند که تاکنون زده بودند. در زمانی که تظاهرات عمومی ممنوع بود، آنها تصمیم گرفتند به‌عنوان شاهدان ناپدیدشدن فرزندان شان کنار یکدیگر بایستند. هر یک جداگانه به پلازا دی مایو آمدند در حالی که تنها کارت‌های شناسایی و سکه‌هایی برای اتوبوس و کفش‌های پاشنه تخت به پا داشتند تا در صورت لزوم پا به فرار بگذارند. تنها چند سال بعد بود که توانستند به گذشته، به آن روز، شوخ‌طبعانه بنگرند و با خنده از نخستین درسی که آن روز یاد گرفته بودند سخن بگویند: «حتی در قلب شرورانه‌ترین حکومت دیکتاتوری نیز هیچ‌کس اهمیتی نمی‌دهد اگر شما در یک بعدازظهر شنبه در میدانی خلوت که هیچ‌کس دور و بر شما نیست  تظاهرات کنید.»

پس از آن، زنان تصمیم گرفتند تا هر پنج‌شنبه بعدازظهر هنگامی که پلازا شلوغ است تجمع کنند. از آن زمان به بعد، آنها در حلقه‌هایی که به آرامی حرکت می‌کردند گرد میدان راه‌پیمایی می‌کردند در حالی که تصویرهایی از فرزندان محبوبِ گم‌شده‌شان را در دست داشتند. با پیوستن دختران، خواهران و مادربزرگان این ناپدیدشدگان شمار افراد این حلقه روز به روز بیشتر می‌شد. مردم آنها را «مادران پلازا» و گاهی  «زنان دیوانه»[۲۶]  خطاب می‌کردند. زنان تماشا می‌کردند و شاهد بودنشان را به صورت یک عمل عمومی اعتراض در مقابل حکومت درآوردند. وقتی فهمیدند روزنامه‌ها از نوشتن درباره‌ی این کنش واهمه دارند به اندازه‌ی کافی پول جمع کردند تا بتوانند آگهی چاپ کنند. با وجود همه‌ی دشواری‌ها و به رغم همه‌ی تلاش‌های نیروهای نظامی برای متوقف کردن این کار، لا پرنسا[۲۷]آگهی آنها را در ۵ اکتبر ۱۹۷۷ چاپ کرد. بالای عکس ۲۳۷ «ناپدیدشده» و نام مادرانشان این تیتر چاپ شده بود: «ما برای چیزی بیش از حقیقت نمی‌پرسیم

ده روز پس از چاپ این آگهی، صدها زن درخواست‌نامه‌ای با بیست و چهار امضا را به سوی ساختمان کنگره بردند، با این درخواست که حکومت به تحقیق و تفحض درباره‌ی ناپدیدشدگان بپردازد.

سرکوب پلیس بسیار شدید بود. صدها نفر آزار، دستگیر و بازداشت شدند، از جمله روزنامه‌نگاران آمریکایی و بریتانیایی که می‌کوشیدند تا با برخی از این مادران مصاحبه کنند. مادران همچنان ابا داشتند از اینکه کارهای شان را پنهان کنند. هر پنج‌شنبه دویست-سیصد زن جمع می‌شدند تا گرد پلازا راهپیمایی کنند.

بعدازظهر روزهای دیگر، مادران جلسه‌های عمومی برگزار می‌کردند. بسیاری از مردم ناامید به این جلسات می‌آمدند تا سراغ ناپدیدشدگان دلبند خود را بگیرند. مادران دیگر تنها دنبال دختر یا پسر ناپدید شده‌ی خود نبودند، آنها دنبال فرزندان یکدیگر نیز می‌گشتند و در پی کشف این حقیقت بودند که برسر  فرزندان آرژانتین چه آمده است.

زمانی در پاییز ۱۹۷۷ مرد جوانی به نام «گوستا»[۲۸]  به صورت منظم به این جلسات رفت و آمد می‌کرد، درباره‌ی برادر ناپدیدشده‌اش سراغ می‌گرفت و به زنان به هر نحو ممکن یاری می‌رساند. مردی در میانه‌ی بیست سالگی، صورتی شیرین، موهای بلوند و چشمانی آبی، صادق، دوستانه، بخشنده، و مهربان. گوستاو همچون فرزند رؤیایی هر یک از این مادران به نظر می‌آمد.

آنگاه یک‌روز در دسامبر، درست دو روز پیش از آنکه بنا بود آگهی دیگری این بار در لا ناسیون[۲۹]  چاپ شود، ۹ زن جلسه‌ی برنامه‌ریزی را از دری فرعی ترک گفته و مستقیم وارد یک دام شدند. ۵ یا ۶ مرد که یکی از آنها مسلسلی داشت در کمین آنها منتظر نشسته بودند. این مردان کاملا از ماجرا خبر داشتند. آنها پولی را می‌خواستند که این زنان برای چاپ آگهی جمع کرده بودند و زنان را به زور وارد ماشین کردند. زنان برای همیشه ناپدید شدند.  دو روز بعد، ۳ زن دیگر ناپدید شدند؛ یکی از آنها آزوسنا دی ویسنتی بود.

جای هیچ تردیدی نبود که کل ماجرا از سوی گوستاو جوان هدایت می‌شد.  معلوم شد که نام واقعی او آلفردو آستیز[۳۰]  است، کسی که بعدها به عنوان یکی از بدنام‌ترین آدم‌ربایان و شکنجه‌گران در ESMA شناخته شد.  ESMA مدرسه‌ی مکانیک نیروی دریایی در بوینس آیرس بود جایی که حدود پنج هزار تن در زندان نگه داشته و شکنجه می‌شدند و تنها حدود دویست نفرشان جان به در بردند. نام مستعار وی، «فرشته‌ی بلوند» بود.

 پنج‌شنبه‌ی بعد از آدم‌ربایی، تنها چهل زن  به پلازا آمدند؛ حتی بعضی از آنها در سایه‌ها پنهان شده بودند. وقتی مادران پلازا درخواست کنفرانس مطبوعاتی کردند تنها چهار روزنامه‌نگار، که همه خارجی بودند، جرأت حضور یافتند.

در سراسر سال ۱۹۷۸ مادران کوشیدند تا همچنان حضور خود را در پلازا حفظ کنند، بدین منظور که آرژانتین و مابقی جهان بدانند که زنان همچنان ناظر ماجرا هستند،  با وجود همه‌ی مشکلات همچنان نظاره‌گر هستند. اما خشونت پلیس علیه آنها بسیار شدید بود و هر هفته شماری از آنها دستگیر می‌شدند. از آغاز سال ۱۹۷۹ مادران پلازا تحمل اینهمه خشونت را تقریباً ناممکن می‌شمردند.  هر پنج‌شنبه آنها در میان سایه‌ها با یکدیگر دیدار می‌کردند، به سمت میدان شتابان می‌رفتند، و به سرعت پیش از آنکه پلیس به سمت آنها نزدیک شود حلقه‌ی کوچکی را تشکیل می‌دادند. سرانجام حتی چنین کاری نیز ناممکن شد.

بی‌گمان بعدازظهرها وقتی این مردان نظامی وقت کوکتل نوشیدن شان قهقهه سر می‌دادند باید احساس رضایتی بسیار از خود کرده باشند؛ به نظر می‌رسید تفنگ‌ها، باتوم‌ها، گازهای اشک‌آور و ترور حتی توانسته مادران پلازا را مغلوب کند. اما آنها چندان نمی‌دانستند که مادران در کلیساهای اطراف شهر به تجمع‌های خود ادامه می‌دهند.

هر جلسه‌ای، غیرقانونی و خطرناک بود اما زنان راهی پیدا کردند. آنها به مکان‌های مقدسِ تاریک می‌رفتند، کاری که زنان در شهرهای سراسر جهان هرروزه انجام می‌دهند. برخی شمع‌هایی روشن می‌کردند و در برابر محراب‌های کوچک زانو می‌زدند، نیایش‌های خاصی را زیر لب زمزمه می‌کردند، و سپس جایی در میان نیمکت‌ها استراحت و دعا می‌کردند. کار غیرمعمولی انجام نمی‌شد.

چیزی که مراجع قدرت نمی‌توانستند ببینند این بود که زنان در کلیساها، گاهی بیش از صد نفر، یادداشت‌هایی را دست به دست می‌کردند در حالی که سرهای شان خم بود. اینها جلسه هایی بودند که در آنها تصمیماتی بدون اینکه حتی یک کلمه بر زبان بیاورند گرفته می‌شد.

برای مراجع قدرت باید بسی شگفت‌انگیز باشد وقتی دیدند که مادران پلازا، ظاهرا از ناکجا، در ماه می ۱۹۷۹ از کلیساهای تاریک گام بیرون نهادند. مادران که مصمم بودند ساختار و تشکیلاتی رسمی برای خود دست و پا کنند، انتخاباتی برپا کردند، انجمن خود را ثبت قانونی کردند و حساب بانکی را به کمک حمایت‌هایی مالی که به تدریج از سراسر جهان فرامی‌‌رسید باز کردند. در ۱۹۸۰، آنها اداره‌ای در خیابان اورگوای[۳۱]  اجاره کرده و خانه‌ی مادران[۳۲]  را باز کردند. حتی شروع به انتشار بولتن‌ کردند و طی چند سال هزاران نفر عضو گرفتند.

زنان به پلازا برگشتند. آنها کفش‌های پاشنه‌تخت به پا کردند و شال‌هایی بر سر انداختند که نام یا حروف نخست نام نزدیکانی که در جستجویشان آمده بودند را داشت. آنها با عکس‌های «ناپدیدشدگان»شان به پلازا می‌آمدند.

پلیس این بار با شمار حتی بیشتری از زنان روبرو بود، و زنان همچنان با گازهای اشک‌آور، باتوم‌ها، و دستگیری مواجه می‌شدند. اما چیزی تغییر کرده بود. مادران پلازا این بار مصمم بودند که دیگر هرگز به سکوت و سایه‌ها عقب نشینی نکنند. شجاعت آشکارشان، مسری بود. تماشاگرانی که پیشتر از تماشای طولانی مدت زنان بسیار واهمه داشتند، اکنون آرام می‌ایستادند و مادرانی را که دور میدان راه‌پیمایی می‌کردند تشویق می‌کردند.

رژیم نظامی و خونریز آرژانتین نمی‌توانست از چشمان مادران پلازا دی مایو پنهان شود. زنان نظاره‌گر بودند و جهان نظاره‌گر آنها بود. با ایستادگی و استقامتشان، الهام‌بخش زنان دیگر کشورهایی همچون زنان السالوادر و گواتمالا شدند که در آنجا نیز فرزندان ناپدید می‌شدند.  آنها بدین‌گونه به روزی در دسامبر ۱۹۹۳ یاری رساندند که مردم آرژانتین طی مراسمی شروع به کار رئیس جمهور رائول آلفونسین[۳۳] را به عنوان رهبر حکومتی دموکراتیک را اعلام کردند.

هیروشیماهای بیشتر نه

«هیروشیماهای  بیشتر نه!»

«ناکازاکی‌های بیشتر نه!»

«زنان برای صلح!»

درششم۶ دسامبر ۱۹۸۱ بیش از دوهزار زن در حالی که شعار می‌دادند در محله‌ی تجاری توکیو شروع به راه‌پیمایی کردند، درست همان کاری که قبلاً در دسامبر ۱۹۸۰ انجام داده بودند. زنان دوباره به یادبود روزی که ژاپن بندرگاه مروارید[۳۴] را بمباران کرده بود این راه‌پیمایی را انجام می‌دادند. آنها در پی پرچمی می‌آمدند که روی آن حک شده بود :« ما راه جنگ را برای شما باز نمی‌گذاریم!»

زنان به صورت عمومی در خاطر زنده نگه می‌داشتند و از دیگر هموطنانشان نیز می‌خواستند تا با آنها در خاطر زنده نگه دارند. کشور آنها تنها کشوری بود که ملتش از ویرانی‌های ناشی از بمباران اتمی رنج می‌برد. در همان‌زمانی که آنها راه‌پیمایی می‌کردند بازماندگانِ از ریخت‌افتاده‌ی هلوکاست اتمی که هیباکوشا[۳۵] نامیده می‌شدند، هم بابت سرطان‌های ناشی از تشعشعات اتمی و هم بابت طردشدگی از سوی دیگر شهروندان ژاپنی رنج می‌بردند.

زنان در خاطرشان زنده نگه می‌داشتند، و در خشم و ناامیدی مشترک نظاره‌گر نظامی‌شدن روزافزون ژاپن زیبایشان بودند، سرزمینی که ملتش در تغییر روحیه‌ی جنگ‌طلبانه به روحیه‌ای صلح‌جویانه پیشرفت بسیاری کرده بود. مگر نه این بود که ژاپن تنها کشور صنعتی‌شده‌ای بود که قانون اساسی اش، که پس از شکست در جنگ جهانی دوم نگاشته و اقتباس شده بود، دست رد به جنگ و جنگ‌افروزی می‌زد؟ مگر نه این بود که حکومت ژاپن با شجاعت تمام یک اصل سه جانبه‌ی ضد هسته‌ای را در ۱۹۶۸ تأیید کرده بود و بر اساس آن قسم می‌خورد که هرگز سلاح‌های هسته‌ای را نه تولید، نه تملک و نه ذخیره کند؟ مگر این نبود که ژاپن توانسته بود مصارف نظامی اش را به زیر یک درصد تولید ناخالص ملی برساند و توانایی مغز شهروندانش را بر روی طراحی و تولید محصولات مصرفی غیرنظامی متمرکز کند؟ مگر نه این بود که ژاپن نمونه‌ای در اختیار دیگر ملت‌های جهان می‌‌نهاد از اینکه صلح می‌تواند یک سرمایه‌گذاری به لحاظ اقتصادی سالم باشد؟ آیا بنا بود این همه از دست برود؟

زنانی که در ششم دسامبر ۱۹۸۱ جمع شده بودند، نظاره‌گر بودند. آنها می‌دانستند تمام آن قصد و نیات خیرخواهانه‌ای که در پس حفظ یک ژاپن عاشق صلح قرار داشت اکنون در خطر نابودی بودو مردان خود را برای جنگ در سایه‌ی کوه فوجی آماده می‌کردند. ایالات متحده، که ژاپن را در پایان جنگ جهانی دوم اشغال کرده بود، به گفته‌ی برخی در واقع هیچ‌گاه از آنجا بیرون نرفته بود. ایالات متحده در دهه‌ی ۱۹۶۰ سندی امنیتی را با ژاپن امضا کرده بود که بر اساس آن اجازه داشت پایگاه‌های نظامی در آنجا تأسیس کند و اکنون سالانه دومیلیون دلار صرف حفظ و نگهداری آنها می‌کرد. و ناگهان، در ۱۹۸۱، تردیدی نبود که نگرش صلح‌طلبانه‌ی ژاپنی‌ها تحلیل رفته بود. یک نخست‌وزیر جنگ طلب بر سر کار آمده و حزب دموکراتیک لیبرال بسیار به جناج راست تمایل پیدا کرده بود. بحثی بسیار جدی بر سر بررسی مجدد قانون اساسی  و حتی به راه‌اندازی مجدد نظام سربازگیری در گرفته بود. «نیروی دفاع از خود» به هفتمین ارتش بزرگ جهان تبدیل شده بود. بیست و چهار نیروگاه اتمی در ژاپن کار می‌کردند و تعداد بیشتری نیز در حال ساخت بود. همه‌ی آنها هم پلوتونیومی تولید می‌کردند که می‌توانست برای تولید گسترده‌ی سلاح هسته‌ای به کار رود.

اکنون شایعاتی در میان مردم رواج پیدا کرده بود مبنی بر اینکه ایالات متحده سلاح‌های هسته‌ایش را به پایگاه‌های نظامیش در اکیناوا[۳۶] آورده است،  نیز زیردریایی‌هایش در آب‌های ژاپن گشت می‌زنند، و قصد دارد که موشک‌های کروز تاماهاوک[۳۷]  که مجهز به کلاهک‌های هسته‌‌ای بودند را به پایگاه ایواکونی[۳۸] در خاک ژاپن بیاورد. ایالات متحده از سوی خودش حضور سلاح‌های هسته‌ای در خاک ژاپن را نه تأیید و نه انکار کرد.

زنان نظاره می‌کردند. آنها دیرزمانی بود که تماشا و نظاره می‌کردند، و در بهار ۱۹۸۱ آنها کمپین خود را تشدید کردند تا حکومت  متوجه شود که آنهانظاره شان می‌کنند. زنان کارگر در خیابان‌ها تجمع و دومیلیون امضا علیه نظامی‌سازی روزافزون ژاپن جمع کردند.  بسیاری قول شرف دادند که اگر حتی «زندان ها نیز پر از مادران و مادربزرگان شود»، آنها این طرح را پیش از آغاز متوقف خواهند کرد. طی بهار، زنان برای بیان دغدغه‌هایشان تجمع می‌کردند _ در گردهمایی برای ساختن صلح با رأی‌های زنان، در سیمپوزیوم زنان برای تأمل در قانون اساسی، در گردهمایی زنان در لغو اصلاحیه‌ی نادرست قانون اساسی.

همان بهار شش هزار کارگر زن در میجی پارک  توکیو و زیر بارانی شدید گردآمدند تا در تظاهراتی با عنوان بسیار طولانی زیر شرکت کنند: گردهمایی مرکزی زنان برای ممنوعیت بازنگری نامطلوب قانون اساسی ژاپن و تثبیت صلح. زنان از انجمن زنان خانه‌دار، حزب سوسیالیست، شورای زنان ژاپن با بیست هزار عضو، حزب زنان ژاپن علیه جنگ،  دفتر زنان شورای عمومی اتحادیه‌های تجاری ژاپن، همگی در کمپینی که ناظر نظامی‌سازی روزافزون ژاپن بود به یکدیگر پیوستند.

سالی که با فعالیت‌های شدید ضد جنگ زنان همراه بود با تظاهرات ۶ششم دسامبر در توکیو پایان یافت. راه‌پیمایان شعار می‌دادند: «هیروشیماهای بیشتر نه! ناکازاکی‌های بیشتر نه! زنان برای صلح! زنان برای صلح!» حزب زنان ژاپن علیه جنگ به منظور اینکه همبستگی خود را با جنبش‌های ضد جنگ زنان در سایر کشورها تقویت کنند از فعال صلح و نویسنده‌ لئونی کالدکوت[۳۹]  که در لندن فعالیت می‌کرد دعوت کردند تا در گردهمایی آن روزشان از ابتکارات زنان در جنبش صلح اروپا به اختصار سخن بگوید. کالدکوت سخنرانی خود را روی سکویی انجام داد در حالی که فعالان صلح ژاپنی یکی پس از دیگری ایستاده‌ بودند به گونه‌ای که پیام‌های صادقانه و استادانه ساخته‌شده‌‌شان را منتقل سازند.

ناگهان گروهی از زنان روستایی بدون ‌نزاکت که شلوارها و ژاکت‌هایی از پنبه‌ پوشیده و کلاه‌های حصیری گشادی بر سر داشتند، به روی صحنه آمدند. چند نفری از آنها پرچمی در دست داشتند و یکی هم شروع به سخنرانی کرد. سخنرانی او با خشم و شور بسیار همراه بود. جمعیت به هیجان افتاد. این زنان، زنان اهل شیبوکوزا[۴۰]  بودند که در دامنه‌ی کوه فوجی زندگی می‌کردند. شهر آنها دو ساعت با اتوبوس با توکیوی شلوغ و پیشرفته فاصله داشت.

زنان شیبوکوزا، غالباً در دهه‌ی ۵۰ یا ۶۰ سالگی عمرشان، سال‌ها بود که فعالیت‌های نظامی که در سایه‌ی کوه انجام می‌شد را نظاره کرده بودند. آنها وظیفه خود می‌دانستند که تمرین‌های نظامی ای که جنگجویان جوان ژاپنی در آنجا انجام می‌دادند را تماشا کنند و مختل سازند. این جنگجویان چندان متفاوت از جنگجویان سال‌های پیش ژاپن نبودند، سال‌هایی که رنج‌های بی‌شمار  و عظیمی بر مردم ژاپن تحمیل کرد. این زنان همه چیز را به یاد داشتند.

آنها رژه‌ی سربازان جوان و تمرین آنها برای کشتن را تماشا می‌کردند، آن هم بر روی زمینی که تعلقی به آنها نداشت. قرن‌ها بود که زمین پای کوه فوجی به دست کشاورزان سخت‌کوش کشت و زرع شده بود. آنها روی خاک فقیر کار کرده و توانسته بودند از آن تربچه و لوبیا حاصل آورند. این مردم همچنین توانسته بودند آنجا صعنت کرم‌ ابریشم را راه بیندازند. اما در سال ۱۹۳۶ ارتش ژاپن سرزمین آنها را اشغال کرد _ آن را برای مشق‌ نظامی مورد استفاده قرار داد و پس از جنگ جهانی دوم ارتش آمریکا وارد آنجا شد. پیمان صلح سانفرانسیسکو[۴۱]  در سال ۱۹۵۲ میان ژاپن و آمریکا بسته شد و کشاورزان امید داشتند که سرزمین آنها به ایشان برگردانده شود، اما حکومت ژاپن همچنان از این سرزمین برای تمرین‌های «دفاع از خود» استفاده می‌کرد. مزرعه‌داران محلی اعتراض کردند و موافقت‌های چندی صورت گرفت، اما دولت زمین‌ها را ترک نکرد. سرانجام مردان در جستجوی کار راهی شهر شدند. زنان باقی ماندند. زنان تماشا می‌کردند، کمک می‌کردند تا جنبش مقاوتی در ژاپن تشکیل شود، کمک کردند تا برای حقوق سرزمین‌شان و علیه هر گونه آمادگی برای جنگ مبارزه کنند. وقتی که دیگران ناامید شدند، این زنان روحیه‌ی مقاومت را حفظ کردند. آنها هیروشیما و ناکازاکی را به یاد داشتند. آنها به یاد داشتند وقتی که از سرزمین زیبایشان در دامنه‌ی کوه فیجی برای به دست آوردن غذا استفاده می‌کردند.

در مصاحبه‌ای با لئونی کالدکوت زنان شیبوکوزا وضع خود را اینگونه توضیح دادند:

ما باهوش نیستیم. حتی بسیاری از ما چندان درسی نخوانده‌اند. اما ما قوی هستیم چرا که به زمین نزدیک ایم، و می‌دانیم که چه چیزهایی اهمیت دارد. این اعتقاد ما که ارتش بر خطاست هیچ خدشه‌ای نمی‌پذیرد. ما قوی‌ترین زنان ژاپن هستیم! و از دیگر زنان هم می‌خواهیم مانند ما باشند.[۴۲]

قصد زنان شیبوکوزا این بود که حضور آنها در پایگاه‌های نظامی مایه‌ی مزاحمت، رنجش و شرمساری شود. آنها راه‌هایی مخفی درست کرده بودند که از کلبه‌هایشان  مستقیم از مراکز محوطه‌های تمرین نظامی سر در می‌آورد. در گروه‌های ده تایی یا کمتر، گاه از این راه‌ها به سمت این مراکز می‌خزیدند، به سربازان خیره می‌شدند، مترسک‌هایی اینجا و آنجا کار می‌گذاشتند، در حلقه‌ای نشسته آواز می‌خواندند و دست می‌زدند، یا ایستاده سربازان را نشان می‌دادند و بدانها می‌خندیدند. آنها همواره دستورهایی که بدانها فرمان دور شدن می‌داد را نادیده می‌انگاشتند.

مبارزه‌ی این زنان، مبارزه‌ای طولانی بود. یک‌بار در ۱۹۷۰، هزار پلیس ضد شورش به سوی آنها هجوم برد تا آنها را از خانه و کاشانه‌اشان بیرون برانند. آن روز زنان لباس مرگ بر تن پوشیده بودند. آنها فهمیده بودند که این مبارزه همه‌ی زندگی‌شان، و این سفر، خانه و کاشانه‌اشان است. مردم شهر مجاور گاهی نگاهی تحقیرآمیز بر این زنان می‌انداختند. زنان شیبوکوزا چندان توجهی به دستگیری‌های پیوسته‌اشان نداشتند. وقتی که دستگیر می‌شدند، در حالی که نیش‌شان از خنده باز بود هیچ نام و نشانی از خود نمی‌دانند. می‌خندیدند و می‌گفتند پیرتر از آن هستند که به یاد آورند که هستند. زنان شیبوکوزا با «قوی‌ترین زنان ژاپن» خواندن خودشان، با نحوه زندگی‌شان ناظران بر صلح بودند. آنها تماشا می‌کرند، آنها نظاره‌گر بودند، مراقب بودند «سومین بمب اتم هرگز نیاید.»[۴۳]

باران مرگبار از آسمان زهر می‌گیرد،

و ماهی با خود مرگ می‌برد

در اعماق دریا،

قایق‌های ماهیگیری بیکار اند، صاحبانشان نابینا،

برداشت مرگبار دو بمب اتم.

شما ای ساکنان زمین و دریا

باید که بنگرید و مراقب باشد

تا سومین بمب اتم هرگز نیاید.

ایشیگی آستو[۴۴]  «فوروساتو»[۴۵] (ترجمه‌ی انگلیسی از اون مک‌کل (Ewen MacColl)).[46]

 

گرینهام کامن[۴۷]

زنان در اردوی صلح گرینهام کامن نیز تماشا و نظاره می‌کردند. آنها چیزی را که بنا نبود ببینند دیدند و آنچه پنهان و نامرئی بود، مرئی و آشکار کردند. این زنان حضور خود در گرینهام کامن انگلستان را در ۱۹۸۱ آغاز کردند، و تماشا کردند که چگونه از هر ۹ دروازه‌ی پایگاه نیروهای هوایی آمریکا موشک‌های کروز زمین به هوا در نوامبر ۱۹۸۳ در حال استقرار هستند و آماده‌ی جنگ جهانی سوم می‌شوند.

به جز محوطه‌ی کم‌ارتفاعی که ۹ مایل سیم‌خاردار دور آن کشیده شده بود و شامل زاغه‌های مهمات و آشیانه‌های موشک‌ها می‌شد، نگریستن به پایگاه موشکی در مه خاکستری و طبیعت بسیار سرسبز می‌بایست آسان باشد. این دقیقاً همان چیزی بود که زنان اردوی صلح نمی‌خواستند اتفاق بیفتد، بنابراین هزاران نفر از آنها گاه جمع می‌شدند تا پایگاه را محاصره کنند. آنها عکس‌هایی از مادران یا فرزندانشان را بر روی سیم‌ها آویزان می‌کردند، و تارهای کوچکی از سیب‌زمینی درست کردند به نشانه‌ی آنکه همه چیز در  تار شکننده و گرانبهای زندگی به‌یکدیگر پیوسته است. آنها می‌خواندند و قابلمه‌‌ها و ماهی‌تابه‌ها را به یکدیگر می‌زدند. یک بار پنجاه هزار زن « پایگاه را محاصره کردند» آنها آینه‌هایی را بر بالای حصار سیمی در دست داشتند تا انرژی مرگ‌بار آن مکان را به سوی خودش برگردانند. گویی این زنان به اسطوره‌ی گرگون‌ها نظر داشتند وقتی که به پدرسالاران پایگاه موشکی می‌گفتند: «این نه نگاه ما که نگاه خودتان است که به سنگ  بدل تان خواهد کرد.»

در بین این اتفاقات که رسانه‌ها نیز پوشش وسیعی دادند، شمار اندکی از زنان در جای خود باقی ماندند. آنها میزبان مدافعانی بودند که از سراسر جهان برای دیدار اردوی آنها می‌آمدند. گاهی آنها هیچ کاری نمی‌کردند فقط منتظر مانده و تماشا می‌کردند، و گاهی به کمک سیم‌برها سوراخ‌هایی بزرگ در حصارهای سیمی ایجاد می‌کردند، یا با عبور از بالای حصارهای سیمی وارد پایگاه می‌شدند و آنگاه یا به هر تجهیزاتی که دم دستشان می‌رسید و می‌توانستند، آسیب می‌رساندند و یا از این طریق نشان می‌دادند که ایمنی در پایگاه‌های موشکی هسته‌ای چقدر ضعیف است. یکبار در سپیده‌دم در اول ژانویه‌ی ۱۹۸۳، ۴۴ زن از حصار سیمی بالا رفتند و بالای یک آشیانه‌ی موشک دایره‌ای بزرگ تشکیل داده شروع به رقصیدن کردند.

ملموس کردن تهدید جنگ هسته‌ای کار ساده‌ای نیست. بسیار بزرگ، وحشتناک و باورنکردنی است. صاحبان معاملات املاک شکایت داشتند که ارزش زمین در اطراف پایگاه به شدت پایین آمده است، آن‌هم نه به دلیل وجود سیم‌های خاردار زشت درست در جایی که روزگاری درخت‌های توس می‌رویدند، بلکه به خاطر حضور زنان اردوی صلح.

وقتی موشک‌ها استقرار یافتند، زنان بر خود دیدند تا سیستم موشکی را، که فرض بر این بود که بسیار مخفی اگر نه نادیدنی است، زیر نظر بگیرند و در معرض دید قرار دهند. موشک‌های کروز کوچک هستند و طوری طراحی شده‌اند که از  پایگاه‌های پرتاب متحرکی پرتاب شوند. اگر وضعیت قرمز هسته‌ای اعلام می‌شد‌، این موشک‌ها از آشیانه‌های خود برداشته شده، در کاروان کامیون‌هایی گذاشته می‌شدند که آنها را به پایگاهای پرتابی در همان محیط بیرون از شهر می‌بردند.

به منظور آمادگی یافتن برای یک وضعیت قرمز واقعی، کامیون‌ها برای تمرین‌های نظامی بیرون می‌آمدند. چنین تمرینی این کارکرد را هم داشت که جنگ هسته‌ای را، یا دست‌کم تصور آن را، نزد مردانی که برای این کار استخدام شده‌ بودند به رخدادی معمولی و هرروزی تبدیل می‌کردند. اما کاروانی از حدود ۲۰ کامیون حتی اگر استتار هم می‌کردند چیزی نبود که از دیده‌ها مخفی بماند. تعجب زنان این بود که چگونه دشمن فرضی خواهد توانست تشخیص دهد که این حرکت کامیون‌ها از پایگاه به بیرون نه نشانی از شب آغازین جنگ که صرفاً تمرین آمادگی برای جنگ جهانی سوم است؟ و اینکه آیا عبور و مرور این کامیون‌های ۵۰ پایی غول‌پیکر، که برای بزرگ‌راه‌های آمریکا طراحی شده بودند و نه جاده‌هایی باریک و پر پیچ و خم انگلستان،  در این تمرین‌های نظامی شبانه و با آن محموله‌های عظیم مرگباری که حمل می‌کردند، اصلاً ایمنی داشت یا نه؟

زنان اردوی صلح تمرین شبانه‌ی دیرهنگام دیگری را نیز در گرینهام مشاهده می‌کردند که آن نیز عجیب و ترسناک می‌نمود. هر از گاهی آژیری به صدا درمی‌آمد. در همان نزدیکی و در شهر پررونق نیوبری[۴۸] ، همسران و فرزندان ارتشیان آمریکا از تختشان بلند شده، سوار اتوبوس می‌شدند و به سرعت به «مکان‌های امن»[۴۹] در پناه‌گاه‌های هسته‌ای در داخل پایگاه می‌رفتند. کودکان ترسیده و گریه‌کنان نمی‌دانستند که آیا این واقعی است یا نه، که آیا پایان جهان فرارسیده است یا نه. پلیس بریتانیا که دروازه‌ها را برای آمریکایی‌ها باز می‌کرد از چنین پناهگاه‌های زیرزمینی برخوردار نبودند. برنامه‌ای برای محافظت از آنان در صورت وقوع جنگ هسته‌ای وجود نداشت.

زنان اردوی صلح موشک‌های کروز را تماشا می‌کردند. هنگامی که این موشک‌ها مستقر می‌شدند، زنان بر دروازه‌های پایگاه شب را بیدار می‌مانند و می‌ایستادند و هر گونه حرکت کامیون‌هایِ حملِ موشک را دنبال می‌کردند. در زیر باران و برف می‌ایستادند، فحاشی‌های زشت سربازان را تحمل، و آنچه را پنهان و نامرئی بود تماشا می‌کردند. هرگاه که دروازه‌ها باز می‌شدند و گروه محافظ با سر و صدا از کنار آنها می‌گذشت، آنها در تاریکی شب سوت می‌زدند و اینگونه زنانی را که بر سر دروازه‌های دیگر ایستاده بودند بیدار می‌کردند. آنگاه تلفن‌هایی پیدا می‌کردند تا به شهرهای همسایه هشدار دهند. زنان دیگر هم شتابان به سوی ماشین‌هایشان رفته به تعقیب کامیون‌ها پرداخته و هر اینچ حرکت آنها را زیر نظر می‌گرفتند. زنان بر دو طرف کامیون‌ها شعارهایی می‌نوشتند و یافته‌های خود را درباره‌ی مسیرهای رفت و آمد و پنهان‌گاه‌های این کاروان‌ها منتشر می‌ساختند.

زنان آنچه را بنا نبود ببینند می‌دیدند، و امر پنهان را به زور از خفا بیرون می‌آوردند. آنها تماشا و نظاره می‌کردند.

 


*You Can’t Kill the Spirit: Women and Nonviolent Action, pp 18-37. By Pam McAllister. In Nonviolent Social Movements: A Geographical Perspective. Edited by Stephen Zunes, Laster R. Kurtz, and Sarah Beth Asher. 2007

[۳] Barbra Deming

[۴] Remembering Who We Are

[۵] Barbara Deming, Remebering Who We Are. Pagoda Publisher, pp. 178-8

[۶] Deming, cited in June Meyerding, ed., We Are All Part of One Another: A Barbara Deming Reader (Philadelphia, pa.: New Society Publisher, 1985) pp. 117-8

[۷] Seneca Peace Encampment

[۸] Harriet Tubman

[۹] Elizabeth Cady Santon

[۱۰] Women’s Right Convention

[۱۱] Waterloo

[۱۲]. Barbara Deming, Prisons that Could Not H old: Prison Notes 1964. (San Francisco: Spinster’s Ikn, 1985) p. 213

[۱۳] Clarence Marsh Case

[۱۴] Nonviolent Coercion: A Study in Methods of Social Pressure

[۱۵] Gene Sharp

[۱۶] Quaker

[۱۷] Iowan

[۱۹] Gorgons

[۲۰]. Deming, Barbar. “A Song for Gorgons.” In Pam MacAlister, ed. Reweaving the web of life: Feminism and Nonviloance (Philadelphia, pa.: New Society Publisher, 1982)

[۲۱] Buenos Aires

[۲۲] Azucena De Vicenti

[۲۳] Plaza De Mayo

[۲۴] Casa Rosada

[۲۵]. Simpson, John, and Jana Bennett. The Disappeaered and the Motehrs of the Plaza: the Story of the 11000 Argentinians Who Vanished (New York: St. Martin’s Press, 1985).

[۲۶] las locos de la Plaza

[۲۷] La Prensa

[۲۸] Gustavo

[۲۹] La Nacion

[۳۰] Alfredo Astiz

[۳۱] Uruguay

[۳۲] the House of the Mothers

[۳۳]  Raul Alfonsin

[۳۴] Pearl Harbor

[۳۵] Hibakusha

[۳۶]  Okinawa

[۳۷] Tomahawk

[۳۸] Iwakuni

[۳۹] Leonie Caldecott

[۴۰] Shibokusa

[۴۱] San Francisco Peace Treaty

[۴۲]. Caldecott, Leonie, “At the Foot of Mountain: The Shibokusa Women of Kita Fuji.” In Lynne Jones, ed., Keeping the Peace: A Women’s Peace Handbook. (London: Women’s Press, 1983).

[۴۳]. Astu, Ishigi. “Furusato.” In Student Peace Union, ed., Songs for Peace: 100 Songs of The Peace Movments (New York: Oak , 1966).

[۴۴] Ishigi Astu

[۴۵] Furusato

[۴۶]. Ibid.

[۴۷] Greenham Common

[۴۸] Newbury

[۴۹] Safety

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *