چرا با توییتر انقلاب نمی شود؟

تغییر و تحولات کوچک
چرا با توییتر انقلاب نمی شود؟

 

نوشته ای از مالکوم گِلَد وِل

ترجمه مرکز مطالعات بی خشونت

ساعت چهارو نیم بعدازظهر دوشنبه اول فوریه ۱۹۶۰ چهار دانشجوی کالج در پیشخوان نهار کالج وول ورث واقع در مرکز شهر گرینز بُرو در ایالت کالیفورنیای شمالی نشسته بودند. آنها دانشجوی سال اول کالج اِ اند ِ کالیفورنیای شمالی بودند که کالجی مخصوص سیاهان بود و در چهار مایلی شهر واقع شده بود.
یکی از دانشجویان به نام اِلزا بِلیر به پیشخدمت گفت: ” خواهش می کنم برای من یک فنجان قهوه بیاورید.”
و پیشخدمت جواب داد: ” ما در این رستوران به سیاه ها سرویس نمی دهیم.”
پیشخوان غذای وول ورث یک بار طویل به شکل ال بود با شصت و شش صندلی و با دنباله ای در انتها برای خوراک سرپایی. صندلی ها برای سفیدها رزرو شده بود و قسمتی که برای خوراک سرپایی بود به سیاه ها تعلق داشت. یکی از کارکنان رستوران که زنی سیاه پوست بود و در قسمتی که غذاها را با بخار می پختند کار می کرد به آن چهار دانشجو نزدیک شد و سعی کرد به آنها هشدار دهد که صندلی ها را ترک کنند. او گفت: “دارید کار خیلی احمقانه ای می کنید. انگار که چیزی سرتان نمی شود.” اما آنها از جایشان تکان نخوردند. ساعت چهار و نیم درهای ورودی را بستند. با اینهمه آن چهارتا باز تکان نخوردند. آخر سر آنها از در عقب رستوران را ترک کردند. بیرون جمعیت کوچکی جمع شده بود شامل یک عکاس که برای مجله ی رکورد گرینزبُرو کار می کرد. یکی از دانشجویان حاضر در جمعیت گفت: “من فردا با این چهار تا برمی گردم.”

فردا صبح جمعیت اعتراض کنندگان به بیست و هفت مرد و چهار زن رسید که بیشترشان از همان خوابگاهی بودند که آن چهار دانشجوی اول در آن اقامت داشتند. مردها کت و شلوار پوشیده بودند و کراوات زده بودند. دانشجویان تکالیف شبشان را با خود آورده بودند و همانطور که پای پیشخوان نشسته بودند آنها را انجام می دادند. روز چهارشنبه دانش آموزان دبیرستان سیاه پوستان دادلی های واقع در همان شهر به آنها پیوستند و شمار اعتراض کنندگان به هشتاد نفر رسید. روز پنج شنبه تعداد به سیصد نفر رسیده بود که شامل سه زن سفید می شد که از دانشگاه گرینز بُروی کالیفرنیای شمالی بودند. تا روز شنبه تعداد کسانی که بست نشسته بودند به ششصد نفر بالغ می شد. مردم به خیابانها ریخته بودند. نوجوانان سفید پرچم های کانفدریشن را به اهتزاز در آورده بودند. یک نفر یک ترقه میان جمعیت انداخت. ظهر همان روز تیم فوتبال اِ اند ت از راه رسید که با آمدنش یکی از دانشجویان سفید فریاد زد: ” این هم از گروه براندازی.”

دو شنبه ی بعد بست نشینی به وینستن-سَلِم در بیست و پنج مایلی گرینز بُرو هم سرایت کرد. و همینطور به دِرهام در پنجاه کیلومتری گرینز بُرو. یکروز بعد دانشجویان کالج تربیت معلم فِیِت ویل استیت و دانشجویان کالج جانسون سی اسمیت واقع در شارلوت به بست نشینان پیوستند و چهارشنبه ی بعدش هم دانشجویان کالج سنت آگوستین و دانشگاه شا واقع در رالِی . در روز پنچشنبه و جمعه این حرکت اعتراضی مرزهای استانی را درنوردید و به هَمپتون و پورتز ماث در استان ویرجینیا و همچنین به راک هیل در کارولینای جنوبی و به چاتانوگا در تِنِسی رسید. و تا آخر آن ماه بست نشینی در سراسر جنوب امریکا و تا غربی ترین نقاط آن مانند تگزاس گسترش یافت. مایکل والزِر تئوری پرداز سیاسی از روزنامه دیسِنت در این رابطه نوشت: “من از یکی یکی دانشجویان پرسیدم تجربه شان در مورد اولین روز بست نشینی در دانشگاهشان چه بوده. و همه ی آنها یک جواب دادند. آنها گفتند تب اعتراض همه ی دانشگاه را گرفته بود و همه می خواستند بروند و به بست نشینان بپیوندند.” در نهایت هفت هزار دانشجو در این حرکت شرکت کردند. هزاران نفر دستگیر شدند و هزاران نفر جریح تر و مصمم تر شدند. در سالهای اول دهه ی شصت این وقایع تبدیل به مبارزه ی حقوق مدنی شد که سراسر جنوب امریکا را بر گرفت و تا آخر دهه ادامه داشت—مبارزه ای که بدون ایمیل، تکستینگ ، فیس بوک، یا توییتر صورت گرفت.

اینطور گفته می شود که دنیا دارد یک انقلاب را از سر می گذراند. ابزارهای جدید ارتباط جمعی فعالیت اجتماعی را از نو تعریف کرده اند. فیس بوک، توییتر، و چیزهایی مشابه اینها رابطه ی بین اتوریته ی سیاسی و اراده ی اجتماعی را تصحیح کرده اند به ترتیبی که مستضعفان خیلی راحتتر از سابق می توانند در سیاست دخالت کنند، خود را هماهنگ کرده و خواسته های خود را به گوش همگان برسانند. وقتی در بهار ۲۰۰۹ در مُلدُ وا ده هزار معترض به خیابانها ریختند تا به دولت کمونیستی آن کشور اعتراض کنند، از این کار آنها به عنوان انقلاب توییتری نام برده شد زیراکه تظاهرات کنندگان از طریق توییتر اطلاع یافته بودند و گرد هم آمده بودند. چند ماه بعد از این واقعه وقتی حرکت های اعتراضی دانشجویان تهران را تکان داد ، وزارت کشورامریکا به طرز غیر منتظره ای از توییتر خواست که برنامه ی تعمیرات و نگهداری سالانه اش را به تعویق بیاندازد زیرا که دولت وقت امریکا نمی خواست ابزار تشکل دهنده ای مانند توییتر در اوج راهپیمایی های تهران در دسترس نباشد. مارک فِیفِل مشاور سابق امنیت داخلی امریکا در این رابطه گفت که باید توییتر را برای جایزه ی صلح نوبل کاندید کرد چرا که بدون توییتر مردم ایران نمی توانستند خود را چنین قدرتمند و مطمئن حس کنند و برای آزادی و دموکراسی به پا خیزند. در حالی که در گذشته فعالان سیاسی با آرمانهایشان تعریف می شدند، امروزه آنها با ابزارهایی که به کار می برند تعریف می شوند. مبارزان عصر فیس بوک روی اینترنت می روند تا تغییرو تحول سیاسی بوجود بیاورند. در گردهم آیی که بوسیله ی فیس بوک، اِ تی اند تی، هاکَست ، ام تی وی و گوگِل پشتیبانی مالی شده بود، جیمس کِی گلاس مَن یک مقام عالیرتبه ی سابق وزارت کشور امریکا به جمعی از فعالین سیاسی-اجتماعی سایبر گفت: “شما امید همه ی ما هستید.” گلاس مَن اضافه کرد که سایت های مانند فیس بوک ” به ایالات متحده ی امریکا در رقابت با تروریستها یک امتیاز بزرگ می دهند. چندی پیش من گفتم که القاعده دارد از نتیجه ی زحمات ما استفاده می برد. اما دیگر این مسئله صدق نمی کند. القاعده هنوز از اینترنت ورژن یک استفاده می کند در حالی که امروزه اینترنت روی دیالوگ و ارتباط پایاپا می چرخد”.

این حرفها ادعاهای بزرگ و تعجب آوری هستند. آخر چرا این مسئله اهمیت دارد که چه کسی دارد نتیجه ی زحمات دیگری را روی اینترنت درو می کند ؟ آیا مردمی که وارد صفحه ی فیس بوکشان می شوند به راستی امید همه ی ما هستند؟ همانطور که اوژنی موروزوف ، از محققان دانشگاه استانفورد و پیگیرترین منتقد مبلغان سرسخت دیجیتالی، در مورد انقلاب توییتری در مُلدُوا خاطر نشان می کند توییتر در کشوری مانند مُلدُوا که تعداد مشترکانش بسیار اندک می باشند اهمیت بسیار کمی دارد. همینطور به نظر می رسد که در مُلدُوا انقلابی در کار نبوده است. اما همانطور که اَن اَپِل بام در واشنگتن پست خاطر نشان می کند نه به خاطر دلیل ساده که اعتراضها در اصل یک نوع صحنه سازی بوده اند که دولت ترتیب داده بود (درکشوری که تظاهر کنندگان از ترس انتقام جویی رمانی و استرداد خاک آنها پرچم رمانی را بالای ساختمان مجلس به اهتزاز درآوردند) . در مورد ایران هم اینکه کسانی که در رابطه با تظاهرات روی توییتر می رفتند اغلب در غرب زندگی می کردند. گلناز اسفندیاری در تابستان گذشته در مجله ی فورین پُلیسی د می نویسد: “الان موقع آن است که نقش توییتر را در وقایع ایران درست متوجه شویم. در ایران هیچگونه انقلاب توییتری به وجود نیامد.” اسفندیاری ادامه می دهد:”آن دسته از وبلاگ نویسان حرفه ای مانند اَندرو سالیوان که از نقش وسایل ارتباط جمعی (سوشیال مدیا ) طرفداری می کنند وضعیت ایران و نقش سوشیال مدیا را در آن به غلط دریافته اند.” در جای دیگری اسفندیاری می نویسد: “روزنامه نگاران غربی که نمی توانستند در ایران حاضر شوند و یا فکر می کردند به زحمتش نمی ارزد که حاضر باشند به سرعت صفحات توییتر را با برچسب “انتخابات ایران” که به زبان انگلیسی نوشته شده بودند از نظر گذراندند. ولی هیچ کدامشان به این فکر نیافتاد که چطور می شود آنهایی که تضاهرات را در ایران برنامه ریزی کرده اند با هم به زبانی غیراز زبان فارسی مکاتبه می کنند.”

البته احتمال بخشی از این بزرگنمایی می رفت. مخترعین خود محور هستند. آنها اغلب هر واقعیت و هر تجربه ای را ناشی از مدل اختراعی خود می دانند. رابرت دارنتون در این رابطه می نویسد: “عجایب دنیای ارتباطات معاصر یک آگاهی غلط را در مورد گذشته ایجاد کرده است—و حتی یک فکر غلط را که ارتباطات هیچ تاریخی ندارد یا قبل از دوران تلویزیون و اینترنت هیچ اهمیتی نداشته است”. اما چیز دیگری هم در این هیجان بزرگنمایی شده در رابطه با سوشیال مدیا در کار است. و آن این است که پنجاه سال بعد از دوره های خارق العاده ی انقلاب اجتماعی در امریکا ما فراموش کرده ایم فعالیت سیاسی-اجتماعی چه معنایی دارد.

گرینس بُرو در سال ۱۹۶۰ شهری بود که در آن به معمول نافرمانی نژادی با خشونت جواب داده می شد. آن چهار دانشجوی سیاهی که برای اولین بار روی صندلی های جلوی پیشخوان نهارخوری نشستند بسیار ترسیده بودند. یکی از آنها بعدها گفت که در آن زمان اگر کسی می آمد و از پشت دالی می کرد من از روی صندلی ام می افتادم. روز اولِ اعتراض مدیر رستوران پلیس را خبر کرد و پلیس هم به سرعت دو مامور به آنجا فرستاد. روز سوم سرو کله ی یکدسته از بزن بهادرهای سفید پوست پیدا شد که جوری که به چشم بیایند پشت سر اعتراض کنندگان ایستادند و به طرز هراس آوری زمزمه کردند: “کاکا سیاه.” یکی از رهبران محلی کوکلس کلان هم پیدایش شد. روز شنبه تنش که بالا گرفت یک نفر زنگ زد که در رستوران بمب کار گذاشته اند و همه مجبور شدند کل رستوران را خالی کنند.

در سال ۱۹۶۴ در جریان پروژه ی می سی سی پی فریدام سامِر که یک از شاخص ترین کمپین های حقوق مدنی بود خطر حتی بیشتر بود. کمیته ی هماهنگی ضد خشونت دانشجویان صدها شمالی را، که بیشترشان سفیدهایی بودند که برای اداره ی مجانی و داوطلبانه مدرسه های فریدام استخدام شده بودند ، جذب کرد و رای دهندگان سیاه پوست را ثبت نام کرد و در قلب جنوب امریکا آگاهی از حقوق مدنی را بالا برد. به داوطلبان توصیه شده بود که نباید تنهایی جایی بروند، به خصوص با ماشین و در شب. سه روز بعد از ورودشان به می سی سی پی سه تا از آنها—مایکل شرنر ، جیمز چینی ، و اندرو گودمن ، ربوده و کشته شدند و در تا پایان تابستان سی و هفت کلیسای مخصوص سیاه پوستان سوزانده شد و دهها خانه ی امن بمباران شد. همینطور داوطلبان کتک خوردند، مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و بوسیله ی کامیونهایی پر از مردان مسلح بودند تعقیب شدند. یک چهارم افراد دست از مبارزه کشیدند. فعالیت سیاسی-اجتماعی که وضع موجود را به خطر می اندازد—و مشکلاتی را که ریشه ی عمیق دارند مورد حمله قرار می دهد—برای قلبهای ضعیف و نامطمئن نیست.

چه چیز باعث می شود که افراد به این نوع فعالیت سیاسی-اجتماعی رو بیاورند؟ داگ مک اَدَم جامعه شناس از دانشگاه استنفورد آنهایی را که از جنبش سامر فریدام کناره گرفته بودند با آنهایی که همچنان در جنبش مانده بودند مقایسه کرد و آنچنان که شاید انتظارش برود کشف کرد که اختلاف اساسی بین آنها درجه ی شور ایدئولوژیکشان نبود. مک اَدَم اینطور نتیجه گرفت که همه ی شرکت کننده ها—چه آنها که مانده بودند و چه آنها که نه—به یک نسبت پشتیبانان وفادارهدفها و ارزشهای جنبش بودند. آنچه که مهم بود درجه ی ارتباط شخصی شرکت کننده ها با جنبش حقوق مدنی بود. مک اَدَم از همه ی داوطلبان شرکت کننده در تحقیقش خواست که لیستی از افرادی که با آنها در تماس بودند تهیه کنند—یعنی آن افرادی که آنها می خواستند از فعالیت سیاسی-اجتماعی شان باخبر باشند—ونتیجه این بود که آنهایی که در جنبش مانده بودند نسبت به آنهایی که از جنبش کناره گرفته بودند دوستان نزدیک بیشتری داشتند که برای تظاهرات و اعتراض به می سی سی پی رفته بودند. نتیجه ای که مک اَدَم از این قضیه گرفت این بود که فعالیت سیاسی-اجتماعی پر خطر و پر ریسک پدیده ای است که می توان اسمش را “پدیده ی ارتباط تنگاتنگ” گذاشت.

این الگوی رفتاری (در مورد ارتباط تنگاتنگ) خودش را همه جا نشان می دهد. مطالعه ای روی بریگادهای سرخ ، که گروهی ایتالیاییِ تروریست در دهه ی ۱۹۷۰ بودند، نشان می دهد که هفتاد درصد آنهایی که جذب شده بودند حداقل یک دوست نزدیک در گروه داشتند. این نکته همچنین در مورد آنهایی به گروه مجاهدین در افغانستان پیوستند صدق می کند. حتی خیزش های انقلابی که خودجوش و یک دفعه ای بودند، برای مثال تظاهراتی که در آلمان شرقی شکل گرفت و به فروپاشی دیوار برلین انجامید، را می توان پدیده ی ” ارتباط تنگاتنگ” نامید. جنبش آلمان شرقی از صدها گروه تشکیل شده بود که هر کدام تقریبا دهها عضو داشتند. گروهها ارتباط کم و محدودی با هم داشتند: زیرا که جنبش در زمانی صورت می گرفت که تنها سیزده درصد آلمان شرقی ها تلفن داشتند. تنها چیزی که آنها از آن خبر داشتند این بود که دوشنبه شب ها مردم روبروی کلیسای سنت نیکولاس در مرکز شهر لایپ زیگ جمع می شوند تا صدای اعتراض شان را به گوش دولت برسانند.

بنابراین عامل تعیین کننده در مورد آن چهار نفری که در پیشخوان نهار گرینس بُرو نشستند—یعنی دیوید ریچموند ، فرانکلین مک کِین ، اِزِل بِلِیر ، و جوزف مک نیل —ارتباطشان با یکدیگر بود. مک نیل هم اتاق بِلِیردر خوابگاه اسکات هالِ اِ اند تی بود . ریچموند در طبقه ی بالای آنها هم اتاق مک کِین بود و بِلِیر، ریچموند، و مک کِین همه به دبیرستان دادلی رفته بودند. آنها پنهانی آبجو به خوابگاه می بردند و تا دیر وقت در اتاق بلیر و مک نیل بیدار می ماندند و بحث می کردند. همه ی آنها قتل اِمِت تیل را در سال ۱۹۵۵ به خاطر می آوردند. و بایکوت اتوبوسهای مونت گومری را در همان سال و مسابقات لیتل راک در سال ۱۹۵۷ را. این مک نیل بود که ایده ی بست نشستن در وول ورث را داده بود. آنها نزدیک یک ماه درباره ی این ایده بحث کردند. بعد مک نیل وارد اتاقی در خوابگاه که بقیه در آن جمع شده بودند شد و پرسید آیا آنها آماده هستند. یک لحظه سکوت برقرار شد و بعد مک کین با لحنی که فقط بین آنهایی که شبها تا دیروقت بیدار می مانند و با هم بحث می کنند کار می کند گفت: “چیه نکنه ترسیده اید؟” فردایش اِزِل بلیر در رستوران همه ی شهامتش را یکجا جمع کرد و از پیشخدمت خواست که یک فنجان قهوه برایش بیاورد. او توانست اینکار را بکند چرا که هم اتاقی اش و دو تا از دوستان دبیرستانش در کنارش نشسته بودند.

اما فعالیت سیاسی-اجتماعی که مرتبط به سوشیال مدیا یا وسایل ارتباط جمعی است اینگونه نیست. چهارچوب سوشیال مدیا از ارتباطات ضعیف وسست درست شده است. توییتر شیوه ای است بوسیله ی آن افرادی که شاید هیچوقت همدیگر را ندیده اند از هم دنباله روی می کنند. فیس بوک ابزاری است تا ارتباط با آشنایانت را به شکل موثری مدیریت کنی و یا با افرادی در تماس باشی که نمی توانستی به طریق دیگری ارتباط داشته باشی. برای همین است که می توانی روی فیس بوک تا هزار دوست داشت در صورتی که در زندگی واقعی اینطور نیست.
این مسئله از جنبه های مختلف چیز مثبت و خوبی است. در ارتباطات ضعیف و سست قدرتی است که مارک گرَنُوِتِر مشاهده کرده است. آشنایان ما—و نه دوستانمان—بزرگترین سرچشمه های ایده ها و اطلاعات جدید هستند. اینترنت به ما این امکان را می دهد که از قدرتی که در این ارتباطهای دور وجود دارد به نحو احسن استفاده کنیم. ارتباطات ضعیف و سست برای پخش اختراعات و ابتکارات، همکاری های بین رشته ای ، جور کردن خریداران و فروشندگان و برای کاربری های زوج یابی فوق العاده است. اما ارتباطات ضعیف و سست به ندرت به فعالیت سیاسی-اجتماعی پرخطر و پر ریسک می انجامد.

در کتاب جدیدشان به نام “تاثیر سنجاقکی: راههای سریع، موثر و قدرتمند برای استفاده از سوشیال مدیا به جهت ایجاد تغییرات اجتماعی” اندی اسمیت و جنیفر آکر استاد تجارت از دانشگاه استنفورد ماجرای سمیر بتیا بازرگان جوانی از سیلیکان وَلی را نقل می کنند که دچار سرطان مغز استخوان شده بود. داستان او نمونه ی روشنی از قدرت سوشیال مدیاست. بتیا احتیاج به پیوند مغز استخوان داشت اما نمی توانست کسی را بین خانواده و آشنایانش پیدا کند که مغز استخوانشان به او بخورد.پس شریک تجاری بتیا ایمیلی به بیش از چهارصد نفر از آشنایانشان فرستاد و وضعیت بتیا را توضیح دارد. این آشناها این ایمیل را به آشنایان شخصی خودشان فرستادند و چند صفحه از فیس بوک و ویدیوهایی روی یوتیوب به کمپین “به سمیرکمک کنیم” اختصاص داده شد. به این ترتیب بیست و پنج هزار فرد جدید در بانک اطلاعاتی پیوند مغز استخوان ثبت نام کردند و بتیا توانست شخصی را که مغز استخوانش به او می خورد پیدا کند.

ولی چطور این کمپین توانست این همه آدم را برانگیزد که در بانک اطلاعاتی مغز استخوان ثبت نام کنند؟ جواب این سوال این است که این کمپین چیز زیادی از آنها نمی خواست. و این تنها راهی است که شما می توانید آدمهایی را که زیاد نمی شناسید ترغیب کنید که برای شما و به نیابت شما کاری انجام دهند. شما می توانید هزاران نفر را برانگیزید تا برای اهداء چیزی ثبت نام کنند، چرا که اینکار بسیار آسان است. آنها باید نمونه ی خلطشان را بفرستند و چنانچه مغز استخوانشان به شخص مریض بخورد باید چند ساعتی به بیمارستان بروند. اهداء مغز استخوان چیز کوچکی نیست. ولی شامل ریسک مالی یا شخصی نمی شود؛ چنین اهدایی باعث این نمی شود که مردان نظامی در پاترول هایشان همه ی تابستان شما را تعقیب کنند. اهدای مغز استخوان به این نیاز ندارد که با هنجارها و رفتارهای جا افتاده ی اجتماعی مقابله کنید. در واقع این کار تنها باعث می شود که شما از طرف اجتماع تایید و تشویق شوید. مبلغان سرسخت و مژده دهندگان سوشیال مدیا تفاوت اساسی بین چنین کمپینهایی را با مبارزه ی سیاسی-اجتماعی درنیافته اند؛ آنها باور دارند که یک دوست فیس بوکی مثل یک دوست واقعی است و ثبت نام کردن برای اهداء مغز استخوان در سیلیکان وَلی همانند بست نشستن در پیشخوان ناهار مخصوص سفید پوست ها در گرینز بُرو در سال ۱۹۶۰ است. . آکر و اسمیت نوشته اند که شبکه های اجتماعی مجازی در بالابردن فعالیت اجتماعی افراد بسیار موثرند. اما این ادعا درست نیست. شبکه های اجتماعی مجازی در بالابردن فعالیت اجتماعی افراد بسیار موثرند اما تنها بوسیله ی کاهش انگیزه ای که آن فعالیت اجتماعی احتیاج دارد. صفحه ی فیس بوکی “اتحاد برای نجات دارفور” ۱۲۸۲۳۳۹ نفر عضو دارد که به طور متوسط نه سنت برای نجات دارفور اهداء کرده اند. صفحه ی خیریه ای فیس بوکی دیگری که رتبه ی دوم را برای نجات دارفور دارد ۲۲۰۷۳ عضو دارد که هر کدام به طور متوسط سی و پنج سنت می پردازند. و “بیایید کمک کنیم دارفور را نجات بدهیم” ۲۷۹۷ عضو دارد که هر کدام به طور متوسط پانزده سنت اهداء کرده اند. فیس بوک ساز و کار بسیار قدرتمندی برای درگیرکردن این همه افراد برای نجات دارفور دارد. سخنگوی اتحاد برای نجات دارفور به مجله ی نیوزویک گفت که ما لزومن ارزش افرادی را که در جنبش حمایتی برای نجات دارفور شرکت کردند برحسب مقدار پولی که اهداء کرده اند نمی سنجیم. این افراد انجمن ها و جوامعی را که به آن تعلق دارند در مورد نجات دارفور خبردار می کنند، در مراسمی که در این رابطه برگزار می شوند شرکت می کنند و به طور داوطلبانه کار می کنند. روی این کارها نمی شود ارزش مالی گذاشت. به عبارت دیگر فعالیت سیاسی-اجتماعی از طریق فیس بوک موفقیت آمیز است ولی نه از طریق تشویق مردم برای انجام یک فداکاری واقعی، بلکه از طریق تشویق آنها تا کار کوچکی انجام بدهند وقتی انقدر انگیزه ندارند که فداکاری واقعی کنند.

دانشجویانی که در زمستان ۱۹۶۰ به جنبش بست نشینی در جنوب امریکا پیوستند جنبش را به تب تشبیه کردند که همه را گرفته بود. اما جنبش حقوق مدنی بیشتر شبیه یک کمپین نظامی بود تا شبیه سرایت یک تب. در پایان دهه ی ۱۹۵۰، شش نمونه بست نشینی در شهرهای مختلف درسراسر جنوب آمریکا صورت گرفت، که پانزده تای آنها به طور رسمی توسط موسسات حقوق مدنی همچون اِن اِ اِ سِ پِ و کُر ترتیب داده شده بودند. محل های ممکن برای بست نشینی در نظر گرفته شده بود. دستور کار تهیه شده بود. فعالین سیاسی-اجتماعی جنبش جلسات آموزشی و آماده سازی برای آنهایی که قرار بود در بست نشینی شرکت کنند ترتیب دادند. آن چهارنفری که در گرینز بُرو بست نشستند محصول این زمینه سازی ها بودند: همه ی آنها عضو شورای جوانان اِن اِ اِ سِ پِ بودند. آنها همچنین رابطه ی نزدیکی با مدیرعامل شعبه ی محلی اِن اِ اِ سِ پِ پ داشتند. گزارش موج اول بست نشینی ها در دورهام به آنها داده شده بود؛ آنها در نشست های جنبش که در کلیساهای فعالین سیاسی-اجتماعی برگزار می شد حضور داشتند. وقتی جنبش بست نشینی از گرینز بُرو به جنوب رسید به شهرهای خاصی سرایت کرد. به آن شهرهایی که “مراکزی” از پیش شکل داشتند و در آنها فعالین سیاسی-اجتماعی آموزش دیده و با تعهد آماده بودند تا “تب اعتراض” را به عمل تبدیل کنند.

جنبش حقوق مدنی یک نوع فعالیت سیاسی اجتماعی پر ریسک و پر خطر بود. این جنبش همچنین قطعن یک فعالیت سیاسی-اجتماعی استراتژیک بود: فعالیتی که تشکیلاتی را که بر پایه ی دقت و انظباط بنا شده بود به مبارزه می طلبید. اِن اِ اِ سِ پِ تشکیلات مرکزی بود که از نیویورک هدایت می شد و بر اساس سلسله مراتب اجرایی بسیار رسمی اداره میشد. در کنفرانس رهبران مسیحی جنوب، مارتین لوتر کینگ جونیر اتوریته ی مطلقی بود که هیچ کس نمی توانست زیر سوالش ببرد. کلیسای سیاهان در قلب جنبش قرار داشت.همانطورکه آلدون دِ موریس در تحقیقی که با عنوان “خاستگاههای جنبش حقوق مدنی” در این رابطه انجام داده است خاطر نشان می سازد در این کلیسا تقسیم کار جدی وجود داشت و همینطور گروههای با نظم آهنین و کمیته های مختلف که هر یک کارهای خاصی را انجام می دادند. موریس می نویسد: “هر گروه وظیفه ی خاصی داشت و فعالیت هایش را با توجه به ساختار گروه هماهنگ می کرد.” او ادامه می دهد:”افراد باید برای وظایفی که به آنها محول شده بود جواب پس می دادند و درگیری های مهم بوسیله ی کشیش حل می شد که به طور معمول روی کلیسا روها قدرت مطلق داشت”.

اینکه سوشیال مدیا یک ساختار سلسله مراتبی ندارد دومین نکته ای است که فرقی جدی بین فعالیت سیاسی-اجتماعی سنتی و نوع اینترنتی اش ایجاد می کند. فیس بوک و وبسایت هایی نظیر آن ابزاری برای ایجاد شبکه های ارتباطی هستند که ساختار و کاراکترشان نقطه ی مقابل شبکه های سلسله مراتبی است. برخلاف شبکه های سلسله مراتبی، با قوانین و طرز عملهایشان، سوشیال مدیا بوسیله ی یک قدرت مرکزی کنترل و اداره نمی شود. تصمیم ها با موافقت همگانی گرفته می شوند و بندهایی که افراد گروه را به هم وصل می کنند سست هستند. ساختار شبکه های سوشیال مدیا آنها را برای موقعیت های با ریسک پایین بسیار برجهنده و انعطاف پذیر می سازند. ویکیپدیا یک نمونه ی بسیار خوب است. ویکیپدیا هیچ ویراستاری ندارد که در نیویورک نشسته باشد و هر نوشته ی جدیدی را که به دستش می رسد تصحیح کند. کار تنظیم نوشته ها ی جدید به صورت خود گردان انجام می شود. اگر قرار بود همه ی نوشته هایی که تا حالا روی ویکیپدیا وجود دارد یک شبه پاک شود، آنها دوباره فردا بوجود می آمدند، زیرا این چیزی است که اتفاق می افتد وقتی هزاران نفر به طور خود جوش وقتشان را برای اینکار می گذارند.

اما بسیاری کارها وجود دارند که شبکه های سوشیال مدیا برای آنها خوب نیستند. کارخانه های اتومبیل سازی از سوشیال مدیا استفاده ی بهینه می کنند تا آنهایی را که برایشان مواد اولیه تهیه می کنند سازمان دهند ولی آنها برای طراحی ماشین از شبکه های سوشیال مدیا استفاده نمی کنند. هیچ کس باور ندارد که یک طراحی منطقی می تواند به شکلی پراکنده و با یک سیستم برنامه ریزی فاقد رهبری انجام شود. افراد در این شبکه ها به سختی می توانند به توافق جمعی برسند و یا برای خود هدفهای مشخصی تعیین کنند زیرا که شبکه های سوشیال مدیا ساختاری با یک رهبری متمرکز نداشته و افراد در آنها جایگاه های مشخص قدرت ندارند. پس افراد نمی توانند به طور استراتژیک فکر کنند و بسیار محتمل است که هر چند گاه یکبار دچار تضاد و اشتباه شوند. چطور کسی می تواند در مورد تاکتیک ها، استراتژی و یا روش رهبری تصمیم های کلیدی بگیرد وقتی همه ی افراد دست اندرکار به یک میزان حق رای و نظر دارند؟

بر اساس آنچه که مِت اِیلس تِرُپ-سانییُوانی و کالورت جونز محققان روابط بین الملل در مقاله ای که در مجله ی اینترنشنال سکیوریتی منتشر شد بحث می کنند، گروه آزادی فلسطین ابتدا به شکل شبکه ای (سوشیال مدیا) سازمان داده شده بود و این دلیلی شد که به مشکلات فراوانی بربخورد. آنها می نویسند: “شکل ساختاری گروه که ویژه ی همه ی شبکه هاست—یعنی فقدان یک قدرت مرکزی، استقلال، خود گردانی بی رویه گروههای متخاصم و ناتوانی در حل و فصل دعواها توسط سازوکارهای اداری—گروه آزادی فلسطین را در مقابل دستکاری های خارجی و نزاع های داخلی بسیار آسیب پذیر کرده بود.”

آنها همچنین در مورد آلمان در دهه ی ۱۹۷۰ می نویسند: ” آن دسته از تروریست های چپ که موفق تر و متحدتر بودند خود را به صورت سلسله مراتبی سازمان داده بودند و سازمان دهندگان حرفه ای و تقسیم کار داشتند. از لحاظ جغرافیایی آنها در دانشگاهها متمرکز شده بودند، جایی که می توانستند یک رهبری مرکزی برقرار کنند و در جریان جلساتی که در آن آدمها با هم روبه رو می شدند احساس اعتماد و رفاقت بوجود بیاورند.” آنها در طی باز جویی های پلیس به ندرت به رفقای نزدیکشان خیانت می کردند. همتایان دست راستی آنها اما در شبکه های غیر متمرکز سازمان یافته بودند و هیچگونه انظباط و دسیپلینی نداشتند. دشمن اغلب در این شبکه ها نفوذ می کرد و در صورت دستگیر شدن، افراد این شبکه ها به آسانی رفقایشان را لو می دادند. القاعده هم داستان مشابه ای دارد: القاعده زمانی از همیشه خطرناکتر بود که گروهی سلسله مراتبی و یکپارچه بود. وقتی به شکل شبکه ای در آمد کارآمدی خود را از دست داد.

نقاط ضعف شبکه ها اهمیتی ندارد اگر آنها نمی خواهند تغییرات سیستماتیک بوجود بیاورند و نمی خواهند به شکل استراتژیک فکر کنند و فقط می خواهند بترسانند و تحقیر کنند یا سر و صدایی راه بیاندازند. اما اگر شما یک سازمان با انظباط و قوی را در نظر بگیرید این سازمان باید سازمان سلسله مراتبی داشته باشد. بایکوت اتوبوسها در مونتگُمِری نیاز به شرکت دهها هزار نفر داشت که به وسایل حمل و نقل شهری احتیاج داشتند تا هر روزه سر کار رفته و از کار به خانه باز گردند. این بایکوت یک سال به طول انجامید. سازمان دهندگان بایکوت برای اینکه مردم را قانع کنند که در کار خود پایدار بمانند و اتوبوس سوار نشوند به کلیساهای سیاهان این وظیفه را دادند تا روحیه مردم را بالا نگه دارند و به جای سیستم اتوبوسرانی یک سرویس حمل و نقل جایگزین مجانی که شامل چهل و دو ایستگاه تاکسی و چهل و هشت مخابره چی می شد ترتیب دادند. مارتین لوتر کینگ بعدها گفت که شورای شهروندان سفید پوست هم تصدیق کرده بود که این سیستم حمل ونقل جایگزین با “دقت و نظم نظامی” کار می کرد. زمانی که کینگ به بیرمنگام آمد تا برای پیروزی نهایی با مامور عالیرتبه ی پلیس ایگِن (بول) کُرنِر مقابله کند، او یک میلیون دلار بودجه داشت و صد نفر عضو که به طور تمام وقت کار می کردند و در چندین هسته ی اجرایی تقسیم شده بودند. بایکوت شامل مراحلی می شد که در هر قدم به طور پیوسته جدی تر و نیرومندتر می شدند، مراحلی که همه از قبل برنامه ریزی شده بودند. کمکها هم از طریق جلسات مراسم عشاء ربانی که هر دفعه در یک کلیسای شهر برگزار می شد می رسید.
بایکوت و بست نشینی و مقابله های خشونت پرهیزی از این دست که سلاحهایی بودند که جنبش حقوق مدنی در آمریکا انتخاب کرده بود همه استراتژی هایی با ریسک بالا و پر خطر بودند. این استراتژی ها جای زیادی برای اشتباه و تضاد باقی نمی گذاشتند. لحظه ای که حتی یکی از شرکت کنندگان از دستورالعمل از قبل آماده شده منحرف شده و به تحریکات خارجی پاسخ می دهد مشروعیت اخلاقی کل جنبش به مصالحه گذاشته می شود. هواخواهان سوشیال مدیا شکی ندارند تا به ما بقبولانند که کار مارتین لوتر کینگ در بیرمینگهام به نهایت آسانتر می شد اگر او می توانست با هوادارانش از طریق فیس بوک ارتباط داشته باشد و یا در زندانی در بیرمنگهام بنشیند و با ارتباط توییتری خود را راضی کند. اما شبکه های سوشیال مدیا درهمریخته هستند: برای نمونه به رشته ی بی انقطاع اصلاحیه ها، بازنگری ها، الحاقیه ها و بحث ها که مشخصه ی ویکیپدیا هستند فکر کنید. اگر مارتین لوتر کینگ جونیر می خواست یک “بایکوت ویکی” در مونتگُمِری راه بیاندازد بوسیله ی شبکه ی قدرت سفیدان له و لورده می شد. و به راستی در شهری که نود و هشت درصد جامعه ی سیاهان هر یکشنبه در کلیساها جمع می شوند ارتباط دیجیتالی چه استفاده ای دارد؟ چیزهایی که کینگ در برمینگهام نیاز داشت—یعنی نظم و استراتژی—چیزهایی بودند که سوشیال مدیا نمی تواند فراهم کند.

انجیل جنبش سوشیال مدیا کتاب کِلِی شِرکی به نام “همه کس اینجا حضور دارد” است. شِرکی، که در دانشگاه نیویورک تدریس می کند، در کتابش در نظر دارد قدرت سازمان دهی اینترنت را آشکار سازد. او کتابش را با داستانی در مورد ایوان آغاز می کند که در وال استریت کار می کرد و همچنین با داستان دوستش ایوانا بعد از اینکه تلفن هوشمندش را که “همراه همیشگی” گران قیمتش بود روی صندلی عقب یک تاکسی تلفنی در نیویورک جا گذاشت. شرکت تلفن اطلاعات روی تلفن ایوانا را به تلفن جدیدی منتقل کرد. در نتیجه ی این کار ایوان و دوستتش کشف کردند که تلفن ایوانا یا به تعبیری همراه همیشگی اش دست نوجوانی از محله ی کویینز بود و این نوجوان مشغول عکس گرفتن از خود و دوستانش بود.

وقتی ایوان به آن نوجوان، به نام ساشا ، تلفن کرد که تلفن ایوانا را پس بگیرد او گفت: سفید پوست کثافت تو انقدر نمی ارزی که تلفنت را پس بدهم. ایوان که بسیار رنجیده بود، یک صفحه ی اینترنتی درست کرد و عکسهای ایوانا و ماجرایی را که برایش پیش آمده بود رویش گذاشت. او لینک این صفحه را به دوستانش فرستاد و آنها به دوستانشان. یک نفر صفحه ی دوست پسر ساشا را روی مای اسپیس پیدا کرد و به این ترتیب لینک مربوطه به دست دوست پسرساشا رسید. یک نفر دیگر آدرس خانه ساشا را از طریق اینترنت پیدا کرد و هنگامی که با ماشینش از کنار خانه می گذشت عکسی از آن گرفت؛ ایوان این ویدیو را روی سایت اینترنتی که درست کرده بود گذاشت. این ماجرا بوسیله ی فیلتر خبری دیگ انتخاب شد. به این ترتیب ایوان هر دقیقه ده ایمیل دریافت می کرد. او یک تابلو اعلانات برای خوانندگانش درست کرد ولی این تابلو زیر حجم پاسخ های خوانندگان تاب نیاورد. ایوان و ایوانا به پلیس مراجعه کردند ولی پلیس زیر فایل گمشده ها، و نه فایل دزدی، برای آنها پرونده باز کرد و به این ترتیب ماجرا خاتمه یافت. شِرکی می نویسد: “در این زمان میلیونها خواننده ی اینترنتی ماجرا را دنبال می کردند و دهها سرویس خبری پر بیننده این خبر را پوشش داده بودند.” به خاطر این فشارها اداره ی پلیس نیویورک پرونده را به فایل دزدی ها منتقل کرد. ساشا دستگیر شد و ایوان موفق شد “همراه همیشگی” دوستش ایوانا، یعنی تلفن او را، پس بگیرد.

شِرکی استدلال می کند که چنین چیزی هیچ وقت نمی توانست در دوره ی پیشا-اینترنتی اتفاق بیافتد—و او درست می گوید. در آن زمان حتی نمی شد ساشا را پیدا کرد. داستان “همراه همیشگی” ایوانا یعنی تلفنش نمی توانست به اطلاع عموم برسد. و نمی شد لشکری از مردم بوجود آورد تا به ساشا جنگ بروند. پلیس هیچ وقت زیر بار فشار فقط یک نفر نمی رفت تا چیزی بی اهمیت مثل یک تلفن همراه را که کسی جایی جا گذاشته بود پس بگیرد. به نظر شِرکی ماجرای ایوانا این را نشان می دهد که “در دوران اینترنت به چه آسانی و با چه سرعتی می شود گروهی را پیرامون هدفی به حق متشکل کرد.”

شِرکی این مدل فعالیت سیاسی-اجتماعی را گامی به جلو می بیند. اما این مدل تنها یک شکل سازمان دهی است که ارتباط ضعیف و سست را که به ما امکان دسترسی به اطلاعات می دهد به ارتباط تنگاتنک که به ما کمک می کند که در مقابله با خطر استوار بمانیم اولویت می دهد. این مدل انرژی ما را از تشکل هایی که فعالیت های استراتژیک و با انظباط را ترویج می کنند به سمت آنهایی که انعطاف پذیری و سازگاری را نشر می دهند سوق می دهد. این مدل باعث می شود که فعالان سیاسی-اجتماعی بتوانند خود را آسانتر بیان کنند، ولی این ابراز وجود ها به سختی اثر زیادی خواهند داشت. وسایل ارتباط جمعی یا رسانه های سوشیال مدیا برای حفظ نظم اجتماعی موجود بسیار موثر هستند و به کار می آیند. آنها به طور طبیعی در تخاصم با نظم موجود نیستند. اگر شما بر این عقیده هستید که دنیا تنها به این احتیاج دارد که دستی به گوشه کناره هایش بکشیم این مسئله چندان شما را به زحمت نمی اندازد. اما اگر باوردارید که در دنیا “پیشخوان های غذایی” وجود دارند که باید به طور اساسی درست شوند این مسئله شما را به تامل وامی دارد.

شِرکی داستان تلفن همراه را با این سوال شگفت که “و بعد چه رخ می دهد؟” پایان می برد—در حالی که بی شک موج جدیدی از معترضان اجتماعی دیجیتالی را در نظر دارد. اما آنچه بعد اتفاق خواهد افتاد همان است که بوده. دنیایی که از ارتباط های ضعیف و سست ایجاد شده برای کمک به افرادی که برای وال استریت کار می کنند خوب است تا کمکشان کند تلفن همراهشان را از دخترهای نوجوان پس بگیرند. زنده باد انقلاب .

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *